من ۳۲ هفته دو روز بود زایمان کردم تو این ۳۲ هفته
اصلا درد نداشتم با این که بچه اولم بود فقط یک درد یه روز اومد
و بعدش دردام شرع میشد که زایمان کردم
۵مرداد ماه بود غروب ساعت پنچ مهمون داشتیم بعد مهمون
من بر داشتم شام بزارم سوپ ساعت شش شد کمرم درد میکرد
رفته رفته درد زیاد شد نتونستم بشینم پاشدم راه رفتم دراز کشیدم دیدم نمیتونم درد دارم تو هر روشی حالت تهوع اومد سراغم از دسشویی هم که بیرون نمیومدم
اینا اومدن شام بخورن صدام زدن گفتم نمیخورم
بعد همسرم اومد که بیا شام گریه کردم گفتم درد دارم
گف زنگ بزن به زهرا خواهرش مامانش اومد گفتم نمی خوام
مادرش زنگ زد به دخترش گف دخترش گف دردت طبیعی یه
یا خیلی درد داری خودت میفهمی گفتم نمیتونم رفتیم بیمارستان
سر راه خواهر شوهرم هم برداشتیم تو ماشین نمیتونستم درس بشینم درد داشتم احساس میکردم الان بچه میاد بیرون
خون ریزی کردم صدام هم در نمیاوردم که همسرم حول میشه
تصادف میکنیم خدای نکرده رسیدیم رفتم اولا محل نمیدادن
گفتن بشینید نوبتتون بشه دردم زیاد زیاد میشد نتونستم بشینم
جیغ زدم اومدن صربان قلب بچه گرفتن گفتن باید بری مراغه
گفتم نمیتونم درد دارم معاینه کرد گف کیسه تو واژنه
اوردنم اوتاق تایپک بعد

۵ پاسخ

خدا خودش نگه داره سارا کوچولو تونو منم 17ساله هستم

بالا بع گالانن گوی دا نولدون🙄😐

ادامشو بگو خواهرر

وییی چه عجیب وه زود زایمان کردی بگردم چه سخت🥲 عحیبه درد نداشتی یهو گرفته

الهی بگردممم ویی منم از این چیزای اینجا میترسم هیچکاری نمیتونن بکنن میگن برو مراغه من ی راست دردم گرفت میرم مراغه😬

