سلام بچه ها.
از تحربه بعد از سزارین بخوام بگم اینکه وااااقعا حالم روحیم بد بود درد نداشتم اما لینکه شیرم هنوز نیومده بود بلد نبودم هنوز شیر بدم خیلی بهم ریخته بودم شب تا صبح خوابم نمیبرد استرس داشتم میگفتم نکنه نی نی چیزیش بشه .
بدتر از همه ی اینها رفت و امد مهمونها خیلی اذیتم میکرد وااااقعا باید از هفته ی دوم رفت دیدن من هنوز خودمو پیدا نکرده بودم سردرگم بودم هنوز شیر نمیومد خیلی فکر و ذهنم بهم ریخته بود با اینکه کمکی داشتم خواهر و خواهر شوهر و مامانم پیشم بودند اما اصلا چیزی از نگرانی و دلواپسی خودم کم نمیکرد .خداااایی خواهر شوهرم خیلی برام زحمت کشید تو بیمارستان تو خونه اما سه تا بچه داره بچه های بزرگ خودش میومد اینا هم همش این چند روز تو دست و پای من بودن بعد شب هم تا ساعت ۱۲و یک با مادرشوهرم میومدن مینشستن من کلافه خواب با خاله و دختر خاله شوهرم همش خونمون بودن وااااقعا اعصاب و روانم بهم ریخته بود و شبها اروم گریه میکردم. الان که روزها دیگه تنهام خیلی ارااامش دارم

۲ پاسخ

عزیزم شما سرم اهن زدی تو بارداری؟ چند هفته بودی زدی ؟

عزیزم راضی بودی از سزارین
من پس فردا عملمه خیلی از دردای بعدش میترسم خیلی استرس دارم 😭

سوال های مرتبط

مامان رستا 🍓 مامان رستا 🍓 ۱۴ ماهگی
سر تاریخ ان تی رفتم بیمارستان گفتم حرکات بچه کم شده معاینه شدم و نوار قلب از جنین گرفتن و یک دست لباس دادن بهم رفتم بستری بشم بردنم داخل اتاق سرم فشار رو بهم وصل کردن یک ساعتی گذشت من دردای خیلی خفیف داشتم مامانم اومد پیشم کلی غذا های گرم بهم داد رفت همچنان من دردای زایمانم شروع نمیشد و سرم تموم شد شیف بعد مامای دیگه اومد پیشم و یک سرم فشار دیگه بهم وصل کردن همه پرستار و ماما ها یکی یکی می اومدن بهم سر میزدن خیلی تعجب میکردن ک من سرم دوم رو هم تموم کردم اما باز درد سراغم نمی اومد خیلی کم درد داشتم مثل تکون های بچه ک برام عادی بودن شیفت سوم شد و یک مامای جدید اومد اتاقم ک خدا خیرش بده انشاالله خیلی باهام مهربون بود یک سرم دیگه بهم وصل کرد یکم باهام ورزش کرد معاینه ام کرد دو سانت باز بودم یعنی هیچ پیشرفتی نکرده بودم صبح ک اومده بود دو ساعت بودم تا ساعت 11:30 شب هنوز همون بودم بدون هیچ دردی
با دکتر درمیون گذاشت بردنم واسه سزارین اورژانسی
از شانس منم دکتر خیلی کار بلدی شیفت سزارین کار میکرد
لگنم خیلی تنگ بود وزن بچه هم زیاد بود زایمانم هم با سه تا امپول فشار هیچ پیشرفتی نمیکرد و دردم نمیگرفت ی چیز خیلی عجیبی بودم خب خیلی سرتون رو درد نیارم امادم کردن شوهرم اومد پیشونیم رو بوس کرد و بهم گفت ک نترسم و با پدر و مادر و شوهرم خداحافظی کردم و رفتم سزارین شدم وقتی کارشون تموم شد مثل بید میلرزیدم از سرما همه پرستار جمع شده بودن دور بچم و ازش عکس میگرفتن بعد اوردن بخش و گفتن ک تا هشت ساعت نباید چیزی بخوری و بعد دوازده ساعت هم باید راه برم ک خیلی برام سخت بود ک اما زودی دردش خب شد
مامان دایار مامان دایار ۲ ماهگی
صبح واقعا حالم بد بود،یک هفتس زایمان کردم تقریبا،دیشب بچه تا صبح نخوابید و نمیفهمیدم چشه همش گریه میکرد،صبح از خستگی خوابش رفت منم خوابیدم دوساعت هنوز نشده بود بیدار شد و دوباره شروع شد،حالا من بیخوابی داشتم ضعف بدنی داشتم از گریه هاش که نمیفهمیدم برای چیه کلافه بودم،سینه هام از سنگینی شیر به کمرم فشار اورده بود،نوک سینمم زخم بود و میسوخت،و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که گریه کردم، دیگه مامانم اومد بردش حمام و سشوار بهش گرفت بچه بدون شیر خوابید،این دفعه عذاب وجدان اینکه نتونستم از درد شیر بدم و گرسنه خوابید اومد سراغم دوباره گریه،همسرم و مامانم خیلی کمک کردن و بهم صبحانه دادن و بهم گفتن تو فقط بخواب ما حواسمون هست،دیکه خوابیدم تا الان که دوباره با صدا بچه بیدار شدم اما دیگه خیلی بهتر شده بودم دردمم همینطور و شیرش دادم،همراه خوب واقعا مهمه❤️از هردوشون خیلی ممنونم💕 بعضی وقتا حس میکنم نمیتونم تنهایی از پسش بربیام همش فک میکنم نمیتونم انجامش بدم و کلافه میشم اما این دوتا به دادم میرسن🫶🏻خوشحالم کنارمن و دارمشون✨🌸
مامان ILMAH مامان ILMAH ۱۲ ماهگی
مامان الآرا مامان الآرا ۱۰ ماهگی
مامان 💙آرتین

