تجربه زایمان سزارین
قرار بود ۴ مهر به دنیا بیاد اما nst های اخر انقباض داشتم اما کم اما چون منظم نبود با رضایت خودم اومدم خونه.
چند روزی بود حرکاتش کم شده بود زنگ زدم به دکتر گفتم زیاد تکون نمیخوره خیلی ارومه میخوام اگر میشه زودتر به دنیا بیاد پدرش اصرار داشت ۲ مهر باشه که شرایط کاریش اجازه بده با خیال راحت همراهیمون کنه منم گفتم اگر میشه همون ۲ مهر بذارین دکتر شرایط رو بررسی کرد و گفت با توجه به اینکه تکون هاش کم شده بیا ولی تا اخر شب اگر تکون نخورد سریع تر همین امروز بیا تا فردا نمون.
منم استرس گرفته بودم ولی یه حس عجیبی بود.
شروع کردم اماده شدن مامانمم قرار بود همون روز بیاد.
فردا ۴:۳۰ بیدار شدم عملا من نخوابیدم اون شب.
صبح اماده شدیم رفتیم سمت بیمارستان مراحل پذیرش سریع یکم طول کشید.
ولی بعدش خیلی سریع بود لباسمو عوض کردم nst گرفتن سریع دکتر میخواست زودتر برم اتاق عمل اول یکم ترسیده بود اما دکترم اومد بهم ارامش داد گفت بهترین دکتر بیهوشی بالای سرته الان بی حست میکنه چیزی نمیفهمی.
ادامه دارد...

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سورنا مامان سورنا ۱۲ ماهگی
#تجربه زایمان
۳ روز بود درد داشتم تاریخ برام دکتر زده بود ۹ آبان سزارین اختیاری بشم ۲۱ مهر بود که ی درد هایی اومد سراغم همش بچم خودشو صفت میکرد یا تکون نمیخورد تا فرداش تحمل کردم دیگ ظهر ۲۲ مهر دیدم تکون هاش خیلی کن شده رفتم بیمارستان ان اس تی گرفتم گفتن یکم انقباض هس و بهتره یه سنو انجام بدی توی سنو هم گفت همه چی خوبه ولی بیشتر دقت کن من رفتم باز بیمارستان ک زنگ بزنن به دکترم و شرایطمو بگن باز یه ان اس تی دیگ گرفت و گفت به دکترم و دکتر گفت فردا بگو بیاد مطب من فرداش ک رفتم معاینم کرد ۲ سانت و نیم باوجودپساری دهانه رحمم باز شده بود بچم اومده بود توی کانال و نفسش توی دلش پیچیده بود و من سریع سزارین شدم واقعا خدا بچمو بهم بخشید وقتی به دنیا اومد دور دهنش کبود بود ۳ روز این بچه توی کانال بود و این پرستار های احمق ی معاینه نکردن نا بفهمن دکتر گفت سریع برو بیمارستان خونه نریا من رفتم و ۸ ونیم ۲۳ مهر به دنیا اومد توی سنو گفته بودن ۲۹۰۰ وزن داره ولی وقتی اومد فنچ من ۲۴۰۰ بود
مامان رادمهر&رایان مامان رادمهر&رایان ۳ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی
این بگم من زایمان دومم از اولی خیلی سخت تر بود با اینکه وزن پسرم خیلی کمتر اولی بود اما چون زایمان اولم دردها خودش شروع شده بودن خیلی کمتر اذیت شدم
من ۳۹ هفته رو تموم کرده بودم ولی دردهام شروع نشده بود برای همین رفتم دکتر معاینه تحریکی کرد گفت دوسانتی لگن هم خیلی خوبه بعد گفت خیلی دلت میخاد زودتر زایمان کنی گفتم آره دکتر. گفت بیا امروز با من بریم بیمارستان نامه هم بهم داد گفتم خانم دکتر من چون پسر اولمم یک مرداد به دنیا اومده خیلی دلم میخاد دومی هم همین امروز بیاد گفت خب پس برو آماده شو بیا بعداز ظهر بیمارستان می‌بینمت منم اومدم خونه ناهار خوردم وسایل هام جمع کردم راهی بیمارستان شدیم وقتی رفتم بیمارستان ساعت چهار عصر بود سریع منو بستری کردن چون صبح هم معاینه تحریکی شده بودم خونریزی داشتم دهانه رحمم به سه سانت رسیده بود یه قرص زیر زبونی دادن گفتن راه برو منم همینطوری راه میرفتم و پیاده روی میکردم حدودا یک ساعت ونیم دوساعت شده بود که اصلا درد نداشتم ماما می اومد میگفت درد نداری میگفتم نه گفت معلوم قرص رو تو اثر نمیکنه گفتم جون خودت یه کاری بکن سریع بیفتم رو فاز فعال دیگه تو سرم آمپول فشار زدن کم کم دردهایم یکمی شروع شد ولی نه زیاد تا اینکه خود دکترم اومد بعد دکتر معاینه تحریکی کرد به ماما هم گفت سرم فشار زیادتر کن اونا هم کردن مدام دکتر معاینه تحریکی میکرد دستش میچرخوند خیلی بد بود دردش زیاد بود دیگه ذردهام شدید شد تحمل نداشتم ولی دکترم میگفت اگر میخای امروز بچت به دنیا بیاد باید تحمل کنی
مامان فاطمه حسنا مامان فاطمه حسنا ۲ ماهگی
مامان بچه مامان بچه ۱۲ ماهگی
(۷)
یهو دیم اومدن تو اتاق پرستار با ترس مانیتور رو نگاه میکنه فهمیدم ضربان قلب بچه یه چی شده
نمیدونم کلا وایساده بود یا کند شده بود اما پرستارا با ترس دورمو گرفته بودن یکی دستشو برد داخل انکار داشت بچه رو تکون میداد که ضربان قلبش برگرده
میگفتن به خاطر اسپاینال
اونحا خیلی ترسیدم همش میگفتم غلط کردم اسپاینال گرفتم
اوندیکی میکفت داره میزنه دیگه که اینی که اول از همه اومد با ترس و وحشت گفت این صدای ضربان قلب نیست!
