برای همین تصمیم گرفتم برم خونه پدر شوهرم روستا از پله ها پایین بالابرم بلکه کمک بشه برای زایمان راحت همین که رفتم اینقدر تنبل شده بودم تو این نه ماه که نمی‌تونستم دیگه کاری کنم حتی پله بالا پایین رفتن
دیگه قید همه چیو زدم گفتم وقتی نمیتونم چرا خودمو اذیت کنم خلاصه خواهرشوهرام خاله ها عمه ها همه به جای امید دادن همه میگفتن تو نمیتونی زایمان کنی خیلی سختت میشه آخرسر عملت میکنن منم که خیلی میترسیدم ولی به روی خودم نمیوردم دوهفته ای از موندن خونه پدر شوهرم گذشت منم وارد سی و هشت هفته شده بودم مامانم هرروز زنگ میزد که پیاده روی رفتی پله پایین بالا میری منم میگفتم اره خیالت راحت 😂سی و هشت هفته و یک روز بودم شب که میخاستم بخوابم درد خفیف منو می‌گرفت ول میکرد البته اینم بگم دو هفته ترشح موکسی داشتم که گفته بودن نشانه زایمان مادر شوهرم گفت اینا درد زایمانه تا فردا زایمان میکنی شوهرم گفت حق نداره زایمان کنه تا پس فردا پنج برج پنج باشه منم گفتم خیالت راحت زایمان نمیکنم ولی سحر بیدار شدم درد شدید کمر داشتم یطوری گذروندم تا صبح بلند شدم صبحونه خوردم ولی خب دیگه درد نداشتم به شوهرم گفتم خسته شدم دیگه میخام برم خونه بابام گفت نهار بخوریم بعد میریم پسرمم سرماخورده بود گفتم ببریم دکتر تا بچه بدنیا میاد مریضش نکنه خلاصه نهارو خوردیمو راهی بیمارستان شدیم پسرمو بردم دکتر داروهاشو گرفتمو رفتیم خونه بابام رسیدیدم منو گذاشت و رفت با خواهرش خونه ببینه چون میخاستن اسباب کشی کنن منم حمام رفتمو خوابیدم بااحساس کمر درد بلند شدم که به پهلوی دیگه بخوابم یهو دیدم لباس زیرم خیس شد اولش فکر کردم ترشح بلند شدم ازجام دیدم باز خیس شدم به مامانم گفتم گفت زیاده گفتم ن

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۸ ماهگی
#پارت ۳
بعد از یک ساعت که داخل ریکاوری بودم پرستارا بردنم بخش اینقدر پاهام گز گز میکرد و از کمر به پایین بی حس بودم و پاهام و نمی‌تونستم تکوندبدم اینقدر پاهام سنگین بود که انگار پا نداشتم تا ۴ ساعت بهم گفتن هیچی نخور حتی مایعات تمام بدنم از اثر این بیهوشی می‌لرزید بدترین قسمت بیهوشی همین لریزدنش برای من بود که جوری میلرزیدم که انگار دل و روده ها حس میکردم تو هم الان پیچ میخورن.
بعد چهار ساعت بهم گفتن آب میوه و غذا همچی بخور دیگه خیلی بعد از اینکه بی حسیم رفت جای سوزن درد میکردم جوری که نمی‌تونستم کمرمو به چپ و راست بچرخونم خلاصه خیلی اذیت شدم فرداشم همسرم مرخصم کرد. بعد از ۱۰ روز رفتم پیش دکترم بهم گفت نباید چیز سنگین بلند کنی نباید راه بری نباید پله بالا پایین بری نباید از سرویس بهداشتی ایرانی استفاده کنی زیاد نباید تو حموم بمونی با آب گرم خیلی داغ حموم نکن.
خلاصه منم خونه مادر شوهرم یکماه موندم ولی میگن مهمون تا سه روز عزیزه منم همینطوری بودم با اینکه زیاد بهم سخت نمیگرفتن تو این یکماه جلوم گذاشت خوردم جمع کرد خودش ولی خب دیگه بعضی از مادرشوهر هارو میشناسید دیگه شاید چیزی نکن ولی بعد از قیافه و رفتار شون نشون میدن منم یکماه که شد به شوهرم گفتم نمیتونم تحمل کنم دیگه می‌خوام برم تو خونه خودم راحت ترم خیلی دیگه مامانت رو اذیت کردم شوهرم راضی نمیشود که ببرتم خونه و قبول نمی‌کرد همش میگفت خونه پله داره دکتر غدغن کرده برات پله رو منم پام و کردم تو یه کفش می‌خوام برم خلاصه دیگه رفتم خونه خودم و راحت شدم.
