۳ پاسخ

سلام عزیز برای من هم همین مسیله پیش امده ولی خدا را شکر خوب شد به خواست خدا بچه شما هم زودی خوب میشه ومیای بیرون از اون بیمارستان توکلت به خدا باشه

من اصلا یادم‌نمیاد چطوری امپول بیحسی زدن چطوری بچم کشیدن بیرون اینگار یهو بیهوش بشم وسطاش یادم میگفتم چرا همه چی نصفه میبینم چرا تاره

وای حستا درک میکنم منم بچم رفت ان ای سیو

سوال های مرتبط

مامان دوقلو👧🏻👦🏻 مامان دوقلو👧🏻👦🏻 ۱۲ ماهگی
اومدم تجربه زایمانو خلاصه کنم براتون حوصله ندارم پارت پارتیش کنم.
۱۴ نوبت عملم بود ۱۳. شب ساعت ۸ رفتم بستری شدم صبح که شد ساعت ۱۲ ظهر منو بردن اتاق عمل اونجا بهم لباس دادن وپوشیدم ورو تخت دراز کشیدم یکی اومد سوند وصل کرد اصلا درد نداشت بعد دکتر بیهوشی اومد شروع کرد صحبت کردن با من که متوجه نشم امپولو زد بازم درد نداشت اصلا وقتی منو زد سریع منو خوابوندن حالت تهوع اومد سراغم بالا اوردم با اینکه هیچی نخورده بودم وشروع کردن به عمل اصلا حس نکردم فکر کردم هنوزن ولی دکترم یهو گفت این قُل اول دختر صدا گریشو شنیدم بعد هم قُل دوم پسرم وقتی صدا گریشون تو اتاق عمل شنیدم اصلا یه حس عجیب بی اخیتار همینجوری اشک میریختم،بعد شروع کردن بخیه زدن ۵ دقیقه طول نکشید ومنو بردن ریکاوری یعنی قشنگ تو ریکاوری مُردم وزنده شدم از لرز یعنی از شدت لرز تختم رو جاش واینمستاد و۳ بار اومدن برام ماساژ رحمی انجام دادن راستشو بخوام بگم ماساژ رحمی خیلی درد داشت تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری موندم بعد منو بردن بخش از منی که هم زایمان طبیعی وسزارین رو تجربه کردم به نظرم طبیعی خیلی بهتر بود با اینکه دو روز درد کشیدم تا زایمان کنم ولی انتخابم طبیعیه بازم بستگی به بدن داره .
😊😊😊😊
مامان عمران علی مامان عمران علی ۴ ماهگی
من یه داستان دارم هم خنده دار هم گریه داره
سه ماه زایمان کردم من سزارین هستم بچه سه ومم هست ولی دوتا زنده دارم اولین بچه ام مرد وخدا این دوتا رو هدیه داد بهم بعد من اینجاغریبم جز شوهرم کسی رو ندارم هم شهرستان هستن ☺️❤️🌹من تا وقتی شیر میدم پریود نمیشم آمد هفته گذشته یه تست دادم دوخت خط انداخت‌وااااایی چقد من ترسیدم وگریه کردم 6صبح رفتم بیمارستان آزمایش سونو دادم گفت خانم حامله نیستی مگه من باور میکردم دوباره تست داد نبودم خداروشکر دکترم گفت این کاضب انداخته بعد گفته هفته دیگه بیا تابران دستگاه بزارم آقا من رفتم دستگاه خریدم ولی هزینه سو‌نو آزمایش دستگاه رو گذاشت گفت دهانه رحمت بسته س چرا نمی‌دونم حالا با زور وبدبختی گذاشتمش😭😭😭😭😭چقد درد داشت بود بود گفت برو سونو ببین جاش خوب چون سزارین بودی بعدگفتم چراهمش درد دارم گفت حالا برو رفتم آمدم دستگاه سرجاش نبود🥺🥺😭منم گریه گفت تو رحمت کوتاه سزارین هستی سرکلاژی هستی دستگاه نمیگیره بدنت وای در آورد چقد بد بود مامان ها و امروز کلی درد کشیدن تواین غریبی همسرم حالش بدشد که چرا این زجر رو کشیدی ول کن نمی خوای آقا کلن نکنیم چیزی دیگه هست🤣🤣🤣🤣🤭حالا دکترم گفت خانم آدم عین تو ندیدم خدا به داد همسرت بسه کلن سخت جون و بدنت با تمام دنیا فرق می‌کنه راست می‌گفت دیگه در آورد آمدم خانه کولی هم همینه کردم و رفت اینم داستان. دستگاه گذاشتن من
مامان نور مامان نور ۸ ماهگی
بخش آخر
