سلام خانوما میخوام از تجربیات دوتا زایمان طبیعی ک داشتم براتون بگم امیدوارم هرکسی سوال داره براش مفید باشه.
توزایمان اولم ساعت۷صبح رفتم دسشویی برگشتم دیدم کیسه اب پاره کردم به دکترم خبردادم گفت برو حموم زیراب گرم کمرتو ماساژبده بعدبیابیمارستان ساعت۹:۳۰ رسیدم بیمارستان ولی هنوز هیچ دردی نداشتم ساعت۱۰اینا یکم دیدم کمرم دردگرف درست مث درد پریودی ولی میومد و ول میکرد دکترم اومد سرم و امپول زد ازساعت تقریبا یازده دردام شروع شدن یکم بیشتربود و رفته رفته بیشترم میشد ولی یه دیقه دردمیومد بعد قطع میشد چنددیقه ی بعد دوباره میومد ازساعت۱۲ظهر تقریبا دیگ دردام به اوج رسیدن وبچه داشت میومد ولی من چون تجربه نداشتم نمیدونستم چطوری زوربدم اینم بگم هم دکتر شخصی گرفته بودم هم ماما همراه شخصی خیلی دردداشت داشتم خودمو میزدم از درد جیغ میزدم ساعت۱ظهر بلخره بچه بدنیااومد ولی همین ک بدنیااومددیگ همه ی اون دردا رفتن بعد دکترواسم بخیه زد تقریبا ده دیقه ای طول کشید و من اون لحظه فقط درد بخیه زدنارو حس میکردم ولی دستشون دردنکنه دکتر قشششنگ شکممو فشارمیداد تند تند فشاردادن وبااون کاردیگ من عفونت نگرفتم شکممو تمیزکردن

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان ملورین وملودی مامان ملورین وملودی ۱ ماهگی
تو زایمان دومم چون فاصله زایمانم کم بود تودوران شیردهی حامله شده بودم یکم راحتتربود برام هفته ی۳۹رو گذشته بود و من هنوزهیچ دردی نداشتم شب دکترم گف برم بیمارستان برامعاینه دودیقه طول نکشیدمعاینه کرد یکم درد داشت نمیدونم دست انداخت چیکارکرد اومدم خونه دیدم یکم کمرم دردگرف درد زایمان بود ولی خیلی کم بود مثل دردپریودی که میگرفت ول میکرد ۲۰دیقه بعد دوباره میگرفت حالامن اومدم دوش گرفتمو خوابیدم گفتم استراحت کنم ک صبح زود ک دکترم گفته بودبرم بیمارستان بیحال نباشم ساعت ۷صبح رفتیم بیمارستان دردمم درهمون حد بود خیلی کم بود دکتراومد معاینم کرد گفت تقریبا۶سانت شده دهانه ی رحمم ولی دردام درهمون حد بود بازم زیاد احساس نمیکردم دردوتاساعت ۹صبح پیاده روی کردم بااون توپ زایمان ورزش کردم که ساعت۹دیدم دردام بیشترشدن ینی فاصله ی هردرد ک قبلا ۲۰دیقه یک ربع بود دیگ کمترشده و رفته رفته دردش زبادترمیشه به حدی رسید ک ساعت۹:۳۰ دیگ داشتم ازدرد ناله میکردم و فاصلشون دودیقه اینا شده بود دکتراومد ایندفعه واسم امپول بی دردی زد و من بااون امپول دردارو زیادحس نکردم و فقط خوابم میگرف تو حالت خوابو بیداری بودم ساعت ده شد دیدم انگار اون امپول بیدردی هم اثرنمیذاره و من ازدرد جیغ میزدم و گریه میکردم دکترااومدن زود گفتن بوه داره میاد منو اروم بردن روتخت زایمان تقریبا ده دیقه ای باتمام قدرت نفسموحبس میکردمو زور میدادم و ک ساعت۱۰:۲۰ دیقه بچه اومد وبازم همه ی دردا ناپدیدشدن
بقیه تو پارت بعدی
مامان تیارا مامان تیارا ۵ ماهگی