مامان اروین مامان اروین ۲ ماهگی
من یه پسر چهار سالو نیم دارم که خیلی اذیتم می‌کنه برای همین تصمیم گرفتم برم خونه بابام تا کمتر اذیت بشم خلاصه باروبندلیو بستمو رفتم سمت خونه بابام با خونه خودم پنج دقیقه فاصله ست خلاصه شوهرمم از خدا خواسته گفت بریم بمونیم اونجا
تا هفت ماه که بخورو بخواب بودم مامانم اصلا نمیزاشت دست به چیزی بزنم تا اینکه پا گذاشتم به هفت ماه نمی‌دونم کرونا بود یا هر زهرماری اومدو منو بابامو پسرمو درگیر کرد یه دردی بود که در عمرم نکشیده بودم اینقدر سرفه میکردم که میگفتم دیگه نزدیکه بچه از حلقم بزنه بیرون چند بار رفتم دکتر اما بی فایده بود اینقدر سرفه هاش ناجور بود که دنده درد شدید گرفتم طوری بود که ن میتونستم بخوابم ن راه برم حتی نمی‌تونستم نفس بکشم دقیق مرگو با چشمام می‌دیدم طوری بود که هر لحظه منتظر درد زایمان بودم تا دوماه من عذاب کشیدم از درد سرفه ها و دنده درد شدید این روال ادامه داشت تا رسیدم به نه ماه مامانم گفت تاالان هیچ تحرکی نداشتی برا زایمان سختته نمیتونی به راحتی زایمان کنی اصلا پیاده روی نکردم تحرکی نداشتم ن جارو ن ظرف هیچی تو این نه ماه انجام ندادم با شنیدن این حرفا و درد دنده ای که داشتم ترس کل وجودمو گرفت با خودم گفتم من عمرا بتونم طبیعی زایمان کنم یه شب برای همین درد زیاشگاه بستری شدم به دکتر گفتم اگه طبیعی زایمان کنم کل دنده هام خرد میشه بااینکه از سزارین میترسیدم گفتم میشه منو عمل کنید ولی خب قبول نکرد گفت زایمان کاری به دنده هات نداره ولی خب من راضی نشدم با ترس میخابیدم با ترس بیدار میشدم
مامان آیهان مامان آیهان ۱۵ ماهگی
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۸ ماهگی
#پارت ۴
ببخشید عزیزای دلم که نبودم ادامه رو بزارم اما امروز دوتا پارت رو باهم میزارم🌸
خلاصه منم رفتم خونم ولی خب فقط تا هفته اول رعایت کردم از پله خونم پایین و بالا نرفتم ولی یک هفته که تموم شد دیگه طاقت نیاوردم تو خونه چون من نمیتونم یه روز تو خونه بمونم اگه بمونم خیلی عصابم خورد میگه مگر اینکه به میل خودم حالشو نداشته باشم نرم جایی ولی هرشب شده یه بادی به سرم بخوره باید برم بیرون منم دیگه شروع کردم روزی سه بار فقط از پله ها بالا پایین میرفتم نوبت بعدی که رفتم پیش دکترم بهش گفتم که سرکلاژمو چه موقعی باز می‌کنی گفت آخر ماهت گفتم آخه می‌خوام طبیعی زایمان کنم گفت خب پس ۳۶ هفتگی برات باز میکنم ولی باید سونو آخری تو بدی که من ببینم جواب سونو تو طبق اون اگه دیدم برای زایمان طبیعی اوکی بودی برات باز میکنم برام مکمل نوشت و رفتم خلاصه دیگه تا ۳۶ هفتگی نیومدم پیش دکترم البته برای تجویز دارو مراحل سونو آزمایشاتی که داشتم میرفتم که برام بنویسه و دیگه سونو جنسیت هم رفتم که خدارو شکر سالم بود و پسر شد تا اینکه یک هفته قبل از ۳۶ هفتگیم دردم گرفت ساعت ۸ صبح درد داشتم اما به روی خودم نیاوردم میگفتم حالا دردام تموم میشه الان تموم میشه دیدم نه هر ساعت بیشتر میشد اینقدر صبر کردم از ۸ صبح تا ساعت ۱۱ نیم دیگه از دردش پتو رو گاز میزدم زنگ زدم به شوهرم گفتم فقط بیا دارم از درد میمیرم نمیتونم تکون بخورم ۷ دقیقه بعدش شوهرم اومد دنبالم بردم بیمارستان هیچ دکتر شیفتی هنوز نیومده بود همش پرستار بودن
