منم ميخوام بالاخره تجربه زايمانم رو بنويسم
روز جمعه ٦ شهريور عصرش كمرم درد گرفت رفتم پياده روي دو ساعتي بعد اومدم خونه ساعتاي ٦ بود كه انقباض ها شروع شد سر ده دقيقه ميگرفت مامانم ميگفت نفس عميق بكش بعد ٣٠ ثانيه از بين ميرفت ديدم حالم اينجوريه شوهرم اومد خونه مامانم اينا شام خورديم گفت بريم خونه گفتم من نميام يكم درد دارم اينجا مامانم اينا هستن پيشمن اونجا بيام تو ميگيري ميخوابي من روحيه م رو ميبازم فرستادمش رفت مامانم اينا تا ساعت ٢ باهام بيدار بودن بعد خوابيدن ولي من دريغ از يك لحظه خواب تااا خود صبح همش در اين حين ورزش ميكردم پياده روي ميكردم تو خونه تا ساعت ٧ صبح كه شد فاصله انقباض ها كمتر شد مامانم رو بيدار كردم بريم زايشگاه حداقل وضعيتم رو بدونم مامانم گفت كيف وسايلات رو برداريم از خونه بعد بريم اومديم و من خواستم از ماشين پياده شم ديدم لباسام خيسه خيسه در حدي كه بچلوني خيلي ترسيدم كيسه ابم پاره شده سريع كيف رو برداشتيم و رفتيم سمت بيمارستان.
ادامه داره....

۳ پاسخ

عجب شوهری درد داشتی ولی ول کرده رفته خونه
توجه کنید چقد زایمان طبیعی زیاد شده❤️❤️

