مامانا خیلیی ناراحتم
دیشب مامام‌م خونمون مونده بود چون امروز صبح هم می‌خواستیم بریم سرکار ... شب موقع خواب بچه ها اذیت کردن همسرم باز دادو بیداد راه انداخت چون خودش هم فک کنم خوابش میومد... از عصبانیت هم زد تو سرش.... همش هم با صدای بلند می‌گفت ابرومون رفت صدامون بیرونه.. چون بچه ها هم گربه میکردن و لجبازی... گفتم اینا سروصدا میککنن اقلا تو داد نزن...
جلو مامانم دوباره دادو بیداد میکرد‌‌‌... خلاصه امروز صبح هم قبل اینکه هفت بشه که بیدار شدیم اماده شیم بریم پسرم پاشد دید باباش سرجاش نیست ... ( رفته بود دسشویی) شروع کرد به گریه.. دخترمم پاشد.. دوتاشون‌م گریه... خوراکی دادم مامانمم خونمون بودا اصلا آروم نشدن... همسرم دو دقیقه ای توضیح داد میرم سرکار تا پول ذربیارم ببرمتپن ماشین برقی و... بچه‌ها آروم نشدن... اونم دوباره قاطی کرد شروع کرد به دادو بیداد... بعد با عصبانیت و داد به من می‌گفت بچه هارو درستشون می‌کنی تا یه ماه نکردی باید بشینی خونه... این چه سرکار رفتنی و.... به ا یعنی دوباره جلو مامانم سنگ رو یخ شدم دوباره... دخترم هرگز پتیت بره دسشویی.. اول گفت مامانم بره پیشش مامانم برد بعد گفت بابا بیاد... مامانم طفلی بخاطر صداهای همسرم بهم ریخته بود فهمیدم.. بی‌حوصله به دخترم گفت خودم اومدم خب این چه کاریه همش بابا بیاد... اصلا داد نزدا... بعد رچبا همس م که رفتیم تو راه تو ماشین همسرم انقد داد زد سرم و وسطا گفت مامانت چرا داد میزنی سر بچه ها.. گفتم کجا اد زد اون ناراحت شد سر دادن بیداد تو.. همسرم گفت نه داد زد من میگم داد زد بعد برگشت دوباره به من بی احترامی کردن که تو آدم نیستی و ..... یعنی انقد حالم بد شد‌‌... بقیه تو کامنت

۲۳ پاسخ

ما تو شرایطتت نیستیم عزیزم ولی شما شغلت مهم تر بود چرا بچه اوردی؟؟
یه بچه آرومه میره مهد پدر مادرش میرن سرکار ی بچه هم مثل بچه هاای شما بشدت وابسته است و خیلی اذیت کننده
شما باید فکر اساسی بکنی وگرنه هر روز وضعیتت همینه

باورکن حتی اگه رییس جمهورهم باشی بااین وضعیت که داری بایداستعفابدی وسرکارنری اصلا وضعیت خوبی نداری

خوب نرو سرکار

عزیزم چرا میری سرکار
عادت کردی به کار یا دوستداری مستقل باشی
بچه هات گناه دارن اینجوری آسیب میبینن دلشون تورو میخواد

احساس میکنم بری سرکارخیلی به زندگیت اسیب میرزنه عزیزم، البته این نظرمنه، اگه میتونی یکم صبرکن حداقل بچه هات مستقل تربشن، همسرت موافق نیست خیلی اذیتت میکنه مامانتم اذیت میشه، باعث دلخوری ام میشه و به تبع اون بچه ها دوران طلایی رشدذهنی و جسمیشون توآسایش نیستن، من الان ۸ساله کارنکردم ولی اگه برم سرکارهمشون یادم میاد حتی الانم، نگران این نباش ازلحاظ علمی و اموخته هات عقب بیفتی هرباربری سرکار، ماه اول همش یادت میاد، اگه همسرادم همراهت باشه همه چی حل میشه

میدونی چیه عزیزم تو بدترین زمانو انتخاب کردی واسه سرکار رفتن یا باید همون یک سالگی میرفتی عادت میکردن یا حداقل بعد سه سالگی هرچند من الانم فک نمیکنم بچه هام مهد بمونن بدون من
تازه خونه مامانمم نمیمونن بدون من میگن بریم خونه خاله یعنی پرستارشون بیاد
ان شاالله حل میشه
منم بنظرم هرروز صبح رفتن با بچه این سنی سخته
عزیزم تو همکارات بگرد دنبال پرستار خوب شده بیشتر حقوقتم بدی به اون به راحتیش میرزه
بگو چون بچه هام بزرگن ناهار و کارای خونه هم با تو

