خلاصه لحظات به شدت وحشتناک میگفتم مدفوع دارم میگفتن خیلی خوبه که نشونه ی خوبیه ولی فقط حس بود چون سر بچه بهم فشار میووزد میگفتم ادرار دارم میگفتن اشکال نداره تو فقط زور بزن مهم نیست دسشویی کنی ومن با اینکه داشتم میمردم از درد زور میزدم و اونا از ادراری که به خودم کرده بودم ناراحت نبودن ولی راضی از همکاری من برا زور زدن دکترم و پرستارم و یکی دونفر دیگه دورم بودم و من همچنان یه اون کاربر گهواره فک کردم که چرا قضاوتش کرده بودم چون لحظه ای که متنشو میخوندم میگفتم یعنی چی کوچیک بشم یعنی چی حقارت بکشم خلاصه الان دارم مینویسم هیچ حس حقارت یا کوچیک شدنی ندارم ولی اون لحظه ها با اینکه پرستار و دکترم رفتار نامناسبی نداشتن خودم از اون وضعیت ناراحت بودم بماند که درد زیادی داشتم نهایت به اون سانتی که میخواستن رسیدن و تشویقاشون دلگرم ترم کردن خلاصه یه جایی گفتن بریم اتاق زایمان رو اون صندلی مخصوص و ادامه زور زدنا اینجای ماجرا همچی سخت ترشده بود ولی من بازم حواسم به بچم بود تا اونجا که دکترو پرستارا باهم صحبت میکردن میگفتم من دارم رو این صندلی مثل صندلی معاینه زور میزنم شما دارین حرف میزنید بچم بیاد میوفته پایین که اونا میخندیدن که دختر 5 و 6نفر ما اینجایی تو زور بزن قول میدیم بچت نیوفته زمین 😂

