تو اتاق عمل فقط منتظر بودم صدای بچه را بشنوم وقتی صدای بچه را شنیدم آروم شدم همینطور اشک می‌ریختم دکتر بهم گفت زایمان خیلی سختی داشتی ولی خداراشکر بچه سالمه بچه را آوردن گزاشتن کنار صورتم اون موقع خوشبخترین آدم دنیا بودم دیگه چیزی از خدا نمیخواستم.اوردنم تو ریکاوری تا بی حس بودم ماساژ رحمی دادن خیلی هم سخت نبود اونطور که میگفتن.بعدم آوردن تو بخش شوهرم اومد بالاسرم بچه را هم آوردن دیگه آروم آروم بودم ولی همراه نداشتم و نگران بودم.چند ساعتی طول کشید تا مامانم اینا اومدن و رسیدن.
خداراشکر بچه کامل بود نیاز به دستگاه هم نداشت همش استرس داشتم که بره تو دستگاه ولی همه چی خوب بود.
من تو بیمارستان دولتی زایمان کردم ولی اصلا از پرستارا‌ راضی نبودم.وفتی اومدم تو بخش منی که بچه اولم بود و تجربه نداشتم بهم آموزش درستی ندادن فقط گفتن شیر بده و رفتن یه خانمی از همراه های تخت بغلی اومد کمکم ولی سینم زخم شد بچه گریه میکرد مجبور شد شیر خشک بده بهش.
کلا آدمی که تازه زایمان کرده شیر نداره منکه ندیدم کسایی که با من بودن یک نفرشون شیرشون‌ نمیومد همه مجبور شدن شیر خشک بدن ولی پرستارا خیلی بد اخلاق بودن و اصلا توجه نداشتن به حال مادرا.
من خودم امروز بعد از چند روز تازه شیرم یکم راه افتاده ولی اونا یکساعت بعد از عمل میگفتن باید شیر بیاد از سینت.
شما بگید روزای اول بعد زایمان سینتون شیر داشت؟؟؟؟؟

۸ پاسخ

هیچکس همراهت نبود ؟؟

آغوز میاد که همون براش کافیه

عزیزم چن هفته زایمان کردی؟شیرم ۳ روز طول میکشه ک بیاد نگران نباش

مبارک باشه عزیزم 🤗🤗🤍🤍🌱
بنی همون اول مجبورمون میکنن شیر بدیم ؟ اگ نیومد چی ؟

شیر که راه‌بیوفته نه نیس مسلما.اما آغوز میاد براهمه.وبرای نوزاد همون کافیه

من بعد این که از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار بچه رو نگه داشت یه دقیقه بچه میک زد برش داشت
از لحظه ای که آوردنش شیر دادم البته آغوزه اول و تا سه روز فقط آغوز بود بعد ۳ روز شیر اومد ولی همون اغوز هم خوب سیر می‌کنه هم خیلی مفیده

عزیزم خداروشکر خدانگهش داره واست😍❤️

واسه من از قبلش شیر می اومد ولی کم بود

سوال های مرتبط

مامان ماهورا مامان ماهورا ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت ۴
زیاد نموندش یه دو دقیقه نشونش دادن بهم و بردنش منم خیالم راحت شد همون اتاق عمل خوابیدم 🫠😂
خوابه خیلی بهم حال داد یه نیم ساعتی فکر کنم چرت زدم ولی خوب صداهارو می‌شنیدم همچنانا دکترم و اون یکی که کمکش بود داشتن میگفتن مادر خوابیده بعد از رحم دوشاخ بودن میگفتنو های میگفتن خسته شدم چقدر طول کشید گشنمه تمومم نمیشه و از این حرفا من فکر کنم یکساعت شایدم بیشتر اتاق عمل بودم خیلی طول کشید واقعا کارشون تموم شد ملافه هارو زدن کنار همه رفتن یه آقا و یه خانم لایه تخت اومدن منو از اون تخت کشیدن روی تخت دیگه هنوز بی حس بودم منو بردن ریکاوری بچمو اوردن گذاشت رو سینم و بچم یکم شیر خورد یه ربع همینجوری رو سینم بود بدنمم از بعد تموم شدن عمل فقط داشت میلرزید فکم تند تند میخورد بهم نمی‌تونستم کنترل کنم یکم تو مخم بود یکم ماساژ رحمی دادن که اونم چون بی حس بودم اصلا درد نداشت چیزی حس نکردم ساعت ۲و نیم مارو از ریکاوری در آوردن و رفتیم سمت اتاق با چشم هعی دنباله شوهرم می‌گشتم اونم اصلا نبود هیجا حتی تو خودت اتاقم نبودن 😐
دو باره منو از اون تخت کشیدن روی تخت دیگه اون و حس کردم درد داشت دیگه بی حس داشت می‌رفت یکم دیگه ماساژ رحمی داد و رفتن ۵ دقیقه بعد شوهرم با بغض اومد🫠
مامان آریا ایلیا محیا مامان آریا ایلیا محیا ۸ ماهگی
زایمان سه قلو ها پارت ۴

