دیروز دخترمو بردم پارک
بعد میخواست از این اسباب بازی آهنیا هست
که ورزش میکنن برا لاغریو اینا تو پارکا گذاشتن

دخترم رفت سمت اون که شبیه فرمان ماشینه
بعد دید ی دختری تقریبا همسن دخترم داشت بااین بازی میکرد و یکیشم ی دختر ۱۲ ساله
بعد دخترم رفت اون دختر کوچولو رو آروم هول داد

یعنی آروم هول داد بچه نیوفتاد فقط کنار رفت دخترمم شروع کرد بازی کردن

من بش گفتم مامان کار بدی کردی نوبت تو نبود باید میزاشتی اون دختر بازی کنه

بعد مامان اون دختره اومد پرید وسط حرفم رفت تو صورت دخترم گفت کار بد کردی کار بد کردی
بچه هم چسبیده بود به مامانش

من ب خانمه گفتم آره من ب دخترم گفتم کار بد کرد
و خطاب ب دختر خودم گفتم مامان بیا بریم نون بخریم

دستشو گرفتم بردمش ولی دوباره برگشت سمت بازی
و دست اون دختر بچه رو کشید ک خودش بازی کنه
منم سریع رفتم دخترمو آوردم گفتم بریم نون بخریم بریم بریم

خانمه برگشت به دخترم گفت دفعه آخرت باشه به دخترم دست میزنی 😐

آرامش خودمو حفظ کردم ولی در واقع خواستم بگم اگه دست بزنه چ گهی میخوری

همونطور که پشت بهش بودم داشتم مسیرمو میرفتم گفتم این بچه ۲ سالشه
آخه چی میفهمه دفعه آخر ینی چی


هووووف از دیروز ۱۰۰ تا کلمه و جمله ب ذهنم رسید که چرا اونو نگفتم چرا اینو نگفتم

شما نظرتون چیه واقعا چرا بعضیا انقد طلبکارن

۴ پاسخ

دختر منم همه رو هل میده همش درگیرم با کاراش واقعا متوجه نمیشه نمی‌دونم چرا هل میده بعضبا که گاز میگیرن خیلی مراقب باش تا عادت از سرش بیفته من درک میکنم چی میگی

منم خیلی عصبی میشم بچه های دیگه بچه‌مو اذیت کنن ولی با لحن خوب و بچه‌گونه مداخله میکنم مثلا میگم نی‌نی نزن نی‌نی نکن. این خانم مشکل اعصاب داره با این لحن با یه ذره بچه بحث میکنه

بعضیو عقل شو نین ایشو نون شو نخارده علف شو خارده با سلینک

طلبکار نیستن نفهمن
بچه اسمش روشه دیگه بچه اس
دیگه ی زن گنده بخاد بایه بچه بحث کنه باید ب عقلش شک کرد

