#دل نوشته
دیشب بچم پارک بردیم تو نوبت تاب وایسادیم یه خانمی داشت حین فیلم دیدن از گوشیش بچشو محکم تاب میداد منم دست دخترم سفت گرفتم که نره سمت تاب یهو چون خیلی بهش گفتم مامان نرو تاب بهت میخوره برعکس دستش سریع از دستم کشید و با سرعت دوید بره اون طرف و تاب با سرعت بالا چنان خورد به سردختر کوچولوم با صورت پرت شد روی زمین و بعد دیدیم بینیش خون اومده تا تو دهن و زیرچونشم ریخته😭برق رفته بود نور مغازه پارک کمی روشن کرده بود و تا عصری درگیر بیمارستان بودیم.
باورتون میشه بااینکه خودم مقصر بودم ولی اون خانم انقدر سنگدل و بی رحم بود حتی ثانیه ای مکث نداد به تاب دادن بچش و با وجود جیغ و گریه های شدید دخترکم که جلوی پاش پرت شد نه دستش گرفت نه اومد بپرسه حالش چطوره هیچی هیچ واکنشی عین سنگ!!!!مردم انقدر عوض شدن بی رحم و بی عاطفه یا من دارم آشنا میشم!؟
التماس دعا ازتون دارم برای شفای دخترم که همش براش میرسه بااینکه خیلی مراقبشم😔

۱۸ پاسخ

بچت خوبه الان عزیزم از سرش عکس گرفتی؟؟من از ترس تاب و همین قضیه پارک‌نمیرم‌‌‌..چند وقت پیش تو پارک یه بچه کلن دندون های فک بالاش ریخت

ان شاءالله که دختر گلتون زودتر حالش خوب میشه واقعا سخت مادر این صحنه هارو ببین من دخترم ی سری از پله ها افتاد ابروش بخیه خورد برای اولین بار غش کردم تو بیمارستان
همم درست ما باید خودمون بیشتر حواسمون باش به بچمون
اما خب اون زنیکه هم یکم حواسشو جمع میکرد نمیذاشت راه دور نمیرف
که متاسفانه ایشون رحم تو دلش نداشت حتی دلجویی کنه
زیاد بهش فک نکن

ببین نمی دونم چجوری باید قضاوت کرد ، چون که یکبار این اتفاق برای من افتاد و من در نقش اون خانم بودم که بچه ای افتاد و من سریع رفتم سمتش و دلجویی کردم ، مادر اون بچه پوزش کرد تو هم و خیلی زشت رفت. ،میخام بگم شاید آدم ها توی روابط به این نتیجه رسیدن که نباید کاری کنن و بی تفاوت باشن

بلابه دورباشه نگران نباش بجهاتوسن رشدن نشکسته فقط ورم وکوفتگی داره تا۳روزه فقط بهترمیشه بعدش منم وقتی میرم پارک اندازه ۱سال استرس وحرص میکشم ک تابرگردم یک لحظه هم ازکنارش دورنمیشم اما مراقب همه بجهاک نمیتونم باشم خیلی مادرها عین خیالشون نیست مخصوصاک مال مابانوان هست

همه نه ما یکبار اینطوری شد پسرم خیلی کوچیک بود یه آقا بود کلی تذکر داد نخوابونیش فلان حالش چطوره چکش کن ازاین حرفاا

مردم بعضیا بی رحمن منم دیروز پسرم موتور زد بهش دو سا ساعت بیمارستان بودیم

الان که تایپیکتو‌خوندم حرص میخورم یعنی باید تف میکردی رو صورتش زنیکه بیعشور خودش باید رعایت میکرد نگا میکرد ببینه جلو بچه هس یا ن.من جای تو‌بودم چنان از موهاش میکشیدم جرش میدادم.انشالله هم دخترت خوب میشه