ساعت ۱۹ و ۳۰ دقیقه بردنم ریکاوری برام پمپ درد رو وصل کردن بعد عمل به شدت دچار لرز شدم روم پتو بود ولی مثل چی میلرزیدم حدود یساعت اونجا بودم که تختم رو عوض کردن که منو ببرن بخش بلند کردن من همانا و جیغ کشیدنم از درد همانا درد داشتم و بی اختیار گریه میکردم از درد دوباره هم توی بخش یبار دیگه تختم رو عوض کردن و لباس بیمارستان تنم کردن و دوتا شیاف برام‌ گزاشتن پمپ درد رو هم هر یک ربع فشار میدادم تا کم کم درد هام خوابید
فردا صبح هم سوند رو برام‌کشیدن و گفتن باید پاشی راه بری بزور نشستم و تا اومدم بلند شم سرم گیج رفت و چشام سیاهی رفت حدود نیم ساعت رو تخت نشستم و دوباره دراز کشیدم بعد یکساعت دوباره با کمک مامانم و بهیار بلند شدم و حدود دو دقیقه راه رفتم و دوباره رفتم روی تخت از درد به خودم‌ می پیچیدم بعد از اون بلند شدن و راه رفتن برام آسون تر شده بود در آخر هم ساعت ۱۹ دوتایی باهم مرخص شدیم و برگشتیم خونه
پ.ن: از سزارین راضی بودم؟ اصلا و ابدا حتی حاضر نیستم دوباره تجربه اش کنم و فکر کردن بهش حالم رو بد میکنه
مامان کایان مامان کایان ۱ سالگی
#تجربه زایمان طبیعی
پارت سوم
دردام غیر قابل تحمل بود و فقط گریه میکردم و میگفتم من دارم میمرم لطفا منو ببرین سزارین و واقعا تو حال خودم نبودم مث اینکه تو این دنیا نبودم و تمام تمرکزم روی بدنیا اوردن پسرم بود و سلامتیش
دکترم که ۹و نیم اومد خیلی اروم و با خونسردی پیش میرفتیم منی که توی اون همه درد داشتم میمردم ولی خانم دکتر خیلی ارومم میکرد
تا که با ۷ .۶بار که دردم شروع شد همراه با زور ساعت ۲۱:۴۳
پسری رو بدنیا اوردم
وقتی بغلش کردم تمام دردام یادم رفت خیلی لحظه ی شیرینی بود همه کنارم بودن مادرم و همسرم خیلی باعث دلگرمیم بودن
بعدش کایان رو بردن برای لباس پوشوندن و بخیه زدن من که برش داشتم
بعدش که تموم شد خودم بلند شدم رفتم حموم و لباس پوشیدم و اومدم نشستم شام خوردم و تمام
من تونستم طبیعی زایمان کنم
و حالا خودمو تحسین میکنم که تونستم با این درد های فراوان که واقعا غیر قابل تحمل هستش و بسیار سختتتت
و کلا من ۳.۴ساعت خیلی درد کشیدم و بعدش تمام دیگه هیچ دردی متوجه نشدم و الان از انتخابم بسیار راضیم
و خیلی خوشحالم که الان پسرم بغلمه
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۹ ماهگی
فردای اون روز منو فرستادن بخش اتاق بخش سه نفره بود وقتی رفتم داخل دیدم یکی از مامانا تازه زایمان کرده و نوزادش کنارشه نوزاد شروع کرد گریه کردن و من قلبم بیشتر سوخت و منم همراه اون بچه گریه کردم نمی تونستم تحمل کنم نبود بچم کنارم من ساعت ها و ماه ها این همه درد و فشار رو تحمل کردم ک آخرش بچم بغل بگیرم ولی بچم حتی یه ثانیه هم بغل نکردم حتی از خیلی دور یه لحطه صورتشو دیدم یعنی حتی نتونسته بودم ببینم
سه روز بعد مرخص شدم و رفتم خونه و وقتی چشمم به تخت خالی افتاد دوباره شروع کردم به گریه هر وقت من گریه کردم مامان و بابام همراه من پیر شدن
خیلی اصرار کردم ک منو ببرن بیمارستان پیش پسرم آخر نتونستن مقاومت کنن و باهاشون رفتم
رفتم دیدم بچم روی تخت کلی دم دستگاه بهش وصله دنیا رو سرم ریخت از پرستار پرسیدم ک چی شده
حرف های پرستار منو تو سن ۲۰ سالگی کمرم شکوند
گفت چون موقع زایمان سر بچه تو کانال زایمان گیر کرده و بخاطر کمبود اکسیژن باعث شده تشنج کنه و مغزش هم زیر پوستی و هم داخل مغز خونریزی کنه
تشنج های پسرم انقدر قوی بود ک یک هفته بچم بی هوش میکردن ک شدتش کم بشه بچم ده روز یه قطره شیر هم نخورد
بعد ۱۰ روز مستقیم شیر رو داخل معده میدادن و کم کم تونستن بهش شیر بدن