سریع زنک زدن دکتر خودم که اونم سر حلیه بود سریع بیاد فوری خودشو رسوند.‌‌.. اما تا اون بیاد پرستار خیر ببینه ضربان قلب بچه رو برگردونده بود...
دکتر هم وقتی اومد ترسیده بود اونم با ترس و دلهره گفت وسایلارو آماده کنید برش بزنم دنیاش بیاریم
بقیه قبول نکردن گفتن دکتر برگشت صربان قلب
دکتر گفت کمه 70 و خورده ای
پریتار گفت نه دکتر دستکاه اشتباه می‌کنه اونی که من شنیدم140 بود دیگه خلاصه دکتر رو منصرف کردن و دکتر رفت

خیلی ترسیده بودم بی جون فقط نگاهشون میکردم وقتی فهمیدم بچم سالمه یه نفس راحت کشیدم
یک ساعت گذشت که حس کردم پاهامو بیشتر دارم حس میکنم و اون حس سنگینی و داغی داره از بین میره و حس پاهام برمیگرده... اونحا بود که گفتم یا حسین... اثر بی حسی داره میره من هنوز زایمان نکردم
ده سانت شده بودم اما بچه بیرون نمیومد
خیلی سریع باز میشد دهانه رحمم یعنی هر بار معاینه میمرد دوسانت بیشتر شده بود
تا بیاد اسپاینال رو بزنه من9 سانت شده بودم
انقدر سریع داشت باز میشد اما نمیتونستن زایمان کنم
انقدر هم که معاینه کرد حس پاهام زودتر برگشت
مامان ماهان💙 مامان ماهان💙 ۱ سالگی
سلام اومدم تجربه زایمانم و براتون بذارم
روز شنبه من زیاد ترشح داشتم ولی گفتم طبیعی چون درد نداشتم رفتم مطب دکترم که اسرار کنم بستری کنه ولی نکرد ۳۹ هفته ۲ روز بودم گف ۴ روز وقت داریم تا ۴۰ هفته اگه نشد بستری میکنم قرار بود پنجشنبه برم بستری بشم با خیال راحت اومدم که پنجشنبه میرم اومدم همه چیمو آماده کردم فقط منتظر بودم پنجشنبه بشه از مطب که اومدم معاینه کرده بود دکتر دردهای پریودی داشتم ولی میگفتم کاذب تا صب داشتم ولی کم بود خیلی صب که بیدار شدم دیدم بازم دارم ولی میگفتم کاذب ساعت ۲ اینا بود ناهار خوردیم با شوهرم اون حیاط بود منم دستشویی دیدم ترشح کشدار خیلی زیاد دارم فقط میومد بدش خونه اومدم با شوهرم نشستیم به فیلم نگاه میکنم دیدم بازم خیس میشم پا شدم تمیز کنم دیدم لک بینی دارم به شوهرم گفتم خندید گف خدا کنه دیگه زایمان کنی بدش اون رفت بیرون منم میخواستم برم پاهام لیز رفت خم شدم انگار ی چیزی اومد دیدم خون قرمز خیلی ترسیدم سریع رفتم به شوهرم گفتم گفت برو آماده شو بریم سریع
ادامه پارت بعدی
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۶ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان گیسو وروناک مامان گیسو وروناک ۴ ماهگی
پارت ۲
منشی گفت همین امشب خودتو برسون گنبد فردا عملت کنیم استرس جونمو گرفته بود گفتم اخه من همین امروز آمپول زدم ک☹️خلاصه منشی گفت بیا یه کاریش میکنیم خلاصه شام بیرون یه چند تیکه جوجه کباب خوردم‌رفتم خونه دوش گرفتم اماده شدم و ساعت ۳صبح حرکت کردیم سمت گنبد و ۶صبح جلو در بیمارستان برزویه بودم زنگ زدم منشی چون قرار بود یه مبلغ خیلی کم بگیره و به عنوان ماما همراه با من بیاد گفت برو تشکیل پرونده بده من الان میام دیگ وارد بیمارستان شدم یکم با تصوراتم فرق میکرد از نظر تمیزی خوب بود بد نبود ولی خیلی بیمارستان کوچیکی بود رفتار پرسنل هم عالی بود خلاصه تشکیل پرونده دادم کل مراحلش پنج دقیقه زمان برد خدا خیرش