بدنش کلا عفونت قارچی گرفت
کشت خون ادرار ال پی همه چیز مثبت شد
قارچ کاندیلا
چسب تیوپا اضافه شدن بازم
بچه وحشتناک ورم کرد نگاهش میکردی انگار ۲۰ کیلو بود
کلیه هاش از کار افتاد
بازم گفتم خدا میبخشتش برام
تا این ک دلارا اومده بود بخش و پیشش تو بیمارستان میموندم
هی رفتم اومدم و دیدم پای پسرم داره سیاه میشه
چشماشو چسب زده بودن بسته بودن
از پرستارش پرسیدم گفت میدونی رفت تو اون فاز اخری

کاملا پاش سیاه شد و سیاهیش بالا اومد
رفتم به پزشک شیفت انقدددر گریه کردم ک بچه داره میمیره ولش کنید اذیتش نکنید قبول نکرد ک نکرد
گفتم مگه برام میمونه گقت ن مهمون دوسه روزه
هی میگفتم چرا بچه رو عذاب میدید چرا پس هی احیاش میکنید
فقط کارم گریه بود و گلگی از خدا
زنگز دم همسرم اومد بیمارستان گفتم امیر بچه میخواد تموم کنه
میدونستم رفتنیه
نمیخواست بیچاره بره ببینش گفتم ک نه بریم ببینیم چون موندنی نیست
ک کاش من اینقدر عذاب کشیده بودم به اون گیر نمیدادم
رفتم بالاسرش گفتم عه چرا رنگش سبز شده ده دیقه پیش پیشش بودم
ک چشمم خورد به مانیتورش ک خط شده بود
بچم تموم کرده بود
راحت شده بود از همه ی داروها از همه ی سوراخ کردناش موقع فوتش ۴ تا لوله از پهلوهاش تو ریش بود
بالاسرش موندم هر چقدر گریه کردم ندادن بغلش کنم
بچمو ن تونستم بغل کنم ن شیر خودمو خورد
روز ۴۱ تولدش قوت کرد
کاش تو شکمم میمرد کاش روزای اول از دستش میدادم کاشکی
فقط کاش میگم کاش ریداکتش میکردم کاش نمیدیدمش
هنوز قلبم درد میاد

۱۷ پاسخ

خدا دلنیا و دلارا رو برات حفظ کنه🌸💗
برای همیشه یه تیکه از قلبت پیش دیار میمونه
خدا بهت صبر بده عزیزم🖤

خیلی رنج بزرگی رو دیدی
خدا بهت صبر بده
واقعا نمیدونم از کلماتی باید استفاده کنم ک مرهم دلت باشه
من مادری رو تجربه نکردم ولی حتی تصورشم برا سخت و عذاب اوره
ان شاالله خدا ب دلت ارامش بده و دختراتو برات حفظ کنه

😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

اخ بگردمت😭😭😭😭
چی کشیدی تو اخه دختر

خدا به دلت صبر بده
خدا دخترای ماهتو برات نگه داره عزیزم 😭😭
کاش میتونستم بغلت کنم و یه دل سیر جفتمون برا پسرامون گریه میکردیم

خدا بهت صبر بده😭😭😭

😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

طبیعی سه قلو باردار شدی؟

از همون تایپک اولت گریم گرفت 🥹🥹🥹🥹😭😭😭😭😭😭😭
خدا هیچ مادری رو با بجش امتحان نکنه دختراتو برات حفظشون کنه
پسرم منم برام حفظش کنه ایشا الله🤲🤲🤲

بمیرم برای دلت عزیزم 😔😔😔
من سه ماهم بود بچه تو شکمم ایست قلبی کرد هنوز یه گوشه از قلبم درده با اینکه ندیدمش

الهی الهی
چی بگم برای دلت عزیزم
که بشه آروم بشی ولو یکمی..
دلم ترکید از اینکه چی بهت گذشت با دیدن جگرگوشه ات😔
الهی همون خدا برات جای بهتری جبران کنه
الهی که اون دنیا براش قشنگتر باشه..
و چقدر غم انگیزه..

عزیز دلم مادر بمیرم برای دلت 😭😭😭🫂🫂

این چ حکمتی بود که من آخر شبی گهواره باز کنم این تاپیک بخونم و یاد پسر خودم بیفتم که سالم اوردمش خونه بعد دوروزرفوت شد😢

عزیزم خدا بهت صبر بده اشکم در اومد 😭
خدا دو دختر گلت حفظ کنه برات خیرشون رو ببینی عزیزم🧿❤️
انشااله خدا دوباره بهت برش میگردونه❤️

