روز قبل زایمان و زایمان
چهارشنبه ۲۵ تیر بود ک سرکار بودیم و همسرم اومد اتاقم ک ژلوفن داری سنگ کلیه اذیتم میکنه و...دارو و خورد و گفت من دارم میرم دکتر.یکم بعد زنگ زدم گفت اومدم سونو با پدرشوهرم و بعد اومدیم خونه.اخرا ساعت اداری زنگ زد ک دارم میام دنبالت دم در منتظر باش.بعد زنگ زد ک ماشین خراب شده و روشن نمیشه و خودت بیا.اومدم خونه ناهارسالاد و سیب زمینی سرخ کرده و چایی خوردیم و بعد دامادشون اومد ماشین برد تعمیرگاه و اورد خونه وبعد راه افتادیم خونه پدرشوهرم اینا تو روستا.همینکه رسیدیم رفتم دستشویی دیدم خیلی اب داره ازم میره.اول گفتم حتما کیسه اب نیست وترشحه و...بعد دیدم زیاده.به همسرم گفتم برسونه خونه مادرم اینا ک نزدیک بود.شلوار و عوض کردم ک دیدم اینم خیس شد و دیدم کیسه ابه وسایل نینی رو هول هولکی جمع کردم و تمیز کردم راه افتادیم با پدرشوهر و مادرشوهرم سمت بیمارستان.پسر بزرگم پیش مادرم بود ک گفتم نیاد فکر کردم میریم بیمارستان برمیگردیم.
بعد بستری کردن تا صبح سرم و قلب نی نی و چک میکردن.صبح ساعت ۷ و ربع امپول فشار زدن ک زیاد درد نداشتم و میخندیدم گفت درد نداری و فشار و زیاد کرد.ک چند دقیقا خیلی درد داشتم.یک دقیقه درد یک دقیقه اروم.فقط ساعت و نگاه میکردم ک یک دقیقه درد بره همره با داد.گفتم بچه داره میاد ک گذاشتم ویلچر و رفتیم زایشگاه و ۵ دقیقه بعد نی نیم بدنیا اومد.۲۵۰۰ وزنش بود سریع اومد بیرون.
بعد بدنیا اوندن پسرم سنگ همسرمم دفع شد
اون روز نمیدونم چه خبر بود اتفاق پشت اتفاق ولی خداروشکر همشون ختم به خیر شد.