مامان لیمو مامان لیمو ۳ ماهگی
داستان زندگی من پارت 14
خلاصه گذشت و گذشت شکمم اومد جلو طول سرویکسم کوتاه شده بود با شوهرم حرف زیاد نمیزدم چون دعوا میشد هرسری حرف زدیم آخرش من کتک می‌خورم ااز خونه بیرون میشدم مادر شوهرم میومد بیشتر دخالت میکرد هرچی از دهنش در میومد بمن می‌گفت مگ رویای من این بود نه مگ آرزوهای من این بود نه همشون رو دفن کرده بودم نگران بچم بودم میترسیدم با این همه فشاری که رومه دوباره برگردم ب اون دوران دلم میخواست باز برم اما جایی برای رفتن نداشتم دلم میخواست نباشم امیدم فقد بچم بود که دکترا همش منو میترسوندن که بچه نارس بدنیا نیاد مواظب باش هرسری سونو گرافی می‌رفتیم شوهرم می‌گفت چرا طول کشید تو ماشین تا بیاییم خونه سرمو میکوبید ب شیشه ماشین سیلی میزد از دهنم میزد که باعث شده الان نمیتونم دهن کاامل باز کنم درد می‌کنه گذشت یروز من تو 32 هفته درد زایمان شروع شد تا دوروز درد زایمان داشتم شوهرم نگفتم که هرسری دکتر میرفتم کتک می‌خوردم میترسیدم ب مامانم گفتم رفتیم زایشگاه گفت درد زایمان داری بستری به هفته بستری شدم آمپول ریه زدن و مرخص شدم تو اون جین فهمیدم آب دور بچه خیلی کمه هر هفته میرفتم سونو چک میکردم شوهرم باز منو اذیت میکرد چرا این همه بریم دکتر انقد بمن فشار روحی روانی میورد ک تو 35 هفته کیسه ابم پاره شد و زایمان کردم
مامان آرن مامان آرن ۱۲ ماهگی
زایمان سزارین
پارت ۱




همه از تجربیاتشون گفتن گفتم بزار منم بگم چه دهنی از من سرویس شد و بد ترین زایمانو داشتم
من ماه آخر یهو فشارم خیلی میرفت بالا و ضربان قلبم و چون سز اختیاری بودم دکترم منو فرستاد پیش دکتر قلب تا چک بشم
و میگفت هر دو سه روز آزمایش مسمومیت بارداری بده(ربطی به غذا نداره علائمش فشار بالا سرگیجه حالت تهوع و…)من یه بار دادم اما بعدش که دیدم خوبم دیگه ندادم آزمایشو
ما تو شهرمون بیمارستان خصوصی نداریم و از اونجایی که زیادم بیمارستانمون جالب نیست من میخواستم برم رشت زایمان کنم از دکترم نامه گرفتم که شنبه برم پیش استادش رشت
وقت مژه و عکاسی بارداری هم داشتم😂
جمعه شب شام حساببی خوردم و یهو به سرم زد یه تغییراتی بدم تو خونه چون استراحت مطلقی بودم مامانم اینا برام خونه تکونی کرده بودن
به همیرم گفتم همه چیو برام جا به جا کرد
منم دیدم معدم درد میکنه یه قرص معده خوردم و خوابیدم
ساعت ۳نصفه شب با درد شدییییید معده بیدار شدم وحشت کرده بودم ترس و لرز نمیدونستم انقباضهیا درد معده از بس شدید بود دیگه یکم موندم دراز کشیدم نمیخواستم برم بیمارستان چون اصلا خاطره خوبی نداشتم از زایشگاه
دیگه دیدم دردم زیاده با یه وضعیت آشفته و زار رفتم بیمارستان
حالا چند شب قبلش که برا ان اس تی میرفتم اینقددر شیک میرفتم که گفتم اگه یهو گفتن بیا زایمان من آماده باشم
خلاصه رفتیم بیمارستان ………
مامان نلا🐣 مامان نلا🐣 ۳ ماهگی
تجربه زایمان من (پارت اول)