۳ پاسخ

عزیزم هزینه اپیدورال چقدره

مگه اپیدورال نزدی پس چرا بازم درد داشتی. یعنی با اپیدورال بازم درد هست

الهی منم همین استرسو داشتم که بچه نیوفته😂بعد بخیه خوردین برش زدن؟

سوال های مرتبط

مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۱ ماهگی
پارت ۶
زایمان طبیعی (بچه دوم )منم ناخودآگاه افتادم روی دور زور زدن می گفتن زور نزن پاهاتو ببند بریم اتاق زایمان منو به سختی بلند کردن بردن روی تخت چون
گفتن هرموقع گفتیم زور بزن من زور میزدم نفس کم می آوردم می گفتن نفس بکش نفس بگیر زور نزن ولی دست خودم نبود منکه اصلا سرو صدایی نداشتم نه ناله ایی نه جیغی با تمام توان جیغ میزدم و زور اثر اپیدورال رفته بود و سرم فشار همچنان توی دستم بود بهم میگفتن چرا جیغ میزنی توکه بی حسی ولی بی حس نبودم و وحشتناک درد داشتم میگفتن زور بزن زور میزدم میگفتن بسه نمی خوایم پاره بشی زور نزن ولی اون لحظه اینقدر تحت فشار بودم زور میزدم که فقط بچه بیاد تموم شه اصلا پارگی اینا مهم نبود خلاصه زور زدم و بچه اومد معاینه کردن گفتن پارگی از پایین نداری از بالا یکم پاره شدی (فکر کنین به سمت مجاری ادراری و کلیتوریس🥲)
ماما تختم گفت بخیه نمی خوری ببین چقدر زایمان فوق العاده ایی داشتی من بعد اون همه فشار میگفتم چرا بخیه نمیکنین می گفت نمی خواد یکمه می گفتم بخیه بزن همون یکم و زود جمع شه می گفت نیازی نیست خلاصه ماما مهربون وارد شد و گفت من خودم کاراشو می کنم شما برین از بالا برام بخیه زد یه دونه بدون آمپول بی حسی چون همچنان فکر می کردن تأثیر اپیدورالم هست با اینکه رفته بود درد داشت ولی نسبت به دردایی که چندلحظه قبل تحمل کرده بودم خیلی قابل تحمل بود بچه رو گذاشتن روی سینه ام صدای اذان مغرب بلند شد و
مامان جوجه هام🐥🐣 مامان جوجه هام🐥🐣 ۲ ماهگی
#تجربه_زایمان_طبیعی۳
گفتن نه این هنوز ۵یا۶سانته خلاصه با ماساژو اینا منو آروم میکردن و دردم هی بیشتر و بیشتر می‌شد اما پیشرفت نداشتم رفتن سوند آوردن که درد داشت خدایی میسوخت بدنم و ادرارم رو تخلیه کردن که پیشرفت کنم شدم ۷یا۸ سانت بعدش که دردام خیلی شدید شد گفتم احساس زور و مدفوع دارم معاینه کردن گفت فول شدی هر وقت دردت اومد زور بزن اما من جون نداشتم همش میگفتن زورات به درد نمیخوره و من توان نداشتم هرچی زور میزدم بچه نمی اومد تا زور میزدم میگفتن نفس هم بکش اکسیژن به بچت برسه زور رو ول میکردم میگفتن زور بده که بچه بباد😭 هم نگران بچه بودم هم درد شدید داشتم هرچی زور میزدم انگار بی فایده بود انگار بچم گیر کرده بود میگفتم گیر کرده میگفتن تو فقط زور بزن و من هرچی میگفتن گوش میدادم و انجام میدادم با اینکه خیلی درد داشتم نگران بچم بودم بعد از ۲۰بار زور زدن شدید که نفسم بند می اومد بچه سرش مشخص شد و کشیدنش بیرون وقتی گذاشتن رو بدنم گریه نکرد دکترا ترسیدن گفتن بچه رو ببرید که یه دفعه گریه کرد و گفتن نمیخواد و این نگرانی هم بخاطر این بود که بچم یه دور بند ناف دورگردنش بود و بخاطر همین هی می‌اومد و میرفت داخل لگن و من میگفتم گیر کرده بخاطر این بود و اونا ترسیده بودن خودشون بخاطر افت ضربان و قلب و اینا...
بعدش معاینه کرد گفت یه پارگی داره که نیاز به بخیه نیست و خونریزی نداره اون قسمت معاینه خیلی درد داشت وقتی چک می‌کرد درنهایت بخاطر اینکه بدون بخیه کارو دربیارن هم بود اذیت شدن‌های من اما درکل تجربه نسبتا خوبی بود اگه میتونستم ورزش کنم که عالی میشد قطعا اما دیگه قسمت بود و خداروشکر که بچم سالم بود🐣🥲
مامان پناه مامان پناه ۱۳ ماهگی
دیگه هی میگفتم نه دیگه نمیتونم نهههه دیگه نمیتونم که همشون میگفتن نه تا الانشم خیلی خوب پیش رفتی عالی بودی تا الان و من باز بهشون میگفتم الان با این اوضاع عالی بووودم!خلاصه رسیدم به جایی که دکترم گفت نگا من موهاشو میبینم مشکیه موهای خودت مشکیه یا همسرت گفتم جفتمون باز انرژی اومد بهم دوباره زور زدم اینجا گفتن خیلی عالیه آفرین و رفتن برا تیغ زدن که یه کوچولو زد گفتم نه درد دارم دوباره اپیدروال شارژ شد از کمر یه چیزی مثل سون وصل بود بعضی آمپولا به اون تزریق میشد خلاصه تیغ زدنو دیگه نمیفهمیدم اون پایین چه خبره فقط دکترم بچه رو که در آورد گفت بذارمش رو سینت گفتم اره ترو خدا گذاشتن نازش کردم و فقط میگفتم چقد کوچولهه دکترم برا اینکه اون موقع گفته بودم بچم نیوفته با دستکشاش که خونیو سر بود سر به سرم گذاشت که داره سر میخوره از دستم منم رو همون صندلی خیز یرداشتم که بگیرمش میخندید میگفت بشین دختر شوخی کردم بعدش بردن تمیزش کردن دیگه من چشمم به بچم بود و دکتر داشت میدوخت بهشون میگفتم الان نبرینش از اتاق بیرون با بچه های دیگه عوض نیوفته😂میگفته نیگا این دسبندی که زدیم بهت کپیش دسته بچته نگران نباش جابه جا نمیشه خلاصه یخده با دکتر در خین بخیه گپ زدیم تشکر کردیم و لحظه ای که از اتاق خارج میشدم میرفتم اتاق ریکاوری خیلی راضی بودم روز بعد...
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۳ ماهگی
پارت چهارم تجربه زایمان طبیعی