میگفتن این آسیبی ک دیده احتمالا نتونه دست و پاهاش تکون بده و نتونه شیر بمکه
ولی پسرم خیلی قویه جون هم میتونه دست پاش رو تکون بده هم میتونه شیر بخوره
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۶
چون خیلی طولانی شد دیگه خلاصه کردم🫠 هیچ تصوری از اتاق عمل نداشتم خیلی ترسناک به نظر میرسید تمام بدنم میلرزید خیلی استرس داشتم ولی خوش حال از ایکنه بعد از اینهمه سختی قراره پسرمو بغل کنم
جو اتاق عمل خیلی باحال بود شوخی میکردن سوال میپرسیدن ازم تا استرسم کم شه سوزن بی حسی دوربار زد باز دراورد و دوباره امتحان کرد یکم درد داشت اما بدتر این بود که بدنم تمام میلرزید و نمیتونستم خودمو کنترل کنم دراز کشیدم و چند ثانیه بعد بدنم گرم شد و بی حس برعکس بعضی ها که میگن من هیچی نمیفهمیدم فقط وقتی بچرو بیرون کشید حس کردم وقتی بچمو نشونم داد و صداشو شنیدم انگار دنیا رو بهم دادن نمیتونم اون لحظه رو توصیف‌کنم 🥺
صداشونو میشنیدم میخندیدن میگفتن از همین الان باید بره مدرسه و تپله 🤣
داشت بخیه میزد که دردم گرفت الان اینجور که خودشون میگفتن بی حسیم خیلی زود رفته بود بردنم بخش ریکاوری خیلیی سرد بود چند تا پتو کشیدن روم ولی همچنان میلرزیدم و درد داشتم
خوابم برد و وقتی بیدارشدم نگاه ساعت بالا سرم کردم ۵ و نیم بود و بعد که فکر کردم چند ساعته خواب بودم شنیدم میگفتن خیلی طول کشیده و چند ساعت اینجام بعدم بردنم بیرون و ماساژ رحمی که سخت نبود برام خانواده شوهرم و شوهرم و دیدم خیلی خوشحال شدم
مامان کارن مامان کارن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲
همش دستگاه ان اس تی بهم وصل بود وقتی سروم فشار و باز میکردن ضربان قلب بچه افت میکرد و چند قطره سرم که میومد قطع میکردن و یه سروم دیگه میزدن که ضربان قلب پسرم خوب بشه بعد اون دوباره سروم فشار و باز میکردن همین مشکل روند زایمان منو خیلی طولانی کرد ساعت ۱ بود دکتر اومد معاینه کرد گفت ۴ سانتی و سوند و دراورد میگفت انقباض داری مه میگفتم نه واقعا هیچ دردی نداشتم دکتر تعجب میکرد میگفت دستگاه داره انقباض نشون میده و حرف منو باور نمیکرد😂منم با خیال راحت ناهار خوردم و خوراکی هایی که برام اورده بودن خوردم خیلی ریلکس بود تنها مریض داخل زایشگاه من بود خلوت خلوت بود دکتر ساعت ۴اومد ۶ سانت بودم و خدایی بازم درد نداشتم😂 دردای من از ساعت ۶ غروب شروع شد درد زیادی نداشتم به اندازه درد پریودی کم کم دردام داشت زیاد میشد ولی قابل تحمل بود مامایی که اونجا بود کلی باهام ورزش کرد خیلی بود بود و بهم گاز انتونوکس دهانی داد گفت وقتی دردت شروع شد بزار داخل دهنت یه نفس بکش دردت همون لحظه قطع میشه و این گاز کمک خییییییلی زیادی بهم کرد ساعت ۱۱شب فول شدم بر خلاف تصور دکترم که میگفت حداقل تا ۵ غروب زایمان میکنی ۱۱ونیم شب زایمان کردم چون سروم فشار با دردسر زیادی وارد بدنم شد هنگام زایمان بخیه خوردم زایمان خییییلی راحتی داشتم ولی قسمت بد ماجرا این بود که پسرم وقتی ب دنیا اومد بخاطر کمبود اکسیژن سریع بردنش ان ای سیو و یک هفته بستری بود
اینم از تجربه من بنظرم اصلا نترسید بدن با بدن فرق میکنه یکی زایمانش راحته یکی سخت اصلا خودتونو مقایسه نکنید
مامان هانا مامان هانا ۱۷ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س
مامان آرکان🩵🧸 مامان آرکان🩵🧸 ۳ ماهگی
پارت سوم...
دکتر به مامانم گفت: «حاج‌خانوم، بیا ببین سر نوه‌ات!» 😂❤️
مامانم که نگاه کرد، سیاهی موهای آرکان رو دید 🥹

