پارت سوم❤️

اصلا لال شده بودم تمام بدنم شده بود استرس همش میگفتم عجب غلطی کردم اومدم از طرفی میگفتم نکنه مصلحتی داشته اگه بچم چیزیش بشه چی..
منی که میگفتم زایمان طبیعی دوست دارم و هیچ استرسی نداشتم حالا که تو موقعیتش قرار گرفته بودم کل بدنم شده بود ترسو استرس دوست داشتم فرار کنم😂همش میگفتم خدایا من میخواستم کلی ورزش کنم و پیاده روی کنم با درد و آماده بیام زایمان کنم نه اینطوری به زور..
خلاصه زنگ زدم شوهرم با گریه میگفتم میخوان بستریم کنن باید زایمان کنم بنده خدا پشت تلفتن همش میپرسید مگه چیشده من فقط میگفتم خودت بیا داخل بهت میگن دیگ اومد امضا کرد و بهش گفتن براش لباسو دمپایی همه چی از بوفه بخر بیار من که انگار شوک شده بودم که یهو گفتن خانوم شلوارتو درار معاینت کنیم اون لحظه فقط، میگفتم خداروشکر خودمو تمیز کرده بودم شب قبلش اگ پشم داشتم چی😂 معاینه هم خیلی درد داشت خلاصه بردنم داخل بخش 10تا دانشجو اومده بودن بالاسرم خیر ندیده ها انگار گوشت قربونی باهام ور میرفتن یکی داشت تمرین میکرد رو دستم سرم بزنه اون یکیا داشتن واژنمو چک میکردن نحوه معاینه کردنو نشونشون میداد منم فقط گریه میکردم و ترس کرده بودم تا اینکه بردنم داخل یه اتاقی که زایمان میکنن...

۵ پاسخ

وااای منم زایمان اولم ی دانشجو اورده یودن هی بخیه میزدو بازش میکرد از اول میزد مرررردمو زنده شدم خیر نبینن

خیلی خندیدم با این پارت دمت گرم

خیلی حرص درآره که تو توی اوج درد و استرس باشی،
بقیه عین موش آزمایشگاهی روت تمرین کنن

واااااااااای خدایاااااااااا..من نمیتونم بذارم چن نفر هی بیان دستکاریم کنن..حالم خیلی بد میشه

وای از همین بدم میاد ک برم بیمارستان دولتی 🤦🏻‍♀️ فکر کن جلوی چندین نفر لنگات هوا باشه 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤣

سوال های مرتبط

مامان کارن🥰 مامان کارن🥰 ۲ ماهگی
پارت پنجم

هنوز بچه‌م رو ندیده بودم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «درد دارم.»

با خودم می‌گفتم: «کاش هیچ‌وقت نمی‌اومدم سزارین!» 😭

توی بخش، ماماها مرتب سر می‌زدن و اتاق رو هم مرتب می‌کردن.

من اتاق خصوصی گرفته بودم که سرویس بهداشتی و یه تخت اضافه داشت. دو تا از همراهام کنارم موندن و همسرم هم تا ساعت ۱۰ شب پیشم بود.

حدود یک ربع بعد از اینکه به اتاقم اومدم، نی‌نی رو آوردن. انگار کل دنیا رو بهم داده بودن! 🥹❤️

ولی انقدر درد داشتم که فقط تونستم دستش رو ناز کنم، چون اصلاً نمی‌تونستم تکون بخورم.

پرسنل مرتب میومدن و سوند رو خالی می‌کردن. ماما هم میومد و آموزش شیردهی می‌داد، علائم خطر رو توضیح می‌داد و یه سری نکات دیگه رو هم می‌گفت.

بعداً همسرم برام تعریف کرد که وقتی توی اتاق عمل گفتم خونریزی دارم، خیلی ترسیده و کلی گریه کرده. به خاطر استرس زیادی که داشت، بهش اجازه داده بودن بره طبقه بالا و از طریق دوربین اتاق ریکاوری ببینه که من خوبم.

می‌گفت وقتی توی ریکاوری بودم، داشتم گریه می‌کردم و می‌گفتم: «بچم رو می‌خوام.»

