۲ پاسخ

من از ۱۱٫۵ بچه اول اتاق عمل بودم تا ۱٫۱۵ نمیدونم چرا مال بعضیا سریعه

بهترین حس دنیاس سزارین

سوال های مرتبط

مامان کایا 🩵 مامان کایا 🩵 ۵ ماهگی
زایمان قسمت سوم

از اینورم سوند نداشتیم
دکتر گفت بخاب تا سوند بزارن برات گفتن اگ میشه تو بیهوشی شنیده بودم خیلی درد داره میترسیدم خیلی از سوند قبلشم بقیه رو بردن سوند زدن خیلی اخ و ناله میکردن من خیالم راحت بود ک تو اتاق عمل
ولی گفتن تو بیهوشی نمیشه باید هوش داشته باشی ک همکاری کنی خلاصه سوند و وصل کردن فقط ی حس سوزش و چندش اوری داشت بازم برا من ی دیقه بود و بعدش بلافاصله بیهوش شدم بقیه رو ک تو اتاق میدیدم ی ساعت قبل عمل سوند میزدن شایدم واسه این بوده ک حسش میکردن و درد داشتن بعد عمل تا زمانی ک رو تخت بودن بهم وصل بود و موقع راه رفتن اومدن کشیدنش یعنی من اصلا با سوند راه نرفتم …

مارو بیهوش کردن زمانی ک ماده بیهوشی تزریق شد حس تنگی نفس داشتم و بعدش بلافاصله چشام تار شد زمانی ک چشم باز کردم تا تو ریکاوری ام همین ک چشام باز شد حس درد و سوزشم داشتم
ولی فقط دنبال پسرم میگشتم فقط میگفتم پسرم کجاس پسرمو بیارین ببین همش همینو صدا میزدم تا پسرم اوردن یکم از سینم گذاشتن تو دهنش تا اغوز مک بزنه و بعدش بردنش
تو این حین پرستار بخش اومد واسه ماساژ رحمی هرچقد گفتم ماساژم ندین تو اتاق عمل این کارو کردن گوش ندادن دکتر گفته بود ک تو اتاق انجام میدم و بعدش نیاز نیس بقیه پرستارا هم بهش گفتن ماساژش دادن ولی اون قبول نکرد و گفت نه من خودم باید حتما جدا ماساژ بدم اونجا بود ک رفتم اون دنیا برا یک دقیقه و برگشتم
بعدش بردنم تو بخش در اتاق عمل همسرمو دیدم ولی چشام تار بود بیشتر صداهارو میشنیدم بقیه هم بودن
پسرمو گذاشتن رو تخت کنارم و بردنم برا بخش
جالب اینکه همسرم اصلا پسرمو نگاه نکرد گفت اول مینا باید حالش خوب بشه بعد
بعد اینکه بهوش اومدم اومد پیشمون فداش بشم 🥹🩵
مامان آرکان💙 مامان آرکان💙 ۸ ماهگی
تجربه سزارینم روبگم
12 آذر بود که ساعت 6و30دقیقه راهی بیمارستان شدیم و ساعت 7 رسیدیم بیمارستان و کارای بستریم رو کردن و گفت دکتر گفت ساعت 8و15 دقیقه مریض رو بیارین اتاق عمل و منی که خیلی استرس داشتم رفتم دراز کشیدم سوند رو وصل کردن چه دردی هم داشت لامصب 🥲
بعد ک وصل کردم منو بردن اتاق عمل و نشوندنم رو تخت و گفتن نترس بعد این که دکتر بیهوشی اومد یکم ترسیدم و پرستارا از هردو طرف منو گرفته بودن ک نترس چیزی نمیفهمی بعد این که امپول رو زد یکم درد داشت قابل تحمل بود بعد اون گفتن خانم زودی دراز بکش و من دراز کشیدم و بدنم کم کم بی حس شدم و تو. دلم آشوب بود و با خودم میگفتم الان شکمم رو برش میزنن و چطور میتوتم دردارو تحمل کنم🥲بعد اینکه یه فشار محکم به شکمم دادن تا بچه رو بیارن بیرون خیلی دردم گرفت و یهو صدای بچم تو اتاق پیچید🥹و اون گریه میکرد منم همزمان با اون اشک میریختم و دکتر اورد نشونم داد گفت اینم گل پسرت 🥹بعد اینکه خشکش کردن اوردن نشوندن رو صورتم با اون دستای کوچولوش دماغم رو گرفته و آروم شد ولی اشک شوق دوباره مادر شدن امانم نمیداد🥲همه اون دردا و استرس ها از یادم رفت و بچه رو بردن تا لباساشو تنش کنن و منم بعد ده دقیقه بردن ریکاوری و بعد چند لحظه بچه رو اوردن و گفتن گشنشه و سینمو دادن ک بخوره وای که چقدر درد داشت 🥲
بعد یه ساعت منو بردن بخش و کم کم دردهام شروع شد خیلی بد بود الا اون اولش ک از، تخت میای پایین نفس آدم میگیره 🥺من تا 8 روزگی خیلی درد داشتم ولی می ارزید به داشتن همچین گل پسری فداش بشم من🥹🫀🧿خلاصه که سزارین خیلی سخته تا طبیعی
امیدوارم همتون نی نی هاتونو بسلامتی بگیرین بغلتون🥰👶🏻
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۴ ماهگی
*پارت پنجم*