بنظرم اینجوری که مامانت همش باید بیاد خونتون و شما برید سرکار بااین اخلاقای شوهرت مامانت عصبی بشه و نتونه کنار بیاد
شک نکن

عزیزم گاها واقعا آدم عصابش نمیکشه مجبور میشه بچه هارو دعوا کنه
همسرت ب بجه ها عصبی شده ته مادرت
مادرت نباید اونقدرم بزرک کنه مسئله رو
و ب همسرت بگو اومدنی عذر بخواد ازومادرت بخاطر دادوبیداد مادرت فکر نکنه بخاطر اونه

گفتم تو یک ماه و خورده هست که هرروز صبح تن و بدن منو میلرزونی میرم سرکار
دیگه نمیتونم این اخلاقت رو تحمل کنم
برگشته بهم میگه بچه هارو درست کردی رفتن مهد کردی نکردی میای می‌شینی خونه .. مامانت هم دیک نمی داد بیاد
میام از محل کارت درت میارم... منم حرصم گرفت گفتم تو چیکاره منی که بیای درم بیاری‌‌‌... اونم بدتر س... گ شد..... فوحش داد به من نه ها... به زندگی
گریم گرفت بزور خودمو نگهداشتم که میرم سرکار تابلو نشم... تا رسیدم محل کارم رفتم اتاق کلی گریه کردم .....
نمی‌دونم واقعا آخر این زندگی چی میشه
می‌خوام چندروز دیک برم سر کتاب باز کنم واقعا دیگه دستم جایی بند نیست با این اخلاق همسرم...
عصر هم از سرکار برگشتم خونه مامانم جمع کرد بره معلوم بود ناراحت بود... گفتم سر کن فلانی( همسرم ) یک ساعت دیگ میاد برسونتت.. گفت من با اون کاری ندارم اسمش رو جلو من نیار
بخدا هرکاری کردم همسرم جلو خونوادم خوب نشون بدم اما خودش با دادم بیداد اش خودشو بد می‌کنه
تو خونواده ماهم همچین اخلاقی رو همچ مردی به خانومش نداره مامانم اینا واقعا اذیت میشن......

عزیزم با روانشناس کودک مشورت کردی؟
بنظرم تو این سن دیگه نباید بابت سرکاررفتن بابا گریه کنن در این حد

من خودمو گذاشتم جای شما
ببین اول از شوهرم میپرسیدم از چی انقد عصبیه از اینکه مامانم اومده و هرروز خونمونه تا بهم کمک کنه یا از اینکه من شاغلم و محتاج اون نیستم یا ازاینکه بچه ها گریه میکنن مورد اخر ربطی به شاغل بودن مادر نداره من خانه دارم و دخترم وابسته پدرشه بیدار شه ببینه باباش داره میره یا نیست تا دوساعت اول صبح گریه و جیغ داریم تا کم کم ارومش کنم
و یه شب خوب میشینم حرف اخرمو میزنم باهاش
میگم من کارمو دوسدارم زندگیمم دوست دارم باید بهم افتخار کنی هم به بچه ها میرسم هم به خونه هم به کار بیرون فقط برای اینکه بتونم به همه ی کارا برسم نیاز به کمکی دارم ربات نیستم که حالا خودت انتخاب کن پرستار بیاد مامانم یا مامانت بیاد یا بچه هارو بزارم پیش مامانا اومدنی هرکی زودتر اومد بره دنبالشون بچه ها الان از مهد میترسن نمیتونم بزور بفرستمشون تا یه ترس بزرگ براشون ایجاد بشه کم کم ترس از مهد از بین میره بزرگتر میشن عاقلتر میشن همه ی بچه ها ابن لجبازیا رو دارن
و اینم بگو فکر اینکه اگه داد و بیداد کنی جلوی هرکسی خانواده خودم یا خودت من نمیترسم از دادت و شغلمو ول نمیکنم حتی اگه قرار باشه جدا بشم اینکارو میکنم چون اول خودت تو الویتی شاید بگن سنگدلی ولی تو یک انسانی که اومدی زندگی کنی به دوتا بچه جون دادی که بتونی مراقبشون باشی یه مامان قوی بهتراز یه مامان افسرده تو سری خوره.
امیدوارم راه درست رو انتخاب کنید 🌹

میگما الان اکثر مامان باباهایی ک چند قلو دارن آرام بخش میخورن
کاش شوهرتم میخوردن...
حالا ک برگشتی سر کار و حالت خوبه نیا خونه
یه مهد بهتر پیدا کن
اگه راحتی از مادرشوهرت کمک بخواه
خودت برو مشاور
اگه اهل نماز و عبادت هستی نماز امام زمان رو بخون بهشون توسل کن ازشون بخواه کمکت کنن توی بچه داری،توی آروم گرفتن بچه ها تو مهد،توی زندگیت...

