۱۱ پاسخ

دختر من شبا می گ ا د تا بخابه😑😑

جااانم، سنگ رو بردار عزیزم خطرناکه

عزیزم ....
خدایا خودت کمک کن ایلین منم بزودی حرف بزنه یعنی ایقد دلم میخاد

چه خپب تاپیکتو دیدم ،دلم برات تنگ شده بود خیلی حس خوب بهم میدی

عزیزم خدا حفظش کنه .پسر من رو پام میخابه بعد میذارم زمین .
بعد براش داستان اینا میخونم اصلا گوش نمیده

ای جانمم😍😍😍 خداحفظش کنه

خداحفظش کنه

وای ننه

الهی.

الهی .. خدا نگهدارش باشه

ای جانم.خوب بخوابی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان نفس مامان نفس ۲ سالگی
مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
سلام مامانایی که تجربه دارید کمک‌ کنید
دخترم علاقه خیلی خیلی شدیدی به پارک داره در حدی که اگه بتونم و امکانش باشه هرروز باید بره جدیدا یک ماهی میشه وقتی میریم پارک سوار تاب میشه و دیگه تحت هیچ شرایطی از تاپ پایین نمیاد شاید باورتون نشه با هر چیزی بگید حواسشو پرت کردم ذهنشو منحرف کردم بریم فلان چیز که خیلی دوست داری رو بخرم اما فقط جیغ میزنه و اشک میریزه و پایین نمیاد...امروز تقریبا ۳ ساعت روی تاب بود و میگه تو هم حتما باید کنارم بایستی و هل بدی...هرچقدر باهاش حرف زدم که خسته شدیم و بریم بسه فقط گربه میکرد و جیغ میزد...منم عصبانی شدم بعد از سه ساعت تمام ایستادن از رو تاب بغلش کردم کشون کشون آوردمش خونه بماند که کل اهالی محل بهم نگاه میکردن که چرا این کارو میکنم و این بچه چشه که این ضجه ها رو میزنه...واقعا نمیدونم باید چیکار کنم اگه نبرمش هم اون روز مدام نق میزنه و میگه پارک پارک...خودمم یه دل سیر امروز رسیدم خونه اشک ریختم دلم براش کباب شد که اینکارو باهاش کردم ولی واقعا به مرز جنون رسیدم دیگه از دستش امروز.....
مامان نیلا🥰 مامان نیلا🥰 ۲ سالگی
مامانا بیاین یه لحظه اینقد اعصابم خورده که نگو
رفته بودیم پارک بعد من نشسته بودم رو صندلی کنار تاب ها و شوهرم دخترمو تو سرسره ها بازی میداد بعد یه دختر بچه همسن دختر سوار تاب بود بعد مامانش به یه پسر بچه ۵ ساله گفت حواست بهش هست گفت آره
بعد منم داشتم نگاش میکردم دیدم پسر بچه عمدا میزد تو سر بچه و موهاشو میکند بچهه گریه افتاد بعد مامانش اومد گفت چرا گریه میکنه پسره گفت سرش خورد تو تاب منم گفت دروغ نگو به مامانت زدیش نباید خواهرتو بزنی . بعد شوهرم صدام زد من رفتم پیش بچم بعد یه ۵ دقیقه بعد دخترم رفت تو سرسره بزرگه میخواست بیاد پایین من دستمو گرفته بودم جلو که یوقت نیوفته یهو همون وقت پسره بچه با مامانش اومد پسره پسر عمو اون دختر کوچولو بود نه داداشش . یهو مامانش با لحن بد و بیشعوری برگشت به من گفت چرا دروغ گفتی بچه من موهاشو کشیده تو گوه خوردی من یهو حواسم به زنه پرت شد که داره اینو میگه بچم از سرسره اومده پایین بدجور سرش خورد تو سرسره و گریه افتاد منم عصبی شدم گفتم گمشو بابا بچتو جمع کن و بچم گریه میکرد اینقده اعصابم خورد شد بچم بدجور سرش خورد تو سرسره . مگه زنه ول میکرد .
#پوشک