دیروز تاپیک زدم تولد اهورا بود،تولدی که زهر مارمون شد با گریه هاش
هر چیزی که تو تاپیکم نوشتم از ته ته قلبم بود ولی...
ولی واقعیتش دارم تموم میشم،دارم له میشم،روانی شدم،درمونده شدم،خسته شدم از این همه گریه الکی ،بهانه الکی،کارای خطرناک،حرف گوش ندادن،لجبازی،و جالبیش اینه که همه منو درک میکنن و میگن حق داری الا مامانم
همش میگه تو بلد نیستی با بچه رفتار کنی،حوصله نداری،حیف این بچه که تو مادرشی🥲
به قران که من خیلی صبر دارم،خیلی مراعات میکنم،خیلی خودمو کنترل میکنم که داد نزنم دعواش نکنم
امروز اینقدر خودمو زدم و گریه کردم دوتا هم زدم رو باسن اهورا، تمام بدنم به هم ریخته،هنوزم دارم گریه میکنم،اشکم بند نمیاد،اینکه مامانم درکم نمیکنه یه طرف حرفاش یه طرف
و جلوی من طرفداری بچه رو میکنه منو تو چشم بچه بد کرده
مامانم خیلی کمک میکنه بهم ولی خیلیم با حرفاش بهم ضربه میزنه
خستم خیلی زیاااااد خستم
مامانم که فقط حرف خودشو میزنه شما اگه راه حلی دارین بگین انجام بدم


فرزند پروری بارداری زایمان
فرزند پروری بارداری زایمان
فرزند پروری بارداری زایمان

۵ پاسخ

ببین من اگه جای تو بودم ی مدت پیش مامانم نمیرفتم و کمک نمیخواستم ازش.. بچت چون حامی داره و میدونه هرکاری بکنه مامانت تایید میکنه داره سواستفاده میکنه.. و دو تربیتی شده ..بعد ی قرص ارام بخش برو برات دکتر بنویسه .. من خودمم خیلی عصبی میشم گاهی میخوام برم برام قرص سیتالوپرام برام بنویسه میگن خیلی ادمو اروم میکنه

باورت میشه تاپیکتو ک خوندم دلم ب حال خودم سوخت؟
گفتم من چقد با این بچه بدبختم و شما چقد بچتون فرق داره و خوشبختید؟
الان با این تاپیکت متوجه شدم هممون مثل همیم
هممون داغون و لهیم
از هیچکدوممون هیچی نمونده

عزیزم درکت میکنم که چقد حرفاش بهت حس ناکافی بودن میده
من با عمم اینطور بودم
خیلی کمکم بود ولی اینجوری روانمو نابود میکرد
رابطمو خیلی کم کردم

ماله منم اینجوریه.رو چیزای خیلی کوچیک هم گیر میده.

دختر منم اینطوریه بخدا
الان اینقد سر ب سرم گذاشت
گشنس بعد هرچی میارم نمیخوره گیر داده من شکلات قرمز میخام

سوال های مرتبط