خدا کنه به حق فاطمه زهرا هر مادری که شوق و ذوق دیدن بچشو داره به راحتی زایمان کنه و با یه بچه تپل مپل خوشگل مخصوصا سالم بیاد خونه🥲انقدر ذوق زندگی بعد زایمانمو داشتم نمیدونستم هر ثانیش پر از استرس و نگرانی و ظهر میشه برام از اون ثانیه اول که بچم بدنیا اومد گفتن تنفسش کمه بردنش تو دستگاه بعدم بخاطر عفونت نافش بعدم بخاطر زردی همش با بخیه در بیمارستان حال روحی بد هر دیقه التماس خدا. میکردم الانم نمیتونه خوب شیر بخورع مک که میزنه معلومه نفس کم میاره سینمو پس میزنه تا نفس بکشه نافش بعد ۱۶ روز هنوز نیفتاده 😭بچم انقدر ضعیف و کوچیکه اون موقع که تو دستگاع بود گریم میگرفت نگاش میکردم من که سر این بچه همه نوع میوه ای خوردم بهترین تغذیه داشتم همه دکتری رفتم فکرشم نمیکردم بعد زایمانم اینجوری به این حال و روز بیفتم تنها دغدغم و استرسم شده بچم از خدا میخام فقط خوب باشه حالش میترسم شبا چشامو ببندم دکنر میگه چیزیش نیست اما خودم حس میکنم بد نفس میکشه 😭توروخدا براش دعا کنید

تصویر
۱۳ پاسخ

ناراحت نباش خدابزرگه
خوب میشه ایشالا زود🫶🏻

ان شاءالله ب زودی زود خوب بشه نی نی قشنگتون خدا بزرگه توکلت ب خودش باشه وقتی داده سلامتی شم میده مامانش

الهی هر چ زودتر نی نی تو بغل بگیری با حال خوب

واقعا درکت میکنم منم همینطور بچم رفت تو دستگاه برای تنفس کم و عفونتی که داشت با بخیه اصلا نتونستم درست استراحت کنم هنوز که هنوز همش استرس دارم که نکنه چیزیش بشه من خواب باشم تا یه ماه اول کلا یک ساعت میخابیدم اما نگران نباش ایشالا هرچی زودتر اوکی میشه باهم می‌رید خونه ❤️

واقعا شرایط سختیه عزیزم چون خودم سر بچه اولم تجربه کردم ولی خب میگذره انشاءالله که بچتون به زودی زود سلامتی کاملش بدست بیاره نگهداری از نوزاد خیلی سخته ولی به مرور که خیلی هم زود میگذره بزرگ تر که میشن واقعا نگهداری راحت تر میشه
دختر من که الان دیگ ۸ سالشه ماشاءالله، ۳۰ هفته به دنیا اومد با وزن ۱۸۰۰ و زردی بقیه مسائل نزدیک ۱۴ روز بیمارستان بودیم تو ان آی سیو بود تا ۴۰ روز با سرنگ بهش شیر می‌دادم چون توان مک زدن نداشت بعدش کم خونی گرفت بستری شد بهش خون وصل کردن واقعا روزای سختی بود اما خب آدم کاری جز تحمل و توکل نداره دیگ.

الهی بگردم چقدر سختی کشیدی تو مامان ان شاالله به حق خانم فاطمه زهرا بچت و صحیح و سالم ببری خونه.🤲🏼
عزیزم حدیث کسا بخون از پنج تن کمک بخواه ان شاالله حل میشه.

فرزند شما این روزهارو اصلا یادش نمیمونه، و مطمئن باشین ک این روزهای سخت هم میگذره. میدونم سخته، خیلی هم سخته، اما ب روزی فکر کنید ک بسلامتی مرخص میشه و با هم میرین خونه بزودی☺️

عزیزم الهی که خدا بهش سریعتر سلامتی بده نگران نباش عزیزم خوب میشه به چیزای خوب فکر کن اینکه امید خدا به زودی همه ی این سختی ها تمام میشه و تو یه مامان قوی بودی گلم

عزیزم انشاللہ کہ زودتر خوبمیشہ امیدت بہ خداباشہ،خدابزرگہ

ان شاءالله سلامتیش بزودی بدست میاره عزیزم
نگران نباش بچه اول منم خیلی سختی داشت یکماه بستری بود
ولی الان ماشاالله بزرگ شده میگذره عزیزم غصه نخور

ای خداااا
امیدوارم خدا یه طاقتی به دلت بده و زودتر این روزها تموم شه صحیح و سالم نینی قشنگت رو ببری خونه 🤲🤲🤲