ابنم بگم که من مامانم با روغن سیاه دونه کمرم را ماساژ میداد من خیلی آروم میشدم ماما همراه هم میومد ماساژ بده ولی من حس میکردم مامانم بهتر ماساژ میده اون وسطا هم بهم سرم فشار هم وصل کرد اندازه ۷ .۸ قطره گفت که به اینکه دردات منظم بشن کمک میکنه من ساعت ۱۲ شب تقریبا دردام توی خونه شروع شد که دیگه ساعت ۴ غیر قابل تحمل شد رفتم بیمارستان کیسه آب پاره شد دردا بیشتر شد و ساعت ۱۰.۳۰ صبح زایمان کردم دردا هم مثل درد پریود بود که خیلی تند تند می‌گرفت و ماما همراه خیلی کمک کرد بهم کیسه آب گرم برام می‌آورد و وقت زایمان هم کنارم وایستاده بود همش میگفت نفس بگیر دست منم گرفته بود و فشار میداد یا وقتی من درد داشتم دستش را فشار میداد خلاصه بگم خوب بود البته شاید من خواب هم داشتم بی تاثیر نبود بعد هم دیگه شروع به بخیه کردن که من نمیدونم چقد طول کشید ولی همراهی هام میگفتن ۱ ساعت طول کشیده و بی حسی هم موقع من درد داشتم و زور میزدم زدن بهم و برش زدن بی حسی درد نداشت برش هم حالیم نشد و اینکه وقتی نی نی و آوردن بیرون دردا تموم شد یعنی دردا دیگه از وقتی حس فشار داشتم تموم شدن فقط حس فشار داشتم بخبه زدن فقط آخرش یکم دردم اومد موقع زدنش انگار که اثر بی حسی داشت می‌پرید اینجور بود تا دو سه روزم بخیه هام می‌نشستم حس فشار روشون بود دیگه بعد از دو سه روز خداراشکر خوب شدن
مامان حانیه و علی مامان حانیه و علی ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی

سلام مامانا. من ۶/۵/۴زایمان کردم.
۳۹هفته و ۶روز و چون دردای خودم شروع نشد روز قبلش دکتر معاینه تحریکی کرد. یکم درد داشتم ولی هر چی به شب نزدیک میشد دردا کم میشد.
دیگه صبح ساعت نه و نیم بستری شدم و با آمپول فشار دردا شروع شد.
من زایمان دوم بود اولی هفت ساعت درد کشیدم تا بدنیا اومد ولی سر پسرم نه و نیم که سرم رو وصل کردن یواش یواش دردا شروع شد. ولی تقریبا همون ساعت اول کیسه آبم پاره شد. روند دردا خیلی خوب بود و چندتا آمپول زدن که متفاوت از زایمان اولم بود. خلاثه در کمال تعجب نزدیک دوازده دیدم احساس دفع دارم و ماما گفت که بچه داره میاد و دکترم رو صدا کرد.

برام جالب بود چون دردا نسبت به زایمان اولم بهتر بود و تا لحظه زایمان تایم بدون درد هم داشتم ولی زایمان اولم دیگه اون آخرا همش درد بود.
خلاصه روند دردا ها خوب و قابل تحمل بود و سعی کردم ورزش هم انجام بدم. ولی خوب چون سر بچه یکم بزرگ بود اون لحظه تولد خیلی سختم شد و خدا روشکر بچه سالم بدنیا اومد.
ان شاالله همگی به سلامتی زایمان کنید.
مامان نفس و پارسا مامان نفس و پارسا ۳ ماهگی
سلام مامانا اومدم تجربه زایمان طبیعی براتون بگم
پارت ۱ـ

بالاخره منم زایمان کردم و واقعا به کائنات ایمان آوردم
چون دلم میخواست ۰۳/۳۰زایمان کنم ولی تا شب قبلش هیچ دردی نداشتم
خب بریم براتون کامل بگم بقیه هم تو تایپ میگم
من شب قبل کل خونه رو با همسرم ریختم بیرون تمیز کاری
از قصد به خودم فشار آوردم ک دیگ کم کم زایمان کنم
چون هیچ درد و انقباضی نداشتم ۳۸ هفته بودم
کارام ک تموم شد دیدم هیچ دردی ندارم فقط شکمم سفت شده دوش گرفتم و خوابیدم
صبح ساعت پنج حس کردم یه کوچولو بین پاهام خیس شده
چون همیشه اون تایم دسشویی میگیره اهمیت ندادم خیلی خسته بودم بعد دوباره دیدم یکم دیگ خیس شدم
گفتم ازم در رفته پاشم برم دسشویی تا رسیدم دسشویی یکم بیشتر خیس شدم
حس کردم شاید کیسه آب باشه سریع شلوارمو در آوردم یه زور کوچیک زدم یه فنجون آب ازم اومد تقریبا زرد بود ولی بیشتر سفید یه بویی هم داشت من گفتم جیشه دیگ ولش اومدم خابیدم
دوباره خس کردم خیس میشه بین پام بلند شدم راه رفتم خبری نبود سرفه کردم چیزی نبود دراز کشیدم دوباره دیدم یکم خیس میشه