خلاصه دیگه دردام هعی بیشتر میشد جوری که سرمو میزدم اینور اونور با مشت میکوبیدم تو سرم موهامو میکشیدم از اون ماسک ها استفادم میکردم ولی بدتر درد منو بیشتر میکرد
هعی بهم فشار میومد زور میدادم چون کیسه ابمم پاره کرده بودن میترسیدم بچم چیزیش بشه اونا که عین خیالشون نبود هیچ نمیگفتن چیکار کنم دیگه انقد بهم فشار میومد حس دسشویی داشتم گفتم منو ببرید دسشویی نبردن بعدش انقد دیگه زور داده بودم مدفوع🥲 کردم بعد یدونه سگ اومد انقد بد بودا بهم گفت چرا مدفوع کردی میرفتی دسشویی دیگه انقد خجالت کشیدم با اون حالم خودم زیر اندازمو جمع کردم😭
دیگه همش زور میدادم چند تا فیلم دیده بودم مثل اونا با دستام رون پامو گرفته بودم سرمو میاوردم تا سینمو. زور میدادم دیگه معاینه اینا باز کردن ۸ سانت بودم فک کنم
اون وسطا سوند هم بهم وصل کرده بودن خیلی بد بود انقد سوزش داشت پاهامو سفت کردم در اومد
دیگه فک کنم سرش معلوم بود که گفتن برو رو تخت زایمان بزور اومدم پایین رفتم تو اونیکی تخت رو اون تخت که رفتم باز همون زور زدنو داشتم جوری که ماما ها میگفتم امپول فشار زدین میگفتن نه به خودش اینطور فشار میاد
دیگه اونجا بهم امپول بیحسی زدن و برش دادن دیگه انقد زور دادم پاهامو بعضی وقتا میچسبوندم بعد اون زن سگه میزد از پاهام دعوام میکرد دیگه زور زدم سرش اومد کشیدن بیرون
ادامه پارت بعدی
مامان دلارام مامان دلارام ۱۵ ماهگی
پارت سه

