۲ پاسخ

چ مرحله ی سختیه زایمان ، انشالا خدا نینیتو برات حفظ کنه

قدمش پراز خیرو برکت باشه عزیزم
خداقوت🥲🫶🏻

سوال های مرتبط

مامان بردیا مامان بردیا ۱۶ ماهگی
پارت 3.دیگه دردای وحشتناک منو می‌گرفت کمرمو می‌گرفت فشار می‌آمد من فقط توخودم دردامو می‌کشیدم دوباره مامام معاینه کرد گفت آفرین شدی 5 سانت دیگه گفت پاشو باهات ورزش کنیم دیگه خدایی اول خداااا بعدم همین ماما همراه خیلی خوب بود دیگه ورزش شروع کرد باستگاه بخار رو کمرمو با دستمال خیس میکرد هی مزاشت رو کمرم گفت کمر تو هی اینور اون ور تکون بده وقتی درد داشتی منم دردام زیادشده بود هرچی می‌گفت انجام میدادم که بچمو به سلامتی تو بغلم بگیرم دیگه هی میگفت بشین پاشو وقتی درد داشتی منم انجام میدادم باز یه توپ آورد گفت بشین روش منم نشستم هی اینور اون ور میکردم دیگه خیلی انجام دادم بعد یهویی دکتری که مخواست بیاد برای زایمان اومد منو معاینه کرد گفت آفرین خوب شدی 7 سانت دیگه مامام هی ورزش انجام داد منم دردام زیاد میشد دیگه شد ساعت 7 که گفت برو بالا تخت دیگه همچنین فول شده بودم که گفت فقط زور بزن که واقعا رحمت عالی شده هی زور زدم فقط میگفتم خدایاااا کمکم کن اصلن نه جیغی زدم نه حرفی الکی فقط خدااا یاد میکردم که یهویی دکتر گفت آفرین رحمت شد10سانت ساعت7ونیم که یه دردایی منو گرفت گفت زوربزن هم توکل به خدااا دوسه تا زور زدم فقط دهنمو بسته میکردم محکم زور میزدم که گفت آفرین بچه داره میاد که که زوره آخری بچمو اومد دیدم مامام بادکتر گفتن ببین بند ناف دور گردن بچت بود یعنی وقتی دیدم با صدای بلند گریه کردم فقط خدااا رو صدا زدم گفتم اگه این بنده های خوبت بایاری خودت نبودن خدانکرده بچمو ازدست میدادم خیلی بد بندناف پیچیده بود فقط نگاه میکردم به مامام دکتر گریه میکردم بچمو نگاه میکردم میگفتم خدایاااا شکرت که بچمو سالم بهم دادی دیگه مامام گفت دعا کن
مامان تودلیم🤰🏻 مامان تودلیم🤰🏻 روزهای ابتدایی تولد
🌸🌸تجربه زایمانم🌸🌸

