پارت پنجم 🩵✨️
اخراش خسته شدم گفتم دیگه نمیتونممم چرا نمیادددد خسته شدممم گفت میاددد خیلی خوب داری پیش میری افرین بهش گفتم میشه دستتو برداری گفت من اینجوری میکنم به تو کمک بشه عزیزم وگرنه چشم دیگه دست نمیزنم باز با ناله گفتم نههه توروخدا کمک کن نمیتونم خندش گرفته بود باز اومد کمکم 😂 راستی دو بارم اون وسطا بالا اوردم که چون دیر بهم پلاستیک رسوندن همه جا رو اباد کردم 😬😂 وسط اون همه درد گفت دارم موهاشو میبینم چه موهای مشکی هم داره ( تو دلم گفتم چه دروغی میگه که زور بزنم من که میدونم کچله ) یکی از پرستارا گفت بچه بیاد میزارم رو شکمت نترسی همینو که گفت نمیدونم چرا یه لحظه ترسیدم 🤣 ولی باز اروم شدم دیگه گل پسرم ساعت ۱ و ربع ظهر بدنیا اومد و صدای گریش تو اتاق پیچید همشون تبریک گفتن تو پارچه پیچیدن چند ثانیه گذاشتن رو شکمم بعد بردنش اتاق رو به روییم چون اتاق من یه خرده خنک بود ولی میدیدمش بیشترم لباشو میدیدم که قرمززز بود انگار رژ زده
بود بعد از زایمان گذاشتن مامانم بیاد پیشم طفلک کلی ترسیده بود و استرس کشیده بود میترسید بلایی سر یکیمون بیاد بهش گفتن بهش چای نبات بده که من نخوردم حالت تهوع داشتم یهو یه لرز خیلی شدیددد گرفتم مامانم پتو انداخت روم دید کمه رفت یه پتو دیگه هم گرفت تا یه ربعی میلرزیدم گفتن عادیه بخاطر امپولی که بهش زدیمه به مامانم گفتم برو ببین بچم حالش خوبه گفت کجا بردنش اتاق رو به رویی رو نشون دادم مامانم پرواز کرد تا اونجا 😂 بهم گفتن اگه بچت ۱۰ تا ۲۰ دقیقه شیر بخوره باهات میاد بخش وگرنه بستریش میکنیم

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان مرسانا مامان مرسانا ۱۶ ماهگی
دومین متن
بعد از ترکیدن آماده شدیم رفتیم بیمارستان بدون کوچکترین دردی که واقعا خودم میترسیدم هی دعا دعا میکردم که درد بیاد ولی اصلا انگار نه انگار تو طول مسیر ازم چند باری آب به اندازه زیاد ریخت تا برسم بیمارستان رسیدیم و بستریم کردن بیمارستان بهارلو تهران یه اتاق بردن که فقط خودم بودم آوردن بهم سرم وصل کردن و یه آمپول هم از کنار پام زدن و چند تا آمپول هم به سرم ساعت ۱۲:۳۰ بستری شدم تا ساعت ۱:۳۰ تو اتاق تنها حوصلم سر رفت هیچ دردی هم هنوز نیومده بود به ماما گفتم میشه مادرم بیاد حوصلم سر رفت رفت گفت مامانم اومد با آبمیوه و خرما که از قبل گفته بودم بگیرن بعد آروم آروم دردام شروع شد چون مادرم کنارم بود دیگه ماما نموند پیشم می‌رفت چند دقیقه یه بار میومد سر میزد بودن مامانم خیلی خوب بود تا دردام شدید شد ماما گفت برو به شکم و کمرت آب بگیر که این کار خیلی خوب بود درد رو کمتر میکرد با زیادشدن دردام چون از قبل درخواست اپیدورال کرده بودم معاینه کرد گفت فعلا ۳ سانتی باید تا ۵ برسی تا بگم دکتر بیاد بزنه با سختی و تحمل درد زیاد به ۵ رسیدم گفتم بگو بیاد دکتر بزنه که گفتن دکتر تو اتاق عمله گفتیم بیاد دوباره یک ساعت درد افتضاح کشیدم تا دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی دیگه نمی‌زنم خون ریزی داری شدید وضعیت بچه هم خوب نیست حالا بچه هم نیومده بود جلو هی موقع دردام گفتن زور بزن تا بچه رو بکشیم بیاریم جلو سخت بود ولی خدا کمک کرد از پسش بربیام حدود نیم ساعت تلاش کردن تا بچه رو بیارن جلو بعدش بچه اومد بیرون خدا رو شکر بعد از اومدن بچه تمام دردا تموم شد چون از زایمان قبلیم تا الان ۱۰ سال گذشته بود سر اون خیلی سخت شد و