در حالی که من اصلاً اون لحظه رو یادم نمیاد! 😭

بچه رو هم در حد چند ثانیه به همسرم نشون داده بودن تا خیالش راحت بشه که سالمه.
مامان پناه مامان پناه ۱۷ ماهگی
خلاصه لحظات به شدت وحشتناک میگفتم مدفوع دارم میگفتن خیلی خوبه که نشونه ی خوبیه ولی فقط حس بود چون سر بچه بهم فشار میووزد میگفتم ادرار دارم میگفتن اشکال نداره تو فقط زور بزن مهم نیست دسشویی کنی ومن با اینکه داشتم میمردم از درد زور میزدم و اونا از ادراری که به خودم کرده بودم ناراحت نبودن ولی راضی از همکاری من برا زور زدن دکترم و پرستارم و یکی دونفر دیگه دورم بودم و من همچنان یه اون کاربر گهواره فک کردم که چرا قضاوتش کرده بودم چون لحظه ای که متنشو میخوندم میگفتم یعنی چی کوچیک بشم یعنی چی حقارت بکشم خلاصه الان دارم مینویسم هیچ حس حقارت یا کوچیک شدنی ندارم ولی اون لحظه ها با اینکه پرستار و دکترم رفتار نامناسبی نداشتن خودم از اون وضعیت ناراحت بودم بماند که درد زیادی داشتم نهایت به اون سانتی که میخواستن رسیدن و تشویقاشون دلگرم ترم کردن خلاصه یه جایی گفتن بریم اتاق زایمان رو اون صندلی مخصوص و ادامه زور زدنا اینجای ماجرا همچی سخت ترشده بود ولی من بازم حواسم به بچم بود تا اونجا که دکترو پرستارا باهم صحبت میکردن میگفتم من دارم رو این صندلی مثل صندلی معاینه زور میزنم شما دارین حرف میزنید بچم بیاد میوفته پایین که اونا میخندیدن که دختر 5 و 6نفر ما اینجایی تو زور بزن قول میدیم بچت نیوفته زمین 😂
مامان نیـلا🦋💕✨ مامان نیـلا🦋💕✨ ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
من هی گریه میکردم میگفتم توروخدا بگید چیشده که گفتن بند ناف محکم پیچیده دور گردنش…
دیگه من اون لحظه نفسم رفت فقط زااار میزدم میگفتم خدایا این کارو با من نکن من اتاقشو چیدم همه چیشو اماده کردم من بدون دخترم از اینجا نرم
خلاصه پرستارا سریع بهم اکسیژن وصل کردن گفتن تند تند نفس بکش بذار اکسیژن برسه به بچه ولی مگه میتونستم…نفسم داشت قطع میشد به زور چندتا نفس عمیق کشیدم تا دکتر اومد
(اینجا اینو اضافه کنم من یکی از دلایلی ک زایمان طبیعی و انتخاب نکردم این بود ک به شدت از معاینه اینا میترسم و حتی به دکترم گفتم تو نامه بیمارستانم بنویس ک سوند و بعد بی حسی تو اتاق عمل برام بذارن) خلاصه دکتر اومد گفت باید معاینت کنم سر بچرو با دست تکون بدم تا بهش شوک وارد بشه
منو نمیگی وحشت کرده بودم گرررریه میکردم میگفتم من میترسم اونم اصلا بدون توجه به من شروع کرد به معاینه…اصلا نمیخوام از دردش بگم😣 یکم که گذشت دکتر گفت دهانه رحمت بستس نمیشه کاری کرد زنگ بزنید دکترش سریع بیاد اورژانسی باید عمل بشه…دوباره یه سرم بهم‌ وصل کردن هی شکممو تکون دادن تا اینکه صدای قلبش ضعیف اومد بعد پرستاره گفت اجازه بده سوندم همینجا وصل کنیم ک دیگه رفتی اتاق عمل سریع عمل و شروع کنیم معطل نشیم منم ک دیگه اب از سرم گذشته بود گفتم معاینه ک شدم دیگه یه سوندم وصل کنن دیگه🥲 خلاصه گفتم باشه اومدن سوند و وصل کردن ک اصلااا درد نداشت ینی من همش منتظر درد بودم ک گفت تموم شد فقط یه حس سوزش و چندشی داشت همین ، نه زدنش درد داشت واسم نه کشیدنش



