دلنوشته . چقد دلم برای خودم تنگ شده . همیشه باخودم خلوت میکردم ، شعر مینوشتم ، کتاب میخوندم ، به رویاهام فکر میکردم ، برنامه میچیدم و تلاش میکردم
الان حتی یادم نمیاد رویام چی بود؟!
تو تمام دوران مادر بودنم حتی یک روز یک نفر نبود بچه رو بش بسپرم و باخودم خلوت کنم شاید گاهی پدرش ولی درحدی نبوده که خیالم بابت بچه راحت باشه و به خودم فکرکنم واقعا مادربودن این شکلیه؟ تو نیست بشی؟ دیگه نباشی؟ دیگه رویاهات حتی یادت هم نیان؟! شاید اگه حداقل از نظر مسائل مالی مرفه بودم و اینقد دغدغه نداشتم دلم برای خودم نمیسوخت! به خودم گفته بودم من که خانواده ی پولداری ندارم آدم تنهایی ام هستم با کسی که عین خودم باشه ازدواج نمیکنم پس چی شد؟! چی شد که یادم رفت اونم مثل من تنها و بی پشتوانه اس! خسته ام
همیشه فکر میکردم تو سن ۴۰ سالگی به همه هدفهام رسیدم . الان درآستانه ۴۰ سالگیم . باورم نمیشه اینقد از زندگی عقبم . منی که خیلی جنگیدم خیلی تلاش کردم
حقم خیلی بیشتر از اینا بود
نبود؟! کاش خدا پیاممو بخونه و درجوابش بیاد بغلم کنه بگه فقط بگو چه چیزایی میخوای همه رو بهت میدم خیلییی زود !
خیلی خستم
خیلی دلتنگ خودمم
خیلی
فرزندپروری

۶ پاسخ

عزیزم مادربودن سخته وقتی مادرمیشی همین طوری میشه بایدازتمام خواسته هات دست بکشی من الانم احساس میکنم 10 سال پیرترشدم ی شونه حال ندارم سرم بزنم ازصبح تاشب مثل.... کارمیکنیم توخونه بازشماکه شاغلی شرایطت سخت ترچه چیزی ازدستمون برمیاد هیچ جاهم برای زن ارزش قائل نیستن من پالتوندارم لباس ندارم بااین وضعیت میگم بچم مهمتره کفش نداره دوران مجردیم همیشه درحسرت گذشت واسه همون بعضی‌ها میگن بچه دیگه بیار قبول نمیکنم آدم چقدرجون داره کارهای خونه بماندبچه داریم سخته بعداخرمیگن مگه چیکار کردین ازصبح تاشب توخونه بخوربخواب

والا بلا منم همینم همین همین

همه ی ما هم همینیم چون مادریم و الان دیگه رویاهامون فقط بچمونه و عاقبت بخیریشون

منم توحاله توعم.... ۵روزه حتی با مادرم ک تنها کسی بود ی ذره بهم کمک میکرد یا رفت و امدداشتم هم قهرم. حالم از همه چی بده . جدیدا بچه ها ک میخابن میرم سراغ تلویزیون دلم برا دنبال کردنه یه سریال خاص تنگ شده
دلم برا خوابیدن موقع مریضی و ناتوانی تنگ شده ینی با تب ۳۹درجه من نخابیدم از وقتی مادر شدم دلم برا رفیقام برا راحتیام برا دلشادیام خندیدنام تنگ شده... همش کارم شده کابوس دیدن . هی دارم میگم خدایا من ک دارم فقط برا این زندگی تلاش میکنم ن اشتباهی میکنم ن دنبال حاشیم ن با کسی رفت و امد میکنم شبانه روز تو این زندگی دارم جون میکنم لاقل ی کاری کن زندگیم بمونه ترس از دست دادنش روهم دارم...

سلام عزیزم دلم چقدر حرفات حرف دل من بود گاهی فکر میکنم اگر الان بمیرم بچه هام چی میشن یه دختر شاد وبشاش تبدیل شده به یه مادری که هیچ وقتی نداره الانم دارم بابت رفتارم با پسرم گریه میکنم دلت نمیخاد کار کنی؟

عزیزم حرفات دقیقا حرفای دل منه و فکر میکنم تو جامعه الان خیلیا مثل مان من خودم فکر میکردم اگه سرکار میرفتمو خونواده و دوستام کنارم بودن اینقد حس غم و ناراحتی نداشتم اما جدیدا فهمیدم حتی مشکل از اینم نیست درسته که خیلی تاثیر داره اما حتی همونایی ام که به خونوادشون نزدیکن و سر کار میرن هم باز میبینی مشکلات دیگه ای دارن فهمیدم باید دلت شاد باشه که متاسفانه تو جامعه ما خیلی سخته بتونی بیخیال باشی و شاد زندگی کنی💔

