۹ پاسخ

من هنوزم دلم نمیاد پسرمو ببوسم
به خانوادمم گفتم نبوسیدش ،همه رعایت میکنن جز مادرشوهرم
یجوری دهنشو وا میکنه میزاره تو لپ بچه که کل صورتش خیس میشه
وقتی میگم نبوس هم ناراحت میشه
واقعا آدم باید درک داشته باشه تو این هوای آلوده همه جا پره ویروسه یهو از بیرون میان بچه رو میبوسن خیلی کار اشتباهیه

چجوری میخوایم ب بقیه حالی کنیم بچه رو هردیقه نبوسن🤦‍♀️هوووف

حداقل عمه خود بچه بود یچیزی چقدر بیشوره عمه شوهرت
حالا عمه خودش باشه خاله خودش باشه چون میفهمم براشون سخته بوس نکردن

صورت بچه رو بشور
بلانسبت چقدر بی شعور

نگران نباش چیزیش نمیشه
برای همه هست متاسفانه این رعایت نکردنا🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
من چقدر حرص خوردم سر بوسیدن نوزاد و عطر زدن، بالا انداختنش

من بچه زنداداشمو هنو بوس نکردم...۵ماهش شده

چقدر بی شعور

مگه شرایط خاصی دارن؟

چقدر نفهم بیشوره😒

سوال های مرتبط

مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 ۱۳ ماهگی
بخدا این زنه دیونم کرده دیشب بچها کریه میکردن یکی از قلا رو پاهام بود خاب بود قل دیگه رو زمین بود وقت شیرش بود گریه میکرد مادر شوهرم داشت‌ شام میخورد اومد‌ پاشه خودم برداشتم ک شیر بذم اومد گفت بدش به من گفتم خودم شیر میدم ناراحت شد یه قیاقه کج و راست کرد رفت نشست یهو بعد دو دقه اومد دستشو زد زیر بچه برداش بچه ترسید یهو میگه اون نمیدی اینو میبرم من هیچی نگفتم شوهرم داشت نگاه میکرد فهمید عصبی شدم رفت رختخواب مامانشو اورد انداخت برای خودمونم تو اتاق من رفتم رختخوابمو بیارم پیش بچها گفت چی شده گفتم بچها‌ گریه میکنن عصبیم بعد گفت بگو‌ راستشو گفتم چیزی بگم میگی حساسی گفت نه بگو گفتم چرا مامانت اینکارو کرد اگ بچه رو ندادم شیر بده یعنی خودم میخام نگهدارم بچمو باز اومد اون یکی رو برداشت گفت تو خیلی رو بچها حساس سدی گفتم حساس نیستم من بچهارو ب زور میخابونم اون میاد ماساژ میده پشت گوشاشون و ماساژ میده فشارشون میده گفتم اینا برای بیدار کردن بچه وقتی میخان شیر بدنه یهو هردو بچها گریه کردن منم اصن بلند نشدم شوهرم گفت بچه رو ساکت کن بعد بیا گفتم بزار نگهداره وقتی بچه خوابه دست نزنه گریه های اینا هی بلندتر میشد منم رفتم تچ اشپز خونه ظرفا رو بشورم شوهرم دید من دست نمیزنم خودش اومد تا در اتاق باز شود شوهرمو دید به من گفت بیا بچهاتو بردار من میام میشورم منم گفتم شما ک بیدار کردی خودت نگهدار به من مربوط نیس بعدم رفتم تو اتاق یه ساعتی الاف بودن اومدم دیدم رختخواب پهن کرده یکی از بچهارو هم گذاشته رو جای خودش منم اومدم نشستم رو رختخواب تا صب هم نزاشتم دستش ب بچها بخور صب باز جلو شوهرم بچه رو برداشت ک اروغشو بگیر ه اون ک رفت گفتم بزارش سرجاش
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۷ ماهگی