قسمت بخیه زدن خیلی طول کشید اونجا تازه پرسنل اتاق عمل از خودم میپرسیدن راستی جنسیت بچه هات چی بود؟ 😁 میگفتن اینقدر همه چی رو دور تند بوده سریع بچه ها رو بگیرن بند نافشونو بزنن بدن بره اصلا فرصت نکردن ببینن جنسیت بچه ها چیه 😅
بعد بردنم اتاق ریکاوری و بالا سرم هیتر روشن کردن چون لرزم شروع شده بود البته نه در حدی که تو کلیپای اینستا نشون میده تختم تکون میخوره !
تو اتاق ریکاوری صدای گریه نوزاد میومد حسم میگفت صدای بچه منه و درستم بود بهم گفتن دخترت اینجاست خیلی وفاداره مادرشو تنها نذاشت چون پسرامو برده بودن ان آی سی یو 🥺 بعد آوردنش گذاشتن رو سینم تا شیر بخوره
تا وقتی تو اتاق ریکاوری بودم چند بار اومدن برای ماساژ رحمی که خداروشکر چون بی حس بودم هنوز چیزی حس نمیکردم خوشحال بودم که این قسمتم که ازش خیلی میترسیدم بخیر گذشت و ترسی نداشت و تموم شد دیگه
اما اما امان از وقتی که بردنم داخل بخش و بی حسیم رفته بود! چند بار دیگه هم اومدن ماساژ رحمی دادن چون میگفتن چند قلو زایمان کردی ممکنه خونریزی کنی و من اون موقع نرده های تخت و محکم میگرفتم و داد میزدم 😖 ماساژ بعد بی حسی از نظر من واقعا وحشتناک بود...
مامان نینی🩵 مامان نینی🩵 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۷
دیگه پرستارم یه چند ثانیه بچه رو چسبوند به صورتم و بچه رو برد تقریباً میشه گفت ساعت ۲ اینطورا وارد اتاق عمل شدم تا ساعت دو و نیم بچه به دنیا اومد و ۲:۴۵ ۳ از اتاق عمل بیرون اومدم و منو ببخش انتقال دادن و حدود یک ساعت و نیم بعد هم بچه رو آوردن ساعت ۴:۳۰ بچه را آوردن و همسرم هم بچه رو دید و یه حدود یه ساعت بعد هم رفت بعد دیگه پرستار اومد و توضیحات شیردهی و اینا رو داد و گفت که نباید سرمو تکون بدم و خیلی حرف بزنم منم خیلی سرمو تکون ندادم و فقط برای شیر دادن بچه بودش که یه مقدار سرمو جابجا می‌کردم آها راستی یادم رفت بگم توی اتاق عمل وسط عمل یه لحظه خیلی شدید حالت تهوع پیدا کردم ولی بالا نیاوردم ولی به محض اینکه بخش اومدم دوباره حالم بد شد و این بار بالا آوردم من نمی‌دونستم که باید تو اتاق عمل بگم پمپ درد می‌خوام و فکر می‌کردم باید قبلش بگم برای همین پمپ درد نگرفته بودم و بعدش که بی‌حسیم از بین رفت خیلی درد داشتم با وجود اینکه هم بهم مخدر زده بودن هم شیاف گذاشته بودن و هر چقدر می‌گفتم که مسکن بیشتری بزنید می‌گفتن نمی‌شه
مامان نی نی مامان نی نی ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهارم
از کمر بیحس شدم و روی تخت دراز کشیدم پاهام که بیحس شد دکتر برش زد. پرده جلوی چشمم بود و چیزی از عمل نمی‌دیدم ولی صداها را میشنیدم. چند دقیقه بعد دکترم به تکنسین اتاق عمل گفت که سر بچه پشت مثانه گیر کرده و پایین شکم را فشار بده. ولی هر کاری میکرد سر بچه بیرون نمیومد. به زور جلوی گریم را گرفته بودم. چون میدونستم ضربان قلب بچم خوب نیست و عمل نباید طول بکشه ولی بچه گیر کرده بود. آنقدر شکمم را فشار دادن که دکترم گفت بسه دیگه سیگموئیدش زد بیرون. /سیگموئید= انتهای روده بزرگ/ بعداً متوجه شدم که اون دردهایی که داشتم درد زایمان طبیعی بود. و من داشتم زایمان طبیعی میکردم. و بچه وارد کانال زایمانی شده بود. واسه همین سرش گیرکرده بود و به سختی بیرون اومد🫠
بالاخره بعد از 20 دقیقه بچه به دنیا اومد و من صدای گریه دخترم را شنیدم.😭 خدا شکر سالم به دنیا اومده بود. ولی تنفس خودم شکمی شد و تنگی نفس پیدا کردم و چون شکمم تکون میخورد و دکتر نمیتونست بخیه بزنه بعد از به دنیا اومدن بچم بیهوشم کردند و بخیه‌زدن و به ریکاوری منتقل شدم.
...
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۴ ماهگی
*پارت ششم*