۶ پاسخ

هم خودت زاییدی هم همسرت خخ بسلامتی

خدارو شکر بسلامتی زایمان کردی

به سلامتی عزیزم
چند هفته بودی

والا ماشالا به سلامت همه سالم هستید

وای چقد خوب زایمان کردی دست راستت رو سر من .من مردم و زنده شدم

همشون بخیر شد خداروشکر

سوال های مرتبط

مامان سلنا مامان سلنا ۲ ماهگی
# زایمان
خانوما خلاصه میگم چون وقت ندارم نینی بیدار میشه
من ۳۹ هفته و پنج روزم بود ک شبش خونه بابام بودم داشتم اماده میشدم برم خونه خودم چون نزدیک بودیم پیاده ب همسرم گفتم بیاد دنبالم کمی پیاده روی کنم یهو دیدم یه چیزی ازم ریخت فهمیدم کیسه آبه چون داغ بود زیاد بود ب مامانم گفتم اونم گفت باید بریم بیمارستان اولش گفتم ن فردا میرم. چون میخاستم فردا برم زایشگاه و بیمارستان برای چک کردن نینی دیگه ب همسرم زنگ زدم گفتم ماشین بیاره ک بریم بیمارستان ب مادرت اینا چیزی نگو فعلا وسایلام رو چون قبلا خونه مامانم اورده بودم ک بعد زایمان اینجا میموندم برداشتم منو مامان. همسرم رفتیم بیمارستان اونجا ک رفتم ماما اومد معاینه کرد گفت یه سانتی و چون کیسه اب ترکیده درد نداری باید بستری شی بعد دکتر اومد معاینه گفت نینی مدفوع کرده باید سریع عمل کنی منو میگی وا رفتم از یه طرف استرس ک مبادا برا نینی اتفاقی بیفته از یه طرف فکر میکردم زایمانم طبیعی میشه و هیچ مطالعه وتجربه ای از سزارین نداشتم دکتر گفت چون این بیمارستان کوچیکه و ما امکانات نداریم باید بری شهر یه نامه فوری هم داد ک عمل کنم خیلی سریع راه چهل دقیقه رو تو بیست دقیقه رفتیم تو راه مامانم ب بابام زنگید ک بیاد و همسرم ب مادرشوهرم اینا هرچی گفتم زنگ نزنن ولی زنگ زدن دیگه رفتیم اونجا قسمت زایشگاه
ادامه پایین میذارم
مامان میران💙 مامان میران💙 ۶ ماهگی
تجربه سزارین اختیاری✨
سلام خانوما من تاریخ سزارینم رو زده بود دکترم ۱/۱اما ۲۳ام کمر درد گرفتم همش میگرفت و ول می‌کرد رفتم مطب دکترم گفت تا ۱/۱بچه ات به دنیا میاد انقباضه
ولی اگ تونستی نگه داری تا ۱/۱بمونه
منم اومدم خونه فرداش بود ک دیدم یه مایع بی رنگ همش ازم میاد کیسه آبم بوده ک نشتی پیدا کرده بوده بعد معاینه ای که دکتر کرده بود
بعدش اول خیلی کم بود دیگ ۲۵ام دیدم یبار دیگه پاهام خیس شد مطمئن شدم نشتی کیسه آبه رفتم بیمارستان تا ازم تست آمینوشور بگیرن ببینن درسته
که رفتم پرستار بخش اومد معاینه ام کرد گفت نه اوکی ای طبیعیه بعد گفتم حس می‌کنم کیسه آبم نشتی داره بعد کیت رو آورد ازم تست گرفت دید بله کیسه آبمه
گفت دکترت کیه که معرفی کردم گفتم سزارین اختیاری ام