دیشب شوهرم که اومد رفتیم بیرون داخل ماشین بهش گفتم امروز خیلی ناراحت و عصبی بودم همش استرس داشتم 😉(فن زنانه)😅 گفت باز چیشده گفتم چندتا متن خوندم درمورد تکون دادن بچه میگن خیلی خطرناکه به خواهرم زنگ زدم اون بیشتر منو ترسوند مامانت این بار بخواد بچه رو بذاره رو پاهاش تکون بده من دیگه سکوت نمیکنم قلبم داره از جاش کنده میشه
بعد الان بازم بچه یکم اذیت کرد گریه میکرد درجا مادرشوهرم اومد خونمون (بچه از خواب بیدار شد گریه میکرد شیر دادم موقع آروغ زدن گریه کرد و گذاشتیمش سرجاش بچمم عادت داره شیر میخوره پستونک دهنش میذاریم میذاریم سرجاش خودش میخوابه ) مادرشوهرم اومد گفت این بچه اینطوری نمیخوابه خوابش نمیاد و فلان بچه رو دستکاری کرد این مگه ساکت میشد یه دور دیگه بهش شیر دادم همین که سینه رو از دهنش درآوردم بچه رو میخواست به زور از دستم بگیره گفتم مامان صبر کن آروغش رو بگیرم دیدم نشست کنارم پاهاشو دراز کرد بالشت گذاشت من قلبم میخواست ایست کنه شوهرم خودش به مامانش گفت نباید بذاری رو پا و واسه بچه خوب نیست 😁خوشم اومد ازش سر اون اول اومد دست زد به بچه و بغل گرفت و دیگه ساکت نشد مجبور شدم دوباره شیر بدم بهشم شوهرم بهش گفت نباید بغل بگیریش بد خواب میشه خلاصه مادرشوهرم دید ما نمیذاریم بذاره رو پاش پتو پیچش کرد راه برد بچه رو که بخوابه اینم تو بغل مادرشوهرم به زور خوابید مادرشوهرم اینو گذاشت سرجاش رفت بیرون این چشاشو باز کرد تکون تکون خورد که پتو رو از رو سرش برداره(رو کلاه و سرش کلا حساسه نباید چیزی باشه رو سرش دستاشم باید بیرون پتو باشه)
خلاصه بازش کردم خودش پستونک خورد خورد خوابید
مامان مهوا کوچولو💝 مامان مهوا کوچولو💝 ۹ ماهگی
مامان دو تا جوجه🐣❤️ مامان دو تا جوجه🐣❤️ ۹ ماهگی
تجربه زایمانم پارت اخر
خودم بعد 24 ساعت مرخص شدم ولی بچه هام تو دستگاه بودن، تا 5 روز نزاشتن بچه هام رو بغل کنم روز 5 بود گفتن بیا بچه هات رو بغل کن رفتم بغلشون کردم دوباره روز 6 رفتم که بغلشون کنم وقتی پرسیدم میتونم بهشون شیر بدم یا ن گفتن ن نمیشه ، وقتی قل دومم رو بغل کردم دیدم خودش نوک سینه‌م رو گرفته و داره شیر میخوره اولش ترسیدم و در اوردم ولی بعد دلم سوخت دوباره بهش دادم دیدم قشنگ داره شیر میخوره وقتی به پرستار گفتم گفت اون یکی بچت رو هم امتحان کن ببینم میتونه بخوره یا ن وقتی اون یکی رو هم امتحان کردم خورد خیلی سخت گرفت ولی خورد ، پرستار بهم گفت باید بری طبقه بالا تو اتاق هروقت لازم بو صدات میکنیم بیای شیر بدی ، من دو روز و دو شب همش میرفتم به بچه هام شیر میدادم هر دو ساعت یکبار تا بلاخره روز سدم جواب ازمایش هاشون خوب اومد و خداروشکر مرخص شدن خودم خیلی اذیت شدم بخیه هام عفونت کرده بود و ورم کرده بود به شدت میسوخت ولی خداروشکر بچه هام خوب شدن.
مامان نیلماه مامان نیلماه ۲ ماهگی