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۷
گفتم دارم میمیرم😩 گفت نترس هیچیت نمیشه🙁دیگه رفتم رو تخت اومد معاینه کرد گفت دختر تو فولی با دستش واژنم رو باز کرده بود و میگفت زور بده ببینم گفتم نمیتونم اینجوری
دیگه بلند شدم رفتم رو صندلی زایمان گفتن زور بده ول نکن من تا جایی که میتونستم زور میزدم باز یه نفس میگرفتم دوباره زور میدادم هی گفتن بده بده بده ول نکن ماما گفت دارم موهاش رو میبینم منم میگفتم نمیاد نمییاد براچی نمییااد🥺😭😩گفتن میاد دیگه آخرشه که یه ماما دیگه از بالا فشار داد و پایین هم برش زدن و پسر دومم هم یهو لیز خورد اومد بیرون و صدا گریه اش کل اتاق رو پر کرد وقتی گذاشتنش رو سینم گفتم باوررم نمییشه🥺😮‍💨واقعا هم باورم نمیشد که دیگه پسرم دنیا اومده و دردا تموم شده فکر میکردم اصن قرار نیست دردام تموم بشه و این بچه به دنیا بیاد ولی بالاخره تموم شده بود ماما گفت چدتا سرفه کن جفت هم بیرون بیاد که سرفه کردم بیرون اومد اما بدبختانه یه سری پرده مونده بود که ماما گفت باید بیرون بیارم وگرنه خونریزی میکنی اونم خیلی درد داشت تا بیرون آورد بعدشم بخیه زد
مامان نیلا مامان نیلا ۱۵ ماهگی
ساعت شیش سرممو باز کرد و نیم ساعت بعد دردام شروع شد و رفتم برا ان اس تی بعد گفتم معاینم کنین که ماما خیلی مهربون بود گفت باشه معاینه کرد گفت سه سانتی دیگ شدید شد دردام و صدام در اومد ان اس تی ک تموم شد رفتم رو تختم ماما اومد گفت دردات چطورن گفتم شدید میشه معاینم کنی گفت نیم ساعت پیش معاینت کردم ک ولی باشه معاینه کرد گفت هفت سانتی تعجب کرد گفتم خانم ماما من زود زایمانم کیسه آبمو بترکونین زایمان میکنم گفت هنوز زوده و فلان زیاد زور نزن که رحمت ورم میکنه و خدایی نکرده بچه خفه میشه نمیتونی زایمان کنی ده دیقه بعدش شیفت عوض شد و یه ماما دیگه اومد ساعت دقیقا هفت و ربع بود اومد کیسه آبمو پاره کرد دیگه داشتم زایمان میکردم که همشون رفتن فقط یه خدمه بود و مامانم که دستامو گرفته بود فشار میداد بعد خدمه داد زد گفت بیاین بچه سرش داره میاد گفتن از تخت بیا پایین ببریمت اتاق زایمان اومدم پایین گفتم بخدا بیام تو سالن نرسیده به اتاق بچم بدنیا میاد دوباره برگشتم رو تخت همونجا تو اتاق پیش مریضای دیگه زایمان کردم همه ماماها ریختن سرم و بچه که بدنیا اومد بند نافشو بریدن و شکممو یکم فشار دادن ک جفت بیاد بیرون و تخلیه بشه بعد نگا کردن گفتن نیاز به بخیه هم کلا نداری ینی اون لحظه ای که بچه بدنیا اومد انقد ترسیده بودم بچم بیوفته زمین ناقص بشه که اول با همون دردم نگاش کردم بعد از ته دلم از خدا خواستم تموم مامانا بچه هاشونو صحیح و بغل بگیرن و وضعیت مملکتمون بشه مث قبل بعد که بردن بچه رو تمیز کردن آوردن و همونجور لخت گذاشتنش رو سینم گفتن یه ساعت باید تماس پوستی داشته باشه بچه با مادر که دمای بدنش نرمال بشه دقیق هفت و 35بچم بدنیا اومد ینی کل دردای شدید و وحشتناکم یه ساعت کمتر بود
