از همون اول، من و باباش تهِ دلمون عاشقِ داشتنِ یه دختر بودیم… 🎀
و حالا که تو مهمونِ دلمون شدی، انگار برکتِ عجیبی وارد زندگیمون شده؛ برکتی که هر روز بیشتر از قبل حسش می‌کنیم. 🥹🤍

برای اومدنت کلی رویا و برنامه داریم…
بی‌صبرانه منتظریم بیای و بشی گرمای خونه‌مون توی پاییز و زمستون، بشی قشنگ‌ترین اتفاقِ روزهامون. 🍂🧸
و من چقدر ذوق دارم برای روزهایی که قراره بزرگ شدنت رو ببینم؛
قراره یه دختر ترکِ خراسانی باشی، با فرهنگ، ریشه و اصالتی که ازش برات قصه می‌گم و بهش عشق می‌ورزم. 🤍
یکی از قشنگ‌ترین ذوق‌هام اینه که قراره با همون زبانی که برای یاد گرفتنش قدم گذاشتم، با تو حرف بزنم؛
با زبانی که برای من فقط چندتا واژه نیست… بخشی از ریشه و هویته. 🥹✨
می‌خوام اولین قصه‌هات، اولین لالایی‌هات و حتی اولین شیطنت‌هات، رنگ و بوی زبانِ مادریِ سرزمینمون رو داشته باشه. 🫶🏻
دخترکم…
من و بابات از همین حالا عاشقتیم، بیشتر از چیزی که بشه با کلمات گفت.
و هر روز خدا رو شکر می‌کنیم که تو رو به زندگی‌مون هدیه داد. 🎀
بیا که مدت‌هاست منتظرتیم…
دخترِ کوچولوی خونه‌مون، گرمای پاییز و زمستونمون. 🩷✨

تصویر
۳ پاسخ

انشالله به سلامتی 🩷🩷🩷دختر داشتن خیلی شیرینه خدا ببخشه بهتون

چه لباسی ،،🥰

الهی ب سلامتی دل خوش بغل بگیرینش

سوال های مرتبط

مامان آدوین🩵🐳 مامان آدوین🩵🐳 روزهای ابتدایی تولد
چهارده روز مونده تا تو رو ببینم، قلب من…
و هنوز نمی‌دونم قراره وقتی برای اولین بار می‌ذارنِت توی بغلم، چه حسی داشته باشم.

تو ماه‌هاست توی من زندگی می‌کنی؛
با هر تکونت دلم می‌لرزه،
با هر سونوگرافی برای دیدنت ذوق می‌کنم،
و هر شب دستم رو می‌ذارم روی شکمم و با خودم می‌گم:
«این همون پسریه که قراره یه روز تمام زندگی من بشه…»

چه حس عجیبیه مادر بودن…
هنوز صورتت رو درست ندیدم،
هنوز صدات رو نشنیدم،
هنوز دستای کوچیکت رو نگرفتم،
ولی دوست داشتنت برای من از هر چیزی توی این دنیا واقعی‌تره.

تو فقط قرار نیست به دنیا بیای؛
قراره منم با تو وارد یه دنیای جدید بشم.
دنیایی که توش قلبم بیرون از سینه‌م می‌تپه و من هر بار که نگات می‌کنم، می‌فهمم چرا همه‌ی این انتظارها ارزشش رو داشت.

چهارده روز دیگه،
من برای اولین بار «مامان» می‌شم…
و شاید همون لحظه بفهمم بزرگ‌ترین اتفاق زندگی من، فقط روزی نیست که تو به دنیا میای؛
تمام این روزهاییه که بدون اینکه ببینمت،
با تمام وجودم دوستت داشتم. 🤍

فقط چهارده روز مونده پسرم…
چهارده روز تا بغلت کنم، نگات کنم و بگم:
«بالاخره اومدی پیش مامان…» 🥹🤍
مامان ماهورا🧸🍩🩰 مامان ماهورا🧸🍩🩰 ۳ ماهگی
مامان جَوونه یِ نارنج مامان جَوونه یِ نارنج هفته سی‌وششم بارداری
ماه هشتمِ عشق من 🤍
از همون روزهای اول… وقتی هنوز فقط اندازه‌ی یه جوانه‌ی کوچولو بودی، هر هفته عکس‌هات رو نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: «کی میشه برسم به این هفته؟ کی بزرگ‌تر میشی؟ کی لباسای کوچولوت رو تنت می‌کنم؟» 🥹🤍
و حالا رسیدیم… به ماه هشتم؛ به روزهایی که دیگه شمارش معکوس، دورقمی شده و فقط حدود ۶۰، ۷۰ روز مونده تا بالاخره بغلت کنم… تا صورتت رو ببینم و باور کنم تمام این ماه‌ها، تمام این انتظارها، برای رسیدن به تو بوده. 🥹🩷
این روزها بیشتر از همیشه لباسای کوچولوت رو نگاه می‌کنم، لمسشون می‌کنم و توی دلم هزار بار تصور می‌کنم که تنت کردم و تو رو توی آغوشم گرفتم…
دختر کوچولوی من، مارالِ جانم… 🌸
تو از یک جوانه‌ی کوچولو، شدی تمام دنیای من.
و حالا من فقط منتظرم…
منتظر اون لحظه‌ای که برای اولین بار صدای گریه‌ات رو بشنوم و بگم:
«بالاخره اومدی عشقِ مامان…» 🥹🤍
ماه هشتم بارداری‌مون مبارک، دختر قشنگم…
دیگه خیلی نمونده تا دیدنت.
مامان دلش برای بغل کردنت پر می‌کشه… 🩷👶🏻✨