خداروشکر🥲🥹
نمیدونم چرا انقد احساساتی شدم امروز….به این فکر میکردم یه صحنه هایی برامون عادی شده بود حتی غر میزدیم …
مثلا دخترم موز میخورد میگفت انبه انبه میخورد میگفت تخم مرغ بده بعد خود مرغ بده پلو بده همش غر میزدم که چرا ریز ریز میخوره مثلا طول میکشه تا یه رون مرغ بخوره قدر نمیدونستم همونم باید خداروشکر میکردم…یا مثلا هی میگفت برم بالای میز هوف خسته میشدم…از مبل در دیوار بالا میرفت میگفتم هوووف کاش یکمم بشینه یه جا….همون موقعش هم همراهیش میکردمااا هر کار میخواست میزاشتم بکنه اما تو دل خودم خسته بودم…بابت همونم پشیمونم.نمیگم حق مادر خستگی نیستااا مادرم یه جور حق داره. ولی یه ویروس چقدر برا من سخت گذشت به هر چی تو خونه نگاه میکردم بغض میکردم میگفتم کاش بچم بیاد باز به همه چیز دست بزنه هی سوال کنه کاش دو باره سرحال بشه بازی کنه توپاشو بریزه …غذا بخوره حتی اگ شده ریز ریززززز…استرس اینکه غذا نمیخورد و ضعیف و ضعیف تر میشد داشت روانیم میکرد….خداروشکر امروز بچم بازی کرد شاد بود بهتر شده بود با هر قاشق غذایی ک خورد بغضی بودم…..خداروشکر!!! خداکنه ک هیچ بچه ای حتی سرما نخوره چ برسه دور از جون دور از جون بچه هامون مشکلات بزرگ تر…تن همه ی بچه ها سلامت باشه♥️و همچنین مادرا واقعا فهمیدم مریض شدن بچه چقدر سخته

تصویر
۹ پاسخ

خداروشکر خوبه عزبزم
خدا هیچ بچه ای رو مریض نکنه بحق پنج تن

الهی آمین واقعا سخته بچه بزرگ کردن خیلی سخته ❤️

باحرفت اشکم ریخت خداروهزاربارشکرکه داریمشون خداحفظشون کنه یاد خاله ام افتادم ۵شنبه رفتیم پیشش واسه پسرخاله ام۳ماه پیش فوت کرد۲۲سالش بود زارمیزد گریه میکرد میگفت دلم واسش تنگ شده دوس دارم بغلش کنم خدایا هیچ پدرمادری روبابچه اش امتحان نکن🥺🙏🙏

خداروووشکرکه تیامیس جونی حالش خوب شده عزیزم،واقعاهربارتاپیک میزاری میام میخونم
عشق میکنمممم خیلی مامان خوبی هستی😍🥺عاشقققق بودن میباره ازت🥲

خدا رو شکر که بهتر شده

راست میگی 🥺🩷

الهی آمین خوبه عزیزم
الهی هیچ بچه مریض نشه انشالله همیشه صحیح و سلامت باشه و بچه بزرگ کردن خیلی سخته عزیزم 🩷

خداروشکر
باحرفاات اشکمو درآووردی🩷

امروز شوهرم که از سرکار اومد همینکه پاشو گذاشت تو خونه پسرمو بغل کرد گفت بابا توخدا بییم پاک 😂باباشم برداشت برد خانه بازی یجوری قسمش میداد که نگم برات

سوال های مرتبط

مامان ایران مامان ایران ۲ سالگی
فرزند پروری ،فرزند پروری . فرزند پروری
😅یادمه بچه اولم که هم شیر خشک میخورد هم شیر مادر . وزنش نرمال بود و بد غذا بود . همه میگفتن چقدر لاغره و فلان .کلا ژنش بود الانم که ۱۲ سالشه قدبلند و لاغرهبا اینکه غذاش خیلی خوب شده. حالا این به کنار بچه دومی تپلی بود و فقط شیر مادر میخورد من سعی میکردم هر روز یه وعده که یه پیمانه شیر خشک بدم بخوره که برای بیرون رفتنراحت باشم هر کس میفهمید شیر خشک هم میدم میگفت برای همین تپله 😅 میگفتم آقا یه پیمونه یعنی ۳۰ سیسی بزور میخوره .نمیدونم چرا لینجوری میگفتن. 😏آخرم که بچم شیشه رو پس زد و دیگه نگرفت 😒. اگه شیر خشک اینقدر تاثیر داشت تو وزن بچه پس چرا بچه اولم که پدیا شور خارجی براش میگرفتم لاغر موند .نمیدونم چرا بعضیا ازشون نظر نمیخوای باز نظر میدن یعنی اینقدر میگفتن لاغره شوهرم هی میگفت بچه ببریم دکتر دو تا دکتر که بهمون میخندیدن که چرا اومدیم پیششون . 🫠 للان میبینم بعضی مامانا مثل اونموقع من غذاب میکشن دلم میخواد بهشون بگم ناراحت نباشن اهمیت ندن ولی میدونم نمیتونن .من حتی یادمه یبار با شوهرم دعوام شد سر همین که رفته بود داروخانه نمیدونم کدوم احمقی بهش گفته بود بچت حتما انگل دارهکه لاغره .اومده بود خونه اینقدر ناراحت بود میگفت بچمون مریص شده .شوهرم بیشتر از من ناراحت بود این باعث میشد من نتونم اروم بمونم . کاش دست از سر هم برداریم هر کی بچه ی خودشو میبینه دلسوز تر از هر کسی برای بچشه . الان داشتم عکسلی بچمو نگاه میکردم اصلا لاغر نبوده معمولی بوده ولا .😐


فرزند پروری . فرزند پروری .
مامان دوتاتوت فرنگی🍓 مامان دوتاتوت فرنگی🍓 ۳ سالگی
مامانا امروز یه اتفاق جالبی برام افتاد ....
تو آشپزخونه بودم و طبق معمول داشتم غذا دست میکردم و دوقلوهام اذیت میکردن از صبح که بیدار شده بودن ....چون همش هرجا میرم پیشمن حتی به سختی غذا دست میکنم و اصلا حواسم به غذا نیست .... 😞و خیلی خسته بودم و باهاشون خیلی کلنجار میرفتم چون هم غذای خودمون که خوراک لوبیا بود درست میکردم هم جدا برا بچه ها غذا درست میکردم چون تا حالا خوراک لوبیا ندادم بهشون میترسم دلدرد شن .... و هم برا میان وعدشون پنکیک درست میکردم بچه هام همش یخچال و کابینت باز میکردن و کلی اذیت میکردن و دعوا میکردن منم خیلییی بهم ریخته بودم و خسته بودم و از یه طرف هم استرس اینو داشتم همسرم از شبکاری اومده و استراحت می‌کنه سرو صدا زیاد نباشه...خلاصه بین اینهمه اعصاب خوردی با خودم گفتم خدایا کاش میشد یه نفر الان بغلم کنه خیلییی خستم خیلی داغونم ....باورم نمیشه بخواب چند دقیقه بعد پسرم اومد از پشت پاهام رو بغل کرد و خندید بهم ... چندبار اینکارو کرده بود ولی امروز بعد اون همه خستگی و حرف درونم که پسرم اینکارو کرد خداااا انقد حالم خوب شد ..... هیچوقت هیچوقت یادم نمیره امروز 😢😢الآنم چشام اشکی شد با تصور دوباره ش😢😢😢❤️❤️❤️❤️❤️