نرو سرکار دندش نرم خودش پول دربیاره

واقعا ناراحت شدم کاش بچه ها عادت کنن از یه طرف کارت از یه طرف بچه ها آن شااله ک همه چی برات خوب پیش بره

ببخشید بچه هاتون چندسالشونه

تو ک ن شوهرت میتونی درست کنی.ن سرکار میتونی از دست بدی.فقط رو بچه‌ها کار کن ک گریه نکن.فقط همین چاره

وایی وایی با جون دل درکت کردم همسر منم اخلاق نداره عزیزم منم سعی میکنم پیش خانواده ام خوب نشون بودم با داد زدننش قهر کردنش می‌فهمن تو بیین میتونی طلاق بگیری کار هم میکنی دستت تو جیب خودته، ببین من ناراحتم اینجوری میگم بهت ولی تورو من درک میکنم فقط چون عین همسر منه شوهرت، غیر قابل تحمل

ببین اکه پرستار هم بگیری باید خونت دوربین داشته باشی
از کجا میدونی چطور میخواد رفتار کنه با بچه هات

بچه ها دیگه مهد نمیرن؟
میتونی پرس و جو کنی یه مهد دیگه ببری ک خوششون بیاد

این وسط دلم برای مامانت و بچه هات سوخت

حق داری ناراحت باشی عزیزم
سر کتاب برای چی میخوای؟
فکر میکنی کسی برای زندگیت کاری کرده؟

امکانش نیس یکی دوسال دیگه بری سرکار؟؟موقعیت شغلیت رو از دست میدی؟؟؟

تو و شوهرت که وظیفه تون هست سر و صدای بچه رو تحمل کنید ولی حس میکنم به مامانت ظلم میشه و معذب هست

کاش یه مدت خونه باشی تا اینا ۴.۵ ساله بشن
چون اونموقع اخلاقشان خیلی بهتر میشه

توی این سن واقعا وحشتناک هستن
با این شرایط کار تو ،و اخلاق همسرت،بچه هات هم به هم ریختن

به شوهرت بگو بچه اعصاب میخواد همه بچها همینن.تابیاد میبینه زودی بزرگ شدن دلش برا این روزا تنگ میشه

سوال های مرتبط

مامان تیام👼 مامان تیام👼 ۳ سالگی
مامان دوتاتوت فرنگی🍓 مامان دوتاتوت فرنگی🍓 ۲ سالگی
خانوما شما هم اصلا بچه‌ها هاتون اجازه نمی‌دن با همسرتون حرف بزنید ؟ همسرم از سر کار که میاد یه سر بچه ها حرف میزنند باهاش مثلا منکه سرپا کار می‌کنم و حرف میزنم کارانی روزمره رو می‌خوام بگم بهش اصلا بچه‌ها اجازه نمی‌دن حرف بزنم یه سر حرف میزنند بعضی وقتا واقعا کلافه میشم میگم مامان داریم حرف می‌زنیم اجازه بده... اما اونا که متوجه نیستن 😞 دیگه سکوت میکنم حرفی نمی‌زنم... بعد خواب بچه ها هم دیگه نمیشینیم... می‌خوابیم چون صبح زود میخولیم بریم سرکار ... امشب موقع خوابیدن بچه‌ها هم که اذیت میکردن همسرم باز چندتا حرف بهم گفت و ناراحت شدم چون هر سری خوابش که میگیره و بچه ها نمیذارن بخوابه و خودشون نمی‌خوابن. یهو برمیگرده به من حرف میزنه منم امشب گفتم دوباره برکشتی سمت من حرف بارم کنی؟😞
واقعا چه گناهی کردیم مادر شدیم دیواری کوتاهتر از دیوار ما نیست.... خیلی وقتا دوست داشتم همسرم خیلی خیلی مهربوپ باشه مثل خودم آروم باشه اما صد حیف.....