دو سال و نیمه ازدواج کردم، یه خواهرشوهر دارم راهش دوره برج ۴ اومدن اینجا خونه مادرش ۲٠ روز مونده.... شوهرم هیگفت دعوتش کنیم، با اینکه راضی نبودم دعوتش کردیم پارک و تمام خواهرا و بردرا و دامادهای دیگشونم دعوت کردیم(بماند ک همه اینا رو بجز این خواهرشوهره ک راهش دوره یه هفته قبلش دعوتکرده بودیم خونمون)
خلاصه رفتیم پارک بچه همین خواهرشوهرم پسرمو محکم هول داد بچم خورد زمین و تو لبش شن رفت و لبش خون اومد... ککشونم نگزید حتی یکدومشون بلند نشدن ببینن بچم چش شده، واس پذیرایی هم کمک نکردن نه سه تا خواهرشوهرام و نه مادرشوهرم، متل مهمون فقط نشستن و تکون نخوردن.. همه کارارو منو شوهرم کردیم، بچمم اون شب نق نقو شده بود دیگ هیچی
همین خواهر شوهرم تو فروردین هم اومد یک ماه موند و اون موقع هم باهم رفتیم مسافرت همه خرجاشونو انداختن سر شوهر من، اخرشم دخترش ک ۵سالشه بچمو پرت کرد رو زمین کل دماغ و دهن بچم خونی شد
ما هردوبار با شوهرم مفصل دعوا کردیم

حالا دوباره اومده، حتما این بارم ۲٠روز، یه ماه میمونه، من چیکار کنم؟
خیلیشوهرمو دوس دارم خیلی هوامو داره دوس ندارم ناراحتش کنم... ولی هم بچه هاش فضولن هم خودشون کمک نمیدن... قبلا هم رفتار خوبی باهام نداشتن و خیلی جاها در حقم کم کاری کردن.. دل خوشی ازشون ندارم

اینم بگم خونه این خواهرشوهرم تاحالا نرفتیم ما.... حتی یبارم نرفتیم

خانومای باسیاست بیاین بگید چیکار کنم....





کولیک رفلاکس فرزندپروری ختنه زردی سرماخوردگی بدغدایی

تصویر
۳۰ پاسخ

مگ هردفعه میاد باید دعوتش کنی
حالا خودشو تنها دعوت دیگ قرارنیست هردفعه همرو دعوت کنی
مگ بقیم دعوتش میکنن ؟ شماهم دعوت میکنن؟

به نظرم از صحبتات معلومه شوهرت خیلی خانوادشو دوست داره پس سعی نکن توضیح بدی ما نرفتیم تا حالا خوتشون یا کمک نمیکنن یا بچمو اذیت میکنن باید با سیاست باشی یا بگو کمردرد شدم دکتر گفته باید استراحت کنی وگرنه وصعت بد میشه یا هم مجبور شدی دعوت کنی با زبون خوش و چاپلوسی بگو پس بریم خونه مامانت اینا باحالتر از پارکه بیشتر خوش میگذره خواهراتم راحت ترن اینجوری
غذارو هم حتما همونجا درست کن و ظرفارو هم نشور و به جاش بعد شام بشین بگو بخند و کیف کن اصلانم به رو خودت نیار اگرم گفتن ظرفا مثل خودشون بگو باشه و نرو همش با روی خوش بگو مثل خودشون
اگر خصیص هستن هم میتونی یه بار از بیرون شام بگیری تا دفعه دیگه خودشونو دعوت نکنن ولی اگه براشون مهم نیست خرج الکی نکن

چقد حال و هوای منو داری من کپی شمام

اگه شوهرت همه جوره هواتو داره دعوتش کن تو بخاطر احترام به شوهرت دعوت میکنی نه اینکه اون محترمه! منم خواهر شوهرام کمک نمیکنن منم که میرم کمک نمیکنم یه روزه دیگه اشکال نداره این دفعه خونه دعوت کن خواهر شوهرت و مادرشوهرت رو فقط دعوت کن چه نیازیه همه رو‌دعوت کنی

به نظرم فقط همین خواهرشوهرت و مادرشوهرت رو زنگ بزن دعوت کن بقیه چرا بیان؟
اگه دوس داشتن بعد شام بیان در حد پذیرایی
شام یا ناهارم خونه باشید بیرون حواست به بچه ت نیست خونه امن تره

