۱۲ پاسخ

گوش نده بعضی پیرزن پیر مردا از یه نوزادم عقلشون کم تر میشه

بنظرم اصلا حرفشو نزنید تا فراموش بشه ، اگه شما یه چیزی بگی اون یه چی، کلا کش داده میشه ، بیخیال، بذار خودش یادش میره ، معلومه خب نگران میشی اصلا هم کار بدی نکردی عزیزم درست گفتی مغز بچه آبه تکون میخوره خدای نکرده

عزیزم برات مهم نباشه ک قهر کرده اگه بچه از دستش سر می‌خورد اون موقعه میخواستی چکار کنی شوهرت بهترین کارو کرد ک بچع رو ازش گرف خودتو ناراحت هم نکن بیخیالش با کوچولوت خوش باش نزار با چیزای بی ارزش روزای قشنگت رو خراب کنه

ولش کن عزیزم بگو من مادر این بچم دلم میخواد به سبک خودم بزرگش کنم از کسیم بابت حرفیم عذر خواهی نمیکنم

بنظر مناصن به خودت نیار فراموش میکنن

آخه ننه بچه پونزده روزه رو که نمیندازن بالا...ای خدا

باز مامان بزرگ من همش بهم میگه بچه رو اینجوری بغل نکن اینجوری برندار اینجوری نکن اونجوری نکن نده بغل بچها نده بع باباش بد میگیرش بوسش نکن حتی به خودم چه برسه بقیه 😂

عزیزم احتمالا غم بعد زایمان گرفتی، منم بچه اولم اینجوری بودم تقی ب توقی گریم میگیرفت و زار میزدم، جوری ک انقد گریه میکردم مامانم فک میکرد با شوهرم مشکل دارم🤣🤣🤣 بعد ک رفتم خونم کم کم بهتر شدم

پیرزنا همینحورن بچه رو اینور اونور میکنن هرچی میگی نکن واینا میگن من ده تا بوه بزرگ کردم تو میخای بهم یاد بدی😕😕

داستان غم انگیز شد که

همین کارا رو میکردن که یهو یه بچه ازشون میمرده
اطلاعاتشون کمه و فکر میکنن چون زیاد بچه اوردن بیشتر بلدن

مکافاتی که من داشتم من التماس میکردم با عطر نیاین دیدن بچم ببین در حدی بوی عطر میدادن که من سر درد میگرفتم بچم شیر بالا میاورد الانم همینجوره بوی عطر میخو ه بهش گاهی بالا میاره بهشونم میگی مسخرت میکنن ولی من برام مهم نبود هرکی ناراحت بشه هیچی مهم تر از جون بچم نیست الان که میان میدونن عطر نمیزنن یا بچمو پرت نمیکنن بالا چون هزاربار گفتم بالاخره فهمیدن

سوال های مرتبط

مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 ۹ ماهگی
بخدا این زنه دیونم کرده دیشب بچها کریه میکردن یکی از قلا رو پاهام بود خاب بود قل دیگه رو زمین بود وقت شیرش بود گریه میکرد مادر شوهرم داشت‌ شام میخورد اومد‌ پاشه خودم برداشتم ک شیر بذم اومد گفت بدش به من گفتم خودم شیر میدم ناراحت شد یه قیاقه کج و راست کرد رفت نشست یهو بعد دو دقه اومد دستشو زد زیر بچه برداش بچه ترسید یهو میگه اون نمیدی اینو میبرم من هیچی نگفتم شوهرم داشت نگاه میکرد فهمید عصبی شدم رفت رختخواب مامانشو اورد انداخت برای خودمونم تو اتاق من رفتم رختخوابمو بیارم پیش بچها گفت چی شده گفتم بچها‌ گریه میکنن عصبیم بعد گفت بگو‌ راستشو گفتم چیزی بگم میگی حساسی گفت نه بگو گفتم چرا مامانت اینکارو کرد اگ بچه رو ندادم شیر بده یعنی خودم میخام نگهدارم بچمو باز اومد اون یکی رو برداشت گفت تو خیلی رو بچها حساس سدی گفتم حساس نیستم من بچهارو ب زور میخابونم اون میاد ماساژ میده پشت گوشاشون و ماساژ میده فشارشون میده گفتم اینا برای بیدار کردن بچه وقتی میخان شیر بدنه یهو هردو بچها گریه کردن منم اصن بلند نشدم شوهرم گفت بچه رو ساکت کن بعد بیا گفتم بزار نگهداره وقتی بچه خوابه دست نزنه گریه های اینا هی بلندتر میشد منم رفتم تچ اشپز خونه ظرفا رو بشورم شوهرم دید من دست نمیزنم خودش اومد تا در اتاق باز شود شوهرمو دید به من گفت بیا بچهاتو بردار من میام میشورم منم گفتم شما ک بیدار کردی خودت نگهدار به من مربوط نیس بعدم رفتم تو اتاق یه ساعتی الاف بودن اومدم دیدم رختخواب پهن کرده یکی از بچهارو هم گذاشته رو جای خودش منم اومدم نشستم رو رختخواب تا صب هم نزاشتم دستش ب بچها بخور صب باز جلو شوهرم بچه رو برداشت ک اروغشو بگیر ه اون ک رفت گفتم بزارش سرجاش
مامان قرص قمر 🌜 مامان قرص قمر 🌜 ۳ ماهگی
۸
شوعرمم یهو بهش گفت اصلا تو چکاره ای یهو پرستاره دید هر سه عصبی شدیم برگشت گفت نه مادر من ب خاطر خودش میگم وقتی دخترت داد می‌کشه اکسیژن ب بچش نمی‌رسه ضربان قلبش بالا پایین میشه ب خاطر خودش گفتم بهش محل ندادیم رفت بیرون تیگم نیومد اتاق من 😂یهو ی ماما اومد بهم گفت الان میخام کیسه آبتو بزنم احتمالا الان دیگ ۵ سانت شدی اپیدورال بهت می‌زنیم میبریمت استخر ناراحت نباش . ی چیز شبیه سیخ چوبی بود زد داخل و یهو مایع داغی ازم ریخت بیرون سریع زیرم لگن گزاشت یهو قیافه شو ی وری کردی همکارشو صدا زد گفت ساراااا بیااااا مِکانیومه . همکارش اومد گفت وای ارررره مِکا شده ک حالا هی من میپرسم خب مکانیوم یعنی چی جوابمو نمیدن با هم گپ میزنن . همین ک کیسه رو زد گفت برو ب دکتر زنگ بزن بگو . من دیگ داد زدم خب بگو مکانیوم یعنی چییی گفت مادر جیغ نزن بچت مدفوع کرده احتمالا سزارین بشی بزار ببینیم دکتر چی میگه مامانم آنقدر ذوق کرد بدو بدو رفت بیرون ب شوهرم خبر بده 😅🤦هم شوهرم هم مامانم همراه پیشم بودن فقط موقع معاینه و کیسه آب زدن میگفتن چند دقیقه بیرون پشت در باش .مامانم از اول موافق بود من برم سزارین چون خودش قبلا هم درد طبیعی کشیده بود هم سزارین .از سزارین راضی تر بود . خلاصه زنگ زدن دکتر .دکترم گفت باید خودم بیام ببینم صبر کنید تا بیام حالا تا دکتر بیاد من همینجور باز داشتم درد می‌کشیدم 😐گفتم حداقل ب من آمپول بزنید یا استخر ببرید وقتی احتمال داره سز بشم چرا الکی درد بکشم اون ماماعه هم پرررو می‌گفت عزیزم آب استخر خالیه حداقل نیم ساعت طول می‌کشه پر بشه تا اون زمان دکتر اومده
مامان آیسا💖ویهان💙 مامان آیسا💖ویهان💙 ۷ ماهگی
2 تجربه زایمان
گفتم توروخدا من میترسم
گفت تو بترسی و استرس داشته باشی بهتره ک خدایی نکرده داروی خواب آور برسه ب بچه و بی حال بشه
گفت اگ خیلی میترسی پمپ درد بگیر ی نوع مسکن هست و جواب میده
منم از خدا خواسته چاره ای نداشتم گفتم باشه و نامه رو داد و رفتم خونه وسایلامو بردارم
۳۸هفته و ۴ روز بود ک زایمان کردم
زنگ زدم ی شوهرم گفتم پایین منتظر باش دارم میام باید بستری بشیم دوتامون هم خوشحال بودیم هم من استرس داشتم شوهرم هم ناراحت بود برا من
رفتیم خونه بابام وسایلارو برداشتیم همگی شام خوردن ولی من فقط از استرس ی نصب لیوان آب خوردم هرکاری کردن چیزی نخوردم گفتم میترسم تو اتاق عمل بالا بیارم
ساعت ۸رفتیم سمت بیمارستان
مامان و خواهرم و داداشم هم باهامون اومدن از اون طرف دختر خاله و خالمم اومد
بالاخره رفتیم بستری شدیم رفتم تو زایشگاه دخترم گیر داد منم باید پیشت باشم پرستارا نمیذاشتن دخترمم گریه میکرد منم اشکم لب مشکم بود و شروع کردم ب گریه کردن
نمی‌دونم چرا دخترم ب هیچ زبونی راضی نبود اصلا
زنگ زدم شوهرم اومد وقتی اومد دید دخترم راضی نمیشه سرش داد زد و دعواش کرد بزور بردش بیرون
اونجا دلش و ب دست آورده بود آرومش کرده بود
همون شب ۴ تا سزارینی بود
مامان 🎂🍁𝕣ꪮꫝꪖꪑ مامان 🎂🍁𝕣ꪮꫝꪖꪑ ۷ ماهگی
دیروز که داشتم مرخص میشدم گفتن که باید بچه ها قطره بخورن
مادرشوهرم بچه رو برد که قطره بدنش بچم حالت خواب بود یهو اومدم دیدم لبش سیاه شد زن داداشم زود بچه را بلند کرد گفت
چرا حالت خوابیده بچه شیر دادین باد تو گلوش بوده سریع بردش پیش پرستار 😭😭مادرشوهر خرمم بلد نبود اروغش بگیره گفت ماشالا چقد باهوشه داره تف میکنه قطره خورده
خیلی جوش کردم دیروز لب بچم سیاه شده بود تا سر حد مرگ رفتم یعنی اب قندم دادن😭😭
بعد مادرشوهرم گفت شیرت جوشی مشه جوش نکن
منم گفتم شیر الان مهمه یا اینکه من تا بچم دیدم لبش سیاه شده مردم و زنده شدم 😭
بعد بچه من بغل گرده انگار من مقصرم نمگه بچه بدم دستت اروم شی زنیکه عوضی 😭
تو بیمارستانم طلب داشت انگار اون مادر نشده زنیکه بی درک😭
بعد اومده خونمون یه جوری نگاه میکرد انگار طلب داره
رفتم از حموم در اومدم هیچی نگفت نگامم نکرده
بعد خونوادمم بودن
رفتم تو اتاق یجوری نگاه میکرد و بچه من بغل کرده بود حس طلبکارانه داشت منم گریم گرفت 😭رفتم به شوهرم گفتم اینجوری به من نگاه میکنه چرا مگه خودش مادر نیست ؟
شوهرمم گفت تو اشتباه فکر میکنی جوری که نگاه نمیکنه
بعد بابام شنید گفت یعنی چه رفتار بچگونه داری بیا نصیحتت کنم فلان مادرشوهرمم فهمید 😭😭 به بابام گفتم هیچوقت پشتم نبودی همیشه تنها بودم 😭😭
بعد شوهرم مادرش برداشت برد خونه
الان شماره زن داداشم پیدا کرده زنگ زده احوال بچم بپرسه😭😭
ترسیده به من زنگ بزنه میدونه برنمدارم
الان اصلا حالم خوب نیست بگید چکنم با خانوادم و شوهرم؟😭