اخ آخ بمیرم
ما هم کشیدیم
بچه های عموم همینطوری تموم کردن

یکیشون ۵۰ روز موند
خونریزی مغزی کرده بود
دست و پاش ورم میکرد

بمیرم برات ...بالاخره اینجای داستانت بغضم ترکیدوحسابی گریه کردم براتون...🥲😭😭😭

چقد بده 😭😭😭

وای عزیزم
خدا دختراتو حفظ کنه واست عزیزم

سوال های مرتبط

مامان سلن و دوقلوها مامان سلن و دوقلوها ۱ ماهگی
پارت چهارده
اومدم دراز کشیدم گفتن کمپوت گلابی بخور و چیزایی آبکی تا شکمت کار کنه ی چهار پنج ساعتی بود هیچ اتفاقی نیفتاده بود پرستار دیگه اومد گفت چیشد کار نکرد گفتم ن گفت شیاف دادن بهت گفتم ن فقط شربت گفت تا شیاف تزاری کار نمیکنه شکمت ک ی شیاف داد گذاشتم بعد نیم ساعت شکمم کار کرد اجازه دادن غذا بخورم دیگه
ولی وقتی بلند میشدم حس میکردم بخیه هام انگار دارن باز میشن ی درد و سوزش بدی داشتم ب پرستارا گفتم گفتن ن از داخله اینجایی ک تو میگی بخیه نداره
تو این مدت ب هیچ عنوان اجازه اینکه با بچه ارتباط پوستی بگیرم نداده بودن فقط شیر میخورد بچه مادرم می‌برد با کلی فاصله میزاشتی رو تختش می‌خوابید
دکترم اومد منو دید گفت مشکلی ندارد همه چیش عالیه مرخصس بشه فردا
فرداش تاسوعا بود همه جا تعطیل بود
دیگه فردا ساعتهای ده یازده بود گفتن برو کارارو برسم ترخیصی رفتیم کارارو کردیم و با کلی داستان و اذیت ترخیص کردن اومدیم خونه
چهار پنج روز اول خوب بودم بعد چهار پنج روز سر درد هام شروع شد ی سردرد خیلی عجیب و غریب ک تو عمرم تجربه نکرده بودم
با کافئین هرجور بود کنترل کردم
خداروشکر بچم زردی نداشت
همه چی بچه خوب بود خداروشکر
روزای اول دورم شلوغ بود دیگه کم کم همه رفتن من موندم بچه تا دوازدهم خونه مادرم بودم دوازده روزگی با کلی استرس دیگه اومدم خونه خودم کم کم عادت کردم

اینم از تجربه زایمان در دردسر من 😑🤣
مامان نی نی مامان نی نی ۱۱ ماهگی
سلام خانوما دیشب که همسرم از سر کار آمد با خودش موز آورده بود به من گفت برام شیر موز درست کن شیر نداشتیم گفت من بچه رو نگه میدارم تو برو از مغازه شیر بیار که من خسته ام گفتم باشه بچم ساکت بود گذاشتم پیشش و رفتم وقتی برگشتم دم در رسیده بودم که صدای گریه بچه رو شنیدم زود رفتم داخل که دیدم همسرم نشسته گوشی هم دستش داره تو فیسبوک میگرده وپچمم رو مبل گذاشته بچه آنقدر گریه کرده بود که چشاش قرمز شده بود خیس عرق شده بود صداش گرفته بود زود بچم رو برداشتم بهش میگم چرا بچه آنقدر گریه کرده میگه هر کاری کردم ساکت نشد منم گذاشتم برا خودش گریه کنه تا ساکت شهر مگه بچه خودش هم آروم میشه منم عصبانی شدم بچه رو گرفتم رفتم اتاق ارومش کردم خوابوندم بعدم بالشت وپتوی همسرم آوردم براش گفتم همینجا بخواب شام هم براش ندادم خودمم نخوردم رفتم اتاق پیش بچم درو هم بستم بخدا تا صبح خوابم نبرد هر لحظه اون صحنه گریه بچم یادم میومد جیگرم کباب میشد براش مگه پدر هم این همه سنگ دل بوده
مامان دلنیا و دلارا🩷 مامان دلنیا و دلارا🩷 ۲ ماهگی
توی اتاق عمل شدیدا میلرزیدم خیلی نگران بودم تا این که اولین صدای گریه اومد پشت سرش دومین صدا
گریم گرفت هیچ چیزی رو باور نمیکردم
پسرم ک بالاتر بود و قل سوم بود رو سخت تر از شکمم دراوردن
قل اول و دوم یه دیقه فاصله سنی داشتن و قل سوم رو ۴ دیقه بعد دراوردن
صدای گریه ی بچه ها اتاق عمل رو برداشته بود منم شنیده بودم ک گریه کنن یعنی خوبه و هی میگفتم خداروشکر خداروشکر
همونجا پزشک اصفال تنفس بهشون وصل کرد و درجا بردن ان ای سیو و من کلا بچهارو ندیدم
دوروزی ک بستری بودم با گریه گذشت

خدا به هیچ کس نشون نده فرداش تایم ملاقات مامانای بخش تو ان ای سیو بود
با ویلچر بردنم پایین برای اولین بار بچه هامو دیدم و شدیدا گریه کردم
خیللللی کوچیک بودن خیییلی غیر قابل تصور
درجا اینتوبشون کرده بودن و مستقیم امپول به ریشون برای تشکیل ریه زده بودن
دلنیا با وزن ۱۶۰۰ دلارا وزن ۱۳۶۰ و دیار وزن ۱۲۸۰ به دنیا اومدن
تا از دکتر اطفال حالشونو پرسیدم گفت ما هطچی نمیدونیم ولی خیلی بدحالن مخصوصا دلارا ک ضربان قلبش افت کرده بود
روزام با گریه میگذشت با زخم عمل میرفتم بیمارستان
خودمو پیش همه قوی نشون میدادم ک بهم نگن نرو پیش بچه ها تا خوب شی
همش درحال گریه بودم
اصلا ریسک نمیکردن ک بچه هارو از نظر تنفسی جلو ببرن چون خیلی ضعیف بودن
تازه بعد از ۱۰ روز تو اینتوبه بودن سعی کردن از اینتوبه دربیارن
ک دلنیا جدا شد و تنفس از بینی گرفت دیار و دلارا تحمل نکردن و باز اینتوبه موندن