۳ پاسخ

مبارکت باشه ان شاءالله بسلامتی زایمان کنی

مگ باید همراهمون پودر بچه شامپو هم ببریم؟؟

به سلامتی زایمان کنی گلم سزارین یا طبیعی؟

سوال های مرتبط

مامان فندق🍫❤️ مامان فندق🍫❤️ روزهای ابتدایی تولد
بالاخره رسیدی پسر کوچولوی من… 🤍
بعد از ماه‌ها انتظار، نگرانی، سرکلاژ، استراحت مطلق و روزهایی که گاهی فقط با امید می‌گذشت، بالاخره تو رو در آغوش گرفتم. 🥹👶🏻

روزهایی بود که فکر می‌کردم این مسیر تمومی نداره؛ روزهایی که حتی چند دقیقه ایستادن هم برام سخت بود و تنها آرزوم این بود که تو سالم بمونی و من بالاخره صدای گریه‌ات رو بشنوم…

تمام اون سختی‌ها تبدیل شد به شیرین‌ترین اتفاق زندگی‌مون. ❤️

پسرم، تو نتیجه‌ی تمام صبرها و اشک‌ها و امیدهای منی.
خوش اومدی به زندگی‌مون؛ اومدی و همه‌ی خستگی‌های این ماه‌ها رو از یادم بردی. 🫂💙

و به تمام مامان‌هایی که الان سرکلاژن، استراحت مطلقن یا روزهای سخت بارداری رو می‌گذرونن:
می‌دونم چقدر سخته… می‌دونم بعضی روزها فکر می‌کنین این روزها تمومی ندارن.
اما باور کنین تموم میشه. 🤍
یه روز می‌رسه که به جای شمردن هفته‌ها و روزها، بچه‌تون رو بغل می‌کنین و با خودتون می‌گین: «ارزشش رو داشت…» 🥹

فقط ادامه بدین، صبور باشین و امیدتون رو از دست ندین.
این روزهای سخت هم می‌گذرن و آخرش، قشنگ‌ترین آغوش دنیا منتظرتونه. 🤍👶🏻

خوش اومدی پسرم…
ممنون که صبر کردن‌هامون رو به شیرین‌ترین پایان دنیا رسوندی. 💙
مامان آدوین🩵🐳 مامان آدوین🩵🐳 روزهای ابتدایی تولد
چهارده روز مونده تا تو رو ببینم، قلب من…
و هنوز نمی‌دونم قراره وقتی برای اولین بار می‌ذارنِت توی بغلم، چه حسی داشته باشم.

تو ماه‌هاست توی من زندگی می‌کنی؛
با هر تکونت دلم می‌لرزه،
با هر سونوگرافی برای دیدنت ذوق می‌کنم،
و هر شب دستم رو می‌ذارم روی شکمم و با خودم می‌گم:
«این همون پسریه که قراره یه روز تمام زندگی من بشه…»

چه حس عجیبیه مادر بودن…
هنوز صورتت رو درست ندیدم،
هنوز صدات رو نشنیدم،
هنوز دستای کوچیکت رو نگرفتم،
ولی دوست داشتنت برای من از هر چیزی توی این دنیا واقعی‌تره.

تو فقط قرار نیست به دنیا بیای؛
قراره منم با تو وارد یه دنیای جدید بشم.
دنیایی که توش قلبم بیرون از سینه‌م می‌تپه و من هر بار که نگات می‌کنم، می‌فهمم چرا همه‌ی این انتظارها ارزشش رو داشت.

چهارده روز دیگه،
من برای اولین بار «مامان» می‌شم…
و شاید همون لحظه بفهمم بزرگ‌ترین اتفاق زندگی من، فقط روزی نیست که تو به دنیا میای؛
تمام این روزهاییه که بدون اینکه ببینمت،
با تمام وجودم دوستت داشتم. 🤍

فقط چهارده روز مونده پسرم…
چهارده روز تا بغلت کنم، نگات کنم و بگم:
«بالاخره اومدی پیش مامان…» 🥹🤍
مامان آبنبات(یسنا)🍭 مامان آبنبات(یسنا)🍭 ۶ ماهگی
۲۷ بهمن پایان هفته ۳۶…
امروز یکی از شیرین‌ترین روزهای انتظارم بود. بالاخره نشستم کنار کمد کوچولوی تو… کمدی که تا همین چند وقت پیش فقط یک وسیله ساده بود، اما حالا پر شده از رویاهای من برای تو.
لباس‌های کوچولوت رو یکی یکی تا می‌کردم…
هر کدوم به قدری ظریف و کوچیک بودن که باورم نمیشد قراره تن فرشته من بشن.
بوی لباس‌های نوت… بوی تمیزی… بوی آرامش… انگار بوی خودت بود. هر بار که نفس عمیق می‌کشیدم، قلبم تندتر می‌زد و بیشتر دلتنگ دیدنت می‌شدم.
جوراب‌های کوچولو، کلاه ناز، دستکش‌های ظریف…
همه رو با عشق سر جاشون گذاشتم.
هر طبقه کمد، یه گوشه از قلب من شد.
با خودم حرف می‌زدم و می‌گفتم:
«عزیز دلم… زودتر بیا… مامان دیگه طاقت این همه انتظار رو نداره… همه چیز برای اومدنت آماده‌ست…»
امروز بیشتر از همیشه حضورت رو حس کردم.
نه فقط توی شکمم… بلکه توی تمام خونه… توی تمام نفس‌هام…
فقط چند هفته دیگه مونده تا برای اولین بار بغلت کنم…
و من هر روز، هر لحظه، بیشتر عاشقت می‌شم… 🤍