به دکتر زنگ زد گفت دکتر ایشون سزارین اختیاری ان دکتر هم گفت پول رو واریز کنن به حسابم بعد میام
من ساعت ۴رفته بودم بیمارستان از ۴ونیم تا ۵:۵۰دقیقه ازم تست اکو قلب و سرم اینا زدن ک یهو‌کمرم منفجر شد دیدم یه حجم زیادی ازم آب خارج شد ک پرستار اومد گفت اصلا نگران نباش کیست آبته دکترت هم ک اومده الان میریم به زودی نینی ات رو به بغلت میگیری 🥹✨
مامان مانلی و مانیار مامان مانلی و مانیار ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
بعد دو روز رفتن ب زایشگاه بلاخره تاریخ ۱۱ خرداد ۵ صبح بدون درد با دهانه رحم ۲ سانت بستری شدم تا ساعت ۱۰صبح دردام شروع نشد ک سرم بهم زدن و امپول فشار بهم تزریق کردن ک بعد چند دقیقه کم کم دردام شروع شد دردای قابل تحمل ک با دم و باز دم قابل تحمل بود ولی فاصله دردا کم بود ب مامانم اجازه داذن ک اومد داخل زایشگاه چند دقیقه پیشم بود باهاش ک همزمان صحبت میکردم و موقع دردا دم و بازدم داشتم یهو کیسه ابم پاره شد یهویی همینجور هی خیس میشدم ک ب مامانم گفتم ب ماما اطلاع داد گفتم مشکلی نداره بعد چند دقیقه مامانم رفت تا ساعت ۱۲ دردام قابل تحمل بود بعد از ساعت ۱۲ونیم تا ساعت ۱ ظهر دردام شدید بود ک بهشون گفتم اپیدورال برام زدن تو همین زمان هی بهم میگفتن ک بچه سرش درشت تو لگن نیومده ممکن سزارین بشی ک ترسیدم گفتم من دارم دردا تحمل میکنم هر جور شده با دست سرش بکشین تو لگن ک با اجازه دکترم ساعت یک ظهر اپیدورال ک زدن با دست بچه کشوندن تو لگن ساعت ۲و نیم ظهر رو تخت زایشگاه با پنج تا زور محکم بچم بدنیا اومد تو فاصله ای ک اپیدورال تزریق کردن تا زایمانم اثر اپیدورال رفت دوباره برام زدن اثرش کمتر بود کامل دردم ازبین نرفت بهشون گفتم ک تو سرم دستم داروی بی حسی ک حاات خواب الودگی دست میده همزمان زدن
مامان ساحل و سهیل 🤍 مامان ساحل و سهیل 🤍 ۱۶ ماهگی
من اومدم با تجربه زایمان بچه دومم
من روز ۱۲ صبح حالم خوب بود پاشدم خونه جمع کردم رفتم خونه مامانم از اونجا اومدم یکم درد داشتم فقط رفتم صدا قلب بچه گوش دادم گفت ۱ سانتی خوبه قلبش برو پیاده روی کن
من اومدم خونه یکم ورزش کردم و پیاده روی کردم و رفتم ی دوش گرفتم
اومدم آماده شدم تا برم ان اس تی
رفتم ان اس تی و همه چی خوب بود معاینه کردن گفتن دو سانتی بستری نکردن گفتن هنوز زیاد مونده تا زایمانت برو خونه هر چی گفتم بستری کنید بستری نکردن راهم دور بود
اومدم خونه خمین ک رسیدم خونه نیم ساعت بعدش ی چی انگار ت دلم افتاد پایین تق صدا داد کیسه آبم پاره شد
و راه افتادیم تا بیمارستان ۱ ساعت راهه دردام‌داش شروع میشد رسیدم بستری کردن معاینه گفتن ۳ سانتی