سلام خانم های عزیز دلم داره می ترکه از بغض خونه مادر شوهرم رفتم بعد اونجا خیلی بد بچه رو می گرفتن ،می نداختن هوا می خوابوندمش بیدارش می کردن ،با زبون خوش می گفتم فایده نداشت پدر شوهرم می نداختش هوا ،ب خواهر شوهرم می گفتم بهشون بگه بازم فایده نداشت همین ک بچه رو می خوابوندم بیدارش می کردن ،با هزار زحمت بچه رو خوابوندم یهو اومدم تو اتاق،دیدم خواهر شوهر کوچیکم مثل ی عروسک این بچه رو گرفته و داره سعی می کنه بزاره رو پاش و بچه بیدار شد همین ک این صحنه رو دیدم رد دادم بهشون گفتم این بچه گردن نگرفته شما مراعات نمی کنید یمی می ندازه هوا یکی بیدارش می کنه خلاصه دیگ از دستشون ب تتگ اومدم شوهرمم بهش می گفتم اول هی جعپه گرفت بعدش گفت خانواده من ک ادم خوار نیستن و فلان خلاصه کنم پدر شوهرم برگشت سلامش کردم گفتم سلام بابا گفت من بابای تو نیستم هیچی تو نیستم دیگ ب من نگو بابا منم گفتم چرا!؟چون گفتم دختر کوچیکت بچه منو درست بگیره خیلی غیر منطقی جوابم داد ک ن تو عروسمی ن پسرم پسرمه برو از این خونه شوهرم می گفت بمون چون تازه اشتی کرده بودیم از بعد زایمان کلا رابط خوبی باهم نداریم و خیلی تلاش کردن ک من و شوهرم طلاق بگیریم اما موفق نشدن ب لطف خدا منم زنگ زدم عموم و زن داداشم گفتم بیاین دنبالم مادرشوهرم گفت چیکار می کنی گفتم من ک بی کس و کار نیستم ک خلاصه الان خونه عموم هستم بچه مم اوردم الان بچه تو خواب مثل ی ادم بزرگ بغض و ناله می کنه انگار کسی خواب بد ببینه اخه اونا منو حرص دادن بچه هم نمی خوابید منم سر بچه داد زدم خانم ها من کار بدی کردم یعنی من خبلی حساسم یا شما هم همینطورین بچه م الان چرا تو خواب اینطوریه می ترسم من خیلی ادم مهربونیم اما اینا رو مخم بودن ببخشی زیاد شد
مامان فندق مامان فندق ۷ ماهگی
خونواده شوهرم رسم دارن اسم بچه رو بابا بزرگ شوهرم توی گوشش بگه
اسم پسرمو باباش انتخاب کرد منم دوست داشتم قبول کردم ولی من کلا اینکه دوتا اسم تو گوش بچه میگن دوست ندارم
موقع اذان گفتن توی گوشش بعد از اینکه اسمشو گفت یهو مادرشوهرم اومد گفت من میخوام اون گوششو یه اسم مذهبی بذارم من هیچی نگفتم با اینکه خیلی ناراحت شدم که قبلش از من نپرسید شاید من اصلا میخواستم اون گوششو خودم انتخاب کنم

این بار از اول گفتم دختر بود بچم‌اسمش نغمه است
باز مادرشوهرم هربار میومد یه اسم پیشنهاد میداد و من ک میگفتم اره قشنگه ولی من میخوام بذارم نغمه
تا چندروزپیش که مادرشوهرم اومد دیدنم و من داشتم با جاریم درمورد اسمایی که مناسبتی پیش میاد و انتخاب میشه حرف میزدیم‌ گفت خب حالا بچه ات دختره اگه پسر بود باید میذاشتی علی یهو مادرشوهرم گفت خب الانم شب قدر بوده اسم‌مناسبتی داره گفتم چی مثلا گفت فاطمه
گفتم‌اهان اره
دیشب به شوهرم گفتم من ک فعلا بیرون نمیام از خونه اقاجونتم ک نمیاد پس اسم بچه چی میشه؟ گفت تو اسمشو بگو تو گوشش ما هروقت شرایط اوکی بود میگیم اقاجونم اذانشو بگه ولی نمیگیم ک چیکار کردیم😂😂
بقیه اش کامنت میذارم

#شیرخشک#فرزندپروری#نوزاد#ادرار