سلام خانم گلا
شبتون بخیر دوست داشتم از امروزم بگم شما هم دوست داشتید بگید....
امروز اهورا نهایت توانشو گذاشت من از کوره در برم هر کار اشتباهی فکر کنید کرد غذا نخورد
غذا رو چپ کرد
جیغ میزد همش میگقت بستنی بده ماست بده دوغ بده شیر بده
منم مقاومت و تلاش در پرت کردن حواسش و تقریبا موفقیتی در کار نبود 🤣
خلاصه چند روزه در تلاش هستم برا غذا گوشی بهش ندم و به شدت بد غذا شده این چند روز بهش هر جوری بود ناهار دادم خوابید تا عصر بردمش پیاده روی و براش کتاب قصه و خمیر خریدم خیلی خوشحال شدم و حسابی بازی کرد باز شب میخواستیم با باباش ببریم پیاده روی نیم ساعت فیکس تو پارکینگ گریه میکرد که با ۳ چرخه نمیام باید اون موتور کوچیک پلاستیکیمو بیارید با اون بیام هر چی می‌گفتیم اون نمیشه برا خونه هست اون اصلا توجه نمی‌کرد و در آخر محلش نزاشتم بردیمش با ۳ چرخه تا وسط راه گریه میکرد منم آرومی باهاش حرف میزدم و آروم شد اومدیم خونه مجدد خمیر بازی کرد ۴۰ دقیقه
بعد گفت مسواک ...مسواک هم زد
بعد کتاب. قصه یکمشو خوندم زیاد دوسش نداشت گفت نخون دیگه خوابید اینم از امروز ما🤕پوره ترینم

تصویر
۶ پاسخ

کتاب قصه های اینجوری خیلی براش سنگینه
مناسب سنش براش بخر
نتن کوتاه یا شعرهای کوتاه

پسر من مثل اون موتور وسطی که کنارماشینه هست داشت همش سوارش میشد یا می‌گفت با اون بریم بیرون دسته هیچی نداشت و نمیشد کنترلش کنم هرجا دوست داشت می‌رفت آخرش از وسط شکست 😂

عزیزم
تقریبا بچه های هممون همینن🫠
چه خوب خودش مسواک میزنه
پسر من هنوز بلد نیست تازه برای شستن دهانش هم بلد نیست آب تف کنه
کل آب و خمیر دندون قورت میده☹️🫠

امروزعلی رضا خیلی اذیتم کردنه ناهارنه شام نخوردنمیدونم چرابهترشده بودغذاش ولی امروزدهنموسرویس کردونخوردکرمی که تازه خریده بودموخالی کردنصفشو یه لیموی بزرگی پرت کردسمت پدربزرگش خوردگوشه چشمش منم دعواش کردم هرچقدرهم بازبون نرم واروم باهاش صحبت کنم راجب پرت نکردن بدترمیکنه خودمم خسته وکوفته چقدلباس وپتوشستم

مشاور به من گفت موقع غذا دادن به جای گوشی، براس داستان تعریف کن در حد فهم خودش. که براش جذاب باشه. و براحتی تونستم گوشی رو ازش جدا کنم‌موقع غذا خوردن . اصلا یادش نمیفته دیگه

