#درد و دل
خانما خیلی احساس کمبود میکنم اصلا نمیرسم به هیچ کاری مثل دختر بچه های 5 . 6 ساله ام همش وایمیستم رو سر اینو اون که کار کنن من نگا کنم تنها کار مفیدم نگه داشتن دخترمه اونم به شددددددت به من وابسته ست انگار یه دختر 5 ساله ام که عروسکشو همه جا بغل میکنه و راه میره! نه غذا درست میکنم نه کاری بلدم یکم که صدای گریه ی دخترمو بشنوم کلا قاطی میکنم اینقدر هول میشم اسم خودمم یادم میره 24 ساعت رو سرشم 21 سالمه شاید بی تاثیر نباشه ولی مجردی مامانم هیچ گونه کاری نمیزاشت من انجام بدم فقط درس و درس هنوزم درس میخونم البت
الان اسباب کشی داریم شوهرم صبح خسته شد دیگه میگفت تو با بچه برو خونه ی مامانم من خودم همه ی کارا رو میکنم شما دو تا فقط دست و پا گیرید! یا قبل به دنیا اومدن بچه میرفتیم مسافرت هممممه ی وسایل رو دوش شوهرم بود من خودم تک و تنها راه میرفتم کلیم غر میزدم که خسته شدم.
در حال حاضر از خودم متنفرم خیلی احساس بی کفایت بودن دارم نمیدونم باید چیکار کنم انگار دست و پامو بستن هیچ کاری بلد نیستم
#شیرخشک #شیرمادر#رفلاکس #اسهال

۱۰ پاسخ

عزیزم ما این همه کار میکنیم تا حالا شوهرمون دست به سیاه سفیدم نزده بخدا قدردانم نیست...حالا تو یه روز فعال باشی شوهرت از خوشی دق میکنه و کلیم قدردانت میشه...لطفا بابت کوزت بازی خودتو ناراحت نکن

اول از همه یه چکاپ بده ،شاید علت خستگیت به خاطر کمبود آهن یا انواع ویتامین ها باشه
دوم اینکه یواش یواش شروع کن ..
کار هایی بکن که اعتماد به نفست رو بالا میبره ،مثلا کیک یا شیرینی درست کن
از کار های آسونتر شروع کن ،نمیخواد همون اول بری سراغ کارهای سنگین ..
مطمئن باش خیلی راحت موفق میشی❤️

اخ چقد منو گفتی
بااین تفاوت ک من ۱۰ سالی از شما بزرگترم همین ک گفتی منم همینم
شوهرم بیشتر وقتا اشپزی میکنه از منم باسلیقه تره منم مجزدی دست ب سیاه و سفید نزدم

خب عزسزم اشنباه از مادر شما بوده که حالا از سر دوست داشتن ولی نذاشتن هیچ کاری انجام بدید که البته خطا بوده الانم دیر نیست میتونی از همین الان شروع کنی

عزیزم مگه همه از تو شکم مامانشون کارارو بلدن
انجام بده چندبار اول سخته خراب میکنی کندی ولی یاد میگیری

عزیزم این فکرا برای مادرا طبیعیه اما اعتماد به نفست اومده پایین باید رو خودت کار کنی شوهر منم عین شوهر شماست خیلی کمک حاله اما هرچی باشن خسته میشن نذار به نقطه ای برسه که خسته بشه برا همین خودت رو خودت باید کار کنی هیچکس به جز خودت نمیتونه ازین حال دورت کنه...صبحا با دخترت برو بیرون برقص اهنگ شاد بذار باهاش بازی کن نمیدونم دسر عصرونه کیک این چیزارو درست کن تا کم کم برات بشه عادت شوهرتم حال کنه و مهمتر از همه یه هنر و مهارت یاد بگیر حالا هرچی دوست داری مثلا آشپزی،شیرینی پزی،موسیقی،طراحی،خیاطی،گلدوزی،شمع سازی،سرامیک سازی،صابون سازی،رزین و.... هرچیزی که یه هنر حساب بشه و دوست داشتی در کنارشم میتونی کسب درامد کنی..به خودت برس برو مثلا ارایشگاه رنگ موهاتو تغییر بده مدل موهاتو تغییر بده به خودت رسیدن اینقدر تو روحیه تاثیر داره تجربه کردم که میگم اینطور رفته رفته اعتماد ب نفستم بالا میره و دیگه اینچیزا تو فکرت نمیاد

بابا خوش به حالت که تنها نیستی 😅چون کمکی داری گلم اگه تنها بودی مجبور بودی کاراتو کنی