سوال های مرتبط

مامان مامان تیام 🩵 مامان مامان تیام 🩵 ۴ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت ۵_ ادامه یه ماما خوش اخلاق اومد دید گریه میکنم گف بیا معاینت کنم ببینم چقد مونده به زایمانت اونم معاینه کرد گف تا عصر بچت بغلته گریه نکن تحمل کن منم ک دردام شدید بود نمیتونستم حرف بزنم گفتم بیا نوار قلب اینا رو باز کن برم دسشویی باز کرد رفتم دسشویی زور میومد فک میکردم مدفوع دارم به اون ماما گفتم گف هر وقت زور اومد زور بزن به خودم ابگرم میریخدم یکم دردام بهتر میشد گف بیا بیرون پروندمو نگاه کرد فامیلیمو دید گف تو فلانی رو میشناسی گفتم اره پسر عمویه بابامه گفتم چطور پسر عمویه بابام هم کارمند بود گف همکار بابامه گفتم چه بهتر توروخدا تو بمون پیشم گف تو برو زیر دوش ابگرم من برم به جای خودم یه ماما بزارم و گف ک وقتی درد داشتی زیر اب پاهاتو بالا پایین ببر فک کن ک لباس میشوری گفتم باشه رفت اونم منم اصلا نمیتونستم بکنم دردام شدید بودم نشسته بودم زمین جیغ زدم اومد گف بیا رو تخت و وسایل زایمان اینارو اماده کرده بودن گف دراز بکش بازم معاینت کنم کرد گف ۶ سانتی خوب پیشرفت کردی و دستشو کرد تو گف هر وقت دردت اومد بهم بگو اون که دستشو تو کرده بود دردام کم میشد ولی هر وقت دردم میومو میگفتم دیدم با دستش پارم میکنه اون ماما اینا بالا سرم بود به اونا چشم زد که فولش کردم یعنی منم دیدم یه ماما گف بزا منم معاینش کنم گف ۸ سانته بابا چطور این کارو کردی گف کردم دیگ بهم گفت تو دسشوی چطور میشینی همینجور بشین وقتی درد داشتی زور بزن منم زور میزدم گفتن دراز بکش پاهاتو بالا ببر زور بزن گفتن سر بچرو میبینیم زود بی حسی اینا زدن و برش زدن اینا سر بچه اومد گف محکم زور بزن با ۳ تا زور محکم پسرم به دنیا اومد دردام کلا رف و جفت تو بود گف ۲ تا سرفه کن اونم با سرفه و زور اومد
مامان پناه مامان پناه ۱۳ ماهگی
#پارت5
ماما هر چند دقیقه میومدم و ازم سر میزد. صب ساعت 7صبحانه اوردن من درد داشتم نمیتونستم صبحانه بخورم ماما اومد گفت چرا صبحانه نمیخوری گفتم درد دارم نمیتونم بخورم میگفت صبحانتو بخور تو هنوز میخای زایمان کنی باید انرژی داشته باشی به پرستار گفت برام یه لیوان چایی بیاره. هر طور شد چند لقمه غذا خوردم به زور
بعد صبحانه اومد و معاینم کرد گفت دهانه رحمت خیلی نرمه خوبه منم که از وقتی بستری شدم همش روی تخت دراز بودم و نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم
کم کم دردام بیشتر بیشتر شد جوری که وقتی رفتم دستشویی درد گرفتم نمیتونستم راست بشینم وقتی از دستشویی اومدم بیرون وقتی درد گرفتم کمرمو خم کردم نمیتونستم راست کنم انگار کمرم شکسته بود
بچه هم هی زور میزد و به مقعدم فشار میومد جوری که همش فکر میکردم مدفوع دارم اصلا دست خودم نبود. ماماعه گفت بیا کمکت کنم تا بتونی ده دقیقه دیکه بری اتاق زایمان من میگفتم نمیتونم دیگه تحمل درد ندارم و اون میگفت بیا کمک کنم. من قبول کردم با دستش دهانه رحمم رو باز کردو گفت هر وقت دردت گرفت زور بزن چندتا زور که زدم دیدم یه چبزی اومد بیرون سر بچه بود گفتم اومد اومد😂😂 ساعت 11صبح رفتم اتاق زایمان
من از ساعت3صبح که بستری شدم تا ساعت 11طول کشید تا فول بشم
خلاصه رفتم اتاق زایمان و روز صندلی دراز کشیدم
مامان جانا مامان جانا ۴ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت ششم
از حموم ک اومدم یادم افتاد همسرم امروز رفته بود ارایشگاه گفتم پس منم یه اصلاح کنم صورتمو دیگ سر و صورتمو تر تمیز کردم ک یهو کمرم درد گرف دردام شدید شد به مامانم گفتم گف بریم بیمارستان ان اس تی بده پس زنگ زدم شوهرم اومد دنبالمون و رفتیم رسیدم زایشگاه ماما گف برو ابمیوه دوتا بخور تیم ساعت راه برو بعد بیا منم رفتم تو حیاط ک قدم بزنم ولی ده دیقه بیشتر نتونستم درد زیر شکم‌گرفتم‌ رفتم زایشگاه گفتم نمیتونم درد دارم اومد دستگاه رو وصل کرد گف انقباض نداری ولی ضربان قلب بچه تندع باید معاینه بشی گفتم نه من طبیعی ک نیستم هی منو معاینه کنید یه بار معاینه شدم باز بوده دهانه رحمم الان دلیلی نداره دوباره معاینه بشم انگار بهش برخورد اخم کرد و رفت دکترم اون لحظع اتاق عمل بود زنگ زد دکترم شرایط و گفت اونم گف بستریش کنید یه ساعت دیگ میام عملش میکنم از اونجا بود ک استرسم شروع شد مامانم کلی باهام حرف زد ک ارومم کنه ولی بغض گلومو‌گرفته بود دردهای زایمانم از طرفی مامانم دید اروم نمیشم رفت یواشکی شوهرمو اورد تو اتاق تو زایشگاه😂🤦‍♀️شوهرم‌کلی باهام حرف زد دیگ ماما اومد ک انژوکت و وصل کنه و ازمایش بگیره
مامان 👧🏻همتا🩷 مامان 👧🏻همتا🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت 4