فرزندپروری/سزارین/زایمان/طبیعی/نوزاد/شیرخشک
مامان 👶مهدی مامان 👶مهدی ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
قسمت دوم
بعد از اینکه اکبر ابادی بستری شدم داخل همون اورژانس سه. دفعه معاینه شدم که گفتن ۲سانت شده رحمم دیگه نوار قلب گرفتن دیدن انقباضام زیاده گفتن که برم زایشگاه
بعد بدیش اینه که همراه نمیزاشتن بیاد گوشیمم ازم گرفتن واقعا حس خیلی بدیه
منو بردن تو یه اتاق که هیچکس هم نبود تک. و تنها بودم اونجا. صدای جیغ و داد میومد تا صبح سه نفر. زایمان کردن واقعا از استرس مرده بودم
همش به پرستاره میگفتم توروخدا فقط برم خونه من میترسم من. نمیخام چکارکنم
میگفت معلوم نیست الان زایمان کنی که شاید بری بخش
تا. خود صبح ساعت ۸ چندبار معاینه شدم که همون ۲ سانت بودم فقط خداروشکر میکردم واقعا دیگه رفتم داخل بخش
درک کنید کسی همراهت نباشه دلت میگیره خیلی بده
چون کسی پیشم نبود دکتر که اومد بالاسرمون هرکاری کردم که رضایت شخصی بدم برم خونه قبول نکرد که نکرد چون از شب. قبلش ترسیده بودم به شوهرم میگفتم توروخدا صحبت کن یا منو ببر یا بگو سزارین. بشم
نامردا هیچکدوم رو قبول نکردن گفتن فقط طبیعی🥲
من همش اشکم میومد گریه میکردم همش میخاستم برم فقط سزارین اما قبول نمیکردن لحظه خیلی خیلی بدی بود
دیگه ساعتای ۲بود فکر میکنم ناهار رو که اوردن زیر دلم هی درد میگرفت ول میکرد من ناهارمو باکلی درد خوردم
اشکمم میومد
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۵
همسرم اومد و منم دردام بیشتر شده بود
ماما می‌گفت خیلیا با همسرشون میان با هم آهنگ می‌زارن و ورزش میکنن البته خودشونم برام آهنگ گذاشته بودن رو اسپیکر پخش میشد
منم ورزش میکردم و اسکات میزدم بعد یواش یواش ازم خون می‌ریخت و دردام خیلی زیاد شده بود ماما رو صدا کردم و گفت رو تخت بخواب تا معاینت کنم و معاینم کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی ۴ سانتی بهم گاز انتونوکس دادن و گفتن فقط موقع دردات دم عمیق بگیر و آروم آروم بده بیرون تا اثر کنه
منم رو تخت دراز کشیده بودم و دردم خیلی بود هی گاز میدادم داخل و آروم میدادم بیرون بعد یه ساعت همین طور که بودم کامل گیج شده بودم و درد داشتم و چشمام خمار شده بود به شوهرم میگفتم آهنگ ساقی هایده بزار برام😂
دردام شده بود هر دو دقیقه و تا ۳۰ ثانیه درد داشتم که هر بار که درد داشتم گاز تنفس میکردم و با دست میزدم تو سر و صورت خودم 🥲
زنگ دکترم زدن که بیاد
منم اینقدر دردم زیاد بود که به شوهرم میگفتم بگو بیان منو بکشن من دیگه نمیتونم اونم هی پیشونیمو بوس میکرد و اشک می‌ریخت و به ماماها می‌گفت یه کاری کنین کمتر درد بکشه ماماها گفتن باید دهانه رحمش کامل باز بشه برای همین داره درد می‌کشه
و منو معاینه کردن بهم میگفتن نفس عمیق بکش اصلا زور نزن
مامان بستنی قیفی🩷 مامان بستنی قیفی🩷 ۸ ماهگی
خلاصه تا ب بیمارستان رسیدم و کارا بستریمو انجام دادن معاینه کردن گفتن ۲فینگر بازم درد نداشتم ولی همون طور اب میرفت ازم ۹ونیم شد بردن زایشگاه سرم وصل کردن ساعت۱۰امپول فشار زدن ساعتای۱۲ونبم یکم درد میگرف ول مبکرد اما قابل تحمل بود امد معاینه کرد گفت ۴سانتی از همپونجا دردام شروع شد دکتر پمپ درد اورد ضعف کرده بودم از دیشب هیچی نخورده بودم هرچی گفتم بزارین ناهار بخورم گفتن نه مایعات فقط منم حالم بد بود با ابمیوه ک سیر نمیشدم رفته رفته دردام شروع شد ماما امد معابنه کرد همش کنار تخت ورزش کردم وایی ک داشتم میمردم دیگ ساعت۲ دردام غیر قابل تحمل بود از ی طرف درد مبکشیدم از ی طرف گشنه بودم و بی حال
فقط التماس میکردم ک ی کاری کنن زود زایمان کنم اصلا دیگ نتونسم تحمل کنم و به زمین و زمان فحش میدادم و جیغ میزدم ماما امد گفت زور بزن سرش داره میاد تا ۴تو اتاق زایشگاه زجه زدم و درد کشیدم همش حس مدفوع کردن داشتم و مبگفتم میخوام دسشویی کنم گف عیب نداره سر بچت زور بزن ولی من از خجالت هی میگفتم نه منو برد اتاق عمل اونجا گف زور بزن داره سر بچت دیده میشه
هی میگفتم خجالت میکشم من دسشویی دارم گفتن عیب نداره تا دسشویی نکنی زایمان نمیکنی از شدت ضعف و گشنگی بی حال شده بود بدنم و نا نداشتم زور بزنم هی زور میزدم و میامد باز برمیگشت عقب اخر با قیچی فک کنم پاره کرد دوطرف واژنمو
واژنمو ی عالمه کشید منم زور زدم همون جا مدفوعم میکردم فک کنم بهشون میگفتم وای مدفوع کردم زنه میگف این بیشتر از درد زایمان ب فکر مدفوع کردنش
خلاصه اینقد زور زدم جیغ زدم بالاخره امد شکمم کلااا یدفعه ای خالی شد تمام دردام تموم شدن انگار کل دنیارو بهم دادن فقط اون لحظه ای ک گذاشتنش رو شکمم ی حس عجیبی داشتم🥹