خودش مسواک میزنه؟

سوال های مرتبط

مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
هر چی فکر میکنم پسرم بی گناهه.... مقصر شوهر احمقمه که دم به ساعت تو خونه س ..خوب ک س ک ش.. مثل آدم برو سر کار..... امروز پسرمو بیدار کردم صبحانه دادم بازی کردم باهاش ..ساعت دوازده گفتم ببرمت بیرون ...آماده ش کردم ببرم بیرون با کالسکه که بخوابه بیارم خونه....شوهرم یهو در را باز کرد وارد خونه شد...پسرم هم شروع کرد بگه بابا منو با موتور ببر ....خلاصه اومدیم تو پارکینگ شوهرم گفت نه موتور خوابه با ماشین میریم....بچه م یک ساعت تو ماشین گریه کرد موتور سواری میخاست....حالا اومدیم خونه ساعت یک بود..باز گفت من خسته م میخام بخوابم رفت تو خونه بخوابه ...منم بچه را با هزار کلک بردم با کالسکه بیرون تا خوابید آوردنش....دوباره شب ساعت نه پسرم خوابش میومد به شوهرم زنگ زدم من دارم بچه را میخابوم نیا.....هر وقت خوابید بیا....ده دقیقه بعد غذا بچه را داده بودم میخواستم ببرم بخابونم یهو شوهرم اومد...این بچه هم اون روش را کار گذاشت که منو با موتور ببر بیرون....یه ساعتی با موتور چرخیدیم تو خیابونا تا خوابید رفتیم خونه تا بغلش کردم بیدار شد و شروع کرد به جیغ زدن ...که منو ببر ددد...بعد با ماشین بردیمش...وای مصیبت کشیدیم تا خوابید ...ضعف اااااعصصصصاااااب گرفتم بدنم از بس حرص خوردم میلرزه..شوهر گوساله من نمی‌فهمه وقتی بچه بیداره نیاد خونه....بگید چیکار کنم
مامان Nafas مامان Nafas ۳ سالگی
سلام انشالله که حال دلتون خوب باشه عزیزان من از دیشب درگیر دخترم بودم تا امروز عصر دیشب داشت با باباش بازی میکرد که یهو گریه کرد دستشو گذاشت رو اون یکی دستش نزاشت اصلا دست بزنیم فقط گریه میکرد بردیم بیمارستان اونجا گفتن چیزی نیس عکس انداختن گفتن استخوان دستش ترک برداشته باید آتل ببندیم من گفتم نه همسرم گفت بزار ببندن خلاصه که بستن ولی من راضی نبودم هی میگفتم نکنه دستش در رفته اینجوری درد می‌کنه آخه ترک اینجوری نمیشه ک پرستاره گفت اینا دکترن بیشتر میفهمن خلاصه اومدیم خونه بعدش تا صبح بچم نتونست بخابه صبح به همسرم گفتم آتلو باز کن وقتی از آرنج نیس بزار دستشو تکون بده ببند جایی که ترک برداشته باز کردیم دخترم دوباره گریه کرد تکون نداد عصر بردیم دکتر ارتوپدی آتلو باز کرد گفت چیزیش نیس اصلا ترک هم نداره ببر بعد یک هفته بیار از مطب که در اومدیم دخترم اصلا دستشو تکون نداد فقط گریه کرد دوباره برگشتم گفتم اگه چیزیش نیس چرا تکون نمیده گف خانم ببر بعد یک هفته بیار از اونجا ناامید و با دلی پر از گریه در اومدیم چند قدم اون ورتر دیدم تو تابلو نوشته دکتر اورتوپدی وشکسته بندی به همسرم گفتم بردیم اونجا نگا به عکس کرد یهو آرنج دخترمو گرفت فشار داد گف انداختم در رفتگی نصفه بود بعد پنج دقیقه خوب نشد تکون نداد بیار از اونجا در اومدیم دخترم دستشو تکون داد بازی کرد بال نداشتیم پرواز کنیم بعدش یه قوطی شیرینی خریدیم رفتیم تشکر گف اگر درد هم داشت تا صبح خوب میشه جایه فشارع خلاصه که تو یه شب من پنج سال پیر شدم خدا هیچ پدر مادریو با بچش امتحان نکنه♥️
مامان لی لی و نی نی مامان لی لی و نی نی ۲ سالگی
لطفاً قضاوت کنید