دیگ ساعت 10نیم اومد نگاه کرد گفت کیسه ابته سریع بردنم زایشگاه درد نداشتم رفتم داخل زایشگاه دراز کشیدم رو تخت اومدن مایعنه کردن گفتن 4 سانتی دیگ سرم فشار زد دیدم هی دلم داره درد میگیره فقد هرکی میومد ماماها میگفتم بچم دستگاه. نمیره میگفتن چند هفته ای میگفتم 34 میگفتن بستگی به بچه داره ببینمیم موقیتش چطوریه به مامام گفتم میتونم ورزش کنم گفت ارع دیگ از تخت اومد پایین زیاد درد نداشتم ورزش کردم دیگ دیدم دلم بد جور درد میگیره دیگ نتونستم دراز کشیدم هیچی هم نخوردم بودم حالم داشت بهم میخوره دیگ دراز کشیدم دیدم حالت تهوع دارم نفسم داره بند میاد دیگ ماما برام اکسیژن گذاشت داشتم از حال میرفتم قبلش ماما گفت اپیدورال نمیخوای گفتم نه از عوارضش میترسم اونموقع زیاد درد نداشتم بعد دیدم دردام خیلیه دارم از حال میرم گفتم میخام اپیدورال بعد مامام گفت بزار مایعنه کنم ببینم چند سانتی بعد گفت 7 سانتی دیگ زنگ زدن دکتر بیهوشی اومد برام زد بعد 1دیقه از کمر به پایین بی حس شد گفتم میتونم بخوابم گفت بخواب
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۴