منو بردن ریکاوری و به شدت اونجا چون سرد بود با اینکه پتو هم داشتم لرز کرده بودم...
بعد یه خانم اومد حالمو پرسید و یکم شروع کرد شکممو تا اونجا که میتونست چلوند و ماساژ داد در حد چند ثانیه.. چون هنوز بی حس بودم چیزی زیاد درد حس نکردم..

بعد دوتا نوزاد انگار تو ریکاوری بودن صدای یکی آرومتر بود صدای یکی جیغ وحشتناک که فهمیدم اون جیغ جیغو بچه منه🤣🤣

آوردن گذاشتنش رو سینم و سینمو یکم مک زد و یکم آروم شد بعد دوباره بردش...

حدود ۱ ساعت تو بخش ریکاوری بودیم که بعد اومدن و منو دیگه ببرن بخش..
همون قسمت خروجی دوباره یه خانم دیگه اومد منو ماساژ رحمی داد که دروغ نگم اون وحشتناک درد داشت چون بی حسی رفته بود
البته از اتاق عمل پمپ درد هم داشتم دردی حس نمیکردم تا اینکه شکممو ماساژ دادن..

بعد بچه رو روی سینم گذاشتن و من اونجا تازه اشک شوق ریختم که واقعا این بچه و زحمات ۹ ماهه ی منه روی سینمه🥹🥹🥹

همینطور که منو میبردن یهو همسرم و مامانمو و بابامو بالا سرم دیدن و کلی مبارک باشه و قربون صدقه منو بچه رفتن منم هم میخندیدم هم اشک میریختم😅

دیگه منو بردن تو اتاقم و بچه رو هم گذاشتن توی تخت شیشه ای کنارم که هر از گاهی بهش شیر بدم..