بده تا اون موقع خانوم انجمن روز همون منشی دکتر اومد دیگه برام سوند وصل کردن ک من خیلی از این قسمت میترسیدم ولی واقعا هییییچی نفهمیدم خیلی راحت بود و انژوکت رو وصل کردن و اولین نفر رفتم اتاق عمل یکم استرس آمپول هایی که زده بودم رو داشتم دکتر بیهوشی اومد گفتم لطفا منو از کمر بیحس نکنین آمپول زدم دکتر بجنوردم گفته احتمال لخته خون بین مهره ها و فلج شدن هست دیگ دکتر بیهوشی گفت نترس مشکلی پیش نمیاد ولی دکتر خودم اومد حمیده کوکچلی اومد گفت بهش استرس نده بیهوش کن خلاصه ماسک اکسیژن زدن و من بیهوش شدم و به هوش که اومدم تو اتاق بودم و درد هم داشتم برام مسکن و شیاف زدن
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۱

سلام به همگی امیدوارم عالی باشین گفتم از تجربه سزارینم براتون بگم تا اگر ابهامی دارید براتون رفع بشه یا اگر سؤالی دارین بپرسین♥️
خب اول بگم که طبق نظر دکترم قرار بود بچه در ۳۸ هفته و ۴ روز به دنیا بیاد که میشد تاریخ ۱۰/ آذر/ ۱۴۰۴
نمیدونم به چه دلیلی ولی دکتر من ۲ روز قبل زایمان یعنی در ۳۸ هفته برای من ۲ تا آمپول بتامتازون تجویز کرد و گفت بزن و زدن این آمپول باعث کاهش حرکت جنین من شد که البته مشکلی هم نبود و میدونستم کاهش حرکت طبیعیه ولی با این حال روز شنبه ۹/۸ من رفتم بیمارستان تا NST بدم و نتیجه خوب بود با این حال دکترم گف سونو بیوفیزیکال هم بده که اونم‌نتیجش‌ خوب بود ولی با تمام این تفاسیر، دکترم گفت من به حس مادرانگیت احترام میزارم اگر احساس میکنی ترجیحت اینه که به جای پس فردا، فردا زایمان کنی فردا عمل رو انجام بدیم
راستش خیلی دوست داشتم از اول، تاریخ زایمانم رند باشه ولی اون لحظه استرس گرفتم
هر چی که بود شوهرم گفت قبول کن فردا زایمان شی هم استرست کم میشه هم تاریخی که دوست داریم میشه و این شد که من ۱۴۰۴/۹/۹ زایمان کردم و پسر قشنگم رو به دنیا آوردم💙
ادامه داستان تایپک بعدی 👈🏻
ت
مامان هانا🩷و ماهان💙 مامان هانا🩷و ماهان💙 ۱۰ ماهگی
پارت ۲ تجربه زایمان
بیمارستان که رفتم چون از وقتمم گذشته بود سریع بستریم کردن. معاینه شدم ۲ و نیم سانت بودم. ماما معاینه تحریکی انجام داد که زودتر پیشرفت کنم. دردام یکم بیشتر شد. ان اس تی گرفتن و فرستادنم اتاق زایمان و زنگ زدم به ماما همراهم اونم گفت سریع میام. با اینکه فکر میکردم ۴ سانت میاد ولی همون موقع اومد‌.
ماما همراهم اومد برام کیسه اب گرم اورد میذاشت رو شکم و کمرم
خرما میداد بهم. ورزش بهم میگف انجام بدم. نقاط فشاری رو برام انجام میداد و ...
اومدن معاینه کردن و گفتن ۳ سانتم کیسه ابمو پاره کردن و شدم ۴ سانت. دردام خیلی زیاد شد اسکات میزدم ولی به سختی. بعد حالت سجده میرفتم خیلی زیر شکمم درد میکرد. دکتر اومد گفت اگه بی حسی میخای الان میزنیم اول گفتم نه بعد دیدم دردا زیادن گفتم بی حسی اسپاینال میخوام. چون ماما همراهم گفت اسپاینال بهتره.
دکتر بیهوشی اومد سریع. من همش میترسیدم دردش زیاد باشه یا موقع زدنش تکون بخورم ولی اصلا هیچی نفهمیدم. بعد اینکه بی حسی زد پرستار گفت سریع به کمر بخواب اثر کنه. منم دراز کشیدم و حس گرما داشتم پاهام سوزن سوزن میشد