گفتم یه دوش هم بگیرم شاید فرجی شد و دردام منظم شد رفتم زیر دوش آب گرم اونجا اسکات و لگن چرخشی و قر اینا دادم وقتی اومدم بیرون یه درد اومد دوباره یه ربع بعدش یه درد دیگه اومد و دوباره با همین فاصله یه درد دیگه هم شدتش یکی بود هم فاصله اش خوشحال شدم و به همسرم گفتم چون اذان مغرب گفته بودن نماز خوندیم و بعدش حرکت کردیم به سمت بیمارستان
تا بیمارستان نیم ساعتی راه بود تو راه هم به ماماهمراهم پیام دادم که دردام اینجوریه و دارم میرم زایشگاه گفت خوبه رفتی بگو معاینه ات کنن و نوارقلب هم بگیر و بهم خبر بده گفتم باشه
رسیدیم بیمارستان با همسرم و پسرم رفتیم طبقه بالا که زایشگاه بود رفتم داخل و گفتم اومدم نوار قلب بگیرم دیروز هم اومده بوده گفتن پس برا چی دوباره اومدی گفتم هم درد دارم هم ترشح قهوه ای داشتم گفتم دوباره نوار قلب بگیرم و اینکه معاینه هم بشم ببینم چندسانتم
معاینه کرد گفت ۲سانت و نیم هستی لگنت هم خیلی خوبه گفتم که دیروز هم ۲سانت و نیم بود گفت خب پس دردات تازه شروع شده گفتم آره گفت پس برو فردا عصر بیا من و میگی قیافم شد این☹️
مامان بردیا مامان بردیا ۸ ماهگی
پارت یک تجربه زایمان طبیعی
۴۰ هفته بودم دیدم درد ندارم متاسفانه رفتم دکتر گفتم که ۴۰ هفتم گذشته و درد ندارم برای زایمان حرکات پسرم خیلی کم شده بود بهشون گفتم بستریم کردن و فرستادن بلوک زایمان معاینه تحریکی شدم ۱ سانت باز بودم از هر ۱۰ دقیقه یک بار معاینه میکردن خیلی درد داشت بعدش اومدن و بهم سرم وصل کردن بعد از وصل کردن سرم هر نیم ساعت ۱ ثانیه درد داشتم بعدش درد ها زیاد تر شد معاینه هم میکردن بیشتر اذیت میشدم پسرم خودشو تو شکمم سفت میکرد دردم بیشتر بیشتر میشد بعدش اومدن بهم سوند بادکنکی گزاشتن ۷‌تا سرنگ مایع زدن داخل بادکنک که داخل واژنم بود یه درد وحشتناکی بهم حس میداد از ساعت ۸ شب تا ۱۲ شب درد داشتم که اومدن معاینه کردن گفتن ۴ ثانتی چون درد زیادی داشتم گفتن برو حموم آب گرم بگیر به کمرت ماساژ بده مامات من ماما نداشتم مادر خودم بود بعد اینکه آب گرم و مامانم گرفت به کمرم و شکمم ماساژ میداد خیلی ازوم میشدم ساعت ۲ از حموم در اومدم اومدن معاینه کردم شده بودم ۹ سانث بقیش پارت ۲ می‌زارم
مامان هامین💙 مامان هامین💙 ۱۴ ماهگی
روز قبل زایمان و زایمان
چهارشنبه ۲۵ تیر بود ک سرکار بودیم و همسرم اومد اتاقم ک ژلوفن داری سنگ کلیه اذیتم میکنه و...دارو و خورد و گفت من دارم میرم دکتر.یکم بعد زنگ زدم گفت اومدم سونو با پدرشوهرم و بعد اومدیم خونه.اخرا ساعت اداری زنگ زد ک دارم میام دنبالت دم در منتظر باش.بعد زنگ زد ک ماشین خراب شده و روشن نمیشه و خودت بیا.اومدم خونه ناهارسالاد و سیب زمینی سرخ کرده و چایی خوردیم و بعد دامادشون اومد ماشین برد تعمیرگاه و اورد خونه وبعد راه افتادیم خونه پدرشوهرم اینا تو روستا.همینکه رسیدیم رفتم دستشویی دیدم خیلی اب داره ازم میره.اول گفتم حتما کیسه اب نیست وترشحه و...بعد دیدم زیاده.به همسرم گفتم برسونه خونه مادرم اینا ک نزدیک بود.شلوار و عوض کردم ک دیدم اینم خیس شد و دیدم کیسه ابه وسایل نینی رو هول هولکی جمع کردم و تمیز کردم راه افتادیم با پدرشوهر و مادرشوهرم سمت بیمارستان.پسر بزرگم پیش مادرم بود ک گفتم نیاد فکر کردم میریم بیمارستان برمیگردیم.
بعد بستری کردن تا صبح سرم و قلب نی نی و چک میکردن.صبح ساعت ۷ و ربع امپول فشار زدن ک زیاد درد نداشتم و میخندیدم گفت درد نداری و فشار و زیاد کرد.ک چند دقیقا خیلی درد داشتم.یک دقیقه درد یک دقیقه اروم.فقط ساعت و نگاه میکردم ک یک دقیقه درد بره همره با داد.گفتم بچه داره میاد ک گذاشتم ویلچر و رفتیم زایشگاه و ۵ دقیقه بعد نی نیم بدنیا اومد.۲۵۰۰ وزنش بود سریع اومد بیرون.
بعد بدنیا اوندن پسرم سنگ همسرمم دفع شد
اون روز نمیدونم چه خبر بود اتفاق پشت اتفاق ولی خداروشکر همشون ختم به خیر شد.
مامان آوین🩷🎀 مامان آوین🩷🎀 ۱ ماهگی
تجربه_زایمان
پارت1
من تجربه زایمان طبیعی رو داشتم و خیلی سخت زایمان کرده بودم هیچوقت دلم نمیخاست دیگه طبیعی زایمان کنم
سر زایمان اولم دخترم سی پی شد چون مجبورم کردن به طبیعی💔
سر این بارداری به دکترم از همون اول گفتم که من سزارین میخام و اونم قبول کرد
طرفای عصر بود آماده شدم برم دکتر نوبت چکاپم بود 34 هفته و 3 روز بودم مطب دکترم یک ساعت فاصله داشت با شهرمون آماده شدیم با همسرم راه افتادیم
تو راه یهو یکم شکمم سفت میشد و دلم درد می‌گرفت خیلی درد کمی بود اصلا بهش توجه نکردم رسیدم تو مطب خیلی شلوغ بود حدود دو ساعتی نشستم تا نوبتم بشه بازم شکمم سفت میشد هر  ده دقیقه
رفتم داخل به دکترم گفتم یکم درد دارم و منظم هست اونم دستگاه گذاشت رو شکمم گفت آره یکم انقباض داری منو فرستاد یه بیمارستان دیگه باز چک کنن   گفت اگه درد زایمان باشه ما اینجا دستگاه برا نوزاد نداریم شاید بچه بره دستگاه