منم هی نگاهش میکردم باورم نمیشد این فسقلی از شکم من درومده🥹🥹

خلاصه هی پرستارا میومدن بهم سر میزدن، یکی برام غذا میاورد، یکی سرم میزدم، یکی کارهای لازم بعد عمل اومد بهم گفت، یکی کمکم می‌کرد راه برم...
از برخورد پرسنل واقعا راضی بودم و رسیدگیشون خیلی خوب بود🌸🌸
مامان شاهان💙👶 مامان شاهان💙👶 ۳ ماهگی
پارت ششم زایمان
دیگه رفتم رو تخت چندتا زور زدم گفت آفرین خیلی خوب داری پیش میری سرشو دیدم داشت میومد بیرون قبلش گفته بودن بچه بیاد بیرون میزاریم رو شکمت و شیرش بده ولی وقتی بدنیا اومد گفتن اکسیژن کم آورده چون خودم از درد نمیتونستم نفس بکشم هرچی تنفس مصنوعی آوردن گفتن نفس بکش وگرنه بچه حالش بد نمیشه از درد نمیتونستم و این دردا تو همون یک ساعتی که از ۴ به ۸ رسیده بود دهانه رحمم داشتم
خلاصه در اوردن گفتن مدفوع خورده و اکسیژن کم‌آورده بردن بخش نوزادان و بچمو ندیدم دیگه بعدش انقدر راحت شدم اصلا انگار نه انگار خیلی خابم میومد و زمان زایمان درد نداشتم فقط قبلش که دهانه رحمم باز نمیشد خیلی درد داشتم دیگه اومد واسم بی‌حسی زد و شروع کرد به بخیه زدن که اونم درد نداشت ۶ تا بخیه خوردم تموم شد بهم کیسه آب و جفت و بند ناف نشون دادن خیلی راحت شده بودم ولی نگران بچم بودم که نشونم ندادن منو جابه جا کردن رو تخت دیگه اتاق تمیز کردن دوسه بار اومد شکمم فشار داد که خون و کثیفی ها بیاد شکمم خالی بشه اونجا یکم درد داشتم ولی نه زیاد
دوساعتی طول کشید تا اوردن تو بخش
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
"پارت۴بعداز عمل سزارین"
ساعت12و50دیقه پسرم بدنیا اومد و من بیهوش شدم، زمانی بهوش اومدم که بخیه لیزریم تموم شده بود ولی چون هم بی حسی تجربه کرده بودم هم بی حسی کلا بیحال بودم و اصلا حال نداشتم، اومدن بردن ریکاوری وساعت2بردن بخش، رفتم بخش وقته ملاقات بود خانوادم اومدن پیشم ولی انقدر درد داشتم و بیحال بودم که اصلا توجهی به کسی نتونستم بکنم، بعد از وقت ملاقات اومدن برام لباس زیر پوشندن و پد گذاشتن و با یدونه شیاف و بعدش آمپول های درد رو زدن که دردم کمتر بشه، ساعت 5بچمو اوردن کنارم و گفتن دوساعت بعد شیر بده بهش که نتونستم شیر بدم چون سینم کوچیک بود و نوک نداشت طول کشید تا سینمو بگیره، ساعت9شب هم گفتن چیزای آبکی بخورم که بیارن پایین راه برم، با انجیر خیس خورده شروع کردم و کمپوت گلابی و دوغ محلی و چای با خرما و آبمیوه و نسکافه خوردم، اومدن گفتن بیا پایین از تخت و راه برو که اونم خیلی سخت نبود و راحت تونستم از تخت بیام پایین، یکم راه رفتن سخته ولی ادم میتونه اروم اروم راه بره، بعدش اومدن شربت لاکسی ژل دادن نصف لیوان گفتن با آب بخور که من شب ساعت2رفتم دستشویی که فردا صبح ساعت10گفتن مرخصی که تا ساعت2طول کشید
مامان یزدان‌وآیهان مامان یزدان‌وآیهان روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان دوم من بیمارستان ۱۷ شهریور با خانم دکتر موهبتی