حتما دعا میکنم
ان شالله به زودی با خودتان ببرید خونه

عزیزم انشالله زودتر نینیتو بغل بگیری بری خونه با حال خوب مامان قوی❤️

سوال های مرتبط

مامان والا✨️ مامان والا✨️ ۵ ماهگی
مامان دلسا خانوم مامان دلسا خانوم ۱ ماهگی
مامانا سلام اومدم یه تجربه خیلی مهم بهتون بگم.اول اینکه ۳روز پیش من زایمان کردم اونم سزارین .دکتر نامه زده بود۱۷ برم بیمارستان بخوابم تا اخرین لحظه همه چیز خوب بود.تا اینکه داخل اتاق عمل موقع عمل گفت بچه ات پی پی کرده و بند ناف پیچیده بود به شکمش.به عجله تمام گذاشتن داخل دستگاه اکسیژن .بعد منتقلش کردن به بیمارستان دیگه من انقدر حالم بد بود که حد نداشت .انقدر گریه کرده بودم که از سردرد داشتم میمردم .همه میگفتن نفس بچه ات بند اومده و کبود شده.خیلی افتضاح بود.اما توکل من فقط فقط به خدا بود
میگفتم ازش معجزه میخوام .یک شبی که بیمارستان موندم انقدر اذیت شدم که حد نداشت همش چشم انتظار بودم .تا اینکه فرداش رفتم بیمارستان و به خواست خدا حال بچه ام رو به بهبودی بود.مامانا من خیلی سختی کشیدم اما یه لحظه هم ازیاد خدا غافل نشید اون بچه منو برگردون.من تمام استرسم راه رفتن بعد زایمان اما یه اتفاقاتی افتاد که اصلا خودمو فراموش کردم .و فقط میگفتم بچه ام سالم باشه. بهتون میگم همه چیو بسپرین به اون بالا سری .ازهیچ چیزی نترسید همه دردهارو میشه فراموش کرد مهم اینکه بچه اتون سالم بغل کنید .الان دخترمن حالش خداروشکر داره بهتر بهتر میشه .ممنون میشم برای سلامتی همه بچه کوچولو ها و دختر کوچولو من صلوات بفرستین
مامان آقا پسر مامان آقا پسر ۱۶ ماهگی
خانما من سزارین شدم حالم خیلی بده تو اتاق عمل شکنجه شدم آمپول بیحسی هیچی نفهمیدم ولی وقتی زدن از بالا تا پایین بدنم گز گز کرد خوابیدم تنگی نفس گرفتم لرز میکردم حالم بد شد بعد احساس کردم دارن شکمم میبرن درد احساس نمیکردم ولی خیلی فشار میاوردن بهم بعد بچم افقی خوابیده بود دکترم داد میزد در نمیاد بچه وای چرا درنمیاد یه آقایی صدا زد گفت در نمیاد خسته شدم بیا اونم اومد چندین بار از شکمم فشار اوردن که بچه دربیارن با بیحسی درش میفهمیدم نفسم درنمیومد حالم واقعا بد بود گردنم انگار خشک شده بود افتضاح بودم بچم به زور بدنیا آوردن بچه نفس بندش اومد داشتم میدیم بهش اکسیژن زد میگفتم چی شد بچم از یه طرف درد داشتم لرز میکردم از یه طرف هم داشتم میمیردم از ترس پشتشو زدن به زور نفس کشید و جیغ کشید میخاستیم مثلا عکس بگیریم ولی بچه رو زودی بردن ان اس سیو که نفسش خوب بشه یه دونه آزمایش گرفتن اگه خوب باشه بدن پیشم تو رو خدا مامانا دعا کنید خوب باشه بدن پیش خودم تو دستگاه نمونه
مامان پسر مامان پسر ۳ ماهگی
از زندگیم متنفرم دوست دارم نباشم تو این زندگی ... پسرم حالش بده زردی داره میگن شیر تو بده نفخ داره بچه دل‌درد شده نمیتونه دفع کنه منم چون دوست داشتم شیر خودم بهش بدم بهش ظلم کردم بهم میگن تو ظالمی ... برای خود خواهی خودت شیر دادی به بچه حالش بد شده ... یکی از اقوام که پزشکه میگه نباید شیر بدی و منم واکنش دادم و همه هم سمت اونو گرفتن 😭😭😭😭😭
اولش که بچم به دنیا اومد من تا چند روز اول شیر نداشتم و بعد بچم زردی گرفت میگن من که نذاشتم شیر خشک بدن باعث حال بد شدم 😭😭😭😭😭.... شوهرمم به شدت به‌ام دعوا میکنه ... حالم اصلا خوب نیست ... همه ازم طلبکارند... جلو همه خانوادم باهام دعوا میکنن...چند روز اول اومدم خونه مادرم مثلا راحت باشم اونم اصلا به غذا توجه نکرد و هر چی غذای نفاخ بود درست کرد و الان که اون پزشکی که از اقوام میگه شیرت نفخ داره بهش چیگم باهام دعوا میکنه که قدر نمیدونی ... شوهرمم دنبال مقصره فقط سرم دعوا راه بندازه ... حس میکنم نادر بدی هستم و دوست ندارم دیگه بچم بغل کنم منی که نمیتونم یه شیر ساده بهش بدم ... دیگه دوست ندارم سمتش برم 😭😭😭😭😭😭
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه