اول مریضی همسرم، بعد تب و بی‌حالی راستین، و در نهایت اضافه شدن خودم به جمعشون... 🤒

باورتون میشه از قبلِ کرونا حتی یه سرما هم نخورده بودم؟ واقعاً خیلی وقته مریض نشده بودم، ولی انگار یه‌دفعه همه‌ش برام جبران شد! 😅

این روزها بدنم ضعیف‌تر شده و شیردهی هم بدنم رو آسیب‌پذیرتر کرده. حالا تصور کنید دوره‌ ماهانه‌ات هم دقیقاً با بیماریت مصادف بشه؛😩🥴
خودت بی‌حال باشی، راستین هم همزمان مریض باشه و شیر خوردنش چند برابر شده باشه... دیگه واقعاً هیچ جونی برام نمونده، با این حال باید به همه‌ی امور خونه هم رسیدگی کنی 😥

وای که این روزها چقدر بیشتر از همیشه داره بهم سخت می‌گذره...

فکر می‌کنین از مادر بودن شغل سخت‌تری هم توی این دنیا وجود داره؟؟؟؟

درسته که خسته‌ترینی، اما وقتی نگاهت به بچه‌هات می‌افته، باز خودتو هر طور شده سرپا میکنی... مادری یعنی با تمام خستگی‌هات، باز هم دلت بخواد قوی بمونی؛ چون تو فقط مادرشون نیستی، پناهشونی. 🤍🫂

۹ پاسخ

منم همینممم😭😭😭سرماخورده ام البته اخراشه ، از دیروز این ویروسه رو گرفتم همش گلاب ب روت بالا میارم بدنم به حدی درد میکنه و کوفتس حتی نمیتونم از جام تکون بخورم ، شوهرمم از من بدتر دیروز همش دکتر و زیر سرم بود ، بچمم گرفته از دیروز ن غذا میخوره تب داره بالا میاره نمیخابه نق میزنه گریه میکنه ، کل دیشبو بیدار بودم بالا میاوردم و دخترم رو پام بوده و شیر میخورده ، دیگ هیچ جونی واسم نمونده ، از دیروز عصر هیچی نخورده بودم و همش بالا میاوردم تازه الان تونستم یه تخمرغ بخورم اونم به زور الانم همچنان دخترم رو پامه و من از درد و بیحالی دارم جون میدم

الهی بگردم
واقعا سخته گلم
انشاالله زودتر خوب بشین فدات ❤

منم تو همین وضعم ویروس اسرائیلی گرفتم اینطور که میگن ،پریودم هستم فقط من دیگه شیر نمیدم

الهی عزیزم خیلی خودتو توجه کن

امیدوارم هر چه زودتر خوب بشی
مولتی ویتامین بخور
اگه تونستی سوپ بپز

سمیه جان شربت شیره درست کن بخور
فوق العادست

مایعات فراوان بخورین حتی از داروها بهتره بنظرم.این ویروس بنظرم کروناس چون خیلی علائمش شبیه اونه دکتر بچه هام همینو گفت

خدا بهت سلامتی و توان بده عزیزم.منم همسر زحمت کشید آلوده مون کرد صدام درنمیاد.هروقت یه مریضی میاد پریودم خودشو میندازه وسط کم نیاره😐

