۵ پاسخ

البته امکان داره چیزی مونده باشه ولی من ترجیح دادم انجام ندن.

مریضن من خودم بعد زایمان نزاشتم معاینه کنن ازم تعهد گرفتن.🙃

دیگ بعد زایمان واسه چی معاینت کردن

خداروشکر خدابرات حفظش کنه براماهم دعاکن بسلامتی زایمان کنیم

عزیزم معاینه لگن قبل زایمان رفتع بودی؟ اونجا دکتر گفته بود لگنت خوبه؟

سوال های مرتبط

مامان جوجه🐣🎀🤍 مامان جوجه🐣🎀🤍 روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی 2

خودشونم تعجب کرده بودن از اینکه انقد زود رسیدم به 10سانت تا ماما همراه اومد من دیگه وسط زاییدن بودم اونم رفت
دیگه اماده شدم واسه زایمان اولش گفت بچش ریزه برش نمیخوره ولی بعدش دیدن نه نیازه یه برش کوچولو دادن گفت خانم زور بزن موهاش معلومه من اون وسط با اون حالم پرسیدم موهاش چه رنگیه😂😂😂
خلاصه دوتا زور خووووب زدم نی نی طلای من به دنیا اومد وقتی گذاشتنش بغلم انگار ک هییییچ دردی نداشتم دیگه از ته دلم گریه میکردم جوری ک یکا از پرستارا هم پابه پای ما گریش گرفته بود🥺🥺خیلی زایمان خوبی بود خیلی از کادر زایشگاه تشکر کردم دکتر به مامانم گفت واسه زایمان بعدی دخترت اگه دردش گرفت باید درجا بیاد بیمارستان وگرنه تو ماشین میزاد انقد زایمانش خوب بوده😍🥺وقتی مامانم اومد داخل انقد بغل هم گریه کردیم 🥺خلاصه همه چی خوب بود تا وقتی ک اومدن معاینه اخرو بکنن یاخدااا فکر کن بخیه داری تازه زایمان کردی جاش میسوزه و میان واسه معاینه به حدی اون معاینه حالم و بد کرد ک ضربان قلبم رفت روی 160داشتم میترکیدم انقد تب و لرز کردم همون موقع پتو رو پیچیدم دور خودم و داشتم میلرزیدم
مامان آرسام💙 مامان آرسام💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت یک
میخام خاطرات زایمان طبیعی رو بگم !
من ساعت ۱ ظهر دردم گرفت ساعت۵عصر رفتم بیمارستان اونجا معاینه کردن گفتن ۱سانتی
دیگ چون ۴۰،هفته بودم بستری کردن چون دردم داشتم رفتم زایشگاه دردام کم بود قابل تحمل بود از ساعت 10 شدید شد جوری که دستمو مشت میکردم میزدم به سرم انقد گریه میکردم کمرم می‌سوخت دلم درد میکرد همش میومدن معاینه میکردن دستشونو میکردن اونجام تا ته خیلی درد می‌گرفت خلاصه که همش معاینه میکردن و همش دردم بیشتر میشد تا ساعت ۱۲ من بازم دردم قابل تحمل بود ساعت ۱ شب به خون ریزی افتادم و دردم صد برابر انقد جیغ می‌کشیدم که مامانم ابجیام شوهرم و برادر شوهرم پشت در زایشگاه بودن صدامو می‌شنیدن من تو زایشگاه تنها بودم همه زاییدن و رفتن انقد حالم بد بود و حال مامانم بد بود که مامانم رو گذاشتن بیاد تو زایشگاه با مامانم ورزش کردم و اینکه من از ساعت ۶ شب تا ۳ صبح تو ۳ سانت مونده بودم تا اینکه مامانم اومد ورزش کردم تا ۶ نیم شدم ۸ سانت ، مامانم انقد حالش بد بود انقد گریه میکرد فشارش افتاد اصلا نگم براتون بقیه شو پارت دو میگم
مامان جوجه🐣🎀🤍 مامان جوجه🐣🎀🤍 روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی

دوشنبه بود درد داشتم یکم رفتم بیمارستان معاینه شدم گفت یک سانتی برو خونه اومدم خونه ولی همش هر نیم ساعت یک بار در حد 30ثانیه درد میگرفت و ول میکرد میدونستم طییعیه شوهرم همش میگفت بیا بریم پیاده روی تنبلیم میشد خلاصه پنجشنبه از خواب بیدار شدم نهار خوردیم رو تخت دراز کشیده بودم یهو بچه چرخید و یه صدای بلند اومد از زیر دلم و به شدت درد گرفت یه لحظه فکر کردم جاییم شکست با این صدایی ک داد بلند شدم دیدم همینجوری اب میریخت شوهرم و صدا کردم انقد دست پاچه شده بود من با اون حالم همش میخندیدم مامانم نمیدونست چیکار کنه😂😂
خلاصه رفتیم بیمارستان تا برسیم همش تو ماشین گفتیم و خندیدیم دروغ چرا درد نداشتم زیاد رفتم معاینه شدم گفت دوسانتی بستری شدم ساعت چهار و نیم رفتم داخل زایشگاه دردام داشت بیشتر میشد صداشون کردم گفتم بخدا حس زور دارم همش میخام زور بزنم معاینم کن دوباره معاینه کرد گفت شدی چهار سانت زنگ زدن به ماما همراه امپول فشار زد بهم دو قطره ازش رفت دیدم دردام خیلی زیاد شده تمام بدنم عرق کرده بود ساعت پنج 4سانت بودم ساعت پنج و ربع معاینه کرد شده بودم 10سانت
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۱۰ ماهگی
داستان بارداری پارت (بیست سوم)

تا من دید گفت چته گفتم تب دارم بدن درد دارم صب معاینه شدم گفت الان باید باز معاینت گفتم نمیخوام معاینه بشم درد دارم خسته شدم اینقد دس نکنین داخلم همش یک سانتم بعد رفت یه ماما گفت اگه نمیخوای باید اینجا بنویسی اجازه ندادم معاینه ام کنن و امضا بزنی و اثر انگشت من انجام دادم دکتره باز آمد گفت ک تو اینحا وایسادی چرا مگ نمیگم برو بخواب بیام معاینت کنم؟ گفتم نمیخوام معاینه بشما گفت بخاطر وضعیتت چک کنم شاید بخوان خطم بارداری بدم گفتم نمیخوام گفت تو ک. نمیتونی درد ی معاینه رو تحمل کنی چجوری میخوای طبیعی بیاری آخرش سزارین میشی میدونم بزور منو فرستاد رو تخت ک معاینه کنه پدر س. گ دستشو یهویی تا ته فشار داد چندان جیغی زدم ک تو عمرم اینقد درد نکشیده بودم منی همش صبوری میکردم سعی می‌کردم درد معاینه رو تحمل کنم گریه کردم هیچ وقت اینقد درد نکشیده بودم خیلی گریه کردم مامانم وقتی حالمو دید حالش بد شد رفت بیرون با شوهرم کلی داد بیداد کرد حالش بد بود وقتی منو دید گفت ببرش سزارین این توانایی نداره تو میخوای بچه منو بکشی و ی دعوایی بود ک نگو
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۲ ماهگی
پارت ۸زایمان طبیعی بخیه رو که زد رفت دخترم کنارم بود گریه میکرد یکم آروم شد گفتم گوشیمو بدین زنگ زدم به همسرم با بی حالی گفتم بچه بدنیا آمد گفت چیکار کنم تو که انقدر درد کشیدی ..مامانم و خالم و مادرشوهرم امدن اتاق خالم خرما وکشمش بخته بود شیر آورده بود گفت از اینا بخور اونارو میخوردم که یه پرستار امد گفت زود باشین وسایلاتونو جمع کنین بریم بخش منم میرم ویلچر بیارم منم به بچه شیر میدادم بچه خوابید گفتم ماما کمک کن برم دسشویی پاهامو بشورم انقد کثیف بود گفت باشه من از تخت امدم پایین گفتم ماما من بی حال میشم دیگع هیچی نفهمیدم که یهو دیدم سرم کلی پرستار مامانم اینا گریه میکنن صدام میزدن به هوش امد دیدم با پاهای لخت توی کاشی افتادم خون ازم میره امدن توی همون جا سرم زدن به مامانم اینا گفتن مگه ما نگفتیم با ویلچر میبریمشون سرم تموم شدم من انقد بی حال بود که نگو با کمک مامانم اینا بلند شدم دوباره رفتم بیدار شدم دیدم خالم میگه قربونت برم چرا اینجوری میکنی دوباره پرستار امد سرم دیگعی وصل کرد ویلچر آوردن گفتم ماما بخدا سرمو نمی تونم تکون بدم گیج میره با زحمت رفتم ویلچر چشام سیاهی رفت گفتم خاله من صداتونو نمیشنوما که بردن دوباره توی بخش سرم زدن کلا از موقعی که رفتیم بخش هیچی یادم نمیاد فرداشو یادم میاد خلاصه اینم از تجربیات من به هیچ وجه زایمان طبیعی نکنین من چون نمی دونستم زایمان طبیعی میشم ماما هم نگرفتم خیلی بد بود هنوزم هنوزم هر شب به عنوان کابوس یاد میکنم ازش