سلام دیر وقت تاپیک‌میزارم با این که دیرم شده و باید بخوابم چون فردا باشگاه دارم اما سریال مورد علاقم داره تموم میشه و تا آخرین قسمتو نبینم قطعا خوابم نمیبره🫠
امروز یکی برام‌گل خرید
چون این چند روز یکم احساساتی و افسرده طور بودم
چون از وقتی سرکار میرم کارهامو رو دور تند انجام میدم و از هیچی کم نمیزارم ولی خب خسته هم شدم
چون دست تنها کلی کار انجام میدم و شوهرم کل هفته رو ساعت ۱۲ شب اومده خونه که منو هیما خواب بودیم
و خب چون من ارزشمندم و باید هوای خودمو داشته باشم
اونی که برام گل خرید خودم بودم
تازه برای هیما هم گرفتم که ازش تشکر کنم این چند وقت رو بدون گریه زاری و لج بازی با من کنار اومده و همه جوره پایس باهام💕
ار رژیمم هم بگم که کلی رعایت میکنم و امروز فقط‌ یه دونه از پنکک موز نوتلایی که واسه هیماجون درست کردم خودم و بقیشو گذاشتم تو یخچال و در واقع خیلی سخت بود گذشتن ازشون😫

فرزندپروری مادرکودک شیرخشک شیرمادر جنسیت بچه جنین بارداری حاملگی سونو دختر پسر

تصویر
۱۰ پاسخ

حس زندگی میدیییی

از خونەت بیشتر عکس بزار بەنظر خوش سلیقەای 😌😍

جان جان مبارکه

ای جانم
خداقوت بده بهت
هیما جانو ببین عزیزممم

خسته نباشی خانم معلم 💓

عاشق این رفتارت
لطفا از اینجور تاپیکا بیشتر بزار
کاش همه یاد بگیریم همیشه نباید منتطر باشیم تا یکی بهمون توجه کنیم و خودمون اینکارو انجام بدیم
این اخلاقتو خیلی میپسندم بانو

خسته نباشی افرین باید خودم هوای خودمونو داشته باشم وگرنه این چیزارو بلد نیستن

ای جانم خداقوت احسنت برشمابانوی قوی چه کارخوبی کردین خوشم اومد
خداگل دخترتونوحفظ کنه