این خیلی بده مریضیش اه 🤕🥴🥴

سوال های مرتبط

مامان ‌‌‌ایلیا مامان ‌‌‌ایلیا ۲ سالگی
روی صحبتم بیشتر با ماماناییه که تازه مادر شدن، مادرایی که مثل اون روزهای خودم حس می‌کنن توی یک باتلاق گیر افتادن و قرار نیست هیچ وقت از توش دربیان و هیچ کسی نه درکشون می‌کنه نه می‌تونه کمکی بهشون بکنه، مامانایی که با وجود این که جوری عاشق نوزادشونن که تا قبل از اون عاشق کس دیگه‌ای نبودن ولی خسته‌ن و بی‌نهایت احساس تنهایی می‌کنن، می‌خوام بگم خیلی از ماها این شرایط رو تجربه کردیم، حالا بعضی‌ها کمتر بعضی‌ها بیشتر، من خودم تا سه ماه اول فقططططط نشسته بودم داشتم بچه شیر میدادم چون شیرم کم بود و دائم زیر سینه بود پسرم و واقعا حتی حموم رفتن هم برام سخت بود چه برسه به کارای خونه و آشپزی، این در شرایطی بود که بارداریم هم برنامه ریزی شده نبود و درست تو شرایطی که من درگیر دفاع ارشدم و مقاله و شروع دکترا و این مسائل بودم پیش اومد، با این که هیچ وقت ناشکری نکردم بابتش ولی خییییلی خییییلی سخت گذشت، فکر می‌کردم دنیا دیگه برام تموم شده و همه اهداف و آرزوهامو باید ببوسم بذارم کنار، ولی اگر بخوام منصف باشم هر چی جلوتر رفت بیشتر تونستم به روتین زندگی خودم قبل از به دنیا اومدن بچه نزدیک شم،
ادامه تو کامنت
مامان آراد مامان آراد ۱ سالگی
همه‌چی از یه بستنی ساده شروع شد...

چند ساعت بعد از اینکه پسرم بستنی خورد، تب کرد. اول فکر کردم مثل همیشه از دندون درآوردنه، گفتم یکی دو روز دیگه خوب میشه...

اما فرداش دیگه لب به غذا نزد، روز بعدش حتی شیر و آب هم نخورد. فقط بغلم می‌کرد، بی‌حال نگام می‌کرد و من هیچ کاری از دستم برنمی‌اومد. هیچ دردی برای یه مادر سخت‌تر از این نیست که بچه‌ش گرسنه و تشنه باشه، اما حتی توان یه جرعه آب خوردن هم نداشته باشه...

وقتی بردمش دکتر، گفت گلوی بچه عفونت کرده و حتی گفت باید بستری بشه. همون لحظه دنیا روی سرم خراب شد. از یه طرف حال پسرم، از یه طرف ترسی که از بیمارستان توی دلم مونده بود... فقط دلم می‌خواست یکی بگه همه‌چی زود تموم میشه.

آخرش بردمش یه مطب که براش سرم وصل کنن. صدای گریه‌های بچه‌م هنوز از ذهنم بیرون نرفته... اما دردناک‌تر از اون، اشک‌های خودم بود که بی‌اختیار می‌ریخت. دلم می‌خواست جای اون درد بکشم، فقط اون خوب باشه... 🥹😭

خداروشکر فردای اون روز، وقتی دیدم بعد از چند روز تونست چند قاشق ماست بخوره، انگار دنیا رو بهم دادن. همون چند قاشق، برای من از هر خوشحالی‌ای باارزش‌تر بود.

نمی‌دونم واقعاً بستنی باعثش شد یا فقط هم‌زمان با شروع مریضیش بود، اما این چند روز بدترین روزهای زندگی من بود. همون روز به خودم قول دادم تا وقتی خیلی بزرگ‌تر نشده، دیگه بهش بستنی ندم.

خدایا...
هیچ مادری رو با مریضی بچه‌ش امتحان نکن.
چون اشک یه مادر، از ناتوانی جلوِ درد بچه‌ش میاد... و این، یکی از سخت‌ترین دردهای دنیاست. 🤍
پوشک شیر خشک بچه دکتر عفونت فرزند پروری
مامان حسین و راستین🩵 مامان حسین و راستین🩵 ۱۶ ماهگی
چند سؤال درباره راستین و تجربه‌هاتون 🌱

سلام مامان‌های عزیز 🌷
راستین با وزن ۳۸۰۰ به دنیا اومد و خدا رو شکر تا یک‌سالگی وزن‌گیری خوبی داشت. از ۴ ماهگی هم شروع به دندون درآوردن کرد.
الان ۱۰۸۰۰ وزن داره؛ سه ماه پیش ۱۰۵۰۰ بود. می‌دونم که بعد از یک‌سالگی سرعت وزن‌گیری کمتر میشه و خانم دکتر گفتند با توجه به فعالیت زیاد راستین و اینکه دندونای زیادی درآورده وزنش خوبه و نباید انتظار افزایش وزن زیادی داشته باشیم.
آزمایش‌هاش رو هم انجام دادم؛ خدا رو شکر مشکلی نداشت،جز ذخیره آهنش که پایین بود، قطره آهنش رو تغییر دادن و گفتن روزی ۲ سی‌سی بدم.
برای همین خواستم بدونم شما برای بچه‌های هم‌سن راستین معمولاً در هفته چقدر گوشت قرمز می‌دید؟ در کنار گوشت، منابع دیگه آهن مثل حبوبات، عدس و تخم‌مرغ رو هم مرتب در برنامه دارید؟ راستین معمولاً صبحانه نصف تخم‌مرغ آب‌پز می‌خوره؛ به نظرتون می‌دونید چقدر واسش مجازه؟
موضوع دیگه از شیر گرفتنه
راستین از روز اول فقط شیر خودم رو خورده و انتخابم همین بود
روزها می‌تونم حواسش رو پرت کنم، ولی برای خواب، مخصوصاً شب، فقط با شیر می‌خوابه حتی شده تا دم صبح گریه می کنه اما با بغل و نوازش هم خوابش نمی‌بره.
خانم دکتر گفتن بعد از ۱ سال و نیم می‌تونم کامل از شیر بگیرمش
ولی من چون پسر بزرگم رو تا ۲ سال و ۲ ماه شیر دادم احساس می کنم در حق راستین کوتاهی میکنم؛ از طرفی واقعاً هم از نظر جسمی دیگه توان ندارم و به‌خاطر دندون‌هاش هم نگرانم.
یادم رفت از خانم دکتر بپرسم؛ بعد از یک‌سالگی آب معمولی می‌تونه بخوره یا هنوز بهتره آب جوشیده و سردشده باشه؟
ممنون میشم تجربه‌هاتون رو بگید. 🤍🌱
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۱ سالگی
مامان مهوا مامان مهوا ۱۷ ماهگی
سلام خانم ها
خیلی وقت‌هست این مشکل رو دارم و دیگه واقعاً گیج شدم
، ممنون می‌شم تجربه‌هاتون رو باهام در میون بذارید.

من بعد از زایمانم دیگه اصلاً میل و علاقه‌ای به رابطه جنسی ندارم. همسرم هر چقدر اصرار می‌کنه، من بهونه می‌آرم. بعضی وقتا هم برای اینکه دعوا نشه، با اکراه و زور هفته‌ای یه بار تن می‌دم؛ اونم با کلی بحث و دلخوری. اصلاً ازش لذت نمی‌برم و بعدش فقط حسم بدتر می‌شه.

نکته مهم اینه که قبل از بارداری رابطه‌مون خیلی خوب بود و همسرم رو هم واقعاً دوست دارم. نمی‌دونم چرا این‌طوری شدم. خودم از این وضعیت خیلی ناراحتم و دلم می‌خواد برگردم به حالت قبل، ولی نمی‌دونم از کجا شروع کنم.
کسی بوده بعد از زایمان همین حال رو داشته باشه؟ بالاخره برگشته به حالت عادی؟

چه راهکاری براتون جواب داده؟ باید پیش دکتر زنان برم یا مشاور/روانشناس؟

چطور با همسرم حرف بزنم که ناراحت نشه و بحث و دعوا پیش نیاد؟

واقعاً ممنون می‌شم اگه تجربه یا راهنمایی دارید، برام بنویسید. 🙏