اصلا ورزش اصلا بدردم نخورد خلاصه که یکی اومد مثل بازاریابی که امپول بیحسی میخوای گفتم اره یه امپول زد من خوابیدم ولی درد حس میکردم ولی ضعیف تر بعد نمیدونم چند مدت دوباره دردا شدید وقتی اومد سراغم ولی من عالم هپروت بودم فقط یادمه ناخوداگاه داد میزدم که من درد دارم یکاری بکن اونم باز امپول مزد باز من عالم هپروت مبرفتم ‌هیچ تسلط روی بدنم نداشتم ازینورم کشنه بودم حلقم خشک شده بود بشدت یکنفر نبود به لیوان اب بده ماما همراهم که. فقط هر جند دقیقه معاینه میکرد میکفت جند سانته باز میرفت به صبحانه س بیشتر از من اهمیت میداد خلاصه اینکه این روند ادامه داشت تا وقتی من فول شدم و کابوس شروع شد بمن میکفت زور بزن من هیج زوری نداشتم اصلا نمیدونستم بیمارستانم خونم کجام بزور چشام باز میکردم و زور میزدم هیچ انرژی نداشتم اونقدر سخت بود که حس میکردم قلبم داره وای میسته دکترم میخواست بره بخش منو دو نفری میگفتن زور بزن ولی زور نداشتم اونقدر زور زدم که تمام مقعدم زد بیرون و منو میخواستن ببرن روی صندلی زایمان. با ولیچر حس میکردم که یه جیزی لاپامه سنگینه و نمیتونستم بشینم به بدختی فحش و تحقیر منو روی صندلی ننشوندن بردن اتاق مخصوص باز کفتن زور بزن و من داشتم از حال میرفتم ضربان قلب بچه افت کرد چنتا زور محکم زدم که حس کردم ‌روحم از بدن جدا شد
مامان پنـاه‌جانمـ🌿🫧 مامان پنـاه‌جانمـ🌿🫧 ۵ ماهگی
پارت سه
من چون با دکتر هماهنگ کرده بودم که دکتر زایمان من رو دست بگیره ماما ها با دکتر هماهنگ کردن و دکتر ساعت ۸ و ۳۰ اومد بالا سرم ..
حالا دیگه با هر انقباض حس فشار و مدفوع داشتم
دکتر معاینه کرد گفت ۹ سانت شدم و دیگه آخراشه باید با هر انقباض زور بزنم ولی مگه با اون همه درد آدم می‌تونه زور بزنه
بهم گاز اکسیژن رو وصل کردن
دکتر گفت تخت و اینا رو آماده کردن لباس مخصوصش رو پوشید وسایل زایمان رو مهیا کرد..
دکتر رو قسم میدادم تروخدا عملم کن .. تو بهم گفتی منو می‌بری سزارین اگه دیدی من نمیتونم منو ببر.. اونا هم میگفتن سر بچه اومده پایین ده سانت فولی نمی‌تونیم سزارین کنیم🚶
از بس تو حین درد ها دستمو تکون میدادم و بی قرار بودم انژیوکتم در اومده بود و سرمم تزریق نمیشد
حالا من انقباض دارم باید زور بزنم ماما ها دارن رگ جدید میگیرن از ی دست دیگه ام و از اون دستم که آنژیوکت ام در اومده بود مثل چی داره خون می‌ریزه و دونفر دارن اون خون رو بند میارن‌.
خلاصه دکتر گفت با دستات زیر رون پاهات رو بگیر و با انقباض ها زور بزن من از بس بی جون بودم زور زدن یادم نبود دیگه... تو گلو زور میزدم ..اینا هی میگفتن خوب زور بزن بچه داره میاد من میگفتم نمیشه نمیتونمممم .
ی ماما اومد رو تخت همزمان اون شکمم رو فشار میداد من باید زور میزدم ولی وقتی لامصب این فشار می‌آورد رو شکمم اصن دیگه زور زدنم نمیومد ‌‌...
میگفتن چرا زور نمی‌زنی چرا همکاری نمیکنی با گریه میگفتم این وقتی فشار میاره دردم میاد زور ام میرههه تروخدا بهش بگین فشار نده.
دیگه دکتر بی حسی زد برام برش داد منو
دوباره انقباض اومد من زور زدم زور زدم زور زدم بدون نفس کشیدن حدود دو دقیقه از ته‌ وجودم زور زدم
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۴)
❌❌❌❌❌
با کمک ماما بلند شدم رفت سمت اتاق زایمان تا بحال اتاق زایمان رو از نزدیک ندیده بود و وقتی رفتم داخلش خیلی ترسناک بود برام ،من تا الان دوبار اتاق عمل رفتم اینقدر برام ترسناک نبود که اتاق زایمان رفتم
سریع روی تخت دراز کشیدم و دستگاه اکسیژن و فشار خون و ان اس تی وصل کردن برام ،خیلی درد داشتم و اصلا نمی‌تونستم تحمل کنم که دوباره یه دوز دیگه برام تزریق کردن،دکترم میگفت زور بزن و نمیدونم توان زور زدن رو نداشتم یا زور میزدم بچه بدنیا نمیومد،همون لحظه ضربان قلب بچه کم شد و میخاست ببرن منو سزارین کنن ولی دکترم سریع اومد بتادین ریخت روم و لحظه برش زدن واژن رو هم حس کردم و دونفر کنارم رفتن روی پایه محکم شکممو فشار دادن ،اون لحظه از درد و ترس کلی جیغ زدم و تا مرز سکته کردن رفتم ولی وقتی دخترم بدنیا اومدن اصلا نفهمیدم چی شد فقط اون لحظه بچه رو گذاشتم بغلم همه چیز فراموش شد و باورم نمیشد،دکترم گفت حالا زور بزن که جفتت بیاد بیرون که از درد و ترس رو به بهوش شدن بودم که دکترم گفت برات بیهوشی میزنم راحت بخوابی که جفتت رو بکشم بیرون هم برات بخیه بزنم
مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۳ ماهگی
مامان رستا 🩷🩷 مامان رستا 🩷🩷 ۷ ماهگی
پارت چهارم
بعد که دید گفت تو الان نه سانتی و نیاز به بی‌حسی نیست دیگه الانا زایمان میکنی منو بردن تو اتاق زایمان و هی میگفتن زور بزن منم زور میزدم که دقیقا همدن دوازده که ماما گفت بچم به دنیا اومد و بچه رو یک لحظه نشون دادن و بردن و منتظر اومدن جفت بودن یه ده دقیقه یک ربع طول کشید تا بیاد هی سرفه کردم هی زور زدم تا بالاخره جفتم اومد اینم بگم من از اینکه برش بزنه و بدوزه و من حس کنم میترسیدم ولی همون موقع که برش زدنم حس نکردم بعدشم می‌دوخت فقط سه تا بخیه آخر حالیم شده بود بهم گفتن دو تا آمپول به واژنت زدم برای بی‌حسی یه آمپول تو سرمم زده بود شیاف انداخته بود برای همین قشنگ خداروشکر درد نداشتم من همشم استرس داشتم خوب نباشن ولی خداروشکر راضی بودم البته شیفت روز خوب بودن شیفت شبش یکمی بداخلاق بودن ولی بازم از ماما های اون روز خداروشکر راضی بودم راستی دکتر اون روز شیفتم موقع بخیه زدن اومده بود که ببینه ماما چجوری میدوزه خلاصه بالاخره زایمان کردم طبیعی و خداروشکر راضیم با اینکه آخرش مجبور بودم سرم زور بزنم
مامان جانا 🩷 مامان جانا 🩷 ۳ ماهگی
داستان زایمان من :