سلام مامانا من برای ۳۱ نامه داد دکتر بستری شدم ۱ عمل شدم
ساعت ۷ نیم شب روز ۳۱ بستری شدم
فقط یک جفت دمپایی خریدم
ساعت ۵ صبح روز بعد سوند وصل کردن آنجوکت زدن
سوند فقط یکم‌سوزش داشت بعدش عادی شد ساعت ۷ نیم منو بردن
ساعت ۸ عمل شدم تا ۹ تو ریکاوری بودم
خانم دکتر بسیار با دقت با حوصله بود دکتر بیهوشی بسیار مهربون بود پرستارا هم خیلی مهربون بودن امپول بی حسی هم اصلا درد نداشت خداشکر
وقتی دکتر شکم رو فشار میداد بچه بیاد بیرون قشنگ می فهمیدم بعد بکه رو به صورتم مالیدن خیلی حس خوبی بود
من حین عمل حال تهوع گرفتم امپول زدن خوب شدم
تا ساعت ۹ تو ریکاوری بودم بعد بردنم بخش شکمم رو هم دو بار توی ریکاوری بی حس بودم فشار دادن
منو بردن بخش بچه رو هم آوردن بعد من
تخت های اتاق من ۵ نفره بود
یکبار دیگم هنوز یکم بی حسی تو بدنم بود شکمم‌رو فشار دادن درد داشت ولی میشد تحمل کرد ۸ عمل شدم سوند رو هم. ساعت ۳ کشیدن
همه چیز عالی بود راضی بودم
با بیمه تأمین اجتماعی رایگان شد
عمل دومم خیلی از عمل اولم بهتر اسون تر بود
بهمراه غذا نمیدادن ولی از شب اول همراه راه دادن ملاقاتی هم اصلا نداشت فقط میزارن بابای یچه بیاد از دم در بخش بیاد ببینش
انشالل قسمت همه چشم انتظارا 🥰🫀😍
خدایا شکرت من فقط خیلی استرس داشتم فشارم توی اتاق عمل رفت بالا ک بعدش خوب شد خداشکر
۳۸ هفته ۲ روز بودم
وزن بچه هم ۳۳۰۰
مامان محمد مصطفی🐣 مامان محمد مصطفی🐣 ۱۳ ماهگی
تجربه سزارین مامان اولی ۳
من برا بیمارستان شیر خشک نبرده بودم بدون اینجا همه میگفتن بیمارستان اجازه نمیده
شب اول هرچی سعی کردم به بچه شیر بدم نداشتم پرستارا اومدن هرچی فشار دادن شیری ترشح نشد و بچه گشته بود همش گریه میکرد اونجا بهم گفتن بهش شیر خشک بده ساعت ۴ صبح بود و همه جا هم بسته بود دیگه
برا همین پیشنهاد میکنم شما بگیرید داشته باشید که مثل من اسیر نشید تو اتاق ها دنبال شیر خشک از مامانا باشید
من خیلی درد داشتم ولی بلند شدم بتونم راه برم تا بتونم مدفوع کنم
و مرخص بشم
فردای زایمان همسرم کارای ترخیص انجام داد دکتر اومد برا معاينه گفت بچه زردی داره باید بستری بشه زردیش ۹ بود
ابن تجربه منه شاید کمکتون کنه
من چون بی تجربه بودم با این عدد زردی بستری شد بچه خودمم موندم ابن کار باعث شد بهیم عفونت کنه چون ۵ روز تپ بیمارستان بودم نشد به بخیم برسم و آب نخورد از طرفی رو‌ صندلی خوابیده بودم و جوری بود که همش فعالیت داشتم خیلی به بخیم فشار اومد
در صورتی که بچه های با زردی ۱۸ بستری میشدن
دیگه بعد چند روز با رضایت شخصی مرخص شدم چون بیمارستان اصلا دارویی نمی‌داد به بچه و فقط میگفت داخل دستگاه باشه بچم هم اصلا داخل دستگاه نمی‌رفت و گریه میکرد
دیگه اومدم خونه و شروع کردم سنتی درمان زردی انجام دادن
مامان کمند مامان کمند ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی_سزارین
پارت اخرررر
ببخشید تو پارت قبلی جا نشد بگم
خلاصه اومدم بخش ساعت ۷ غروب اینا بود گفتن تا فردا ۵ بامداد ن تکون بخور ن چیزی بخور بچه هم همش گریه میکرد گفتن خودت خوابیده شیر بده ولی کاش نمیدادم سینه هام زخم شد بچه هم سیر نمیشد اخر با سرنگ یکم شیر خشک دادن اروم شد دخترم بعد از ساعت ۵ تختمو اوردن بالا تر بهم مادرم نسکافه داد متظر شدم صبح بشه تا پرستار بیاد کمک کنه راه برم صبح شد با هر بدبختی بود پرستار اومد سوندم رو کشید راه رفتم با مادرم البته از تخت پایین اومدن یا بالا رفتن سخت بود اما چاره ای نبود باید از پسش بربیای بعد باید بیرون روی حتما داشته باشی البته انقدر سرم و امپول و اینا میزنن کلا اسهالی ببخشیدا 😁 دیگه ساعت ۶ غروب همسرم اومد دنبالم با مادر شوهرم و ترخیص شدم حس خوبی بود که بالاخره تموم شد همه دردا و سالم و سلامت با بچه تو بغلم برگشتم خونه امیدوارم قسمت همه تون بشه
ولی بچه داری و چالش هاش خیلی سخت و زیاده دم همه مامان باباها گرم❤
مامان سامیار مامان سامیار روزهای ابتدایی تولد
بعد زایمانم ماما همراهم ۷تا خرما بهم داد خوردم گفت خیلی خوبه برات ..... نگم براتون از اولین تجربه شیر دادن 🥺بهترین حسی که یه زن میتونه تجربه کنه بدون شک همینه .یکی که تو وجودت رشد کرده الان داره از بدن تو تغذیه میکنه دای میبینیش بااون دستای کوچولوش دستات و میگیره و شیر میخوره .خلاصه خیلی قشنگه .بچه من خیلی راحت سینم و گرفت خداروشکر .بعد اینکه اومدم تو بخش هم راحت شیر میخورد .پرستار های بخش هم واااااقعا مهربون بودن .میومدن و پسرم و ناز میکردن فشارم و چک میکردن خیلی مهربون بودن خلاصه
اذیت کننده ترین بخش زایمان برای من ماساژ رحمی بود تا ساعت ۶که تو بلوک زایمان بودم ۵بار ماما اومد شکمم و فشار داد گفت لخته های خون خارج بشه عفونت نکنی .بهش میگفتم درد دارم دست نگه می‌داشت برام آبمیوه میاورد میگفت هروقت آروم بودی بگو خیلی ام آروم انجام می‌داد برام ولی من یکم اذیت شدم 🤧🙈
خلاصه که اونجوری که تو تصوراتم از زایمان طبیعی غول ساخته بودم نبود اصلا ....