من راه افتادم سمت بیمارستان رفتم اونجا گفتم بهشون یخورده درد دارم و دردهام منظمه اولش اصلا توجه نکردن گفتن احتمالا دردهای کاذبه
بعد گفتن حالا که اومدی دراز بکش رو تخت چک کنیم پرستار اومد ان سی تی گرفت گفت همه چی خوبه ولی یخورده انقباص داری
دکتر شیفت رو صدا زدن اومد بالا سرم خیلی دکتر مهربون و دلسوزی بود اومد معاینه کرد گفت که 4سانتی😮
بعد از معاینه دردهام خیلی بیشتر شد جوری که گریه میکردم از درد
بردنم یه اتاق دیگه بستریم کردن
مامان بنیتا مامان بنیتا ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
از ظهر کمر درد اینا داشتم ولی نمی‌دونستم انقباض یانه ساعت دوازده شب دیدم یکم خون ریزی دارم و دردا هم یکم بیشتر شد. رفتم زایشگاه ساعت 2شب بستری شدم گفتن تا ساعت 8یا9صب به دنیا میاد دوسانت باز شده بودم صب باز همون دوسانت بودم گفتن تا دوازده ظهر زایمان میکنی باز نشد گفتن تا شیش عصر ولی ساعت دو بعد از ظهر زایمان کردم چون زود بستری شدم از نظر خودم واسه معاینه که هر یک ساعت انجام میدادن خیلی اذیت شدم و بیشتر واسه نوار قلب اذیت شدم چون نمی‌تونستم روی کمر بخوابم و فقط گریه میکردم بعد تا ساعت 12ظهر دو سانت بودم وتا ساعت دو یهو ده سانت باز شد ولی آنقدر دردم زیاد بود گفتن بی دردت کنیم ولی شنیدم خیلی عوارض داره نزاشتم بعد خودم تنها تو اتاق بودم خیلی دردم شدید شده بود و بعد سرش اومد بیرون انقد داد میزدم گریه میکردم که تورو خدا یکی بیاد وگرنه بچه از تخت می افته هیشکی نمی اومد انقد داد زدم زار زدم آخرش یکی اومد و بعد بقیه رو خبر کردن و بنیتای قشنگم ساعت 1.55به دنیا اومد و با به دنیا اومدن بچه یهو همه دردات تموم میشن البته من هین زایمان همش بالا می آوردم گفتن از درد زیاده بعد زایمان چون یهو دردت تموم میشه و اینا شروع به لرزش کردم ولی درد اینا نداشتم
مامان مهگل🌛🌸 مامان مهگل🌛🌸 ۱۶ ماهگی
ساعت شد حدودا ۲ونیم یه ربع به سه که کم کم یه دردای خفیفی شروع شد ولی تقریبا تو یک ساعت خیلی فاصله انقباض و دردام‌ کم شده بود
یعنی از ساعت ۳ونیم به بعد، دردام‌ هر سه چهار دقیقه بود و تقریبا ۳۰ ثانیه درد داشتم هی داشت شدید تر میشد و به خودم می‌پیچیدم
یک ساعتی درو تحمل کردم اومد معاینه کرد گفتم خیلی درد دارم گفت خیلی خوب پیشرفت کردی الان سه چهار سانتی.همونجا دکترم زنگ زد گفت چرا اپیدورال نمیگیری؟؟ گفتم آخه میگن عوارض داره گفتم خودم دردامو تحمل کنم
گفت نه عزیزم چه عوارضی؟من دکترم. به حرف من بکن آمپول بزن هم دیگه درد نداری هم زمان زایمانت کوتاه تر میشه.اینطوری بخوای پیش بری، هفت هشت ساعت دیگه باید درد بکشی!
منم دیگه تحملم داشت تموم میشد گفتم بزنین چون خیلی درد دارم
دیگه فکر کنم ۵ سانت شده بودم که آمپول و زدن
انصافا از بعد آمپول خیلی آروم شدم و دیگه چیزی حس نکردم