مامان نون خامه ای🥹 مامان نون خامه ای🥹 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم🩵✨️
معاینه کردن گفتن یک سانتی ان اس تی گرفتن انقباض چند تا داشتم گفتن بستری میشی باز امپول ریه بزنن و جلوگیری کنن از زایمان چون بچه نارسه بدنیا بیاد حتما‌ میره دستگاه فردا مرخصی دیگه بستری شدم مامانم پیشم بود تا شب همه چی خوب بود تقریبا ۱۲ شب بود مامانم خوابیده بود من زیر شکمم هی درد میگرفت هی ول میکرد من پریودیام دردم زیاده این درده از درد پریودی یکم زیادتر بود هی میرفتم دستشویی ولی دو قطره میومد مامانم بیدار شد گفت چقد میری دستشویی گفتم مامان درد دارم و همش میرم دستشویی گفت مبینا اینا درد زایمانه که 😳 گفتم نمیدونم گفت خب برو به پرستار بگو رفتم به پرستار گفتم درد دارم توروخدا بهم مسکن بزن نمیتونم بخوابم اومد بهم سُرُم وصل کرد که اصلا از دردم کم نکرد هر جور بود تا نزدیک صبح سر کردم نزدیکای صبح بود که مامایی که میخواستم بگیرم اومده بود بیمارستان یکی دیگه رو بزائونه پرستار گفته بود من درد دارم اومد تو اتاق گفت همش یه سانتی دخترِخوب اینجوری میکنی هنوز کجائه تو قوی درد زایمان باید استخونای کمرت از درد تق تق صدا بده قیافه من اون لحظه👈😐واسه دلداری دو تا هم دوستانه زد پشتم و رفت 😂 من استانه دردم خیلیییی پایینه با خودم‌گفتم اگه این درد مال یه سانته من بعدا بخوام زایمان کنم تا ده سانت میمیرم که😐 دردام هر لحظه بیشتر میشد شده بودم ۳۶ هفته و ۴ روز دردا بازم قابل تحمل بود من زیادی استانه دردم پایینه ساعتای ده صبح بود مامانم از درد من درد میکشید کلافه شده بود رفت‌ به پرستار گفت داره درد میکشه یه کاری بکن یه امپول مسکن قوی بهم زد ۵ دقیقه ای اروم شد باز شروع شد
مامان رستا 🩷🩷 مامان رستا 🩷🩷 ۹ ماهگی
مامان آیوار مامان آیوار ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
رفتم طبقه بالا تا دم اسانسور همسرم باهام بود اونجا رو سرم رو بوسید گفت الان یه نفر میری دو نفر برمی‌گردی ازم مشخصات پرسیدن و تو بخش به مامان گریون معروف بودم فرستادنم تو اتاق به محض رسیدن تو اتاق ترس تموم جونم گرفت لباس و اینا دادن و گفتن رو تخت دراز بکش اومدن سرم فشار برام وصل کردن ولی چون ترس داشتم بعد نیم ساعت هم ضربان قلب خودم بالا رفت هم آیوار در حدی که سرم رو قطع کردن خلاصه با خیال راحت گرفتم خوابیدم تا ۶ صبح که پرستارا بیدارم کردن و سرم رو وصل کردن منم استرس شدید که مامانم گفت دیشب خواب دیدم سز شدی نترس نمیاری طبیعی منم انگار در بهشت به روم باز شد خوشحال بودم ولی سرم بهم وصل بود و مدام معاینه میکردن که یه دفعه ماما اومد گفت آفرین از یه سانت شدی دو سانت اینجوری پیش بری تا نیم ساعت دیگه زایمان می‌کنی منم گفتم امید الکی دادم به خودم الان طبیعی زایمان میکنم میمیرم زیر دستشون چون بیمارستان دولتی بودم از شانس بد من اتاق کنار داشت طبیعی زایمان میکرد صدای جیغ اون شنیدم فشارم افتاد
