پارسال این موقع دخترم یک ماهه بودم خودم درگیر
افسردگی بعد از زایمان مشکلات دخترم کولیک رفلاکس
حرف های بقیه هر کسی بهت می رسید یه چیزی می گفت
تو گهواره همه مینالیدن چون بیشترم تازه زایمان کرده بودیم و پر بود از عکس پی پی بچه ها گهوارمون
من اینقدر نگاه میکردم گهواره رو فقط برای این که بچه امو چطوری آروم کنم ولی هرچه مخوندم بیشتر نگران میشدم
تا تاپیک یه خانم دیدم گفت بچه اش دو ماه شده و یکم کاراش و بچه داری راحت شد و واقعا بعد از دوماهگی دخترم یکم بهتر شد
ولی من دید ۲ماه گهوارمو حذف کردم تا ذهنم آروم بشه و بعدا دوباره نسب کردم
هر چند وقت یه باره این کارو میکنم چون نا خدا گاه دخترمو مقایسه میکنم با بچه های دیگه و یا ذهنم دیگری این میشه چطوری مامانهای گهواره این کارارو انجام میدن حتما من کوتاهی میکنم و مشکلی دارم
و اینطوری این افکارا با حذفش از بین میره به شما هم پیشنهاد میکنم 😂🥹
الانم خیلی یامون درگیر چقدر غذا بدیم چقدر شیر بدیم هستیم چون اکثرن بچه هامون تازه یک ساله شدن و به مرور این مشکلات هم کم رنگ میشه و سالی دیگه این مشکل نداریم و خیلی یامون بچه هامون از شیر گرفتیم
از نظر من هیچ بچه مثل هم نیست چه از نظر رشد حرکتی چه ذهنی ولی خوب نگرانی های مادرونه ما هیچ وقت تموم نمیشه
شما از مشکلات الانتون بگین

۱ پاسخ

هنوز درگیر ریفلاکسم
چی به بچتون دادین خوب شد

سوال های مرتبط

مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۱۶ ماهگی
وای خدا امشب تا ۱۱ بیرون بودیم دخترم ۱۲ و نیم خوابید یکم ذهنم مشغوله که یه وقت حامله نشم و شوهرم درست رعایت نکرده باشه نه اینکه بچه نخوام یا بخاطر سختیش با اینکه دخترم خیلی خیلی شیطونه ،نه اصلا فقط دلم نمی خواد شیر دادن به دخترم به این زودی تموم بشه من عاشق شیردادن بهش هستم وقتی با اون چشمای معصومش بهم نگاه می کنه یا موقعی که سینه تو دهنش هست و هم زمان می خنده ،عمر من خدا نکنه این لحظه ها به این زودی تموم بشه .....
حوصله آشپزی نداشتم برا فردا ناهارمون ،فردا دخترم دلش می خواد همش کنارش باشم و اگه آشپزی کنم همش نق می زنه یا گریه و جیغ
از یه طرف امروز هم چون قرار بود بریم بیرون آشپزی نکردم و غذای بیرون خوردیم دوباره فردا هم بخوام غذا بیرون بگیرم یه جوریه تو این وضعیت اقتصادی
وای خدا چقدر الان همه فکری هوار شده رو سرم ......یه سوپ جو درست کرده بودم برا خودم برا چند شبم برا افزایش شیرم ولی خیلی بد مزه شد و باید چند شب سوپ به این بدمزگی بخورم
آه خوابم نمیبره با این فکرها
مامان همتا 🐣 مامان همتا 🐣 ۱۴ ماهگی
من کو....ه بخورم یه بار دیگه به بچه فکر کنم
من غلط بکنم اسم بچه دیگه بیارم ، نه پنج سال ، نه ده سال دیگه هیچ موقع نمیارم .
تا الان با وجود هر سختی با وجود بیخوابی ها ، با وجود شب بیداریا با وجود غذا نخوردن همتا و استفراغ های مدامش ، با هر سختی که بود میگفتم اشکال ندارع میگذره ، یکی دیگه هم بیاریم تا این تنها نمونه .
الان میگم من ک......وه میخورم با جد و ابادم .
همین الان به این نتیجه رسیدم که این بچه به دنیا اومده تا دهن منو vip سرویس کنه .
یعنی هر کس از اطرافیان ، هر کس از فامیل این بچه رو دید گفت واقعا چه صبری داری تو .
دیگه فکرشو بکن چقدر بچه دوست داشتم من ، چه قدر خوشم میومد دو سه تا بچه داشته باشم انقد خدا صبر داده بود بهم که همچین فکرایی میکردم .
ولی همین الان به این رسیدم که حتی صبور ترین آدما هم صبرشون یه روزی یه پایان میرسه .
دیگه متنفرم از هر چی بچه و اسم بچه هست .
یه دونه همتا رو بزرگ کنم برا هفت پشتم بسه.
از اول این بچه همیشه کارش استفراغ بود . همیشه خدا دنبالش دویدم تا بلکه چیزی بخوره همونم استفراغ کرد دیگه خسته شدم 😭 بریدم