خب میگفتی عین آدم باید تاب بدی
ن ک بزنی اینجوری کنی
من بودم شلوار شو پرچم میکردم

عزیزم خداروشکر بخیر گذشته خدا حواسش به فرشته هامون هس
پسر منم از اول ماه صفر چندتا بلا دفع کرده خدارو هزار بار شکر
حتما صدقه بده و در حد توانت براش نظری بده حتی شده یدونه شکلان برا بجه های تو پارک منم نظر کردم میدم
اون خانومه هم خیلی بی‌شعور بوده خودتو ناراحت نکن❤️

انشاالله که زودتر خوب بشه گل دخترتون و حتماً هم یه صدقه بدید، بخدا از ترس بزرگ ترها بچه هامو پارک نمیبرم پارک دقیق پشت خونمونه ولی نمیبرم چون بزرگتر ها از بچه ها بدترن

عزیزم شما درست میفرمایید
کلا آدما بی حیا بی رحم شدن بچه هاشون مثل خودشون بار میارن ماهم میریم پارک ب اینجور آدما میبینیم من پسرم سر همین مسائل هرپا کی نمی‌برم .

ان شاء الله زودی خوب شه ناراحت شدم

وای این دومین تاپیکی ک میبینم برای بچه ای اتفاق افتاده اعصابم خورد شد

سنگدلی ازون مادر میباره😑 من بخصوص از وقتی مادر شدم بشنوم حتی یه بچه مریض شده براش غصه میخورم چه برسه جلو چشام خون از دماغ بچه بیاد

عزیزدلم بگردم آخه الان چطوره مرخص شده؟

حالا شانس ما یه سلیطه بود ک باید میبردیمش دکتر🙁

من تا یه پارک میرم جونم ب لبم میرسه انقد بعضی از بچها وحشین همش دخترمو هول میدن ماماناشونم خیلی وقتا همونجان ولی هیچی نمیگن ب بچهاشون
درکل الان خیلیا فقد ب فکر بچه خودشونن بچه دیگران واسشون هیچ اهمیتی نداره ولی من اگه یه بچه ای ببینم آسیب میبینه واقعا ناراحت میشم و دلم میسوزه

الهیی عزیزم الان حالش چطوره

ای خدااا الان دخترت چطوره چیزیش نشده خدایی نکرده؟؟؟
شما هیچی به اون خانم انگل نگفتی اونوقت؟؟؟؟؟؟!!!!!

سوال های مرتبط

مامان نلا مامان نلا ۲ سالگی
دیروز صبح یهو با این اعصاب و حال خراب خودم بعد از دست دادن پدرم گفتم نلا چه گناهی داره این بچه من و پدرش بزرگترین تکیه گاهشیم و زمان های طلایی زندگیشو نباید نابود کنم انگار دست رو زانوهام گذاشتم و بلند شدم
یهو تصمیم کرفتم پستونک و شیشه شیر که این مدت نتونستم بخاطر حال خودم بگیرم ازش خیلی غصه خوردم بچم دوسال عادت له خوردن شیشه شیر و پستونک داشت چند بار پشیمون شدم گریه کرد و دنبال شیر بود
ولی به خودم غلبه کردم شکستم تو خودم ولی باز جمع کردم خودمو
شب هم سالکرد ازدواجمون بود همسرم گفت بریم شام بیرون اول گفتم نه بعدش گفتم اخرش چی من داغونم ولی باید خودمو جمع کنم گفتم بریم
رفتیم شام خوردیم موقع برگشت گفتم بریم پارک نلا تاب بازی کنه و شانس من تاب کنار یه کوچولو مثل نلا بود که پدر بزرگشو میخواست تا تاب بده بغض گلومو گرفت نادخود آگاه دلم هوای بابامو کرد دلم برای نلا که عاشق بابام بود سوخت که جرا نباید این لحظه تجربه کنه
خیلی حالم بد شد میخوام محکم باشم بخاطر نلا ولی نمیدونم جرا این غم انقدر سنگینه که داره منو از پا در میاره
پدر کوه برای بچه انگار پشتم خالی شده 😢😔