آفرین بهت که انقدر به خودت ارزش قائل شدی ❤
خسته نباشید عزیزم 🌱💚

😍چه خوب که دوباره فعال شدی و تاپیک زیاد میزاریییییی

سوال های مرتبط

مامان محسن و حسین 🩵 مامان محسن و حسین 🩵 ۳ ماهگی
امروز نمیدونم چرا ولی خیلی خیلی دلم گرفته و احساس تنهایی میکنم🥲
خونم بهم ریخته اس شدیده
کلی لباس باید تا بشه
کلی ظرف باید شسته بشه
یخچال باید تمیز بشه
جارو و طی باید بکشم
اتاقمون ترکیده
دست و دلم به کار نمیره
این ماه های اخر بارداری فقط دارم با پسرم وقت میگذرونم و از جون و دلم وقت میگذرونم باهاش چون میدونم دیگه این لحظات دوتایی رو نداریم 🥺
استرس زایمان دارم از الان
کارا برام سخت شده
دلم شوهرمو میخواد اخرین بار که باهم وقت گذروندیم یکماه پیش بوده بعد اون اخر شب نیاد میخوابه صبح زوذم میره سرکار دلم میخواد باهم بریم بیرون و یک روزم نباشه چند روز خونه باشه
بارونم که داره میاد
انگار همه چیز دست به دست هم داده من امروز گریه کنم 😭
اها اینم یادم رفت بگم بابام اومده مشهد میخواست بره گلبهار خونه عمم گفتم منم میام گفت جا نمیشی تو ماشین عموتو و بچه هاش هستن 😐
از اینم بهم برخورده 😭
خب پدر منننن اونو همیشه میبینی تو شهرستان منو نمیبینی منو بیا ببرررر😭😭🥱😂😂 فرزندپروری بارداری شیردهی پوشک شیرخشک اسهال تب گریه درد
مامان لنا سادات مامان لنا سادات ۳ سالگی
امروز روز اولی بود که رفتم سرکار !
ساعت ۷ بیدار شدم بادمجون و گوجه کبابی کردم برا ناهار میرزاقاسمی .
مامانم ساعت ۹/۳۰ رسید خونمون لنا هنوز خواب بود منم اماده شدم رفتم
سرکار روز اول بد نبود!
راحت بود ولی احساس میکنم وقتی شلوغ میشه من گیج میشم و دست و پامو گم میکنم! همش میترسم وقتی یهو شلوغ میشه چیزی از قلم بیوفته یا مشکلی پیش بیاد استرس میگیرم
ولی در کل خوب بود ۱۰ صبح رفتم تا ۷ بعدازظهر
فردا هم بهم گفتن ۱۲ برم.
این یه هفته رو هر روز میرم تا قلق کار دستم بیاد بعدش تایمش یه روز درمیون هستش.
ساعت ۷ رسیدم خونه مامانم رفت تا فردا دوباره بیاد
عدس پلو گذاشتم برا شام لنا
قرمه سبزی هم گذاشتم برا ناهار فردا که مامانم غذا نپزه دیگه
به معنای واقعی پاره شدم
کمرم و پاهام درد میکنه
شدیدا احساس میکنم به یکی نیاز دارم که منو این روزا هول بده رو به جلو
هر روز بهم بگه ریحانه کم نیارااا
ریحانه تو میتونی هااا، هر روز بهم بگه فردا یه روز بهتره نبینم کم بیاری!
ولی خب جدای از فضای مجازی که شماهارو دارم توی دنیای واقعی هیچکس نیس منو اینجوری هول بده..
و من از این بابت خیلی غصه دارم..
مامان 🪷متینا🪷 مامان 🪷متینا🪷 ۳ سالگی
سلام من به شما در روز دوم از پوشک گرفتن
دیروز که روز اول بود عالی بود
هم‌خوذش‌خیلی‌دوست‌ داشت هم من پر انرژی بودم نیم ساعت یکبار رفتیم دستشویی یک بار خطا داد که تقصیر خودم بود چون یکبار دستشویی نکرد و من برای دور بعد دوباره نیم ساعت بعد بردمش که دیدم ای داد بی داد(اینم بگم هنوز شرت پاش کردم و با پوشک شرتی داریم پیش میریم)

امروز اولش خوب بود
نیم ساعت یکبار میرفتیم و دیگ خسته شد
دیگ سخت میومد
خوابید وقتی بیدار شد خشک بود بهش گفتم بیا و نیومد و جیش کرد
گفتم باید بگی به مامان و بزرگ شدی و ازین حرفا
دیگ سخت میومد از تو خونه بودن خسته شده و کلی گریه و زاری زمان رو کردم چهل دقیقه
سه نوبت با ۴۰ دقیقه رفتیم ولی نوبت سوم دوباره جیش کرده بود
اینم بگم دیروز جایزه گرفته
امروزم همینطور
بعد هر دستشویی برچسب چسبونده
و حتی بهش گفتم بیا ساعت بذاریم و با ذوق و شوق اومده که روی گوشیم دکمه تایمر رو بزنه
تمام ذوق هایی که می تونه داشته باشه رو داشته
یه موقعی با شلنگ آب پاشیده با صابون بازی کرده
دمپایی داره و لگن و …قر و فر هایی که اصولا باید باشه تو دستشویی براشون
چی کار کنم دوباره علاقه مند بشه با وجود زمان کم و تند تند سرویس رفتن
نره تو فاز پسرفت؟؟؟؟


فرزندپروری
پوشک
شیر شب
پوشک شب
اسهال
جیش
مستقل
ترک پوشک
خواب شب
😭😭😭😭
مامان هیما💕 مامان هیما💕 ۲ سالگی
روزایی که همه چی آروم و مثبته رعایت کردم رژیم و گشنه بودن و نخوردن قند هم قطعا راحت تره😅
امروز صبح مدیرم برخورد بدی باهام کرد شایدم خیلی بد نبود ولی من حالم گرفته و بد شد؛ خداروشکر بعدش با همکارام حرف زدیم و اوکی شدم
سر کلاس فهمیدم کم کم داره به تار های صوتیم فشار میاد و گلو دردم 🫠صدامم در نمیومد (همیشه مهر همینم) خلاصه گفتم تا برم خونه شیرگرم و عسل میخورم که همینکارم کردم🥛
یکم خوابیدم و هیما تلوزیون میدید،بیدار که شدم براش لقمه های نیمرو و لقمه های پنیر گذاشتم که بشه عصرونش خودمم ازشون خوردم که سیر باشم اما رفتیم خونه مامانم بعد از ظهر و داداشم خوراکی گرفته بود منم بخاطر حس افسردگی و فس‌بودنی که از صبح داشتم نتونستم مقاومت کنم و باهم خوردیم البته من کلا نصف بستنی و دو سه تا پفک خوردم
خلاصه برگشتم و شام پیتزا گذاشتم تا حس و حال بد امروزو بشوره ببره و تا آماده بشه دارم کتاب میخونم و یادداشت برمیدارم📖
امیدوارم فردا روز خیلی بهتری باشه که هست😅چون من عاشق چهارشنبه هام…