باز پاشدم راه رفتم اینجا به شما ها گفتم همه گفتین احتمالا کیسه هستش برو بیمارستان بازم من نرفتم چون درد نداشتم فقط خیس میشدم کم کم
مامان فندق🥹♥️ مامان فندق🥹♥️ ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت«۵»
اخر
رفتیم تو اتاق زایمان دردام بیشتر و بیشتر میشد سرم زدن برام ساعت هشت شده بود دیگه،با هر درد و انقباض فقط تند تند نفس میکشیدم خدارو صدا میزدم اولاش چاره بود ولی رفته رفته طاقت فرسا میشد دردام هی با هر دردم معاینم میکردن و همش امیدوارم میکردن ک خوب داری پیش میری افرین،همش چشمام ب دهنشون بود ک ببینم چی میگن چن سانتم و کی تمومم،ی چشمم ب ساعت
خلاصه جونم براتون بگه دردا ک ول میشدن انقدر ضعف داشتم از بی خوابی و بالا اوردن زیاد همش چشمام میرفت،دیگ ساعت شد نه و رب دردام خیلی فاصلشون کمتر شده بود،شده بودم هشت سانت،ب حس مدفوع داشتم همینطور پیش رفت تا ساعت شد نزدیک ده اینا گفتن فول شدی دکترم از هشت سانت اومد خودش بالا سرم بود وسیلهاشون آماده کردن همش میپرسیدم کی تمومه میگفتن اخرشی هر وقت گفتیم زود بزن با دردات و همون کارم کردم خیلی خوب پیشترفت دیگ دکتر بالا سرم بود یکی از ماما ها با دست کمک میکرد سر بچه بچرخه یکی شکممو فشار میداد منم زور میزدم فقط و واقعا تا حد مرگگگگ درد داشتم نا نداشتم زرد شده بودم و صدامم در نمیومد اشک ازم سرازیر بود دیگ حس کردم دکتر برشم زد و گف زور اخر رو بزن و بلاخره نیتی اومد سر و شونش ک اومد انگاز دنیا بهم دادن خیلی سبک شدم و یهو همه دردام ناپدید شدن باورم نمیشد نینی رو گذاشتن رو شکمم فقط اشک شوق میریخت از چشمام،بعدم بردنش لباش تنش کنن،دکتر گف دو تا سرفه کن و فوت کن جفتت هم بیاد بیرون اونم اومدو شکمم کامل خالی شد ماما شکممو ماساژ داد یعنی دیگع نایی نداشتم و از ساعت ده و نیم تا یازده و ربع اینجاها بود دکتر داشت بخیم میزد قشنگ حس میکردم ولی س تا بی حسی هم برام زد ک دردم نیاد خلاصه بخیه ها هم تموم شدن
مامان رقیه مامان رقیه ۶ ماهگی
بعد یک ماه اومدم تجربه زایمان سزارینم رو بذارم.
پارت یک
من قرار بود طبیعی زایمان کنم 38 هفته بودم دکترم گفت هفته دیگه بیا که تا اوضاع آرومه زایمانت انجام بشه ، هفته بعدش بدون هیچ دردی خیلی شیک و مجلسی پاشدم رفتم برای زایمان. دکترم معاینه کرد یک سانت دهانه رحمم باز بود و ولی گفت نرمه دیگه کارامو انجام دادن و ساعت 8/30 بستریم کرد بهم سرم و آمپول فشار زدن، یک ساعت گذشت و من هنوز دردی نداشتم دوز آمپول رو بیشتر کردن و من کمردردم داشت زیاد میشد ، ساعت 10/30 بود دکتر معاینه کرد دوسانت بودم ولی دردام اذیتم میکرد معاینه هم میکردن برام ناخوشایند بود ، دیگه ماما اومد کیسه آبمو زد ترکید گفت سه سانت شدی ، از اینجا به بعد واسه من خیلی دردناک بود( بدن با بدن فرق میکنه از زایمان طبیعی نترسید من دوستم تا ۴ سانت درد نداشت)دیگ اشکم داشت در میومد ماما توپ آورد گفت روش بپر ولی من آنقدر درد داشتم حس خوبی هم نداشتم اصلا نمیتونستم ، دکترم ساعت حدود ۱۱/۱۵ بود معاینه کرد دوباره گفت دهانه رحمت داره متورم میشه و پیشرفتت هم خوب نبوده باید سزارین بشی ولی مامای بیمارستان نمیذاشت می‌گفت نه قدش بلنده باید طبیعی بشه حیفه 😑ادامه پارت بعدی