مامان هیراد💙 مامان هیراد💙 ۸ ماهگی
بعد که رفتیم بالا یه اتاق بود اتاق معانه اول رفتم اونجا دکتری که قرار بود بچرو بگیره و بالا سرم باشه اومد و معانم کرد گفت ۲ سانتی و دهانه رحمت به شدت نرمه و زایمانت راحت میشه من کلی خوشحال شدم که میرم یه زور میزنم تموم میشه دیگ😂 خلاصه رفتیم اتاق زایمان به ماما همراهم زنگ زدم گفت خودم کار خیلی مهم واسم پیش اومده یه مامای دیگ رو میفرستم بعد این که ۳ سانت شدی بهش زنگ بزن بیاد. بعد یه پرستار هم همراه اون دکتر اومدن بالاسرم و دستگاه ان سی تی وصلل کردن دوباره و چون دردی نداشتم بهم امپول فشار زدن . ساعت هفت بود که دردام داشتن شروع میشدن اولاش قابل تحمل بود . دکتر معانم کرد گفت سه سانتی منم به مامانم گفتم زنگ زد به ماما همراه خانم کریمی بود و بلافاصله اومد و خی آرومم میکرد خیلی مهربون بود واگه ایشون نبودن من میمیردم ساعت ۱۰ بود که معانم کردن گفتن ۵ سانتی ماما همراه منو آورد پایین نشوند رو توپ زایمان و ورزشی دیگ و به مامانم می گفت ببرش حموم و به کمرش اب گرم بگیر
مامان سلین مامان سلین ۴ ماهگی
من با رضایت نامه خودم رفتم بیمارستان مردم
که دکترم اونجا بود ساعت ۱۲ رسیدم بیمارستان یه کم درد داشتم‌زنگ‌زدن به دکترم گفتن مریضت اومده گفت هیچی بهش نزن من صبح میام
اون ها هم فقط یه سرم زدن رفتن هریه ساعت میومدن میگفت معاینه کنیم چون میخوام ببینم چنده گفتم‌اره ولی اصلا درد نداشتم چون توی انقباض معاینه نداشتم گفتم ماما همراه میخوام گفتن صبح من هیچی نداشتم حتا برام امپول فشار هم نزدن هرموقع میومدن میگفت خیلی خوبی چون من کیسه ابم ترکیده بود نمیزاشتن تکون بخورم فقط دستشویی میرفتم تا ساعت شد ۵ صبح من تا ۶ سانت واقعا دردش قابل تحمل بود تا صبح دوباره مامانم اومد پیشم یه بار شوهرم که اومد کمر رو ماساژ داد دیگه ساعت ۵ گفتم خانم دکتر خیلی درد دارم من نمیتونم گفت پاشو بابا یه ساعت دیگه تموم تومیتونی خیلی خوشحال شدم توی انقباض هام کلا یه دقیقه درد داشتم بعدش ول میکرد دوباره میگرفت
هرچی به دکتر زنگ زدن نمیاد که نیومد منم گریه گرفته بود میگفتم پس من چکار کنم گفت الان متخصیص شب میاد ساعت ۶ اومد گفت شبیه دست شویی بشین زور بده منم گفتم چشم ده دقیقه بعد گفت پاشو بریم سرش رو دیدم گفتم بخدا نمیتونم گفت پاشو بیا بریم اومدن کمکم کردن رفتم اتاق زایشگاه گفت کامل کامل دوتا زور بده دردم که گرفت سری زور دادم دوتا امپول بی حسی زد یه برش کوچولو داد نی نی به دنیا اومد ساعت ۶ نیم گذاشت بغلم بخیه درد نداشتم ولی بهش گفتم میخوام تنگ بشه چن تا به پوست زد که واقعا درد داشت شکم‌بعد از زایمان چن بار فشار دادن یه عالمه خون اومد برگردم عقب شاید زایمان طبیعی بیارم ولی لعنت به دکترم که نیومد پیشم به اون ها هم گفت بیمارا منه هیچ‌کاری نکنید شاید من زود تر بچم میشد دخترم هم وزنش ۳ کیلو بود