دردام اولش قابل تحمل بود رفته رفته با سرم بیشتر شد هر ۱ دقیقه ۱ بار بود دیدن دردام زیاده اومدن سرم قطع کردن
گفتن ببینم درد عادی خودت چقد خر ۵ دقیقه ی بار شد گفتن اگه حس مدفوع داشتی مارو صدا کن صدا زدم اومدن دیدن گفتن ۴ سانتی
کردم از درد انقد جیغ داد زدم
رفتم سرویس واسه ادراد ک وقتی اومدم دردم بیشتر شد جیغ زیاد شد گفتم ی چی داره میاد بیرون انگار ک اومدن نگا کردن گفتن ۷ سانتی بردن زایشگاه انقد روز زدم میگفتن نمیخوایم پاره بشی ولی انقد زور زدم خودم پاره شد پوستم بدون اینکه اونا تیغ بزنن
ساعت ۴و ۴۰ دقیقه پسرم ب دنیا اومد همه دردام ر راحت شدم اون لحظه بعد اینکه اومد بخیه بزنه بهم یکم درد داشتم فقط
پسرم ساعت ۴ و ۴۰ دقیقه ب دنیا اومد دادن بغلم الانم فعلا بستریم تا فردا سر زایمانم برای همه مادرا دعا کردم انشالله همه بسلامتی راحتی زایمان کنن بچه اشون بغل کنن
من ک با اینکه بچه دومم بود سخت زایمان کردم
مامان جوجو کایان🐣 مامان جوجو کایان🐣 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت2️⃣
۳۹هفته و۴ روز ۱۷ مرداد
خلاصه ساعت شد ۱۲ ومن همچنان همینجوری بودم
نیم ساعت بعدش یهو دیدم مادرشوهرم زنگ زد با حالتی ک خیلی ترسیده بود و هول بود + چی شده شهلا حالت خوبه!, منم تعجب کردم- خبم چرا چیشد یهو زنگ زدین چیزی شده+ سعید خیلی هول بود حالش خوب نبود زنگ زد گفت شهلا حالش بده, خوبی!
-خبم فقط ی درد پریودی منظم دارم هر چهل دقیقه میگیره ول می‌کنه +میشه بگی دقیقا کجا - کمرمو زیر دلم + دردت چقده قابل تحمله! -فعلا ارع + خوب اشکال نداره یکی دو ساعت دیگه اگه ادامه داشت دوباره بزنگ- باشه ,ساعت۲ شد من همچنان درداشتم و بدتر شد دیدم دوباره مادرشوهرم زنگ زدگفت شهلا بهتری عزیزم گفتم نه بیشتر شده گفت خونی آبی چیزی ازت نیومد گفتم نه والا فقط درد دارم گفت باشه ساک بیمارستان خودتونو بزار کنار گفتم باشه گفت شهلا اگه دیدی یذمایع خیلی غلیظ ک کش میومد تو حموم ازت اومد بدون امشب یا فردا صبح بچت بدنیا میاد بقول ما قدیملس بهش میگیم خبرکن گفتم باشه رفتم حموم مردم یهو دیدم چیزی از بدنم خارج شد ی مایع ک کباب ب روتون شبیح آب دماغ میموند حالم بد شد ولی خیلی زیاد نیومد چون مادرشوهرم گفت زیاد میاد ولی اونقدر نبود منم وقتی خلاصه حموم کردم بدنم با بدبختی شیو کردم آینه هم نبود اومدم بیرون نوار بهداشتی گذاشتم ک اگه خونریزی یا نشتی کیسه آب یا پارکی کیسه آب یا همون مایع منی ک مادرشوهر گفت بیاد متوجه بشم
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
#پارت ۲ تجربه زایمان طبیعی