حالا طبیعی بود زایمانت به سلامتی

خب 🥺🥺

سوال های مرتبط

مامان پناه مامان پناه ۶ ماهگی
مامان دلوین مامان دلوین ۱ ماهگی
پارت ٢ تجربه زايمانم
.
.
.
قبلا شيو اينا كرده بودم ولي با همين حال يه حموم رفتم لباسام رو عوض كردم كه بريم سمت بيمارستان اونجا كه رفتيم بعد يك ساااعت معطلي تو ترياژ بالاخره معاينم كردن تو اين فاصله انقد استرس داشتم اخه شنيده بودم كيسه اب پاره بشه بايد سريع بري بيمارستان ديگه بالاخره ماماعه صدام كرد رفتم واسه معاينه گفت دهانه رحمت ٢ سانت بازه نرمه و خوبه برو ورزش و پياده روي كن دردات شديد تر شد بعد بيا
رفتم خونه فقط ورزش ميكردم پياده روي ميكردم و پله نوردي هر دو سه ساعتي كه ميگذشت فاصله انقباض ها كمتر ميشد ولي هنوزم ميشد تحمل كرد تا ساعت ٧ شب كه ديگه فاصلشون شده بود سر ٣ دقيقه رفتم دوباره حموم زير اب گرم اسكات زدم ورزش كردم نيم ساعتي بعد اومدم بيرون تا ساعتاي ٩ بود ديگه دردام فاصلشون يك دقيقه اي شد خيلي سخت بود داشتم از حال ميرفتم تا ساعتاي ١٠ شد رفتيم زايشگاه همش دعا ميكردم خدا كنه برم اونجا بهم بگه تو ٦يا ٧ سانتي و بستريم كنه معاينه كرد و بم گفت تو ٢سانت و نيمي😭 واي دنيا رو سرم خراب شد گفت برو تو حياط بيمارستان بگرد يه ساعت ديگه بيا اونهمه درد شديد يعني هيچ پيشرفتي نكرده بودم واقعا حال روحيم بد بود با خواهرم رفتم تو محوطه بيمارستان پياده روي كنم از حال رفتم و حالت تهوع داشتم شوهرم با ماشين اومد دنبالم رفتيم نشستيم يك ساعت كامل شه دوباره رفتم واسه معاينه ....
مامان maral مامان maral ۹ ماهگی
#تجربه_زایمان_طبیعی پارت ۲
ما رفتیم خونه و ماما گفت برای تند تر شدن روند زایمان میتونید رابطه داشته باشید یا گلاب بخوری که من هر دوش رو انجام دادم و یکم گلاب هم خوردم از بعد از ظهر انقباض هام نامنظم شروع شد اولش هر 40 دقیقه یکبار می‌گرفت تا کمکم به هم نزدیک تر شد ولی همچنان نامنظم من همه انقباض هام رو یاداشت میکردم ساعت هاش رو که فاصله هاش رو حساب کنم
تا بعدازظهر با شوهرم رفتیم پیاده روی و نزدیک ۱.۵ الی دو ساعت ما راه رفتیم و من انقباض داشتم توی این پیاده روی که هر لحظه میگرفت بازم منم توی گوشیم یاداشت میکردم
وقتی اومدم خونه شربت خاکشیر زعفرونی هم یکم خوردم تا اینکه دردهام هر ۶ الی ۷ دقیقه ای شد
خلاصه مامانم اومد و بازم یک ساعت صبر کردیم و ساعت ۱۱ شب به سمت بیمارستان رفتیم توی راه یادم اومد که مدارک هارو فراموش کردیم و دوباره باز رفتیم مدارک هام رو برداشتم شد ساعت ۱۱.۳۰
وقتی رسیدیم بیمارستان من کلا انقباض هام رفت و هیچی نداشتم بدنم یهو شوک شده محیط بیمارستان رو که دیده بود😂🥲
که باز یه ۲۰ دقیقه توی محوطه بیمارستان پیاده روی کردم و یکم توی پله ها پله نوردی کردم که دوباره انقباض هام برگشت
رفتم معاینه شدم دهانه رحمم ۴ سانت بود و دکترم گفت بستری بشم
مامان آر‌وید🥹♥️ مامان آر‌وید🥹♥️ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم ♥️
منم دیگ شروع کردم گیفت شمع ها رو سفارش دادم و اسم آروید و تاریخ تولدش رو روش زدم برای جمعه ۲۴ مرداد هم وقت ناخن و مژه گرفتم که حسابی خودم رو خوشگل کنم برای پسرم - پنجشنبه شب یعنی ۲۳مرداد با دوستامون رفته بودیم فرحزاد که من اصلا حالم خوب نبود و نمی تونستم بشینم شام رو ک خوردیم به همسرم اشاره کردم ک پاشو بریم من حالم اوکی نیست شبش هم تا خود صبح من بیدار بودم و فقط ناله میکردم از درد خیلی حالم بد بود - صبح که بیدار شدم رفتم دستشویی و اومدم بیرون زنگ زدم به مامانم داشتم باهاش حرف میزدم ک احساس کردم باز دستشویی دارم به مامانم گفتم و تلفن رو قطع کردم داشتم میرفتم سمت دستشویی که یهو یه عالمه آب بدون اختیار ازم خارج شد اصلا هول نکردم به شوهرم گفتم وحید من کیسه آبم پاره شد میرم دوش بگیرم ( شیو اینا نکرده بودم نگه داشته بودم دوشنبه برم ک برای سه شنبه تمیز باشم) تو فقط کیف اینا و وسایل رو جمع کن به مامانمم زنگ بزن ک بیاد دم خونه و بریم ( خونه من و مامانم خیلی نزدیکه شاید دو سه دقیقه هم نشه)