روز اول ۴۰ هفتگی رفتم بیمارستان هیچ دردی نداشتم ورزش هم نکرده بودم همین که رفتم معاینه کردن دهانه رحمم پیدا نمیشد بعد که به سختی دردناکی ی پرستار نتونست یکی دیگه اومد گفت یک فینگر هستی گفت بستری شو اینا من گفتم تا دردام شروع نشه بستری نمیشم به زور منو راضی کرد بستری بشم شب توبیمارستان موندم دردام شروع نشد بخش اورژانس بود جا نداشتن یه خانوم بود دردام شروع شده بود جیغ میزد خیلی ترسیده بودم خلاصه روز بعدش گفتم نه منو مرخص کنید میرم خونم خلاصه شوهرم اومد مامانم اومد گفتم میرم خونه مرخص شدم ورزش و پیاده روی رو شروع کردم (ولی دیگه دیر بود😂) کلی پیاده روی ۲ روز بکوب تو باغ پیاده روی کردم دیدم دردی نداشتم شب یکی اومد پیشم گفت بچه خفه میشه فلان میشه ترسیدم روز بعد باز رفتم بیمارستان بستری شدم بازم تا ۲ روز معاینه های دردناک داشتم خیلی بد بودم یادم میاد که چجورب معاینه میکردن از زندگی متنفر میشدم با هربار معاینه یه قرص میذاشتن دردام شروع نشد
مامان محمد‌ مامان محمد‌ ۲ ماهگی
ک ساعت ۳ شب با خیس شدنم از خواب بیدار شدم ک فکر کردم کیسه آبم پاره شده بلند شدم یواش رفتم تا شوهرم بیدار‌نشه رفتم بیرون حموم کردم ودردام ‌زیاد شدن تا ۶ نیم بعد یکم اریش کردم عکس گرفتم اینا تا ۷ شوهرم بیدار کردم رفتم خونه مامانم خواهرم آمد چون قرار بود باهام بیاد بیمارستان رفتیم اونجا گفتم کیسه آبم پا ه شده دیگه ترشح ندارم خون ریزی دارم یکی آمد معاینم‌کرد گفت دو سانتی وقت زایمانتم نیست ی تست برو بگیر بچت تو ۳۶ هفته مونده رشت نکرده ساعت ۳ برو فلان دکتر سونو گرافی بگیری اینا دیگه خیلی ترسیدم آمدم ب شوهرم گفتم ش‌هرمم خیلی گریه کرد رفتیم خونه مامانم تا ساعت ۳ بشه نمیدونه چقد گریه کردم گفتم خدایا غلط کردم هرچی خودت بهتر میدونی مامانمم ب منو شوهرم دلداری داد گفت چیزی نیس اینا الکی گفتن تا اینکه شوهرم رفت تا برام نوبت بگیره قبلش گفت الان زوده میرم خونه دوش میگیرم تا ۱۱ میرم پیش دکتر تا نوبت بگیرم گفتم باش منم موندم خونه مامانم نماز خوندم ک سر نماز چند تا درد دیگه گرفت منو اصلا نتونستم تحمل کنم ولی چیزی نگفتم دخترام آمدن پیشم گفت چرا نی نی نیا وردی گفتم میارم برات دخترم ک اصلا دردا نمیذاشتن ح ف بزنم رفتم تو سالن پیش مامان خواهرم دردام شدید شدید بود من ب حالت سجده رفتم ک خواهرم گفت ببینمت تو باز درد داری ‌گفتم ن گفت ن من حواسم بوده ک چند دفعه تو ده دقیقه دردت گرفته زنگ بزن شوهرت بیاد
مامان حسیبا مامان حسیبا ۳ ماهگی
سلااام 😂 تصمیم گرفتم تجربه زایمانمو بگم بالاخره😂😂😅
بسم الله رحمن الرحیم😅
من رفتم بهداشت دیگه وزن و ضربان قلب جنین اینا رو چک کرد گفت دهم مرداد برو معاینه لگنی و از دوازدهم که 37 هفته میشه تقریبا برو پیاده روی و ورزش اینا الان زوده منم گفتم باشه اومدم خونه چند روز بعدش سرما خوردم بدجور با سرفه، دوشنبه رفتم دکترم قرص و شربت و آمپول 2 تاااا نوشت واسم منم گفتم آمپول نمیزنم میترسم😂 اونم گفت درد زایمانو نکشیدی که از یه آمپول ساده میترسی گفتم نمیزنم اونم گفت تو سرفه میکنی و ممکنه کیسه آبت پاره بشه و زایمان زود رس کنی و بچتم خفه بشه منم مجبور شدم همونجا یکیو زدم اون یکیو گفت فردا بزن اومدیم خونه عصر مامانم اومد خونم فرداش که سه شنبه بود با مامانم رفتیم اون یکی آمپولم زدم دردش از اولی بیشتر بود😅 دیگه مامانم چهارشنبه هم موند پیشم عصر پنجشنبه رفت موقع رفتن گریم گرفت گفتم یه امروزم پیشم بمون گفت بازم میام ( خونه بابا مامانم مشهده به خاطر من اومدن زاهدان فعلا خونه پدربزرگم بودن میومدن به منم سر میزدن) دیگه بابامم بود ازشون با گریه خداحافظی کردم تو دلم آشوبی بود ...