مامان آر‌وید🥹♥️ مامان آر‌وید🥹♥️ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم♥️
بعد یه نفر از گروه فیلمبرداری اومد و برای فیلمبرداری و بادکنک آرایی صحبت کردیم و سریع منو آماده کردن برای زایمان اومدم بیرون با همسرم عکس گرفتیم و فیلمبرداری کردن نماینده رویان هم رسید و رفتیم اتاق زایمان اونجا بهم آمپول بی حسی زدن زیاد درد نداشت یعنی قابل تحمل بود ولی فضای اتاق عمل برای دلهره اور بود آروید رو بدنیا آوردن و گذاشتن رو صورتم و عکس و فیلم گرفتن و بردنش بعد من حالم خیلی بد شده بود یه آقایی بالا سرم بود بهش گفتم حالم خیلی بده حس میکنم دارم میمیرم گفت میخوای بخوابی با ذوق گفتم اره بعد یه آمپول به سرمم زد و نفهمیدم چی شد که با صدای یه آقای دیگه بیدار شدم و فهمیدم تو ریکاوری هستم گفت میخوام ببرمت بخش باید بیدار باشی ک اجازه داشته باشیم ببریمت دیگه بیدار شدم و رفتیم تو بخش
راستی سوند هم تو حالت بیحسی تو اتاق عمل بهم وصل کردند
از قبل به همسرم گفته بودم ک صد در صد اتاق خصوصی باید بگیره اگ گیر نیاورد وی ای پی بگیره
چون ما اورژانسی بودیم همه اتاق های خصوصی و وی ای پی پر شده بودند اینم گفته بود من نمیدونم اتاق عمومی بدید زنم پدرمو در میاره😅😅 دیگه اتاق هتلینگ گرفته بود که خب گرون بود ولی ارزشش رو داشت
مامان هامین🧿🩵 مامان هامین🧿🩵 ۱۶ ماهگی
#پارت_چهار_تجربه_زایمان_سزارین
وقتی بخیه زدن پرده رو برداشتن و دوتا سه تا پرستار مرد و زن اومدن و بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت و بردن بخش ریکاوری
همین که بردن من من اینقدر سردم بود که کل بدنم می‌لرزید و دندونام میخورد به هم
به پرستار گفتم و روم پتو کشید 🥶
بازم سردم بود
یه پرستار دیک اومد یکم شکمم رو ماساژ داد هیچی نفهمیدم گفتم تا میتونی ماساژ بده که تو بخش نمی‌ذارم دست بهم بزنید 🤣
گفت زیاد هم لازم نیست
رفت بچمو آورد سینمو ماساژ داد یکم شیر اومد گذاشت دهن پسرم
وایییییییی نگم از اولین باری که سینمو گرفت
چقدر حس خوبی بود 😭
اینقدر گشنش بود که سینمو ول نمی‌کرد ولی پرستار گفت کافیه
بازم لرز تو بدنم بود که این بار گفتم برام دستگاه آورد گذاشت بالا سرم ولی واقعا اینقدر سردم بود که هیچ جوره گرم نمیشدم 😩گفتم بخاطر اثر داروهاس
پسرمو بردن گفتن بعدا میایم دنبال توام
ولی دلم میخواست بگم نبرینش 😅
بعد بیست دقیقه نیم ساعت هم اومدن دنبال خودم
وقتی بردنم بخش یهو شوهرم اومد بالا سرم باخنده گفت پسرمونو دیدی😍پرستار ترسید بیچاره 🤣
گفتم آره شبیه خودت بود 😐🤣
خلاصه بردنم تو اتاق خودمم همه دورم بودن همش میگفتم پس چرا هامین رو نمیارن نکنه چیزی شده
که یهو پرستار اومد تو گفت بفرمایید اینم گل پسرت 😍
واییییی من همش در تلاش بودم ببینمش
نوبت به شیر دادن رسید