پارت اول
روز ۱۸ فروردین ساعت ۲ ظهر بود کیسه آبم سوراخ شد. رفتم بیمارستان و با معاینه و گرفتن nst و با دو سانت دهانه رحم بستریم نکردن گفتن بروچند ساعت بعد بیا اما من چون خیلی آبریزش داشتم گفتم نه ومبستریم که کردن ساعتای ۸ شب به بعد سرم فشار زدن تا ساعت ۲نصف شب تا اینکه دردام بیشترو بیشتر میشد اما اون وسطا اپیدورال هم زدم  درد کمتر شد اما به مرور که دهانه رحمم باز میشد و با معاینه هایی که انجام میدادن درد میومد سراغم
و در اخر که فول شد به زور زدن رسید با هر دردی که میومد میگفتن زور بزن اما من هرچی زور میزدم نمیشد تا اینکه سر بچه تو حلقه گیر کرده بود و ضربان قلب بچه داشت افت میکرد و چهارتا ماما و همینطور دکتر خودمم اومد بالاسرم دو نفرشون  فقط به شکمم فشار میاوردن از اونورم با دست رحمم رو باز میکردن و فشار میدادن خیلی بد رفتار میکردن تو اون شرایط من زور میزدم اما اونا سرم داد میزدن که خانم بچت داره از بین میره زور بزن