عزیزم کم‌کم رو خودت کار کن خونه جدید که رفتی کاراهای خودت رو انجام بدی . بچه رو بزار بازی کنه یکم تلویزیون بببینه تو به کارات برس آشپزی کن . بچه رو بزار پیش مامانت برو کمک شوهرت وسیله هات جمع کن . باید یه تغییری بدی به زندگیت

عزیزم این حس بی کفایت بودن گذراست و فقط حس ب خودت این برچسب رو نزن
همین نگه داری بچه خودش کلی کاره
چون نکردی اینتوری میگی ولی میتونی شروع کنی کم کم و یادبگیری و تجربه کنی
بعدش میبینی چقدر راحت بود

تنبلی بذار کنار فعال باش

سوال های مرتبط

مامان نفس مامان نفس ۲ سالگی
از خدا هیچی نمیخوام فقط میخوام هیچکسو محتاج بندش نکنه محتاج خود خودش بکنه چون محتاج خدا بودن بدون منته
دیروز واکسن بچه هامو زدم اومدم خونه مادرم که شبا کمک حالم باشم چون خونه مادرشوهرم تنها نمیتونم برسم به دوتاشون کسی کمکم نمیکنه همشون میگیرن میخوابن منم تنها تو اتاق با دوتا بچه نمیتونم واقعا بدنم کشش نداره دیگع
برا همین دیروز اومدم اینجا البته مادرم روزا کلا سرکاره ۷ صبح میره ۹ شب میاد به اسرار خودش میره سر کار ها واکرنه هیچ احتیاجی نداره
امروز ظهر که بچه ها خیلی بی قراری میکردن گریه میکردن هول هولکی یکم نهار اماده کردم برا خودمون که بچه ها هم بخورن یکم هر چند چیزی نخوردن خودمم زیاد میلی نداشتم برادرم و پدرم خوردن سفره همون‌جوری باز مونده بود بچه ها هم گریه میکردن بردم خوابوندم دیگه انقد خسته بودم سفره رو حمع کردم یکم سوپ مونده بود ته قابلمه یکمم برنج بود یکی دیگه از قابلمه ها اونم گذاشته بودم رو گاز یادم رفته بود بزارم یخچال پدرم الان برداشته هر دوتاشونو با یه دست قابلمه هارو کذاشته رو هم به زور میخواد که جا بدع تو یخچال قابلمه ها رو هم جا نمیشن ها باید یکی یکی بزاری کنار هم شیشه رو میبره بالا که اینا رو هم جا بشن که اونم قابلمه سوپ سر خورد افتاد زمین همه جا شد سوپ یخچال فرش ماکت رو فرش همه جا شوپ شد عوضش به خود دست پا چلفتیش غر بزنه به من فحش میده به من غر میزنه که تقصیر توعه یدونه قابلمه رو از دست من نمیگیری انکار خیلی پیر شدی مگه چند سالته ۵۰ سالته دیگه والا مردای دیگه ۷۰ سالشونه هنوزم زرنگن
اخه بکو تو که میخواستی زرنگ کاری کنی ظهر سفره رو جمع میکردی که نمیموند رو زمین الان اومده غذا میزاره یخچال
سر بچه هام داد میزنه سر خودم داد زد
مامان فاطمه‌وتودلی🐣 مامان فاطمه‌وتودلی🐣 ۱ سالگی
من خیلی به دخترم وابسته ام دخترمم همینطور همه ی کارهای دخترم که مستقیم با دخترم در ارتباط هست رو من انجام میدم مثل خوابوندن شیر دادن غذا دادن بیرون بردن کلاس اینا بخوام برم همه اش با خودم همسرم نهایت شیشه شیر بشوره کارای این مدلیش رو انجام بده اصلا طاقت گریه های دخترم رو ندارم از نوزادی هم اینجوری بودم جیگرم می‌سوخت این گریه میکرد انقدر همه ی کارهای دخترم با من بوده که دخترمم شدید وابسته ام هست و با من راحت تر از باباشه اگر بخوام برم بیرون و بذارم پیش باباش الان که بزرگتر شده خیلی اذیت میشه به حدی که چند هفته پیش کلاس داشتم و گذاشتمش پیش همسرم رفتم ۴ ساعت نبودم همسرم میگفت تا برگردی همش هق میزد می‌گفت مامان و من حالم خیلی بد شد از حرفهای شوهرم که برام تعریف میکرد چطور دخترم بی تاب من بوده و از هفته های بعد دخترم رو با خودم میبرم خیلی هم اذیت میشم انقدر همه ی کارای دخترم رو انجام میدم که گاهی به مرز نابودی و جنون میرسم از خستگی کلافگی تنهایی و فشار کار عصبی میشم داد میزنم البته نه خیلی بلند
ادامه ی متن رو پایین میذارم 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