من چندین بار از ۳۷هفته معاینه تحریکی شدم و دوست داشتم زود زایمان کنم ولی خب نشد...
قرار شد ۴۰هفته و یک روز که شدم صبحش برم بستری بشم.
صبح تقریبا نزدیکای ساعت چهار بود که درد پریودی گرفته بودم ولی خب بیمارستان نرفتم و همونجا سرجام اینور اونور میشدم دیگه ساعت ۵ شد بلند شدم کم کم کارامو کردم آماده شدم که برم برای بستری...
۶ ونیم رفتم برای معاینه که دیدم پدم خیس شده به مامام گفتم و اون نگاه کرد دید بله کیسه آبم همونجا پاره شده سریع کارای بستریمو کرد و من رفتم که لباسهای بیمارستان و تحویل بگیرم بپوشم ...
لباسارو پوشیدم و خداحافظی کردم و رفتم داخل اتاق زایمان ؛ اونجا دراز کشیدم و اومدن معاینه کردن سه سانت بودم ؛ آوردن برام سرم وصل کردن ؛ یه مدت اونجا دراز بودم دردم کم کم بیشتر می‌شد مامام اومد و رفتیم تو اتاق اصلی زایمان و من ورزش روی توپ و شروع کردم و هی دردام زیاد می‌شد و من ورزش کردن برام سخت شده بود ؛ مامام تصمیم گرفت ببرتم داخل وان و آماده شدم رفتم تو وان و بقیه ورزشارو اونجا انجام دادم بعدش اومدم بیرون و روی تخت دراز کشیدم معاینه کردن شده بودم ۵سانت...
یکم دیگه ورزش کردم ولی خیلی عذاب آور بود ورزش کردن وقتی که دردا میومدن سراغم ...
توی دردا از ماسک استفاده میکردم ‌ولی اصلا تاثیر نداشت فقط گیجم می‌کرد و احساس خفگی بهم دست میداد ؛ منم داد میزدم میگفتم نمیتونم نفس بکشم، دارم میمیرم اونا هم ماسک اکسیژن بهم میدادن ...
مامان آیهان👶💙 مامان آیهان👶💙 ۱۳ ماهگی
مامان αунαη🩶👼🏻 مامان αунαη🩶👼🏻 ۶ ماهگی
مامان گل پسرم 🧸🤍 مامان گل پسرم 🧸🤍 ۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲
رفتیم بقیة الله و گفتن بهتره بستری شی ممکنه بچه مدفوع کنه و ساعت ۲ شب اونجا بستری شدم صبح ساعت ۸ اومدن چند تا دانشجو ریختن سرم برام سوند رحمی زدن که خیلی درد داشت و انگار ۱۰۰۰ برابر درد پریود یهو بهم وارد شد بعد چند ساعت اومدن درش اوردن و مامایی که گرفتم بهم گفت ۳ سانت باز شدی و شروع کن به ورزش کردن روی توپ ورزش میکردم و اسکات میزدم دوبار بهم قرص فشار دادن که تاثیری نداشت برام امپول فشار زدن توی سروم و بهم وصل کردن و کم کم دردام زیاد شد هر یک ساعت یکبار میومدن معاینه م میکردن و پیشرفتی نداشتم با اینکه ورزش میکردم و داشتم درد میکشیدم ولی دهانه رحمم باز نمیشد یه دونه سروم دیگه بهم وصل کردن با دوز بالاتر که دردش خیلیییی بیشتر بود و هی ان اس تی میگرفتن و بعد معاینه م میکردن و من پیشرفتی نداشتم و فقط درد میکشیدم ساعت ۱۰ شب خیلی درد داشتم و جیغ میزدم دکتر اومد معاینه م کرد گفت یکم بیشتر باز شدی و کیسه ابم رو پاره کرد و گفت امشب تا ساعت ۲ شب زایمان میکنی
بعد اون کسی نیومد سراغمو من داشتم از درد خودمو میزدم فقط و هر چی میگفتم سزارینم کنید گوش نمیدادن قبلش هم هر کی معاینه میکرد میگفت بچه ت خیلی درشته منم میگفتم خب سزارینم کنید ولی میگفتن نه اجازه نداریم
ساعت ۲ شب به مامانم گفتم برو ببین دکتر کجاست گفت من زایمان میکنم امشب مامانم رفت پرسید گفتن دکتر خوابیده نمیشه صداش کرد و من تا صبح درد کشیدم و صبحم گفتن شیفتو تحویل داده رفته
مامان آرشا🩵 مامان آرشا🩵 ۹ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان
بستری شدم منتظر دردام شدم که معاینه کردن دوسانت بودم تا ساعت دو دردام قابل تحمل بود اذیت نمی‌شدم مدام ورزش میکردم توپ میزدم که از ساعت سه به بعد دردام شدت گرفت و بازم می‌تونستم تحمل کنم اصلا صدام در نمیومد فقط تو دلم می‌گفتم من قوی بخاطر بچم باید تحمل کنم معاینه کردن 4سانت بودم بعد یکساعت دوباره توپ زدم دوباره معاینه کردن شیش سانت بودم ولی هربار معاینه من میمردم خیلی درد داشت سر بچه داخل داخل کانال قرار نمی‌گرفت همین کارو سخت میکرد دوباره ورزشارو شروع کردم دیگه دردا شدید بود ولی بازم من به جای داد نفس عمیق می‌کشیدم اصلا سر بچه نمیکند پایین دهانه رحمم به هفت هشت سانت رسیدم شکمم رو فشار میدادم که بچه تکون بخوره یکم سر بخوره پایین تر من همچنان درد شدید داشتم فقط معاینه میکردن نمی‌تونستم تحمل کنم فقط بلند یا فاطمه زهرامیگفتم معاینه خیلی بد بود دیگه خیلی فشار بودم ساعت پنج نیم شد من همچنان درد و ورزش میکردم و دهانه رحمم نه بود دیگه اومدن یکم دیگه فشار دادن یکم خودم زور زدم فول شدم رفتم اتاق زایمان خیلی درد داشتم اونجا ساعت پنج 45بود یه ربع طول کشید فقط پورسه زور زدم و فشار دادن پرستارابود ک دیگه واقعا داشتم از حال میرفتم همش خدا خدا میکردم که زودتر دنیا بیاد که شیش تمام بود که دنیا اومد بچم سیاه کبود شده بود اینقدر فشار روش بود و وقتی وزن کردن پسرم 4کیلو بود و سرشم بزرگ بود برای همین اینقدر اذیت شدم و هم بچه دیر اومد یعنی این سومین زایمانم بود فکر میکردم که خیلی راحت دنیا میاد ولی خیلی سخت بود چون هر بچه ای باهم فرق داره شاید اگه وزنش کمتر بود راحت تر دنیا نیومده خلاصه پسر کوچولو خوشگل منم بغل کردم از دیدنش لذت بردم 🥰
مامان ایلیا مامان ایلیا ۱ ماهگی
پارت سوم❤️

