پارت اخر زایمان طبیعی....

گفت هیچی نیس نگران نباش..اون مامایی ک کلا اون معاینه میکرد بهم گفت توروخدا حلالم کن اگ با معاینه اذیت شدی گفتم تورخدا اونجوری نگو تو میخواستی من پیشرفت کنم ک زیاد درد نکشم این چ حرفیه خیلی ممنون... یخ رو گذاشتن شورتم و گفتن همراهش بیاد کمک کنه بیاد پایین منم نمیتونستم بیام‌پایین زنداداشم و اون مامایی ک بخیه زده بود کمک کردن اومدم پایین و رفتم رو تخت و سرم تقویتی اوردن گفتن بهش خرما بدین بخوره و ب بچه شیربده بعد مادرشوهرم و مامانم‌.خواهرشوهرم اومدن تو همشون رفتن بچه رو ببیین منم ک ندیده بودم فقط میگفتم این یخ رو بردارن ک ببینم همه پیش دخترم بودن کریه میکرد با گریه اون منم گریه کردم وای یه اشکی میومد از چشم ک نگو🥹🥹 بعد بهم دراز کشیده خرما چای دادن خوردم بچه رو اوردن بهش شیر دادم و سرم زدن بهم گف یکم بمون بفرستیمت بخش عکسشو زتداداشم گرفته بود زنگ زدم شوهرم عکسشو فرستادم گریه کردم گف دم در منتطرتونم🥹فقط میگفتم بگن ک اماده شو داریم میاییم بعد گفتن وسایلاتو جمع کنین ببریم بخش منم فقط میخواستم شوهرم بچه رو ببینه نشستم رو ویلچر و رفتیم بخش و تمام🙏☺️

از زایمانم خیلی راضی بودم درسته وسطاش بخاطر حرف خواهرشوهرم میخواستم برم عمل 🫩ولی ب لطف خدا و دکتر نرفتم😁 خیلی سخت بود ولی یکی دوساعت تحمل کنی تمومه بعد ک بدنیا میاد تموم دردا با بچه میره.🥹
و اینکه از ساعت ۶ صبح درد کشیدم تا ساعت ۱۳:۴۵ دقیقه عشق مامانش بدنیا اومد ب لطف خدا ک از خدا ممنونم ک سالم داد بغلم🙏🥹
هرسوالی داشتین درخدمتم🙏🙏

۱۲ پاسخ

از چند هفته ورزش میکردی؟؟؟

چند کیلو بود کوچولوت عزیزم؟

عزیزم ماشاالله بهت مامان قوی خداروشکر که دوتاتون خوبید🥹❤️

😍😍چ تجربه قشنگی خیلی خوب نوشتی کیف کردم
زیر سایه پدر مادر بزرگ بشه ❤️

برای زایمان طبیعی هم باید از قبل بریم بیمارستان پرونده باز کنیم یا نه هر موقع درد گرفت بریم قبول میکنن؟

من دکترم ازم حلالیت میطلبید میگفت اگه مثل توی مادران پر خطر که بستری بودی باهات رفتار میکردم و لی لی به لالات میذاشتم زور نمیزدی دعوات میکردم میکفتم دسشویی کن که زور بزنی بچه زود بیاد بیرون ، دیگه بغلش کردم بوسیدیم همو کفتم میدونم بخاطر خودم بودین ، منم دقییییقا همین حالتارو داشتم فقط خداروشکر تو نینیت کامل و سالم بود من رفت nicu و انشاالله با دعای خیرت نینیم بیاد خونه با توکل به خدا و سلامت کامل🙏🏻🥹🙏🏻🥹
خیلی خوشحالم که استرسات تموم شد حالا هر سوالی داشتی درباره دیانا جونم بپرس ازم تو خصوصی نادیا جون😉

من اولش میگفتم طبیعی
نمیدونم چرا نظرم عوض شد
میترسم نتونم درد طبیعی رو تحمل کنم

عزیزم خیلی جالب بود انشالله زودتر بهتر بشی . فقط بخیه های بیرونی الان اذیتت نمیکنه؟