قرار بود ماما همراهم بگیرم که خیلی یهویی این اتفاق افتاد.هماهنگ کردیم همونجا یه ماما همراه فرستادن واسم
از بعد آمپول ماما همراه اومد کنارم و یه سری حرکات بهم داد گفت انجام بده تا سر بچه کامل بیاد تو لگن
خوبیش این بود هیچ دردی حس نمی‌کردم و فقط ورزش میکردم
...
مامان مامان تیام 🩵 مامان مامان تیام 🩵 ۴ ماهگی
زایمان طبیعی .
پارت۲. خلاصه اومدیم خونه فردا که شد شکمم سفت میشد شل میشد هعی بچه کلا حرکت نکرد بعد صبر کردم ساعت ۶ عصر شد شوهرم اومد گفتم از صبح شکمم سفت شده هرکته بچمو اصلا حص نکردم گفت چرا بهم زنگ نزدی زود بیام خلاصه رفتم اول حموم اینا که میدونستم انقباض ایناس اینا بلک بستریم کنن وسایل اینامو جمع کردم رفتیم بیمارستان بازم معاینه کردن گفتن ۳ سانتی و دکتر گفت معاینه تحریکی کنم گفتم نه ولی دیرم که انجام کرد و گف برو سنو و نوار قلب رفتم اول سنو همه چی خوب بود و بعدش رفتم نوار قلب نوار قلب کلا انقباض نشون داد و یکم درد پریودی داشتم وقتی نوار قلب میگرفتن و بعدش به دکتر نشون دادیم گف بستری هستی من ترسیدم گف برین پرونده اینا باز کنین و لیست دادن وسایلی که نیاز هست بخریم شوهرم رفت خرید من لباس اینامو پوشیدم و من که فقط گریه میکردم که بستریم نکنن میخواستم دردام خودش شروع بشه ولی نزاشتن گفتن باید بستریشی بری خونه بلک رحمت اینا بازشد خونه میزایی بهم گفتن ولی من گوش نمیکردم فقط گریه میکردم..
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
من با آرامش گفتم برو بالا. درد ندارم این درد که درد زایمان نیست. زنگ زدم همسرم گفتم بیا خونه که درد دارم اومد دید دارم راه میرم. لباس جمع میکنم گفت مگه نگفتی درد داری چرا راه میری گفتم راه نرم گفت فاطمه درد زایمان نیست تورو خدا. ول کن الان میریم باز یه روز بستری مرخص میکنن گفتم ماما گفته برید بیا حداقل تا همین بیمارستان نزدیک خونه بریم جای که من میخواستم برم برای زایمان 1ساعت راه بود خلاصه آماده شدم زنگ زدم مادر شوهرم. رفتم همه اومدن ذوق داشتن بردار شوهرم جاری. ماشین پر من ناراحت که جا نیست من راحت نیستم. منظورم به جاریم بود که ت نیا. خلاصه رفتم ماما گفت راز بکش معاینه کنم. دراز کشیدم گفت شل کن شل کردم. معاینه کرد گفت آفرین5سانتی که داره 6میشه همین الان سریع برو زنگ زدم ماما همراه گفت برو کار های بستری بکن منم میام. رفتیم بیمارستان تا بستری . بشم ماما بهم پیام داد موقع درد. مثل این که گل بو میکنی نفس بکش از بینی بکش از دهان بده بیرون خیلی خوب بود آرامش بخش بود برام. رفتم لباس پوشیدم از این ور ما ما اومد. گفت چرا نشستی بلند شو قر بده منظورش ورزش بود منم بلند شدم. خیلی قر میدادم. رفتیم بلوک زایمان تا ماما شیفت که برای من بود دیدیم هم ماما همراه هم من گفتم وای خدایا به ما ما بعد اخلاق. چند روز پیش آمده بود بستری بشم باهاش دعوا کرده بودم ماما همراه گفت وایستا ببینم میتونم عوض کنم