منم دقیقا شرایط شما رو دارم
تو شهر غریبم
تمام خانواده شوهرم تو یه ساختمون 5 واحدی هستیم
یه خواهر شوهر دارم راه دور هست ،از وقتی پسر دومم به دنیا اومده 6 بار اومده بوشهر ،تا حالا نیومده پسر برادرش ببینه
هر دفعه هم 25 روز میمونه،شوهرم الان دیگه متوجه بدی های خانوادش شده ،و گفته اگر صد بار دیگه هم بیاد دعوتش نمیکنم تا زمانی که خودش بخواد بیاد
به خاله شوهرم گفته بود منو دعوت نمیکنن
منم گفتم تا حالا ندیدم زنگ بزنم به عمه بچه بگن بلندشو بیا شام و نهار خونمون بچه برادرت هم ببین

من بودم دعوت نمیکردم دیگه تازه همین چند وقت پیش دعوت کردی دیگه ،کافیه،بقول یکی از نظرات خودتو بزن به مریضی😂یا بگو ویروس جدید گرفتم با دندون درد تا تابستونم تموم شه
اینکه تاحالا خونشون نرفتی عجیبه واقعا😐خب اگه اینهمه سرسنگینین باهم سالی ی بار دعوتش هم کنی زیاده ،بعدشم وقتی که بچه رو اذیت میکنن اصلا قید این دورهمی هارو تاجایی که میشه بزن،گناه داره بچه

همینا ک اینجا گفتیو بهظ بگو اگه ادم با درکیه
اگه میست خودتو بزن ب مریضی و بهونه ییاز

دقبقااا چندسال قبل شوهر من اینجوری بود دوتا از خواهراش خونشون نبریزع هرسری میومدن میگفت دعوت کن اونام یکی دونفر نیستن اونارو دعوت میکردم اینجایی هام پشت سرشون راه میفتادن میومدن سراین موضوع اینقد دعوا کردم تا درست شد الان ازعید دو بار اومدن اصلا دعوت نکردم دیدنشونم نرفتم

۲ بار ک قشنگ بچشو دعوا کنی بار ۳ خودشون دیگه حواسشون هست ... یا اگه روت نمیشه روز بعد از دیدنشون اگه بچتو اذیت کردن باز زنگ بزن مادر شوهرت بگو دیشب تا صبح بچه بی قراری کرده یه قسمت سرش باد کرده ‌.بگو تا به بچشون تذکر بدن

ببین عزیزم ب شوهرت بگو خواهرت مرتب میاد پیش مادرت
ماهم ک چندبار دعوتش کردیم
پس دیگه نیاز ب دعوت نداره ک بخواییم دوباره دعوت کنیم خودش هرموقع ک دلش خواست میتونه بیاد اینجا ولی دیگه ما دعوت نمیکنیم چون نیاز ب دعوت نداره ک
اینجور ب همسرت بگو
اونم ک بدون دعوت شما بعید میدونم بخواد بیادخونتون..اینجوربگی بهتره شوهرتم ناراحت نمیشه ازت

ضمنا اگه جلو شوهرت زرزر کرد سر سیاستش ک دوست دارم بیام خونتون فوقش خودش تنها و مادرشو و پدرشو دعوت کن اونم درمورد کار ها صداشون کن چندبار تابیان کمک بدن از یجایی ب بعد باید بلاخره بهمونی بعضی چیزا رو دیگه بااین حرکتاییکه گفتی حس میکنم از روی سیاست هی سواستفاده میکنن ازتون

وااای ولشون کناااا اصلا ن دعوت کن ن چیزی قرار نیس هر دفعه میاد خودتو بندازی تو زحمت واس ی مشت ادم زبون نفهم ک

عزیزم یچیزی بگم ت اصلا بروی خودت نسار اگه شوهرت حرف مهمونیشون پیش کشید ت مخالفتت رو با دلایل واضح بگو و ذکر کن ک خواهرات برامن عزیزن اماخودم و بچم عزیزتر هردفعه هم من اذیت میشم هم بچه انشالله بزرگتر شه مهمونی میدسم هم اینکه بهونه شم داری بگو اگه اونا همدل و دلسوز واسه تو ک داداششونی بودن باید خودشون سر مهمونیا یه کمکی بدن یا اقلا بچمو هواشو ذاشته باشن دیگه اگه منطق و دعوا حالیش نشد و حاضر بود سر اونا اوصاتتونو تلخ کنه بگو موفع مهمونی تو باید بهشون بگی و واسه کمک صداشون کنی والله من اگه اینجوری باشن و سر ظرف شستن کمک ندن شوهرم تعارف نداره حتما یچیزی بهشون میگه یا صداشون میکنه اوتام پاشن... البته خودشون شعورشون میکشه پامیشن