💙💙💙💙

عزیزم 🥹🥹🥹❤️

من خیلی از طبیعی میترسم یک فینگرم اصلا حالم خوب نیست ۴۰ هفته ۲ روزم میدونم فردا برم حتما بستری میکنن بیمارستان چون دولتیه خیلی میترسم و استرس دارم حال روحیم خیلی بده😞😞😞

خداروشکر عزیزم چقدر دلم میخواست منم بتونم طبیعی ولی انقدر پروژسترون تو بارداری زده بودن برام ک دهانه رحمم پیشرفت نکرد ۲۴ ساعت درد کشیدم بردن سزارین🥺🥺خیلی خیلی درد کشیدم تو طبیعی ولی ناراحتم ک رحمم پاره شد

سوال های مرتبط

مامان آرکان💙 مامان آرکان💙 ۱۱ ماهگی
تجربه سزارینم روبگم
12 آذر بود که ساعت 6و30دقیقه راهی بیمارستان شدیم و ساعت 7 رسیدیم بیمارستان و کارای بستریم رو کردن و گفت دکتر گفت ساعت 8و15 دقیقه مریض رو بیارین اتاق عمل و منی که خیلی استرس داشتم رفتم دراز کشیدم سوند رو وصل کردن چه دردی هم داشت لامصب 🥲
بعد ک وصل کردم منو بردن اتاق عمل و نشوندنم رو تخت و گفتن نترس بعد این که دکتر بیهوشی اومد یکم ترسیدم و پرستارا از هردو طرف منو گرفته بودن ک نترس چیزی نمیفهمی بعد این که امپول رو زد یکم درد داشت قابل تحمل بود بعد اون گفتن خانم زودی دراز بکش و من دراز کشیدم و بدنم کم کم بی حس شدم و تو. دلم آشوب بود و با خودم میگفتم الان شکمم رو برش میزنن و چطور میتوتم دردارو تحمل کنم🥲بعد اینکه یه فشار محکم به شکمم دادن تا بچه رو بیارن بیرون خیلی دردم گرفت و یهو صدای بچم تو اتاق پیچید🥹و اون گریه میکرد منم همزمان با اون اشک میریختم و دکتر اورد نشونم داد گفت اینم گل پسرت 🥹بعد اینکه خشکش کردن اوردن نشوندن رو صورتم با اون دستای کوچولوش دماغم رو گرفته و آروم شد ولی اشک شوق دوباره مادر شدن امانم نمیداد🥲همه اون دردا و استرس ها از یادم رفت و بچه رو بردن تا لباساشو تنش کنن و منم بعد ده دقیقه بردن ریکاوری و بعد چند لحظه بچه رو اوردن و گفتن گشنشه و سینمو دادن ک بخوره وای که چقدر درد داشت 🥲
بعد یه ساعت منو بردن بخش و کم کم دردهام شروع شد خیلی بد بود الا اون اولش ک از، تخت میای پایین نفس آدم میگیره 🥺من تا 8 روزگی خیلی درد داشتم ولی می ارزید به داشتن همچین گل پسری فداش بشم من🥹🫀🧿خلاصه که سزارین خیلی سخته تا طبیعی
امیدوارم همتون نی نی هاتونو بسلامتی بگیرین بغلتون🥰👶🏻
مامان فرشته ها🥹😍 مامان فرشته ها🥹😍 ۱ ماهگی
اماده شدم و منو. بردن ا تاق عمل ک بی حسی بزنن ب کمرم اینجا خیلی درد کشیدم انگار دوسه تا امپول زد دوسه جا از نخام از بالا تا پایین منم ک گریه میکردم و نمیشد حرکت کنم اخه خطر داشت. ولی از وقتی رفتم ناراحت برا پسر کوچیکم بودم ک بهونه گیری کرد بود ک مامانم بیاد و ... فقط گریه میکردم و اروم نمیشدم😥 بی حسی رو زدن و دراز کشیدم امادم کردن و شکممو برش زدن ی نیم ساعت طول کشید. استفراغ میکردم و حالم بهم میخورد تا بچه رو در اوردن گفتن امپول بزنیم ک بخابی گفتم دخترمو ببینم اول دخترمو ک دیدم. دردام فراموش کردم🥹🥹
