حال و هوای گهواره این روزا این طوریه که اکثر مامانا درحال تدارک دیدن برای تولد کوچولوهاشونن مثل من دارم به این فکر میکنم همه ماها پارسال این موقع درگیر زایمان و بستن ساک و اینکه کی چی گرفته چیا ضروریه شیرخشک و پوشک چه مارکی خوبه وزن نی نی ها چنده و تاریخ زایمان کی هستش بودیم زمان چقد زود میگذره انکار همین دیروز بود تا چشم وامیکنی بزرگ شدن جلو چشممون و قد کشیدن ما متوجه گذر عمرمون نمیشیم همه چی جلوی چشمامه پارسال تابستون خونه مامانم همش درحال بخور و بخواب بودم الآنم خونه مامانم با پسرم هستم هی اون دوران میاد تو ذهنم یه حسی داره آدم نمیتونه بگه هم از اینکه اون دوران سختی بارداری به سلامتی گذشته و پسرم داره کم کم بزرگ میشه خوشحالم هم دلم خیلی تنگه اون موقع هاشه حتی با وجود سختی هاش🥲
دلم تنگه برای تکون خوردناش تو بیداری وقتایی که خواب بودم و از خواب می‌پریدم سعی میکردم جوری بخوابم تا اون اذیت نشه همش تموم خوردناش فیلم می‌گرفتم که بعداً نگاش کنم حتی اون موقع هم میدونستم قراره دلم تنگ بشه وقتایی که تموم نمی‌خورد نگران میشدم واس ذوق و انتظاری که باترس داشتم سونوهایی که بارها میرفتم فقط ببینمش دلم غش می‌رفت برای عکس های سونوش لباس های که میرفتم از سیسمونی با ذوق و تصور پوشیدنش می‌خریدم دکتر و بهداشت رفتنام چقد مامانم منو لوس میکرد کلی چیز برام میخرید چقد نگران هردومون بود چقد خوب بودن اون روزا
ین عکس هم تو دوران بارداریم تو کل بارداریم به خود می رسیدم از میکاپ و ناخن بگیر تا مدل لباس پوشیدنم همه میگفتن چطور با این وزنت حوصله ات می‌کشه من دوست داشتم یه مامان خوشتیپ باشم که خودشو با وجود بچه فراموش نکرده الآنم همونم ولی یکم کمتر از قبل🫣😅
شیر خشک رفلاکس کولیک

تصویر
۵ پاسخ

هر دو پایدار باشید قشنگم ان شالله که تولد ۱۲۰ سالگیش هم در کنار هم بگیرید عزیزدلم ❤❤❤❤

اشکم دراومد چراااا انقدر زود گذشت خدا کنه همیشه سالم باشن

عزیزدلم 😍خیلی قشنگ نوشتی
همه اون لحظه ها تو ذهنم مرور شد 🥲
دلم تنگ شدا🥺

ما هم خانواده مون پارسال ۸ تا حامله داشتیم که همه توی پاییز میزاییدن خیلی خنده دار بود

یاد اون روزا افتادم چشام اشکی شد 🥹🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان ماهلین و مهوا🩷 مامان ماهلین و مهوا🩷 ۱۰ ماهگی
مامان دیانا 🐣🧸 مامان دیانا 🐣🧸 ۱۱ ماهگی
مامانا میدونید به چی علان داشتم فکر میکردم
به اینکه من چقدر سختی کشیدم تا این بچه بزرگ شد علان که فکر میکنم وقتی کولیک داشت تا صبح راهش می‌بردم که گیریه نکنه و دیگه واقعا حالت تهوع می‌گرفتم چقدر شکمشو ماساژ میدادم همه اون روزا گذشت و دختر من علان ۱۰ ماهش و دوماه دیگه میشه ی سالش دلم داره برا اون روزایی که تازه بدنیا اومده بود تنگ میشه اصلا نمی‌دونم شما هم این حسو دارین یان .انگار اونوقت که بچه هامون بدنیا اومدن. ی حس حالی داشت
من همش اون موقع با خودم فکر میکردم یعنی کسی هست عین من بچش تا صبح نخابه
الان که بهش فکر میکنم میگم کاشکی زودتر گهواره را نصب میکردم واقعا
من گهواره را نصب کرده بودم قبلاً ولی فقط فکر میکردم برای رشد بچه میگه نمی‌دونستم قسمت های دیگر مامان ها با هم حرف میزنن بعد که بچم بدنیا اومد پاکش کردم
و دیانا که شد ۶ ماهش از چت حی بی تی پرسیدم برنامه ای هست که مامانا باهم چت کنن گفت گهواره نصب کردم و واقعا خیلی به گهواره عادت کردم
خیلی برنامه خوبیع
مامان ارسلان👼🏻 مامان ارسلان👼🏻 ۱۱ ماهگی
پارسال همین موقع توی شکمم بودی و من مشغول خونه‌تکونی اساسی و چیدن کمد کوچولوت🥺
با ذوق لباس‌هات رو مرتب می‌کردم و با شوق و هیجان روزشماری می‌کردم برای اومدنت... نمی‌دونستم قراره با اومدنت، همه‌ی دنیام عوض بشه 🤍
امسال اما کنارمی..🙂
نه‌تنها نمی‌ذاری یه گوشه بشینم و کاری انجام بدم، بلکه از سر و کولم بالا میری و حسابی شیطنت می‌کنی! 😂 چه برسه به خونه‌تکونی!
چه زود داری بزرگ میشی پسر کوچولوی من… انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و با خودم گفتم: بالاخره اومدی!
حالا هر روز یه کار جدید یاد می‌گیری و من با دیدن بزرگ شدنت، هم ذوق می‌کنم، هم دلم برای روزهای کوچیک‌ترت تنگ میشه.
می‌دونم یه روزی می‌رسه که دیگه این‌قدر به من نمی‌چسبی…
دیگه از سر و کولم بالا نمیری، دستم رو برای راه رفتن نمی‌گیری و شاید حتی برای یه بوسه از من خجالت بکشی.
و من اون روز دلم برای همین روزهایی که گاهی خسته‌م می‌کرد، بیشتر از همیشه تنگ میشه.
میدونم یه روزی میاد که دلم برای همین شیطنت‌هات، همین بالا رفتن از سر و کولم، همین دست‌های کوچولویی که به من می‌چسبن، حسابی تنگ میشه…