به نظرم خودتو بزن به یه مریضی اگه هم تونستی برو سرم اینا بزن ویتامین چیزی یا بگو کمر درد دارم یه چیزی بگو عمل میکنه و دعوت نکن هرسری که میان اونوقت فک میکنن وظیفته تو برو خونشون خوب

دوری کن ازش، سرسنگین باش،رو نده ،خودت بزن مریضی،چند روزم برو خونه مادرت تا گورشو گم کنه بره

اول اینکه چند بار اومده خونه شما و شما هنوز نرفتی میتونی دعوت نکنی بعد اگه خواستی دعوت هم کنی فقط همون خواهرشوهرت دعوت کن نهایتا مادر شوهرت بگو بقیه نزدیک هستن بازم میان بچه کوچیک داری به فکر بچه هم باش به همسرت هم بگو بخاطر بچه نمیگی چون واقعا اذییت میشه

خودتو بزن مریضی داعم آخ و ناله کن بگو فک کنم ویروس گرفتم میترسم اونا هم بگیرن😅 والا ،،دس ب سرش کن

دعوت‌نکن ،عادت میشه هر سری توی‌این‌گرونی‌چ‌دعوتی ول کنا

من باشم دعوت نمیکنم اخه مگه هرسری میان باید دعوت کردن میگن رفت و اومد نه فقط اومدن که
باورکن شما پاشید برید شهرشون عمرا دعوت تون کنن یا تو خونه شون یک روزم نگه تون دارند
به همسرتونم توضیح بده بگو دست تنها سختم نمیتونم مگه من چقدر توان دارم هم کارای بچه رو بکنم هم مهمونی بدم هرسری هرسری اخه اینا هرماه هی بخوان بیان شمام مهمون شون کنید هربار چخبرهه اخه
بگو بچم کوچیک گناه داره اذیت میشه اصلا چرا باید از آدمی که بچه اش کوچیک توقع مهمونی دادن داشته باشن
دندون دراوردن مریضی یه چیزی رو بهانه کنید و بگید اینبار توان مهمان کردند ندارید

گلم چرا خودت نمیریخونشون
به شوهرت بگو منم دوست دارم برم خونه خواهرشوهرم بمونم منو ببر
چرا همش رمضون ی بارم شعبون
هر بار که میاد می مونه همون قدر برو بمون تو ام دست نزن کمک نده مثل خودش تا بفهمه چقد بده

به نظر من‌ اگه شوهرت باهات همکاری میکنه و پشتت هست شرایط رو توضیح بده بهش بدون رودروایسی چون نزدیکترین دوست ادم شوهرش هست بعد الکی بگو خودمون و بچه دور از جونتون مریض هستیم بزار نیان سمتتون

دعوت نکن اگه هم شوهرت اصرار کرد بگو با بچه نمیتونم دلیلشو هم بگو بگو دعوت کن رستوران بشینید بیارن بخورن برن شوهرت پولشو بده

به نظرم دیگه لازم نیست باز دعوتشون کنید ک.
خاله شوهرمم هر بار ک میومد شهر ما توقع داشت دعوتش کنیم و...
از یه جایی ب بعد دعوت نکردم. چون واقعت در توانم نبود.
با شوهرت دعوا نکن.خیلی آروم بگو ک شرایط روحیشو ندارم. خسته ام. بچمو هول میدن عصبی میشم و...
برید خونه مادرشوهرت ببینیدش .اونجا هم گوشی بده دست بچه ات. خودت پیشش بشین ک بچه ها اذیتش نکنن

خب دعوتشون نکن مگه هر دفعه ک بیادش باید دعوتش کرد

با شوهرت منطقی صحبت کن بگو اذیت میشم اگه دوست داری خواهرتو دعوت کنی ما شام از بیرون بخریم ببریم خونه مادرت دور هم بخوریم و مهمون ما باشن ولی تو خونمون خودت میدونی کمکی ندارم و بچمونم اذیت میشه

