۱۰ پاسخ

وای یا خدا😢😢

فک کردن بهش هم عذاب اوره، خدا بهشون صبر بده

واااییی خداااااا آخه چرامواظب نبودنننن

خدا به خانوادش صبر بده سر صبح حالم گرفته شد

وای خدای من چه اتفاق بدی .خدا صبرش بده

وای خدای من

وایییی نعععع خدا صبر بده به مادرش فقط

وای خدا به خانوادش صبر بده

یا امام رضا
خدا صبر بده

وای یا خدا 😔😔😔💔💔💔

سوال های مرتبط

مامان لی لی و نی نی مامان لی لی و نی نی ۲ سالگی
لطفاً قضاوت کنید
دخترم امروز پارک بردم تو نوبت ولیستادیم هرچی مناظر بودیم آقا پسر تو تا پایین نمی اومد حرف های زشتی میزد منم صبرم تموم شد بزور نگه داشتم گفتم وسیله عمومی هست پیاده شو دختر کنم سوار بشه مادرش اومد دختر کوچیک تو صف نبود سوار کرد گفت دختر دیگه داداش تاب می‌داده تو صف بوده دختر منم گریه میکرد تاب می‌خوام منم صبر کردم بعدش تاب دختر کوچیکه تموم شد خواست دختر بزرگه سوار بکنه که نزاشتم گفتم نیم ساعت پسرت تو تاب بود پیاده میشد ابجیشم سوار میشد به بچهاتون یاد بدید سی تا تاب بازی کردند پیاده بشه بعدی سوار بشه اینا بعد دخترم نشست یه ذره تاب خورد پیاده شد دختر خانوم سوار شد من موضوع امروز برای مامانم تعریف کردم می‌گفت کوتاه میومدی چیزی نگو اینا به مادرم میگم من الگو دخترم هستم از الان یاد بدم از حقش دفاع بکنه اما الان ناراحتم نکنه دل اون دختر بزرگه شکسته بعد اون بحث با مادر اون خانوم داشتم دخترم با این که دوس نداشت بره خونه بزور بردم خونه مادرم تا اون خانوم بچهاشو نبینم الان عذاب وجدان دارم نکنه کارم اشتباه بود
مامان نفس مامان نفس ۲ سالگی
مامان نیلا🎀 مامان نیلا🎀 ۲ سالگی
مامانا بیاین یه لحظه اینقد اعصابم خورده که نگو
رفته بودیم پارک بعد من نشسته بودم رو صندلی کنار تاب ها و شوهرم دخترمو تو سرسره ها بازی میداد بعد یه دختر بچه همسن دختر سوار تاب بود بعد مامانش به یه پسر بچه ۵ ساله گفت حواست بهش هست گفت آره
بعد منم داشتم نگاش میکردم دیدم پسر بچه عمدا میزد تو سر بچه و موهاشو میکند بچهه گریه افتاد بعد مامانش اومد گفت چرا گریه میکنه پسره گفت سرش خورد تو تاب منم گفت دروغ نگو به مامانت زدیش نباید خواهرتو بزنی . بعد شوهرم صدام زد من رفتم پیش بچم بعد یه ۵ دقیقه بعد دخترم رفت تو سرسره بزرگه میخواست بیاد پایین من دستمو گرفته بودم جلو که یوقت نیوفته یهو همون وقت پسره بچه با مامانش اومد پسره پسر عمو اون دختر کوچولو بود نه داداشش . یهو مامانش با لحن بد و بیشعوری برگشت به من گفت چرا دروغ گفتی بچه من موهاشو کشیده تو گوه خوردی من یهو حواسم به زنه پرت شد که داره اینو میگه بچم از سرسره اومده پایین بدجور سرش خورد تو سرسره و گریه افتاد منم عصبی شدم گفتم گمشو بابا بچتو جمع کن و بچم گریه میکرد اینقده اعصابم خورد شد بچم بدجور سرش خورد تو سرسره . مگه زنه ول میکرد .
#پوشک