مامان فراز قشنگم🥹🧸 مامان فراز قشنگم🥹🧸 ۱۲ ماهگی
پارت۲
تا خود صبح من هی زمان میگرفتم همینجور ادامه داشت تا ساعت ۳ دیگه دردا میگرفتن و زمانشون طولانی شده بود تقریبا به ۳۰ ثانیه و ۴۰ ثانیه و فاصله ی بینشون هم کم بود هر ۵ یا۷ دقیقه یبار،دیگه زنگ زدم با گریه به شوهرم که بیا بخدا بچه داره میاد خودش رو برای ۳ونیم رسوند خونه گفت پس ماما همراه چی میگفت وقتش نیست و اینا گفتم خیلی دردام زیاد شده یکم ماساژ داد و اینا دیدم درد آروم نمیشه ساعت ۵ رفتیم بیمارستان معاینه کرد گفت ۳ سانتی بستری نمی‌کنیم برو پیاده روی کن باز بشی باید بیشتر باشه ان اس تی هم گرفتن و من برگشتم تو حیاط بیمارستان هی قدم زدم به ماما همراه زنگ زدم بستری نمیکنن گفت برو بگو درد دارم نمیتونم پیاده روی کنم رفتم از درد به خودم میپیچیدم‌ ها ایندفعه پرستار دیگه بود گفت بخواب معاینه کنم ببینم معاینه کرد گفت ۲ونیم اصلا بستری نمی‌کنیم فعلا برو پیاده روی کن ساعت ۹بیا😐آقا دیگه سرتون رو درد نیارم من اومدم تو سالن زایشگاه و حیاط بیمارستان هی قدم بزن شوهرم گفت بریم دنبال مامانت بیاریم که پیشت باشه حرکت کردیم به سمت خونه ی مامانم اینا تقریبا نیم ساعت راه بود و برگشتیم خونه که ساک و اینارو برداریم و من یه دوش آبگرم بگیرم یعنی تو کل این زمان من داشتم درد میکشیدم ها دردامم‌ با تنفس کنترل میکردم خیلی کمک کننده بود،رسیدیم خونه و من رفتم زیر دوش آبگرم شوهرم اومد زیر دوش کمرم و دلم رو ماساژ داد و ساعت ۱۰ و ربع اینا شد دیگه تقریبا رسیدم بیمارستان رفتم معاینه کرد گفت ۴ سانتی برو پذیرش کارای بستری رو بکن
مامان °•حِلما🧸•° مامان °•حِلما🧸•° ۱۱ ماهگی
تجربه زایمانم 1
روز جمعه 25ام بود که تو خاب حس خیسی کردم بیدار شدم دیدم بالشت لای پام کلا خیسه
دیگ منم رفتم لباسمو عوض کردم و شوهرم گف بریم یکم پیاده روی اگر بازم اومد بریم بیمارستان
تا اینکه ده دقیقه ی رب رفتیم پارک روبرو خونه دور زدیم که دیدم خیسم
بعدش رفتیم بیمارستان معاینه کرد گف کیسه آبت نیس و فلان...
بعد معاینه خیلی دلدرد و کمر درد شدم
که تا شب خوب شد
شنبه 26ام شوهرم میخاست بره ماموریت دوروزه به دلم خورده بود دوباره دردم میگیره و زایمان میکنم گفتم نرو
گفت نه هیچی نمیشه میرم میام😬
تا اینکه رفت بعدازظهر ساعتای 4ونیم بود رفتم حموم تا بعدش برم خونه بابام
همین که از حموم اومدم دیدم باز دردام شروع داره میشه
اولش خیلی خیلی خفیف بود
بعد نیم ساعت یکم بیشتر حس میشد دقیقه گرفتم دیدم هر چهار دقیقه منظم درد دارم
تا اینکه به بابام زنگ زدم بیاد دنبالم
تا بابام بیاد دردا هی بیشتر میشد
همینکه بابام اومد تو ماشین تا خونشون فقط کریه کردم از درد(منی که طاقتم خیلی زیاده)
همین که رسیدم مامانم اینا جمع کردیم وسایل و رفتیم ازینور به شوهرم گفتیم خودشو برسونه
رفتم دوباره معاینه کردن گفتن نههه تو هنوز یکسانتی ما بستریت نمیکنیم با اینکه داشتم از درد میمردم برگشتیم خونه
ولی تا صب خابم نبرد از درد و هر یکساعت میرفتم حموم زیر دوش ابگرم تا اروم شم و اسکات میزدم...