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۳ سالگی
خداروشکر که به بچم زیاد سخت نگذشت
ولی به خودم که خیلی استرس داشتم براش بد گذشت . دکتر خوبی بود دستش سبک بود .شاید دو دقیقه هم نبود .بیحسش کردن و بچم همون لحظه که بی حسی ریختن گریه کردن .بعدش آروم تو بغلم خوابید تا موقع جیش اولش اونم یذره گریه کرد .طبق تجربه خودم که اهورا رو سه ماهگی بردم پیش یه دکتر دیگه اصلا از کارش راضی نبودم هیچ پمادی نداد گفت فقط استامینوفن بده .پسرم سه ماهش بود خیلی اذیت شد .ولی اوستا یکماهه ختنه کردن اصلا اذیت نشد .هم دکتر هم اینکه پوستشون تو سن کم نازکتره خیلی تاثیر داره .فکرشم نمی‌کردم اینقدر راحت باشه .بهم دوتا پماد داد که ۴ ساعتی یکبار بزنم یکیش نرمش می‌کنه یکیش هم بی حسش می‌کنه .هم راحت مثل بقیه شبها و روزا خوابیده هم نمی‌بینم دردی داشته باشه .این عمومی ها یا تو بیمارستان چون خیلی شلوغه زیاد رسیدگی نمیکنن اما تو مطب بهتر میرسن.هزینش هم با داروهاش سه تومنی شد واقعادست خانم ذبیح درد نکنه انشالا که همیشه تو همه مراحل زندگیش موفق و تندرست باشه 😍🌹
مامان پسری مامان پسری ۳ سالگی
مامانا خواهش میکنم راهنماییم کنید
کسی بوده بچش با رفتن به مهد پست رفت کرده باشه چطوری بگم پسرم تا چهار ماه قبل که مهد نمی‌رفت یه عالمه شعر بلد بود ...اعداد ، رنگ ها ، حیوانات ، میوه ها همشون رو به فارسی و انگلیسی بلد بود حتی شمارش رو یاد گرفته بود من خودم باهاش کار می‌کردم و خیلی علاقه به یادگیری داشت از چهار ماه پیش که رفت مهد خیلی لجباز و بد اخلاق شد خیلی بهونه گیر شد و هیچی هم یاد نگرفته چیزایی هم کع بلد بود ازش میپرسم یادش رفته یا جواب نمیده ...هر روز برای رفتم به مهد غر میزنه ولی میره روزی سه ساعت هم میمونه ولی تو خونه هیچی راجب مهد نمیگه اصلا اسم دوستاش رو نمیگه اسم مربی ها رو نمیگه یعنی نباید تو چهارماه دوست پیدا کنه؟ یا مربی هاش رو دوست داشته باشه یا چیزی یاد بگیره ؟ هیچی یاد نگرفته فقط اخلاقش بدتر شده حالا بحث یادگیری به کنار چون تنها بود من دوست داشتم دوست پیدا کنه تو جمع باشه ولی مثلا دو هفته مریض بود یبار سراغ مهد و دوستاش رو نگرفت
مامان آیین جانم مامان آیین جانم ۴ سالگی
فرزندپروری
پوشک
شیرخشک بچه /کودک

سلام مامانا میشه یه راهنمایی کنید؟
من پسرم چهارماه دیگه میشه ۴ ساله و من قبل بارداریم سرکار میرفتم ( پرستاربودم بیمارستان)که دیگه چون تصمیم به بارداری داشتم وهم اینکه خودم خسته شده بودم تو تایم کرونا، دیگه نرفتم سرکار والان حدودا پنج ساله که دیگه کار ودرآمدی ندارم
حالا فعلا تو رشته خودم که آزمون استخدامی نیس . الان یه کاری‌به عنوان دستیاردندانپزشک‌ بهم پیشنهاد شده که تایم کاریش تو هرشیفت‌ ۴ ساعته و خب چون تایم کاریش کمتره حقوقش هم از کارقبلی خودم خیلی کمتره
پسرمم خیلی بهم وابسته ست و تو تمام این چندسال همش باخودم بوده ،عادت نداره وخودمم دوس نداشتم که بزارمش خونه کسی وقتی خودم هستم
میخام در کل بدونم شما بودین میرفتین سرکار؟
اینم بگم جوری نیستم که بگم من نرم سرکار زندگیم لنگ پول میمونه، اماخب بازم دوس دارم که یکم مستقل باشم یجورایی از خونه داری خسته شدم حس میکنم زندگیم بی هدف شده بدون کار
مامان سدنا فسقلی مامان سدنا فسقلی ۳ سالگی
یچیزیم از زایمانم بگم الان که بیکارم
من تا لحظه آخر درد داشتم به روی مبارک نمیاوردم وقتی رفتم بیمارستان دیدم روز شنبه ای فقط من دارم زایمان میکنم برعکس بقیه مامانا به فکر تصویر بچه نبودم به این فکر میکردم چجوری از تخت برم بالا از اون سمت قل نخورم با سر که خداروشکر یه پرستارآقا بود نمیدونم چیبود کمکم کرد که کاااش میفتادم پشتم باز بوده و من حواسم نبود حتی اون موقع هم متوجه نشدم چند روز بعد متوجه شدم وقتی از لباس عمل داشتم تعریف میکردم واسه دخترخالم وقتیم اومدم تو اتاق دیگه خواب نداشتم زنگ میزدن مامانم گوشی میداد بهم حرف بزنم😐انگار تبریک عید بود اجباری بوده بخاطر همین یه سردرد ۹روزه داشتم سرپا بودم یا درازمیکشیدم خوب بودم ولی می نشستم مغزم درحالت انفجار قرار میگرفت کلا خیلی بعد زایمان اذیت شدم تا یکسال اگه تو شکمم قیچی و نخ و سوزن جا میزاشتن حداقل درمان داشت من نمیدونم چه درد بی درمونی بود دچار شده بودم نوک سی.نه هام تاول میزد فقط گریه میکردم بقیه هم که میدونید دایه مهربان عقلم کج بود مسیرش به بچه شیر خشک نمیدادم فقط شاید هفته ای یکبار یا دو هفته یکبار وقتی بیرون بودیم اصلا تو حالت نشسته نمیتونستم شیر بدم به مامانای باردار و تازه زایمان کردین یه حرف خواهرانه میگم بهتون شیر خشک اصلا بدنیس جایی سخت شد دیگه مادر ندین چون اعصابت مهمتره تا تغذیه بچه با شیر خشک بزرگ میشه با شیر مادرم بزرگ میشه ولی بعد اعصابت درست نمیشه