گفتن میخابی گفتم نه خوبم تحمل میکنم ی نیم ساعت طول کشید. دوباره تا عملمو جمع کردن و رفتم ریکاوری دوساعت طول کشید تا پاهامو تکون دادم و موقعی ک خاستن بیارنم برا بخش ماساژ رحم انجام داد ک قابل تحمل بود و درد زیادی نداشت اومدم بخش ساعت ۱۲ظهر گفتن تا ۷شب هیچی نخور ۱۲شب هم میتونی بلند شی تازه من ۱۲بلند شدم لباسا خودم و نی نی رو عوض کردم یکم اب میوه و کیک و نسکافه و ... خوردم الانم دخترم هر لحظه شیر میخاد بغلیم شده🥹🥹 ولی ب نظر خودم ک خیلی راحت بود نصبت ب سز قبلیهام ادامشو میزارم😀😀
مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۱۱ ماهگی
ادامه تجربه زایمان
ی دفعه احساس کردم پوست شکمم رو میکشن گفتم بی حس نشده گفتن بی حسه ولی احساس کشیدگی و اینا داری فقط درد نداری چن دقیقه بعد احساس تهوع داشتم ک گفتم بهم دارو زدن چن دقیقه بعد صدای گریه بچه م اومد بهم گفتن مبارکه و.. عمل تموم شد از این تخت انتقالم دادن ب ی تخت دیگه ک برم بخش خیلی لرز داشتم برام بخاری برقی گذاشتن بالا سرم بچه م رو نشونم دادن ک گفتن ی ساعت میبرن دستگاه ک تنفسش بهتر بشه از مدفوعش هم خورده بود ک کاری کردن بالا آورد
بردنم بخش ی ساعت بعد دخترم رو دادن شب اول خیلی درد داشتم مثل زایمان طبیعی بعد چن ساعت بهتر شدم گفتن تا ۱۲ ساعت ن تکون بخور ن چیزی بخور بعد ۱۲ ساعت مایعات خوردم و پاشدم راه رفتم موقع کشیدن سوند باز نفس عمیق زیاد درد نداره
سعی کردم کامل توضیح بدم ک سوالات بعضی از عزیزان برطرف بشه حقیقتا من خودم خیلی از اینارو نمیدونستم
امیدوارم راحت زایمان کنین و ب سلامت نی نی هاتون رو بغل کنین
سوالی بود در خدمتم
مامان حسین مامان حسین ۱ سالگی
#پارت هفتم
زایمان کردم ولی تا بچه رو خارج کردن مستقیم کل پرستارا رفتن بدو بدو میکردن بردنش یه اتاق دیگه ک دستگاه بهش وصل کنن ک نفسش برگرده من اون موقه اگه لنگ در هوا نبودم اگه جون داشتم از تخت بیام پایین حتما خودمم میرفتن ک ببینم چ بلایی سر جگر گوشم آوردم بعد ربع ساعت نمیدونم ده دقیقه یه پرستار اومد بالا سرم ولی من هیچی حالیم نبود فقط گریه میکردم بچم مرد اونم هیچی نمی‌گفت میگفت نگران نباش خوبه ولی مطمعن نبودم خیالم راحت نبود مادرمم هم پیشم نبود ک ازش بپرسم پرستار اومد بخیه زد و رفت ولی من هیچ دردی حس نکردم بعد نین ساعت مادر شوهرم اومد بالا سرم گریه میکرد میگفت حالش خوبه نفسش برگشته تو دستگاه میمونه خوبه میشه بهم گفتن باید ادرار کنی ک بتونیم ببریمت تو بخش بعد دو ساعت بدون بچه با کمک مادرم رفتم بخش زنان میدونی درد واقعی کجاس اونجاس ک رفتم تو بخش همه بچه شون پیششون بودن بچه ی من پیشم نبود اونجا نی نی یکی گریه میکرد شیر میخواست منم گریه میکردم ک ن بچمو دیدم ن تونستم بهش شیر بدم
مامان نورا مامان نورا ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۹😍❤️
بعد دیگه جفت در نمیومد‌اینا هم بهش زور نیوردن قه نیم ساعتی طول کشید تا جفت‌خودش بیاد بیرون بعد ک جفت رو درآوردن شروع کردن به بخیه زدن منم دخترم داخل بغلم بود باهاش حرف میزدم اینجا خیلی هم میلرزیدم