حرف مهمونی خودت نزن
شوهرتم گفت بگو عزیزم بچه اذیت میکنه فکر کنم دندون در میاره سرحال نیست لحباز شده یه فزصت دیگه بعد عید بگیم بیان
اون سری اخرم بچه اونا اذبت میکرد ابن کوچیکه تمیتونه از خودش دفاع کنه فعلا بزرگتر بشه بعد

من باشم دعوتش نمیکنم

دعوت نکن عزیزم اگه هم دعوت میدی ببر پارکی جایی جوجه بزن تموم زیاد ریخت پاش هم نکن ک ن تو اذیت بشی ن اونا هار

دعوتش نکن برای شوهرتم دلیلشو توضیح بده بنظر میاد خیلی رو مخن

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
واییییییییییی ک چقد اعصابم بهم ریخت
رید...ن دهن اینجور خواهرشوهرا
بچه پوشک نوزاد زایمان سزارین بچه
من دوتا خواهرشوهر دارم یکی تهران یکی همینجا بعد اونیکه ک شهر خودمونه ما سال به سال فقط عیدا میبینیم خونشو خب
بعد این یه بچه بی نهااااایت شلوغ داره ینی یه چیزی میگم یه چیزی می‌شنوین همه جارو خراب میکنه فقط میدوئه خیلی اذیت میکنه
بعد من خواهرشوهرمو ک از راه دور اومده دعوت کرده این خانم هم توقع داره اونم بگم خجالتم نمیکشه خودش ک دعوت نمیکنه بعد انتظار داره من اونم بگم با اون بچش تازه همین دیشب خونه مادرشوهرم بودم یهو رفت از همه خدافظی کرد من بلند شدم باهاش خدافظی کنم باورتون نمیشه روشو کرد اونور و رفت بعد توقع داره دعوتش کنم بیا اینو بخور👍
بعد حالا شوهر خنگم میگه مهدیه قهر کرده مامانش میگه اگه قهر هم کرده باشه با توئه میگم خب با اون بچه اون اگه میومد من میخواستم حواستم به بچم باشه یا کارا میدونین ک همینجا هم با هانا دعوا میکنن و اذیت یه شبم اومده بود خونمون خیلییییی اذیت کرد گفتم یادتونه اون سری چقد اذیت کرد
بعد پدرشوهرم میگه عه پس تقصیر شماس میگم نه چرا تقصیر من تقصیره خودشه خب انتظار الکی داره بعد میگم من الانم انتظار ندارم اون منو دعوت کنه ولی اعصابم بهم ریخت از حرفاشون اه الانم تو آشپزخونه چای میخورن من نرفتم اصلا دوباره هیچکدومو دعوت نمیکنم😡😡😡
بچه پوشک زایمان سزارین بارداری
مامان قند عسل🍯 مامان قند عسل🍯 ۱ سالگی
پیرو تاپیک قبلم بیاین غیبت😀
اینسری هفتع پیش بودیم خونه مادرشوهرم برای ناهار بعد ی حرکتی زد ک خیلی بیشتر از قبل ازش متنفر شدم؛ اینم بگم من خونم تهرانه خانواده هامون بابلن خلاصه گاهی وقتا من یک هفته یا بیشتر میمونم خونه مامانم
هفتع قبلم یک هفته موندم خونه مامانم دس ب سیاه سفیدم نمیزنم معمولا ن شستن ن پختن کلا از مجردی اینطور بودم الان ک ی بچه شیطون دارم دیگه هیچی😁 خلاصه شوهرم اخر هفتع اومد دنبالمون ک ناهار رفتیم خونه مامانش؛ ینی کلا یه وعده خونه مادرش رفتیم یهو سرناهار رو کرد ب من ظرفا رو امروز تو بشور وایتکسم بزن😐😐😐 حالا این وسط پسرم هم هی گریه میکرد ک بخابونمش رو کرد سمت پسرم با حالت اخم گف عه گریه نکن مامانت میخواد ظرف بشوره😠 انقد لجم گرفت بابت این کارش کلی اصابم خرد شد ک من خونه مادرم یک هفته بودم یه بشقاب اونور تر نذاشتم اونوق این زنیکه یه روز اونم یه ناهار اومدیم خونش ب من دستور میده!!!! خلاصه چیزی نگفتم ولی اشکم در اومد واس مامانم رفتم ظرفای نحسشو بشورم خودشم رفت نماز بخونه نیومد حداقل بچه رو بگیره خلاصه پسرم مدام جیغ و گریه ک بغلم کن من هی شیر ابو میبستم بچه رو یکم بغل میکردم دوباره باز میذاشتم پایین ادامه شستن😑😑😑
ینی ب روی خودش نیاورد زنیکه الدنگ شوهرم متوجه شد گف برو من بقیه رو اب میکشم گفتم بقیه ای نمونده یه سینی مونده بود فقط!!!
حالا میخواد فردا تشریفشو بیاره خونمون قبلش ب شوهرم گفتم من دیگه خونه مادرت نمیام حالا نمیدونم فردا چجوری برخورد کنم باهاش اصلا دلم نمیخواد نقش بازی کنم چون ازش متنفررررم بگین چجوری رفتار کنم؟؟؟