دیگه گفتم باشه شروع کردم به ورزش کردن همش ورزش میکردم تو بخش راه میرفتم خیلی سختم بود ولی مجبور بودم ماما امد گفت باید معاینت کنم دیگه معاینه کرد منم ب امید اینکه میگه پیشرفت کردی ولی گفت همونی اون موقعه ۳۹ هفته ۳ روز بودم
دیگه هی معاینه میکردن دیگه واقعا کم اورده بودم صبح روز بعد دیگه لج کردم گفتم من باید ترخیص بشم دکتر امد گفتم من ک پیشرفت نمیکنم میخوام برم دیگه چک کرد وضعیتم گفت باشه رضایت بده برو منم سریع زنگ زدم ب همسرم ک بیا رضایت بده بریم دیگه تا امد تمام شد ساعت ۱ بود رسیدم خونه درد داشتم با دستگاه هم ک چک کردن فاصله درد ها هر ۱۰ دقیقه بود ولی میگفتن اینا درد ها زایمان نیسته دیگه امدم خونه رفتم حمام زیر دوش هم ورزش کردم امدم ناهار درست کردم خوردیم جمع کردم شستم همون جور درد هم داشتم گفتم برم یکم بخوابم رفتم دراز کشیدم ولی درد ها نمیزاشت بخوابم ولی خوب چون بهم گفتن درد زایمان نیست تحمل میکردم تا ساعت ۵ بعد ظهر همسرم رفت منم همون جور داشتم عجیب تا ساعت ۶ تحمل کردم رفتم مامانم بیدار کردم بیا کمرم ماساژ بده امد یکم ماساژ داد ولی اروم نمیشودم وقتی درد میگرفت جوری ب خودم میپیچدم گریه میکردم ک مامانم گفت اینا دیگه درد زایمان سریع زنگ زد ب همسرم گفت بیا ک درد هاش شروع شده
مامان صدرا⚘️ مامان صدرا⚘️ ۱۵ ماهگی
زایمان طبیعی
۳۹هفته ۶روزم بود ک رفتم برای مامای همراه قرارداد بستم.شبش بهش زنگ زدم گفتم من درد ندارم.گفت برات چندتا حرکت و خوراکی میفرستم ک انجام بده.ساعت ۸بود تقریبا.ساعت ۹ونیم رفتیم پیاده روی تا ۱۱.تو راه هی حس کمردرد و درد زیر دل داشتم.شک کردم ک دردام شروع شده.از صبحشم کمرم درد میکرد.دیگه رسیدیم خونه شام خوردیم دیدم هی میگیره هی ول میکنه.ساعت ۲ بود خوابیدم ولی هر بار دردم می‌گرفت بیدار میشدم دیگه از ۴و نیم خوابم برد شروع کردم ب یاد داشت کردن تایم ها.میدیم هر ۱۰دقیقه یک دقیقه درددارم.بازم ب روی خودم نیاوردم.دیگه تا ۶ ونیم بود ک رفتم حموم اومدم بیرون. رفتم تایم گرفتم دیدم دردام هر ۶ دقیقه یا ۵ دقیقه شده .زنگ زدم مامای همراهم گفت برو سریع زایشگاه ک نزدیک زایمانته بچه دوم زودتر زایمان میکنی.منم زنگ زدم ب مامانم گفتم حاضر شو درد دارم.شوهرمو بیدار کردم اول باورش نشد تا دردم گرفت یک جیغ کشیدم پا شد.کاچی خوردم یکم ب زور و شوهر بهم آناناس داد.رفتیم دنبال مامانم و رفتیم بيمارستان.تو راه هر ۴ دقیقه دردم می‌گرفت.
مامان ☆کیاناولیانا☆ مامان ☆کیاناولیانا☆ ۴ ماهگی
مامان آرامش و آریانا مامان آرامش و آریانا ۳ ماهگی
بعد نو ماه تحمل سختی و خستگی و اذیتی بالاخره نی نی من هم بدنیا اومد دوباره حس قشنگ مادر بودن برام رقم خورد دختر نازم مرسی ک بدنیا اومدی همه وجودم مطلق به تو و آرامشه شما دوتا بزرگترین برکت های زندگی من هستی عاشقانه دوستتون دارم ❤️❤️ بمونه یادگاری ❤️ 1405/2/31 ساعت 8شب🫠🤍
کوتاه از تجربه زایمان دومم بگم صبح طرفای شیش و هفت دردهام شروع شد ولی کم و بیش نشستم خونه ام با جارو دستی جارو کردم ظرفهامو شستم طرفای یازده و نیم قشنگ حموم کردم مامانم اومد دنبالم رفتم خونه مامانم شروع کردم تو خونه قدم زدن دردها می‌رفت میمومد طرفای ساعت دو ناهار خوردم ده دقیقه دراز کشیدم دوباره شروع کردم قدم زدن چندتا خرما خوردم ک انرژی داشته باشم یکی دو ساعت بعد ی لیوان آب با عسل خوردم هر چقدر بیشتر می‌گذشت دردهام بیشتر میشد ولی تحمل میکردم میگفتم تا شدید تر نشه نمی‌رم زایشگاه هر چقدر مامانم و ابجیام اصرار کردن نرفتم چون برا زایمان اولم تجربه داشتم و اینک اینجوری درد شروع می‌شد اینقدر با درد اذیت نمی‌شدم ک با معاینه اذیت میشدم خلاصه گفتم شیش و نیم میرم ک مامانا چیزی نگن شیش و نیم شد گفتم ی کم دیه صبر میکنم ک شیش و چهل پنج دقیقه کیسه آبم پاره شد از خونه ما تا بیمارستان هم پونزده دقیقه راهه ک خودمون زودتر رسوندیم موقعی ک رسیدم زایشگاه قشنگ شیش سانت شده بودم بعد اون هم دردهای خیلی شدید با کمک ماما گوش دادن به حرف ماما ک همش میگفت خیلی نزدیکه و کارت خوبه ساعت هشت نی نی بدنیا اومد 🥺 من فقط خداروشکر میکردم ک همه چی تموم شد بعد اون هم ماساژ شکمی و چندتا بخیه تا دو ساعت هم تو زایشگاه نگه داشت هر پونزده دقیقه ماساژ شکمی انجام میدادن بعد دو ساعت انتقال داده بخش...❤️🥺 الهی شکر