دکتر دوتا بخیه خودش میزد دوتا میداد دست دانشجو ها خیلی دردم می‌گرفت همش میگفتم تموم شد میگفت یکی دیگه یکی دیگه خلاصه تموم شد زیرمو‌تمیز کردم بعد یه ساعت دیگه بچه رو هم بردن لباس پوشیدن ک بیارن شیر بدم بهش اینجا دیگه عمم اومد پیشم و یه چیزی داد بخورم ک حال بیام بعد گفتن ک باید یه دوساعت بگذره که ببریم بخش من ساعت ۴ عصر زایمان کردم ساعتای ۶ بود دیگه لباسامو عوض کردن رفتم بخش اول خودمو بردن چون دیگه از ساعت ۶ ونیم به بعد بخش پس از زایمان مریض تحویل نمی‌گرفت عمم نشسست‌با دخترم اومد منو بردن بعد رو تخت درازم کشیدم اومد معاینه و دکتر شیفت خودشو‌معرفی کرد و رفت اینجا دیگه مامانمم‌رسیده بود خدارشکر میکنم‌که نبود ببینه چقد درد کشیدم دیگه یه نیم ساعتی گذشت بچه رو آوردن من بهش شیر دادم
مامان پناه🫀 مامان پناه🫀 ۱۶ ماهگی
ادامه تجربه زايمان طبیعی
دیگه گفتن از رو تخت بیا پایین ورزش کن مگه میتونستم بیام پایین از دردی ک داشتم حالا با اذیت رفتم پایین انقد درد داشتم نميتونستم همکاری کنم زیاد دیگه دوباره رفتم بالای تخت معاینه کردن هنوز ۸ سانت بودم انقد ک‌انگشت کردن ک شد ۱۰ سانت بهم گفتن زور بزن حالا نگه میتونستم زور بزنم نفس نداشتم همشونم دانشجو بودن بالا سرم یه دانشجو ی احمق اومد رو شکمم با دو تا مشتش شکممو فشار میداد من دیگه اون موقع داشتم حون میدادم زیر دستش از این ورم اون یکی دیگه هی انگشت میکرد واژنم تا بتونه بچه بیاد دیگه دیدن بچه نمیاد پایین و داره میمیره اومدن واژنمو برش زدن بعد یه رب بچم بدنیا اومد ولی گریه نمیکرد🥲 چون بهش فشار اومده بود تو کانال زايمان همم ک دانشجو ی شکممو فشار داده بود بچم اذیت شده بود ینی بچمو خدا دوباره بهم داد ‌‌‌‌... دیگه بدنیا ک اومد اومدن بخیه زدن بعد دوباره اومدن معاینه دیدن بخیه هام باز شده بدون اینکه بی حسی بزنن دوباره بخیه کردن ینی هر بخیه رو با گوشت و استخون حس کردم برشم خورده بودم زیااااد
مامان رادین👼🏻✨️ مامان رادین👼🏻✨️ ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
اون مامایی ک بالا سرم بود اومد تمام نوک انگشتام رو سوراخ کرد ک فشارم بیاد پایین ولی فایده نداشت ک دیگ زنگ زدن سریع اتاق عمل رو اماده کنید بیمار اورژانسی داریم و من اصلا نفهمیدم چطور بردنم دیگ بردنم اتاق عمل و سریع واسم بیحسی زدن و دراز کشیدم اون پرده رو زدن جلوم از استرس داشتم میمردم و از اون لامپ هایی ک بالا سرم بود چون دورش اینه ای بود داشتم میدیدم ک یهو حالم بد شد و تپش قلب گرفتم اون مرده ک بالا سرم بود گفت فقط تا میتونی دیگ ببخشیدا بدتون هم میاد گفت استفراغ کن و یکم انگار بهتر شدم ک دیدم صدای پسرم اومد اشک تو چشام جمع شد و فقط میگفتم سالمه ک دیدم دکتر گفت نگران نباش همه چیش خوبه خیالم راحتش د ولی گفتن چون خودم تبم بالا بوده و کیسه ابو خیلی وقته پاره کردن بچه تب داره و از آب دور کیسه خورده باید بستری بشه دنیا رو رو سرم خراب کردن ولی بازم خداروشکر میکردم ک بچم صحیح و سالم بدنیا اومد این همه سختی ک بهم اادن ارزششو داشت پسرم ۵ روز بستری بود و بعد ترخیص شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 😘
مامان کاریان و کایلی مامان کاریان و کایلی ۶ ماهگی
پارت سه:

