روزایی که همه چی آروم و مثبته رعایت کردم رژیم و گشنه بودن و نخوردن قند هم قطعا راحت تره😅
امروز صبح مدیرم برخورد بدی باهام کرد شایدم خیلی بد نبود ولی من حالم گرفته و بد شد؛ خداروشکر بعدش با همکارام حرف زدیم و اوکی شدم
سر کلاس فهمیدم کم کم داره به تار های صوتیم فشار میاد و گلو دردم 🫠صدامم در نمیومد (همیشه مهر همینم) خلاصه گفتم تا برم خونه شیرگرم و عسل میخورم که همینکارم کردم🥛
یکم خوابیدم و هیما تلوزیون میدید،بیدار که شدم براش لقمه های نیمرو و لقمه های پنیر گذاشتم که بشه عصرونش خودمم ازشون خوردم که سیر باشم اما رفتیم خونه مامانم بعد از ظهر و داداشم خوراکی گرفته بود منم بخاطر حس افسردگی و فس‌بودنی که از صبح داشتم نتونستم مقاومت کنم و باهم خوردیم البته من کلا نصف بستنی و دو سه تا پفک خوردم
خلاصه برگشتم و شام پیتزا گذاشتم تا حس و حال بد امروزو بشوره ببره و تا آماده بشه دارم کتاب میخونم و یادداشت برمیدارم📖
امیدوارم فردا روز خیلی بهتری باشه که هست😅چون من عاشق چهارشنبه هام…


فرزندپروری مادرکودک شیرخشک شیرمادر جنسیت بچه جنین بارداری حاملگی سونو دختر پسر

تصویر
۴ پاسخ

چقدر حس زندگی و آرامش داره لایف استایل و تاپیکاتون🥲💛💚💙

موفق باشی عزیزم ♥️

عزیزم شما میخوابی بچتون تنها میمونه؟

عشقم یه سوال
صبح تا ظهر که میری مدرسه
دختر گل و کجا میذاری؟

سوال های مرتبط

مامان هیما💕 مامان هیما💕 ۲ سالگی
سلام دیر وقت تاپیک‌میزارم با این که دیرم شده و باید بخوابم چون فردا باشگاه دارم اما سریال مورد علاقم داره تموم میشه و تا آخرین قسمتو نبینم قطعا خوابم نمیبره🫠
امروز یکی برام‌گل خرید
چون این چند روز یکم احساساتی و افسرده طور بودم
چون از وقتی سرکار میرم کارهامو رو دور تند انجام میدم و از هیچی کم نمیزارم ولی خب خسته هم شدم
چون دست تنها کلی کار انجام میدم و شوهرم کل هفته رو ساعت ۱۲ شب اومده خونه که منو هیما خواب بودیم
و خب چون من ارزشمندم و باید هوای خودمو داشته باشم
اونی که برام گل خرید خودم بودم
تازه برای هیما هم گرفتم که ازش تشکر کنم این چند وقت رو بدون گریه زاری و لج بازی با من کنار اومده و همه جوره پایس باهام💕
ار رژیمم هم بگم که کلی رعایت میکنم و امروز فقط‌ یه دونه از پنکک موز نوتلایی که واسه هیماجون درست کردم خودم و بقیشو گذاشتم تو یخچال و در واقع خیلی سخت بود گذشتن ازشون😫

فرزندپروری مادرکودک شیرخشک شیرمادر جنسیت بچه جنین بارداری حاملگی سونو دختر پسر
مامان جانم🩷 مامان جانم🩷 ۳ سالگی
امروز رفتیم یه دریاچه که یک و نیم ساعت با خونمون فاصله داشت. من دیسک کمر دارم به خاطر همین همیشه کمرم درد میکنه. موقع رفتن تو ماشین دختر دوسال و‌نیمم رو‌بغل کردم و اونم راحت خوابید. خواستم اونجا سرحال باشه. کمرم داشت منفجر میشد. از ماشین که پیاده شدم یه درد بدی زیر شکمم حس کردم. رفتم دستشویی و دیدم که بعله. پریودشدم. در حالی که ۱۰ روز به موعدم مونده بود. یه مسکن خوردم چون فقط میخواستم به دخترم خوش بگذره. بردمش داخل آب، کلی آب بازی کردیم. چند بار لباساشو عوض کردم. (از صبح تا عصر ۱۰ بار رفتیم داخل آب) ناهار پختم خوردیم. چند بار رفتیم تاب بازی و سرسره بازی. از بوفه خوراکی خریدیم و خوردیم. چون همسرم میترسید، دوتایی با دخترم رفتیم سوار قایق موتوری شدیم چون خیلی میگفت. البته که خواسته هاش تمومی نداشت. تا میومدم بشینم میگفت پاشو بریم آب، بریم تاب ، بریم سرسره. منم تا جای ممکن به حرفش گوش میدادم چون میگفتم امروز آوردم براش خاطره بسازم. موقع برگشت به محض سوار شدن به ماشین خوابید تا دم در(با ترافیک دو ساعت طول کشید) اومدیم خونه بردمش حموم. شام گذاشتم خوردیم و الان دراز کشیدم.
یه چیزی نظرمو جلب کرد. اینکه دخترم اصلا راضی و‌قانع نمیشد. از ده تا درخواستش ۸ تاشو انجام میدادم اما برا اون ۲ تا که نمیتونستم بکنم یه قشرقی راه مینداخت. عصبانی میشد.
میگم نکنه بزرگ که بشه اون خوبیا و زحمتای من یادش نمونه و بگه من هرچی میخواستم مامانم میگفت نه!
مامان لنا سادات مامان لنا سادات ۳ سالگی
امروز روز اولی بود که رفتم سرکار !
ساعت ۷ بیدار شدم بادمجون و گوجه کبابی کردم برا ناهار میرزاقاسمی .
مامانم ساعت ۹/۳۰ رسید خونمون لنا هنوز خواب بود منم اماده شدم رفتم
سرکار روز اول بد نبود!
راحت بود ولی احساس میکنم وقتی شلوغ میشه من گیج میشم و دست و پامو گم میکنم! همش میترسم وقتی یهو شلوغ میشه چیزی از قلم بیوفته یا مشکلی پیش بیاد استرس میگیرم
ولی در کل خوب بود ۱۰ صبح رفتم تا ۷ بعدازظهر
فردا هم بهم گفتن ۱۲ برم.
این یه هفته رو هر روز میرم تا قلق کار دستم بیاد بعدش تایمش یه روز درمیون هستش.
ساعت ۷ رسیدم خونه مامانم رفت تا فردا دوباره بیاد
عدس پلو گذاشتم برا شام لنا
قرمه سبزی هم گذاشتم برا ناهار فردا که مامانم غذا نپزه دیگه
به معنای واقعی پاره شدم
کمرم و پاهام درد میکنه
شدیدا احساس میکنم به یکی نیاز دارم که منو این روزا هول بده رو به جلو
هر روز بهم بگه ریحانه کم نیارااا
ریحانه تو میتونی هااا، هر روز بهم بگه فردا یه روز بهتره نبینم کم بیاری!
ولی خب جدای از فضای مجازی که شماهارو دارم توی دنیای واقعی هیچکس نیس منو اینجوری هول بده..
و من از این بابت خیلی غصه دارم..
مامان عمر مادر مامان عمر مادر ۳ سالگی