فرزند پروری پوشک زایمان رفلاکس سرما سرفه
مامان مهدی مامان مهدی ۲ سالگی
فرزند بچه پوشک شیر خشک ###
با شوهرم دعوام شده مهمون داشتیم اول اینکه برا برادر شوهرم همه همسایه هستیم با یکیش دیوار بینمون بازه میان و میرن خلاصع اینقدر دور بچه من بودن ک بخدا بچه من به جای اینکه بیاد بغل من همش می‌ره بغل جاری یعنی گریه می‌کنه برا اون بخدا ی جوری شده این بچه مامان نمی‌شناسه به اون میگه مامان از صبح که چشم باز میکنم خونه ما هستن دیوانه شدم خلاصه ظهر. داشتم به شوهرم غر میزدم ای چ وصعه این جور حرفا شب مهمون داشتم دختر خواهرش بعد عمری از شهر دیه اومد بود خودمون شب بمونم..خلاصه پسرم همش ایراد باباش می‌گرفت بغلش کنه اینم عصبی یقه بچه رو گرفت ببره خونه جاری بد یقه بچه رو گرفته بود پسرم همش جیغ میزد اعصابم خورد شد رفتم بچم گرفتم اونم وایساده سر صدا تقصیر تو هس نمیزاری ببرمش خونه جاریم ابرو برام نزاشت جلو جاریم همه ریختن جلو همه هم دست روم بلند کرد اینقدر اعصابم خورده اشکام بند نمیاد مامانم اینا هم نیستن برم خونشون چی کار کنم خیلی زشت شدم جلو مهمونام اونم بعد عمری اومدن....بچهههه پوشششششکککک شیر خشک
مامان محیا و نخودی مامان محیا و نخودی هفته سی‌ام بارداری
تو این دو هفته که فهمیدم دومی رو تو راه داریم ، شوهرم همش سعی میکنه دخترمو سرگرم کنه ببرش بیرون پارک و خانه بازی ، حتی نونوایی تا بیشتر به خودش وابسته بشه و از من یخورده فاصله بگیره و وابستگیش کم بشه امادش کنه هم واسه از شیر گرفتن هم اینکه من استراحت کنم ، بچرو بغل نکنم تا خدایی نکرده اتفاقی نیوفته
همش سعی میکنه خودش بیشتر کاراشو بکنه غذاشو بده ، بخابونش و......
خلاصه که از من دل بکنه
ولی خودم یه حس بدی دارم حس گناه حس اینکه چرا دخترم اینهمه وابستم بود الان دیگه نیست حتی کم کم پیش باباشم میخابه ، امروز باباش سرکار بود هعی بهونه باباشو گرفت منم که نمیتونم بغلش کنم ، پاشدم بدون کالسکه بردمش پارک تا هم پیاده روی کنیم هم سرگرم بشه و بهونه نگیره
رفتیم پارک انقد ماشالاه شیطونه فقط باید دنبالش میدوییدم ، اخرشم مجبورم کرد بغلش کنم ، قشنگ پوستم کنده شد !!
یخورده نگرانم یخورده که نه خعلی ولی میدونم دیر شده هم دخترم کوچیکه هم اگه یروز تنها باشم واقعا میمونم چیکار کنم !! الان که خوبه اولشه ولی چن ماه دیگه چیکار کنم ؟؟؟

رفلاکس
کولیک
نوزادی
بارداری
شیردهی
شیرخشک
پستونک
شیشه شیر