بعد بهم گفتن دیگه سرتو تکون نده که بعدا سر درد نشی..
دیگه از اونجا به بعد هیچی نمیفهمیدم اصلا نفهمیدم کی برش دادن کی شروع کردن فقط خیلییی سنگین شده بودم چون بی حس بودم و اینکه فقط شکمم تکون میخورد حس میکردم..

منم خیلی ریلکس بود جالبه دیگه ترسی نداشتم فقط منتظر صدای بچه بودم🥹🥹

بعد یهو شکممو از معده هول دادن به پایین یهو ترسیدم... و بعدش...
صدای جیغ بنفش هامین درومد😍🥹🤣
اینقهههه اینقههههه....
نمیدونستم گریه کنم یا بخندم..
چون فیلمبردار داشتم سعی کردم گریه نکنم
خیلی سریع پیش رفت..
بعد بچه رو بردن پاهاشو مهر بزنن و تمیز کنن و عکساشو بگیرن...

بعد یه دکتر اومد بالا سرم گفت ارامبخش برات زدم هروقت خواستی میتونی بخوابی..
گفتم نهههههه نزن هنوز بچمو ندیدم گفت عجول صبر کن الان میارنش ، دوزش کمه خب نخواب!😂

یهو دیدم یه فندوق کوچولوعه لای پتو پیچیده ی سرخ و سفید آوردن کنار صورتم و چسبوندن بهم..
پوستش خیلی گرم و نرم اومد...
خیلییی حس خوب و قشنگی بود نمیدونم چجوری توصیفش کنم ...
انشالله همه این حس قشنگو تجربه کنن🥹😍😍
وای خیلییی خوب بود🤩

دیگه گفتن بچه رو می‌بریم ریکاوری اونجا میاریمش پیشت...
دیگه شروع کردن دوخت زدن بخیه هام ولی من فقط منتظر بودم برم ریکاوری بچمو باز ببینم چون سرمو تکون نداده بودم خیلی قیافشو ندیده بودم🥹