خیلی مرحله سختی بود چون اطرافیانت بلد نیستن خوب بگیرنش که سینتو بخوره توام دراز کش افتادی رو تخت
پرستار گفت یکم بدوش بریز تو قاشق بده بهش
خلاصه اونقدر شیر نداشتم مجبور شدم بعد چند ساعت بهش شیر خشک بدم 😢
مامان ابریشم مامان ابریشم ۱ ماهگی
يه لحظه وحشت همه وجودمو فرا گرفت . عين بچه ها با بغض به پرستار گفتم مامانم بايد بياد وگرنه من اتاق عمل نميام
پرستار گفت باشه زنگ بزن بياد

بهونه آوردم و گفتم گوشيم اينجا آنتن نميده بايد برم خونه دنبالش ساكم هم جمع كنم بعد بيام گفت اصلا نميشه الان همسرت رو صدا ميكنيم بره دنبال ساكت و مادرت
ديدم هيچ بهونه اي رو قبول نميكنن

بعد يه لحظه به ابريشم فكر كردم به اينكه اگه دير بشه ممكنه اتفاقي براش بيفته به اينكه ديگه هرگز خودمو نميتونم ببخشم به اينكه اگه الان برم تا نيم ساعت ديگه تو بغلمه و اين يعني پايان انتظار..

همين جمله آخر آرومم كرد ؛فكر ديدن بچه م ،فكر شنيدن صداي گريه ش ،فكر لمس تنش به قلبم آرامشي داد كه وقتي مسعود اومد داخل بهش گفتم من دارم ميرم اتاق عمل اين نوت رو ببر بقيه وسايل ساك رو تكميل كنيد و با مامانم بياين

مسعود كه هميشه تو اين شرايط آروم تر از من برخورد ميگنه دستمو گرفت و گفت نگران نباش تا يه ربع ديگه قبل اينكه بري تو با مامان برميگردم

تنها خوش شانسي كه تو اين شرايط همراهم بود اين بود بيمارستان فقط يه خيابون با خونه مون فاصله داشت و مامانم اينا كمتر از يك ربع ساكم رو جمع كرده بودن و خودشونو رسونده بودن

دقيقا جلو ورودي سالن مربوط به بخش عمل بودم كه با ديدن مامانم برق تو چشماي مضطربم اومد

مامانم و مادرهمسرم بغلم كردن و بهم دلگرمي دادن تا از استرسم كم بشه و من آروم تر از چند ثانيه قبل با پرستارا به سمت اتاق عمل رفتم

ادامه .. ✨
مامان نیلا مامان نیلا ۱۰ ماهگی
مامان نون خامه ای🥹 مامان نون خامه ای🥹 روزهای ابتدایی تولد
پارت سوم 🩵✨️
داشتم به خودم میپیچیدم که یهو یه صدای تق از تو شکمم شنیدم و ازم یه آب زیادی ریخت خیلی ترسیدم داد زدم مامان کیسه آبم پاره شددد مامانم فرار کرد گفت . چند تا پرستار ریختن تو اتاق یکیشون گفت عزیزم مگه نگفتی ترشح داری حتما ترشحه از رو تخت بلند شدم آب از پاچم ریخت گفتم این ترشحههه؟ داد زد نههه کیسه آبه ویلچرو بیاریننن🤣🤣🤣 نشستم رو ویلچر چند قطره اشک ریختم چون ترسیده بودم خدمه که ویلچرو هول میداد گفت نترس عزیزم هیچی نیست منو بردن زایشگاه به مامانم گفتن بگین ساک بچه رو بیارن مامانم زنگ زده بود شوهرم اونم هی میگفت بابا شوخی نکن هنوز زوده که فکر میکرد اذیتش میکنیم پشماش ریخته بود😂 ساعت ده و نیم بود که زایشگاه بردنم گفتم به مامای خودم بگین بیاد زنگ زدن ماما گفته بود هنوز با من قرارداد نبسته که گفتم بگین بیاددد پولشو میدممم هی گفتن باید همرات بره باهاش قرارداد ببنده بیاد همراتم گوشیشو جواب نمیده گفتم تا اون بیاد من زاییدم دیگه قیدشو زدم ماما شیفت اومد خیلیییی مهربون و گل بود معاینه کرد به کناریش