اصلا لال شده بودم تمام بدنم شده بود استرس همش میگفتم عجب غلطی کردم اومدم از طرفی میگفتم نکنه مصلحتی داشته اگه بچم چیزیش بشه چی..
منی که میگفتم زایمان طبیعی دوست دارم و هیچ استرسی نداشتم حالا که تو موقعیتش قرار گرفته بودم کل بدنم شده بود ترسو استرس دوست داشتم فرار کنم😂همش میگفتم خدایا من میخواستم کلی ورزش کنم و پیاده روی کنم با درد و آماده بیام زایمان کنم نه اینطوری به زور..
خلاصه زنگ زدم شوهرم با گریه میگفتم میخوان بستریم کنن باید زایمان کنم بنده خدا پشت تلفتن همش میپرسید مگه چیشده من فقط میگفتم خودت بیا داخل بهت میگن دیگ اومد امضا کرد و بهش گفتن براش لباسو دمپایی همه چی از بوفه بخر بیار من که انگار شوک شده بودم که یهو گفتن خانوم شلوارتو درار معاینت کنیم اون لحظه فقط، میگفتم خداروشکر خودمو تمیز کرده بودم شب قبلش اگ پشم داشتم چی😂 معاینه هم خیلی درد داشت خلاصه بردنم داخل بخش 10تا دانشجو اومده بودن بالاسرم خیر ندیده ها انگار گوشت قربونی باهام ور میرفتن یکی داشت تمرین میکرد رو دستم سرم بزنه اون یکیا داشتن واژنمو چک میکردن نحوه معاینه کردنو نشونشون میداد منم فقط گریه میکردم و ترس کرده بودم تا اینکه بردنم داخل یه اتاقی که زایمان میکنن...
مامان فندق مامان فندق ۱۴ ماهگی
پارت ۷
تقریبا ساعت پنج و نیم بود که من داشتم اه و ناله میکردم ماماهمراهم اومد و می‌گفت چیه چیه این صدای کیه....پاشو ببینم که سریع زایمان کنی...
من اسمشو میگفتم و ناله میکردم ....🥲😂
خب خب ...ماماهمراهم رفت جکوزی رو آب کرد...
منم رفتم داخل جکوزی...یه سر دوش هم داشت که من ورزش میکردم و ماماهمراهم آب گرم و با سر دوش روی کمرم گرفته بود...(اها قبل اینکه برم تو جکوزی معاینه کردن و گفتن که شدم ۴ ..۵ سانت🙂)
یعنی واقعا حالم خیلی بهتر شده بود...من با تمام توانم واقعا ورزش هایی که می‌گفت رو انجام می‌دادم...یه سری ها توی درد بودن که واقعا حالمو بهتر میکردن ...یه سری هام برای فاصله درد ها که پیشرفت کنم
تو ابن فاصله ماماهمراهم توپک خرمایی ..آب‌میوه و شربت میداد بهم که اگه نمیخوردم واقعا فشارم می‌افتاد..من اصرار میکردم که نمیخوام و به زور بهم میداد( اینم بگم که خرما نبرید چون سخته بخوای تو اون حالت ها هسته در بیاری...توپک برای خودتو درست کنید که هم مقوی تره هم خوش خوراک تر..ماماهمراهم خوشش اومده بود از کارم😁😉*)
تقریبا یه ساعت ورزش کردیم و ساعت ۱۸ و نیم ماما اومد گفت باز ان اس تی 🥲😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