که دیگه عملم تموم شد و روم پتو انداختن و چون سنگین بودم دوتا مرد زور دار اومدن و بلندم کردن و گذاشتن رو یه تخت دیگه و منو بردن بخش ریکاوری...
مامان دلماه🌙🫀 مامان دلماه🌙🫀 ۵ ماهگی
#9
منو از بخش زایشگاه بردن اتاق عمل زایمان طبیعی اونجا بهم میگفتن زور بده بچه بیاد پایین بعد از اینک سر بچرو دیدن گفتن زور نده ک الان خود دکترت میاد بالاسرت،و بعله حدودا چند دقیقه بعد دکتر عزیزم شیوا هورزاد اومدن بالای سرم و من تا دیدمشون گفتم دکتر لطفا برش نزنین واژنمو بزارین شاید تونستم بدون بخیه زایمان کنم،گفت باشه و بعدش با ۵/۶تا زور بچه اومد بیرون و گزاشتنش رو شکمم مثل یک جیگر خیییییلی داغ بود خیلی حس خوبی بود هرچی ازش بگم کم گفتم،بعد بچرو گزاشتن کنار صورتم اصلا گریه نمیکرد فقط چشماش باز بودو کنارم ارم گرفته بود من کریه میکردم باورم نمیشد🥹🥹،دکترمم مجبور شده بود درحد۳تا بخیه برش بزنه و بعدش بهم گفت۲/۳تا سرفه بزن که جفت بیاد بیرون و جفتم اومد بیرون ،بخیه های منو زدن و من هیچی حس نکردم انگار حین کار بی حسیم زده بودن ک متوجه نشدم، بعدش تختع دیگ اوردنو منو جا ب جا کردن بردن همون بخش قبلی بچروهم بردن لباساشو تنش کردن و بردن بیرون ب همسرم نشون دادن بعدش اوردن پیش خودم که بهش شیر بدم🫠خیلیییییی همچی قشنگ بود اگر بازم برگردم عقب همین راهو میرم🥹💖
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۵ ماهگی
پارت پنج
زایمان سزارین
اوردش این ور پرده نشونم داد 🥺 خیلیییی حس خوبییی بود ایشالله ک همتون این لحظه رو تجربه کنید ❤️❤️بعد بردتش اون ور ک تمیزش کنن . همون لحظه که داشتن بخیه میزدن یه خانوم پرستاره اومد بهم گفت میخایم بالای لباستو پاره کنیم بچه رو لخت یه ساعت بزاریم رو بدنت (تماس پوست با پوست )
بچه رو اوردن گذاشتن رو سینم . خیلیییی حس خوبی بود خیلی باهاش حرف میزدم ولی این حس خوبه زود تموم شد چون حالت تهوعم برگشته بود . گفتم برش دارید دارم بالا میارم . بچه رو برداشتن یه ظرف گرفتن اگ بالا بیارم .
دکتر بیهوشی اومد باز امپول زد و یکم بعد خوب شدم . بخیه ها تموم شد و همه تبریک گفتن و بردنم ریکاوری . پتو انداختن رومو یکم بعد بچه رو گذاشتن رو سینم برای تماس پوست . و متاسفانه نتونستم اونجا شیر بدم چون سر سینم نوک نداشت . بعد ریکاوری بچه رو جدا منم جدا بردن تو بخش .
دم ریکاوری همسرم و خواهر شوهرام و مادرشوهرم و مامانم وایساده بودن که مارو دیدن🥹
مامان یزدان مامان یزدان ۲ ماهگی
تجربه زایمان
پارت2:
قبل شروع عمل با دکتر حرف زدم همه استرس هارو شست برد...نشستم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی ی آقای جوان بود ک خیلی هم شوخ طبع و با حوصله بود اومد برام آمپول بیحسی رو زد و گفت دراز بکش الان پاهات گرم میشه گز گز میکنه و من منتظر بودم علائمی ک گفتن رو حس کنم ولی خبری نبود دکتر با ظرف بتادین اومد بالاسرم گفتم دکتر شروع نکنیا من بی حس نشدم دکتر بیهوشی گفتن ک ن متوجه نیستی الان بی حس شدی پاهاتو تکون بده ببینم من انگشتامو تکون دادم گفت ن دیگ زرنگی اگه راست میگی پاهاتو با پاشنه بیار بالا ببینم من پاهامو آوردم بالا و قیافه متعجب دکتر و دیدم🤭😂 گفت پاشو بشین دوباره بزنیم ایندفعه دیدم ک دو برابر داروی قبلی رو پر کرد داخل سرنگ و تزریق کرد برام
هنوز تزریق تموم نشده بود تو حالت نشسته بودم ک لرزش و گز گز پاهام شروع شد لرزش ب حدی زیاد شد ک تا دستام رسید حتی حرف زدنمم لرزشی شد😅
بعد دراز کشیدم و عمل شروع شد متوجه هیچ حس و دردی نبودم... ی آقا پسر جوان هم بالاسرم بود و حالتامو بهم میگفت ک الان ممکنه حالت تهوع بگیری ممکنه تنگی نفس داشته باشی و این موارد... یکم گذشت ک متوجه شدم دارم رو تخت تکون میخورم و بعدش فشاری ک زیر سینه میدادن و حس کردم و بهم گفت ک میخوان بچه رو بکشن بیرون و بعدش گفت ک بدنیا اومد😍 از اونجایی ک من همش گریه میکردم آمپول خواب زد بهم و من خوابم برد بعد یکی بیدارم کرد و گفت پاشو پسرتو ببین و صورتشو گذاشت رو صورتم🥺آخ ک بهترین حس دنیا بود اون لحظه... بعد یزدان و بردن و من باز خوابم برد وقتی بیدارشدم ریکاوری بودم موقع اومدن ب بخش شد اومدن جابجام کردن رو تخت دیگ یکم درد داشت و ماساژ کوتاه شکمی دادن اونجا ک اونم درد داشت ولی وحشتناک نبود و بعدش رفتیم اتاقم