سوال های مرتبط

مامان هانا کوچولو مامان هانا کوچولو ۳ سالگی
یعنی بعد ۴ ساعت به حدی اعصابم خورده
دخترم عاشق بچه هاست یعنی هر بچه ای رو ببینه بوس میکنه ناز میکنه
امروز رفتم پارک دخترم رفت بالای سرسره سوار شه یه بچه سه ساله جلوی سرسره نشسته بود هر چی گفتم عزیزم جیگرم بیا پایین به من می‌گفت نمیخوام پدر ومادرش هم دقیقان بغل دست من وایستاده بودن یهو بلند شد یکدفعه یه مشت کوبید تو پیشونی دخترم من یه لحظه هیچی نگفتم گفتم الان بابا مامانش میگن نکن دیدم بعد مشت دستش وبلند کرده یه سیلی این سمت صورت دخترم یکی اون ور یعنی اون صحنه به حدی عصبی شدم نه به خاطر بچه از اینکه پدرومادر دارین میبینین اون حالیش نمیشه شما که حالیتون میشه دخترم کلان گرخیده بود فقط نگاش میکرد یکدفعه داد زدم گفتم نکن دید تا سرش داد زدم برمیگرده به مامانش میگه مامان نی نی سرم داد زد گاوه مامانش گاوه نی نی هم گاوه
مادر پدر ه عین خیالشون هم نبود رفتم بچه مو گرفتم بردم خانه بازی آوردم خونه
آخه به این جور پدر مادرها آخه چرا انقدر بی فرهنگ هستن درسته بچه حالیش نیست نمیفهمه اما تو داری این صحنه رو با چشمت میبینی که بچه ات داره یکی رو میزنه یعنی واقعان کلمه یه نکن از دهنشون در نمیاد باز اینجور موقع ها پدر مادر نباشن خوب میگیم نبودن ندیدن بچه رو کنترل کنن بچه هم حالیش نمیشه عیب نداره اما باشن و شاهد موضوع باشت هیچی نگن خیلی درده
من خودم تا به امروز یه انگشت به دخترم نزدم پیشونیش رو چنان مشتی زد هنوز قرمزه
مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
پسر من عاشق ماشین های فلزی هست و اکثر ماشین هاش رو داره و به شدت روشون حساسه، امشب براش این ماشین رو خریدم و با هم رفتیم پارک، یه گوشه از پارک نشسته بود با ماشینش بازی می‌کرد، یه بچه که فکر کنم هنوز یکسالش نشده بوداما به سختی میتونست راه بره از یه مسافت دور اومد سمت پسرم، پسرم رابطه خوبی با بچه ها داره و یکم باهاش صحبت کرد، بعد از چند دقیقه مادر اون بچه اومد سمت ما و یکدفعه به پسرش گفت عه ببین نی نی توی دستش ماشین داره و خود مادره ماشین رو از دست بچم کشید بیرون و داد دست بچه اش، بچه هم ماشین رو با شدت بدی زد زمین و پسرم عصبی شد و ماشین رو برداشت، بچه زد زیر گریه و همش میخواست ماشین رو از دست بچه ام بکشه بیرون، مادره گفت خب بده یکم بچه ی منم بازی کنه و همش اصرار داشت از دست پسرم بکشه بیرون ، من فقط نظاره گر بودم که ببینم پسرم چه واکنشی داره که همونجا قاطع چندبار گفت نه، مادره هم دید پسرم نمیده بیخیال شد رفت، بچه اش تا چند دقیقه یک ریز گریه میکرد، پسر من خیلی مهربونه وقتی دید اون بچه گریه میکنه فکر کرد کار اشتباهی انجام داده برای همین گفت مامان ماشینم رو به نی نی ندادم، گفتم تو صاحب وسایل خودتی همونجوری که اجازه نداری وسایل کسی رو به زور بگیری و قبلش باید اجازه بگیری کسی هم اجازه نداره به زور ازت چیزی بگیره اگر دوست نداشتی بدی اشکالی نداره. من اولش میخواستم مداخله کنم و بگم یکم بده نی نی بازی کنه اما وقتی وقاحت و پررویی اون مادر رو دیدم واقعا عصبی شدم که به زور وسیله ی یکی رو از دستش میگیره که بده بچه اش بازی کنه، بعد جالبه میدید که بچه اش داره به وسیله بقیه آسیب میزنه و پافشاری می‌کرد! کاش حریم ها رو از بچگی به بچه هاشون یاد بدن!
مامان نلا مامان نلا ۲ سالگی
دیروز صبح یهو با این اعصاب و حال خراب خودم بعد از دست دادن پدرم گفتم نلا چه گناهی داره این بچه من و پدرش بزرگترین تکیه گاهشیم و زمان های طلایی زندگیشو نباید نابود کنم انگار دست رو زانوهام گذاشتم و بلند شدم
یهو تصمیم کرفتم پستونک و شیشه شیر که این مدت نتونستم بخاطر حال خودم بگیرم ازش خیلی غصه خوردم بچم دوسال عادت له خوردن شیشه شیر و پستونک داشت چند بار پشیمون شدم گریه کرد و دنبال شیر بود
ولی به خودم غلبه کردم شکستم تو خودم ولی باز جمع کردم خودمو
شب هم سالکرد ازدواجمون بود همسرم گفت بریم شام بیرون اول گفتم نه بعدش گفتم اخرش چی من داغونم ولی باید خودمو جمع کنم گفتم بریم
رفتیم شام خوردیم موقع برگشت گفتم بریم پارک نلا تاب بازی کنه و شانس من تاب کنار یه کوچولو مثل نلا بود که پدر بزرگشو میخواست تا تاب بده بغض گلومو گرفت نادخود آگاه دلم هوای بابامو کرد دلم برای نلا که عاشق بابام بود سوخت که جرا نباید این لحظه تجربه کنه
خیلی حالم بد شد میخوام محکم باشم بخاطر نلا ولی نمیدونم جرا این غم انقدر سنگینه که داره منو از پا در میاره
پدر کوه برای بچه انگار پشتم خالی شده 😢😔