خب منم می‌خوام تجربه زایمانمو بنویسم
۳۹ هفته ۵روز بودم با کاهش حرکت رفتم بیمارستان نزدیک خونمون، رفتم نوار دادم حرکتش خوب بود هیچ دردی هم تبث نکرد بعد دکتر سونو هامو دید گفت که با سونو آنومالی تو الان ۴۰ هفته ۲روز هستی و چون با علایم کاهش حرکت اومدی باید بستری بشی منم که خیلی ترسیدم چون هیچ کس بجز همسرم نبود کنارم و اصلا نمی‌خواستم اون بیمارستان زایمان کنم فقط رفته بودم ان اس تی بگیرن، که میخواستن با زور بستری کنن که با رضایت خودم و همسرم اومدم خونه همین که از بیمارستان دراومدم به مامانم زنگ زدم چون شهرستان بود، همین که زنگ زدم بغض کردم گریه ام گرفت نتونستم حرف بزنم چون واقعا ترسیده بودم اصلا آمادگی نداشتم برا زایمان گوشی دادم شوهرم،شوهرم به مامانم گفت که فردا بیا می‌خوایم بریم برا بستری ,کل شب از استرس چشم رو هم نذاشتم،حواسم هم به حرکت بچه بود خیلی فعال شده بود روزه آخری 🥹 فرداش ساعت پنج بعد ظهر مامانم از شهرستان رسید خیلی میترسیدم میگفتم من نمیام شما برین برا زایمان 😂😅 بازور کشون کشون منو بردن 😪
بریم برا پارت بعدی




زایمان طبیعی زایمان طبیعی

۵ پاسخ

دقیقا منم ترسشو دارم میخوام فرار کنم فقط😂😂

چرا پارت دو رو‌ نمیزاری

الهی بگردمممم
من اونجا میگفتم خدایا چ غلطی بود من کردم

😐😐😐😐

😃😃😃😃

سوال های مرتبط

مامان 😍نفس 😍 مامان 😍نفس 😍 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۲
من تو اون یک هفته تا جایی که میتونسنم پیاده روی و پله و ورزش هایی که ماماهمراهم داده بود انجام دادم و اخر روز موعود رسید و من با بی دردی کامل با پای خودم رفتم بیمارستان توبلوک زایمان ، بماند که اون روز حسابی شلوغ بود همه اومده بودن زایمان کنن خیلی منتظر شدم من از ساعت ۹ صبح رفته بودم که ساعت ۱۱ بلاخره یه ماما اومد پروندمو بررسی کرد گفت اول نوار قلب میگیرم اگه لازم بود با نامه ای که داری بستریت میکنیم دیگه نوار قلبو تا گرفت شد ساعت ۱۱و ۴۵ دقیقه چون ضربانش و حرکاتش ضعیف بودن یعنی اصلا حرکت نمیکرد با این که قبلش نوشابه خوردم ، بعد نوار قلب هم معاینم کرد که همون یکسانت بودم و بعدش رفت با دکتر مشورت کرد و چند دقیقه بعد اومد گفت با توجه به شرایطی که داری که هم ۴۰ هفتت پر شده ، نامه هم داری و نوار قلبت جالب نیس امروز بستری میشی برو نهارتو بخور ساعت یک بیا زایشگاه. منم رفتم نهار خوردم بعد نهار رفتیم کارای بستری رو انجام بدیم که بهمون دستبند دادن یکی برای من یکی هم برای نفس ، با مامانم و شوهرم رفتم توی زایشگاه منو شوهرم برگه ها و امضا کردیم و از مامانم و شوهرم خداحافظی کردم و وارد بخش زایمان شدم
مامان نخودی مامان نخودی ۶ ماهگی
مامان علیسان مامان علیسان ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
پارت ۳
من اصلا فکرشم نمیکردم اون روز زایمان کنم چون ماما گفت میری بستری میشی سرم‌میزنن بهت دردات میخوابه فعلا زایمان نمیکنی مجبور شدم برم ساوه چون خونه مامانم اونجاست یک ساعت و نیم راه بود.. شوهرم اومد از سرکار، جهت اطمینان ساک بیمارستان و یه سری لباس برای خودم و از قبل خرما و مغزیجاتی که اماده کرده بودمو برداشتم راه افتادیم ساعت ۱ بود رسیدیم زایشگاه معاینه شدم گفت ۳،۴ ثانتی هم خوشحال بودم که دردی احساس نمیکنم هم استرس داشتم یکم که چرا دارم زودتر زایمان میکنم ... ان اس تی دادم انقباض داشتم گفت باید بستری بشی امروز زایمان میکنی زنگ زدم مامانم گفتم بیاد بیمارستان تا برسه منو بردن اتاقی که برای زایمانه و لباس دادن بهم همش میترسیدم اذیتم کنن چون بدون درد بودم خیلی دوست داشتم برم خونه ورزش کنم دوش بگیرم دردام شروع بشه بعدش بیام بستری بشم ولی نمیزاشتن میگفتن انقباض داری مامانم اومد پیشم ناهار اورد برام ، ناهارمو خوردم و کلا تا ساعتی که زایمان کنم همش میخوردم مامانم همه چی برام اورده بود شربت عسل خرما ،مغزیجات ، نسکافه،کاچی، مجدد معاینه شدم بازم همون ۳،۴ ثانت بودم...
مامان نازی مامان نازی ۶ ماهگی
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان من پارت چهار
رفتم که رفتم😅🤦🏻‍♀️
حالا بیان منو بگیرن رفتم بیرون زنگ زدم همسرم بدو‌ بیا بریم اون بیچاره هم زایشگاه بود بدو بدو اومد رفتیم گفنم برم خونه دوش بگیرم لباس بردارم مامانمم بردارم بیاییم که همسرم گفت دیر نشه بچه چیزیش بشه شک افتاد ب دلم ولی باز گفتم نه بریم خونه من از اینجا مستقیم برم زایمان از استرس میمیرم فقط ساک همراهم نبود واگرنه حموم اینا رفته بودم از ترس میخاستم زمان بکشم نرم بیمارستان
رفتیم خونه به مامانم زنگ زدم با گریه توضیح دادم اونم فورا با بابام اومد همشون ترس تو چشاشون بود حتی مامانم گریه میکرد ولی به من دلداری میدادن چه این هفته چه هفته بعد نترس
البته بگم که من بعد سونو به دکترم خبر دادم گفت بمون الزهرا زایمان کن خیلی ناراحت شدم گفتم خانم دکتر من ۹ ماه اومدم پیش شما اخرش اینجا زایمان کنم اونم طبیعی گفت اونجا همشون دکترای باسواد و حرفه ایی نترس منم که گوش ندادم و همسرمم از حرفش عصبی شده بود که چه دلیلی داره حتی اگ وقت زایمانتم باشه باید بیاد بیمارستان و اون عملت کنه اینم بگم دکترم فقط بین المللی میرفت الزهرا نمی اومد