👶🏻 مامان 💙آرتین 👶🏻 ۳ ماهگی
دیشب بعداز ۱۰ روز که مامانم خونمون بود و زحمت من و نی نی و همسرم به گردنش افتاده بود و بشدت اذیت شد و تا ابد شرمندشم❤️، شام خونمون بودن با بابا و داداشام بعدش مامانم رفت خونشون موقع رفتنشون گریم گرفت🥲 همسرم بهم میگفت لوس بازی چیه ولی اون حسی که داشتمو‌ درک نمیکرد، عادت کرده بودم به مامانم خیلییی حس خوبی بود که مامانم خونمون بود خیلی زود گذشت اصلا باورم نمیشه ۱۰ روز از به دنیا اومدن پسرم گذشته و ۱۰ روز مامانم خونمون بود و دیگه تموم شد ، قربونشون برم که توی بیمارستان و خونه با هر دردی که کشیدم و آخی که میگفتم مامانم و بابام اشک ریختن هیچ وقت یادم نمیره موقعی که بابام اومدش بیمارستان روی تخت اونطوری و با اون حال دیدتم‌ چقدر گریه کرد خدا منو ببخشه🥺
وقتی مامانم رفت خیلی حس غریبی داشتم با اینکه خونشون خیلی نزدیکه به خونه ما ولی اینکه ۱۰ روز شبانه روز کنارم بود عادت کرده بودم و دوست داشتم هنوز باشه خونمون🥲🥲❤️هنوز که هنوز بغض رفتن مامانمو دارم یهو دلم میگیره با اینکه امروز از صبح تا عصر خونمون بود مامانم دوباره موقع رفتن گریم گرفت🥺
خدا همه پدر مادر ها و.. ان‌ شاءلله حفظشون کنه و سایشون روی سرمون باشه، از خدا میخوام که بتونم جبران کنم واسشون چه قبل از ازدواج و دوران بارداری چه بعد از زایمان خیلی خیلی زحمت دادم بهشون امیدوارم خدایی تواناییشو‌ بهم بده بتونم جبران کنم❤️❤️❤️💚
۱۴۰۵/۰۴/۲۶
مامان تیارا مامان تیارا ۶ ماهگی
تو اتاق عمل فقط منتظر بودم صدای بچه را بشنوم وقتی صدای بچه را شنیدم آروم شدم همینطور اشک می‌ریختم دکتر بهم گفت زایمان خیلی سختی داشتی ولی خداراشکر بچه سالمه بچه را آوردن گزاشتن کنار صورتم اون موقع خوشبخترین آدم دنیا بودم دیگه چیزی از خدا نمیخواستم.اوردنم تو ریکاوری تا بی حس بودم ماساژ رحمی دادن خیلی هم سخت نبود اونطور که میگفتن.بعدم آوردن تو بخش شوهرم اومد بالاسرم بچه را هم آوردن دیگه آروم آروم بودم ولی همراه نداشتم و نگران بودم.چند ساعتی طول کشید تا مامانم اینا اومدن و رسیدن.
خداراشکر بچه کامل بود نیاز به دستگاه هم نداشت همش استرس داشتم که بره تو دستگاه ولی همه چی خوب بود.
من تو بیمارستان دولتی زایمان کردم ولی اصلا از پرستارا‌ راضی نبودم.وفتی اومدم تو بخش منی که بچه اولم بود و تجربه نداشتم بهم آموزش درستی ندادن فقط گفتن شیر بده و رفتن یه خانمی از همراه های تخت بغلی اومد کمکم ولی سینم زخم شد بچه گریه میکرد مجبور شد شیر خشک بده بهش.
کلا آدمی که تازه زایمان کرده شیر نداره منکه ندیدم کسایی که با من بودن یک نفرشون شیرشون‌ نمیومد همه مجبور شدن شیر خشک بدن ولی پرستارا خیلی بد اخلاق بودن و اصلا توجه نداشتن به حال مادرا.
من خودم امروز بعد از چند روز تازه شیرم یکم راه افتاده ولی اونا یکساعت بعد از عمل میگفتن باید شیر بیاد از سینت.
شما بگید روزای اول بعد زایمان سینتون شیر داشت؟؟؟؟؟
مامان راحیل ❤️ 🪿 مامان راحیل ❤️ 🪿 ۲ ماهگی