در ریکاوری باز شدم دیدم مامانم با چشای وحشت زده و رنگ پریده و هراسان داره نگا میکنه گفتم وای خدا میدونه این چی کشیده چی بهش گفتن ک انقد قیافش هراسونه.
گفتن ببرین بخش جراحی عمومی زنان
تو دلم فتم مگه بیمارستان خصوصی نیس پس چرا نمیبرن بخش زنان زایمان.

پرستار بخش گف زنگ بزنید بخش nicu نوزادان بگین بچشو بیارن
گفتم توروخدا بچم چشه؟؟؟مگه چش بود بردین اونجا؟؟مشکلی داشته🥹🥹🥹
گفتن چیزیش نیس
ولی من باور نمیکردم
انگار دنیا رو سرم خراب شد
آخه پسرمم بدنیا اومد اکسیژن بهش نرسیده بود ۱۰ روزnicu بود
گفتم توروخدا بچم سالمه
گفتن صبر کن زنگ بزنیم بپرسیم ولی سالم بود مشکلی نداشت
خلاصه زنگ زدن و گفتن خداروشکر مشکلی نداره و بخاطر اینکه حال مادرش بد بوده بچه رو بردن اونجا تا بهش شیر بدن و مراقبش باشن
خلاصه رفتیم بخش همچنان با ماسک اکسیژن بودم
حدود نیم ساعت اونجا بودم دیدم پرستار با برانکارد اومد گف باید ببریمش سی تی اسکن. مامانم گف وااییی خدایاااا پس سی تی اسکن براچی گفتن برا اینکه آمبولی نکنه
رفتم سی تی اسکن گفتن ریه هاش درگیر شده
شروع کردن دارو زدن
دیگه ساعت ۱۱شب بود پرستار اومد گف دکترت خیلییی زنگ میزنه ما رو دعوا کرده ک چرا بچه رو پیش مادر نبردین بیاریمش پیشت گفتم ن نمیخام اینجا آلودس نمیخام بیارینش تو این بخش
ساعت ۱۲شب بود اومدن گفتن آماده شو بریم تو بخش زنان زایمان.
رفتیم تو بخش و بعد یساعت دخترم اوردن پیشم
صب ک دکترم اومد بالا سرم بهم گف عملت خوب بود ولی کاش میذاشتی بی حسی میزدن برات
بعدم گف انقد چسبندگی داشتی ک نگم چنان مثانه ات چسبیده بود ب رحمت اگه یکی دیگه بود مثانت پاره میکرد

خلاصه اینم از تجربه من از زایمان
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۶ ماهگی
پارت (۶) زایمان سزارین