فرزندپروری مادرکودک شیرخشک شیرمادر جنسیت بچه جنین بارداری حاملگی سونو دختر پسر
مامان همتا❤️ مامان همتا❤️ ۳ سالگی
مامان آنیسا مامان آنیسا ۲ سالگی
مامانا…

شما هر جا می‌رید، بچه‌هاتون هم همیشه همراهتونه؟

این سؤال چند وقته حسابی ذهنم رو درگیر کرده.

گاهی حس می‌کنم شاید من به اندازه‌ی بقیه‌ی مامانا توانایی کنترل بچه‌م رو ندارم… یا شاید آنیسا خیلی شیطونه! شاید هم چون از بچگی همه جا با خودم نبردمش، عادت نکرده. واقعاً نمی‌دونم.

البته منظورم از «همه جا»، واقعاً همه جا نیست.

مثلاً هیچ‌وقت آنیسا رو با خودم سالن آرایش نبردم. یا خیلی کم پیش اومده وقتی به یه دورهمی دوستانه دعوت می‌شم، همراه خودم ببرمش؛ چون اون چند ساعت رو یه استراحت کوتاه برای خودم می‌بینم.

اگر هم شب‌نشینی با دوست‌های همسرم باشه یا جمعی که بدونم سیگار زیاد کشیده می‌شه، حتماً پیش مادرم می‌ذارمش و نمی‌برمش.

یا وقتی بخوام با خیال راحت برای خودم خرید کنم، ترجیح می‌دم همراهم نباشه.

همیشه فکر می‌کردم این تصمیم‌ها درست‌ترین کاریه که می‌تونم برای خودم و بچه‌م انجام بدم.

غیر از این موارد، تقریباً همه جا کنارم بوده؛ مهمونی‌های خانوادگی، پیک‌نیک، پارک، خانه‌بازی، پاساژ و…

اما از یه طرف، وقتی بعضی از دوستام می‌گن:
«هیچ‌وقت پیش ما نمیاریش!»
«ما اصلاً نفهمیدیم این بچه کی این‌قدر بزرگ شد!»
«همش قایمش کردی…»

باعث می‌شه با خودم فکر کنم…

نکنه من زیادی حساس بودم؟
نکنه باید از همون اول بیشتر با خودم این طرف و اون طرف می‌بردمش؟

واقعاً دوست دارم بدونم شما چطورید؟ بچه‌هاتون همه جا همراهتون میان یا برای بعضی جاها ترجیح می‌دید پیش یه نفر مطمئن بمونن؟!
مامان کایلین مامان کایلین ۲ سالگی
دیروز دو سه نفر از کایلین خیلی تعریف کردن
یکیشون یکی از همکارام بود که درباره اصول زبان آموزی و دو زبانه کردن کایلین ازم پرسید و خیلی خوشش اومده بود از اینکه اینقد با لهجه درست لغات رو میگه
یکی هم اپراتور شهر بازی و یه مامان دیگه که برای همدلی و ناز بودنش ذوق کردن( چون به یه بگه چهار ساله که از روشن نشدن دستگاه گریه افتاده بود دلدار داد که باید صبر کنه و بعد با هم سوار شن و حتی بهش تعارف زد رنگی که دوست داره رو اون سوار شه)
برگشتنی تو راه در حالی که تقریبا داشت چرت میزد تو بغلم نگاهش کردم و فکر کردم چرا اینا رو من نمیدیدم یا حواسم نبود ، فکر می‌کنم انقد که به غذا نخوردن و جیغ زدن و اینهاش یادمه این قشنگیایی که بقیه میبینن رو یادم نیس یا بی توجهم نسبت بهشون،
به خودم گفتم این بچه نباید برای من عادی بشه هیچ بچه ای نباید عادی بشه برامون لحظه‌های قشنگ بزرگ شدنشون
اون چیزایی که منحصر به فردشون می‌کنه
باید با این چیزا به خاطر بیاریمشون وقتی که ازمون دور میشن و از آشیونه می‌رن 🥺ی