گفت ۳ سانت و نیم بازه طفلک برای همین دردش شدید بوده ( نگو من دهانه رحمم ۳ سانت و نیم باز بوده اینا فکر میکردن من هنوز ۱ سانتم الکی به خودم میپیچم ) هنوز دردام قابل تحمل بود تند تند ۵ تا ایت الکرسی خوندم ( خیلی به ۵ تا ایت الکرسی ایمان دارم برام همیشه معجزه میکنه ) بعد هر کی بچه دار نمیشه رو دعا کردم دامنش سبز شه دردام بازم یکم بیشتر شده بود هی معاینه میکرد میگفت ۷ سانت باز بعد از ده دقیقه میگفت ۹ سانت قیافم شبیه علامت سوال شده بود دردم همون درده ۳ ، ۴ سانت بود یکم بیشتر ولی داشتم با همون درد فول میشدم خیلی سریع فول شدم فکر کنم نیم ساعتم نشد
مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۱ ماهگی
پارت سوم زایمان سزارین 🫧💛
انقدر استرس داشتم فقط چشامو بستم یه لحظه خواب رفتم که صدای گریه بچه رو شنیدم خیلی کوتاه بود بعد دکتر گفت چرا بچه گریه نمیکنه بعدش حالم بد شد و دوباره تو حالت خواب رفتم.یهو به خودم امدم موقع بخیه زدن به پرستاری که بالا سرم بود گفتم حالم خوب نیس نفسم نمیاد گفت اکسیژن داری گفتم نفسم نمیاد بر دار اکسیژن رو .اونم گرفت دیدم حالم داره بده میشه حالت تهوع و استفراغ بهم دست داد بهش گفتم سرمو کج کرد به سمت چپ گفت سرت و مستقیم نزار رفتم یه ظرف اورد توش بالا بیارم ولی هرچی زور میزدم بالا نمیاوردم حالم بد بود خیلی.بعدش بهش گفتم بچم بدنیا امد گفت اره حالت بد بود نیاوردیم ببینیش میخوای الان ببینیش گفتم نه خیلی حالم بده.بعد گفتم کی کارم تموم میشه حالم خوب نیس گفت اخراعه دیگه تموم شده که دکتر رفت و پرستارا امدن منو گذاشت رو تخت دیگه و بردن یه بخش دیگه که پرونده بچه و تاریخ و ساعت و اطلاعات و داشتن مینوشتن.منم یواش یواش لرزم شروع شد بود تمام تنم میلرزید و سردم شد کل تنم داشت میلرزید
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ده🚲🛴🛼
دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود من احساس می‌کردم دستشویی دارم ماما شیفت رو صدا زدم ازش پرسیدم میتونم برم دستشویی گفت نه نمیشه الان برات سوند میزنم منم وحشت کرده بودم گفتم نه نمیخوام اصلا میتونم نگه دارم تا یکساعت بشه که ماما گفت نه نمیشه چطور میخوای با درد و انقباض دستشویی تو نگه داری و دوباره اومدن سوند زدن (برای من سوند خیلی بد بود)
دیگه ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه بود که دیگه طاقت نداشتم از درد دوست داشتم جیغ بزنم که مامانم طاقت نیاورد سریع زنگ زد به ماما همراه گفت زودتر ماما رو بفرستین که گفتن باید ۵ سانت بشه حداقل که تا زایمان زمان زیادی نباشه اگه الان بیاد ممکنه دیر زایمان کنه و تایم ماما همراه تموم بشه موقع زایمان اونجا نباشه مامانم گفت اشکال نداره فقط بفرستین بیاد که دیدم راس ساعت ۱۱ یه خانم خیلی خوشگل و مهربون اومد گفت عزیزم من ماما همراهتم خیلی زوده الان به من زنگ زدن گفتن تو عجله داری من اومدم اگه تا ساعت ۴ زایمان کنی من هستم ولی بعدش دیگه تایمم تموم میشه