پرستار گفت خودت باید بری رو تخت کشون کشون رفتم رو تخت ک یکم درد داشت بچه رو آوردن پیشم عمم ک مادرشوهرم بود اومد پیشم ی چیش خیلی بده اینه ک من ۲۴ ساعت ناشتا بودم حتی آب هم نمیدادن من داشتم میمردم از تشنگی هی میگفتم بدین نمیدادن نامرداا😂
پرستار گفت باید ۸ ساعت بگذره از عملت تا بتونی بخوری اونم آب ن آب میوه اینا
دیگ ساعت ۱ شد یکم مغزیجات خوردم قهوه خوردم گفتن باید پاشی یا علییییی امان از این پاشدن😂 نترسیداا چیزی نیس
گفتم تختو قشنگ بیارن بالاا ک نشسته شم
نشسته ک شدم کم کم اومدم نزدیک لبه تخت شدم پامو انداخت اروم پایین ک خیلی درد داشت این وایسادن بدترررر دلم ضعف میرفت
فقط کافیه دو قدم بری من دو قدم رفتم پرستار گفت بسته بشین ولی اون دو قدمم خیلی سخت بود لعنتی خلاصه با رفتم رو تخت خابیدم ساعت ۴ بود ک کمر ک آمپول زده بود درد میکرد این باسنم اصلا نمیتونستم بزارم رو تخت هی میخاستم ب پهلو بخابم ولی نمیشد ک اون اذیتم میکرد
مامان فسقلی🥹💙 مامان فسقلی🥹💙 ۱۶ ماهگی
#پارت پنج: پارت اخر
خلاصه مارو بردن اتاق عمل و این دفه از شانس خوبم شب قبلش شیو کرده بودم و تمیز تمیز بودم😁😁
ولی اینکه چطوری اون لحظه اونقدرا ریلکس بودم خودمم در تعجب بودم 😳منو بردن سر تخت و امپول توی کمر رو بهم تزریق کردن ک اصلا دردش زیاد نبود اگه کمرت رو شل بگیری اصلا چیز زیادی حس نمیکنی و بی حسی قشنگ اثر میکنه🥰
بعد از انجام بی حسی منو بستن ب تخت و اون وسط من همش التماس دکتر میکردم بهش گفتم قبلا ک ای پی انجام دادم دکتر نزاشت سر بشم و باعث شد درد زیاد بکشم بزار سر بشم بعد ک خدا خیرش بده گزاشت کلی روم اسر کرد و بعد گذشت چند دقیقه گفتن ک بچه به دنیااومد(از برش و این چیزا چیزی حس نکردم ک بگم درد داشتم فقط زمانی ک فشار داد ب شکمم ک بچه رو در بیاره یه حس بدی بهم دست داد ک اگه ادم ریلکس باشه و استرس نده چیزی نمیشه ) اون وسط صدای گریه بچه نمیومد من استرس گرفتم و همش میگفتم چرا بچم گریه نمیکنه تا کلافه شدن و یکی از پرستارا نمیدونم چیکار بچم کرد ک جیغش رفت هوا گفت حالا راحت شدی😂😂😂
اون لحظه ک صدای گریش رو شنیدم و بچه رو اوردن گذاشتن کنارم و به صورتم چسبوندن انگار تمام دنیا رو بهم دو دستی هدیه دادن 😍
خلاصه بعد زدن بخیه خاستن منو از اتاق عمل ببرن بیرون التماس دکتر کردم ک ماساژ شکمی رو الان بهم بدن ک باز خدا خیرش بده توی ریکاوری پرستار فرستاد و منو ماساژ شکمی دادن ک زیاد دردی حس نکردم و بعد گذشت نیم ساعت منو بردن توی بخش ک دردام شروع شدن ک خدا خیرشون بده سریع اومدن بهم مسکن زدن و دردام ساکت شد 😁😁
خلاصه من از زایمان سزارین خیلی راضی بودم حتی اگه برگردم ب عقب باز انتخابش میکنم 😍😍
امیدوارم همتون ب سلامت زایمان کنید و بچه هاتون رو ب سلامت بغل کنید ❤❤