بعد مامانم رو فرستادن بیرون و ماما اومد بهم لیدوکائین زد و برش داد 😒😐
بعد گفتن زور بزن.

از شدت بی‌حالی بدنم خیلی می‌لرزید و واقعاً نمی‌تونستم درست زور بزنم. ماما هم برای کمک، با دست روی شکمم فشار می‌داد. جای فشارهایی که وارد کرده بود تا حدود ۱۰، ۱۲ روز درد می‌کرد و دنده‌هام هم حسابی درد گرفته بود.

بالاخره ساعت ۱۰:۳۰ صبح، آرکان قشنگم به دنیا اومد 🥹❤️

همه بهم می‌گفتن به محض اینکه بچه به دنیا بیاد، دردها تموم می‌شه… ولی برای من این‌طور نبود 😭
جفت رو هم که می‌کشیدن بیرون، همچنان درد داشتم. حتی موقع بخیه زدن هم درد رو حس می‌کردم 🫠

خلاصه اینم از تجربه زایمان طبیعی من 😂❤️
تجربه‌ای که هم سخت بود، هم پر از استرس، هم دردناک، ولی در نهایت با دیدن آرکان همه‌چیز برام ارزشش رو پیدا کرد 🥹🤍

فقط امیدوارم اگر یه روزی این دردها از یادم رفت و هوس کردم بچه دوم بیارم، این نوشته رو دوباره بخونم 😂
چون اگه اون موقع هنوز یادم رفته بود، حتماً باید یکی منو یادآوری کنه که چی کشیدم و بگم: «خانوم، لطفاً این بار سزارین!» 😂😭❤️