اینم تجربه زایمان من:
من روز دوشنبه هفته قبل ریز درد زیاد داشتم و به دکترم گفتم گفت برو بلوک زایمان چک شو ، رفتم گفتن هنوز یک سانتی و حداقل یه چهار روز شایدم یک هفته وقت داری تا زایمان،منم راه دو ساعته تا خونه داشتم بخاطر ترافیک و نزدیک خونه یهو کیسه آبم پاره شد کاملا و همون موقع مامانم به شوهرم گفت دور بزن که دوباره باید بریم بیمارستان 😂
خلاصه رفتم و همون یک فینگر با افاسمان ۲۰ درصد بستری شدم
ساعت ده و نیم شب من بستری شدم، و ریز دردام کم کم شدید تر شده بود،ساعت ۳ صبح به حد زیادش رسیده بود و من هنوز ۲ سانت بودم
،تا ساعت ۶ صبح من هی سعی کردم با تنفس رد کنم اما داد و نالم کل بلوک زایمان و گرفته بود و منم اون شب تنها باردار بودم، دردهای خیلی وحشتناکی بود واقعا،از ساعت شیش صبح فقط التماس میکردم که برام بی دردی بزنید اما دکترم نزاشته بود چون زنگ زده بودن بهش و گفته بودن برام نزنه چون خیلی عوارض داره ، از شیش و نیم به بعد خیلی زود دهانه رحمم باز میشد و دکترم اگر اشتباه نکنم نزدیک ساعت هشت رسید بالاسرم و من فول شده بودم، و احساس زور زیاد داشتم و دردام خیلی کم شده بود
و در آخر ساعت هشت و ربع راحیل خانوم من به دنیا اومد و تمام دردام جاش و داد به یه حس خیلی شیرین
اینم بگم تا ساعت شیش مامانم پیشم بود و تا لحظه آخرم می‌تونست اما انقد عذاب کشید از درد منو گریه کرد که دیگه طاقت نیاورد رفت بیرون و درخواست ماما همراه کرد برام و اونم خیلی کمک کرد
مامان سورنا مامان سورنا ۶ ماهگی
پارت اخر:تجربه زایمان:بچمو ک بردن نیم ساعتی طول کشید تا بخیه زدن بخاطر دارویی ک تو سرمم زده بودن ی لرزش خیلی شدیدی ب جونم افتاده بود سردم خیلی نبود اما بد میلرزیدم..اوردنم تو ریکاوری..ی تایمی تو ریکاوری بودم کم کم داشت اثر بی حسی میرفت.تو اون فاصله ک تو اتاق عمل‌بودم شوهرم رفته بود دنبال مامانم.بعد مامانم اومدو بچه رو اورد دیدمش و بهش شیر دادم..کبودیش رفته بود و ی گوگوجی سرخ و سفید و نرم کنارم بود😁😁😁 بردنم بخش درد داشتم اما با شیاف و مسکن قابل تحمل بود.۸ ساعت چیزی نخوردم و بعد اون دوتا چایی نبات خوردم ک مزه جون میداد و بعد اونم کم کم بلند شدم و یکم راه رفتم.دو روز اول برام سخت بود بعد اون با شیاف دیگه هیچ دردی نداشتم همه کارای بچه رو هم بعد اون راه رفتن اول خودم انجام میدادم.فک کنم همون چیزی ک دکترم گف امپول فشار اینجا بدرد خورد و خیلی زود سرپا شدم..من چون تقریبا تجربه جفت زایمان رو تو اون روز داشتم بنظرم سزارین برام بهتر بود...با توجه ب اخلاقم.بستگی داره باکدوم بیشتر کنار بیایید...راستی تو همه اون لحظه هایی ک از ریکاوری اوردنم بیرون تا اون لحظه ای ک شوهرم میتونست تو بخش کنارم باشه.با وجود اینکه خیلی انتظار بچه رو میکشید و خیلی دوس داشت زود بدنیا بیاد..همش کنارم بود همش قربون صدقم میرف همه حواسش ب من بود تا بچه این خیلی دلگرمم میکرد و باعث میشد حالم بهتر بشه🙂