دخترم امروز پارک بردم تو نوبت ولیستادیم هرچی مناظر بودیم آقا پسر تو تا پایین نمی اومد حرف های زشتی میزد منم صبرم تموم شد بزور نگه داشتم گفتم وسیله عمومی هست پیاده شو دختر کنم سوار بشه مادرش اومد دختر کوچیک تو صف نبود سوار کرد گفت دختر دیگه داداش تاب می‌داده تو صف بوده دختر منم گریه میکرد تاب می‌خوام منم صبر کردم بعدش تاب دختر کوچیکه تموم شد خواست دختر بزرگه سوار بکنه که نزاشتم گفتم نیم ساعت پسرت تو تاب بود پیاده میشد ابجیشم سوار میشد به بچهاتون یاد بدید سی تا تاب بازی کردند پیاده بشه بعدی سوار بشه اینا بعد دخترم نشست یه ذره تاب خورد پیاده شد دختر خانوم سوار شد من موضوع امروز برای مامانم تعریف کردم می‌گفت کوتاه میومدی چیزی نگو اینا به مادرم میگم من الگو دخترم هستم از الان یاد بدم از حقش دفاع بکنه اما الان ناراحتم نکنه دل اون دختر بزرگه شکسته بعد اون بحث با مادر اون خانوم داشتم دخترم با این که دوس نداشت بره خونه بزور بردم خونه مادرم تا اون خانوم بچهاشو نبینم الان عذاب وجدان دارم نکنه کارم اشتباه بود
مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
پسر من عاشق ماشین های فلزی هست و اکثر ماشین هاش رو داره و به شدت روشون حساسه، امشب براش این ماشین رو خریدم و با هم رفتیم پارک، یه گوشه از پارک نشسته بود با ماشینش بازی می‌کرد، یه بچه که فکر کنم هنوز یکسالش نشده بوداما به سختی میتونست راه بره از یه مسافت دور اومد سمت پسرم، پسرم رابطه خوبی با بچه ها داره و یکم باهاش صحبت کرد، بعد از چند دقیقه مادر اون بچه اومد سمت ما و یکدفعه به پسرش گفت عه ببین نی نی توی دستش ماشین داره و خود مادره ماشین رو از دست بچم کشید بیرون و داد دست بچه اش، بچه هم ماشین رو با شدت بدی زد زمین و پسرم عصبی شد و ماشین رو برداشت، بچه زد زیر گریه و همش میخواست ماشین رو از دست بچه ام بکشه بیرون، مادره گفت خب بده یکم بچه ی منم بازی کنه و همش اصرار داشت از دست پسرم بکشه بیرون ، من فقط نظاره گر بودم که ببینم پسرم چه واکنشی داره که همونجا قاطع چندبار گفت نه، مادره هم دید پسرم نمیده بیخیال شد رفت، بچه اش تا چند دقیقه یک ریز گریه میکرد، پسر من خیلی مهربونه وقتی دید اون بچه گریه میکنه فکر کرد کار اشتباهی انجام داده برای همین گفت مامان ماشینم رو به نی نی ندادم، گفتم تو صاحب وسایل خودتی همونجوری که اجازه نداری وسایل کسی رو به زور بگیری و قبلش باید اجازه بگیری کسی هم اجازه نداره به زور ازت چیزی بگیره اگر دوست نداشتی بدی اشکالی نداره. من اولش میخواستم مداخله کنم و بگم یکم بده نی نی بازی کنه اما وقتی وقاحت و پررویی اون مادر رو دیدم واقعا عصبی شدم که به زور وسیله ی یکی رو از دستش میگیره که بده بچه اش بازی کنه، بعد جالبه میدید که بچه اش داره به وسیله بقیه آسیب میزنه و پافشاری می‌کرد! کاش حریم ها رو از بچگی به بچه هاشون یاد بدن!
مامان ♥️ جوجو علی♥️ مامان ♥️ جوجو علی♥️ ۲ سالگی
راهکار برای مقابله با ترس بچه چیه؟
دخترم دو سال و چهار ماهش هست
خیلی عمه جونشو‌ دوست داره
ب طوری ک خیلی وقتا خونه شون می موند برای چند ساعت
و آنقدر علاقه داره بهش ک وقتی ب سر خیابون اون ها میرسیدیم
گریه میکرد و عمه عمه میکرد مجبور میشدیم ببریمش
ی بار شوهر خواهر شوهرم اونجا عطسه کرد
عطسه اش بلند بود
دخترم خیلی ترسید شروع کرد گریه کردن
اروم نمیشد
من خودم نبودم اونجا خواهر شوهرم همه اینا رو تعریف کرد برام
میگه رفته بود ت مطبخ اصلا درنمیومد از ترس...
با بازی و خوراکی ارومش کرده
بعد اون ماجرا هم چندین بار شوهر خواهر شوهرمو دید
و خیلی عادی بود براش باهاش میخندید عین وقتای دیگه بازی میکرد و.....
دو هفته پیش مجدد رفتیم مهمونی همین شوهر خواهر شوهرم ادای عطسه درآورد برای بچم
دخترمم شروع کرد گریه کردن و جیغ زدن...
ک ما برای اینکه اروم بشه ترک کردیم اصلا اونجا رو اومدیم بیرون....
از اون موقع تا حالا دخترم خیلی میترسه ازش
اصلا ماشینشو میبینه گریه میکنه
خونه خواهر شوهرم ک انقدر دوست داشت
الان در خونشون رو میبینه می‌ترسه گریه میکنه
من نمیدونم چ کار کنم ترس روش نمونه
بتونه ترکش کنه
راهکاری هست؟
کار خاصی باید انجام بدیم؟
خانما اینو برای مشاور دخترم فرستادم