ادامه پارت بعدی
#بارداری # فرزندپروری
مامان بچه مامان بچه ۲ ماهگی
پارت آخر زایمان طبیعی
ماماعه به مامانم گفت هروقت موهاشو دیدی صدام کن که ببریمش اتاق زایمان من آخراش دیگ درد زیادی نداشتم فقط حس زور داشتم که ماما میگفت هروقت حس زور داشتی زور بزن ول نکن یکم حال نداشتم بخاطر اون دردا ولی دیگ زوره خودش میومد منم موقع زور زدن ول نمیکردم که سریع به دنیا بیا مامانم موهاشو که دید ماما رو صدا زد من رفتم اتاق زایمان مامانمو بیرون کردن اونجا ۵ دقیقه ای زایمان کردم یه خانومه هم اومده بود شکمو فشار میداد گفتم خانوم دنده هام شکست من خودم دارم زور میزنم دیگ بعد ول کرد بچه یو ربع به پنج به دنیا اومدو نافشو که زدن خشکش کردن گذاشتنش رو سینم بعد ماماعه بخیه زد بی حسی زده بود درد بخیه زدن حس نمیکردم ولی موقعی که توشو نمیدونم با گاز بود باند بود چی بود تمیز می‌کرد یکم درد داشت ولی درکل همه گفتن خوب بود زایمانم خودمم راضی بودم خدارشکر.. خیلی از سزارین عوارضاش بهتر بود الانم که سرحالم خدارشکر فقط بخیه هام هنوز نیافتاده ولی میتونم همه کارامو بکنم ولی باید مراعات کنی که زودتر خوب بشی به نظرم میارزه چون خیلی زود تموم میشه و فراموش میکنی
مامان فندق💖 مامان فندق💖 ۳ ماهگی
پارت پنجم


از ساعت ۱۲ دیگه واقعا قسمت بد ماجرا شروع شد یعنی دردام مثل پریودی بود اذیت نمیکرد ولی حس دستشویی و فشار زیاد رو مقعد و واژنم واقعا ازار دهنده بود کلی هنگام معاینه زور میزدم پاهامم به کمک ماما همراهم و خدمه و یه مامای دیگه به زور بالا میدادن هنگام زور زدن یکی هم تند تند مثل احیای قلب شکممو فشار میداد تند تند تا بچه بیاد پایین بچه تا نزدیکی واژنم میومد ولی فشار که ول میشد برمیگشت بالا تا ساعت یک وضع همین بود گذر زمانو نمیفهمیدم ولی خستگی وضعمو بدتر میکرد
اون وسط موقع زور زدنام ماما میگفت افرین دارم موهاشو میبینم زور بزن منم بهشون میگفتم خب از موهاش بگیرین بکشینش دررررر😂😂😂
میگفتن وا مگه گیسو کمنده یه ریزه مو داره فسقلیت کلا نا امیدم کردن حالا اون وسط تو فکر این بودم نکنه بچم کچل باشه این همه موگیر براش گرفتم
اینارو با درد و گریه میگفتم اونا میخندیدن برام😂
تا یکو نیم هی تو سجده یا حالت معاینه زور میزدم چشمامم کلا بسته بود و فقط زور میزدم تا زودتر خلاص شم از این وضع بینش هم هی از حال میرفتم خوابم میبرد با ابمیوه هوش میومدم نمیزاشتن یکم بخوابم بازم خدارو شکر خیلی درد نداشتم فقط حس زور زدن بود
خدمه ها حتی سوپروایزر هم ریخته بودن داخل ببینن من کیم که همه از بیرون داشتن در زایشگاه رو میکندن😂میگفتن چرا نمیزایی اینا کل بیمارستانو به خط کردن دعای کمیل گذاشتن
هیچی دیگه جون نداشتم تا اینکه گفتن افرین بپر پایین تا بریم رو تخت زایمان یعنی انگار دنیا رو بهم دادن نیشم باز شد 😁 همشون خندشون گرفته بود میگفتن تو الان باید اینجارو بزاری رو سرت داد و بیداد کنی نه اینکه بخندی خلاصه درباز شد و دکترم هم رسید منو گذاشتن رو تخت زایمان.
مامان بستنی قیفی🩷 مامان بستنی قیفی🩷 ۴ ماهگی
خلاصه تا ب بیمارستان رسیدم و کارا بستریمو انجام دادن معاینه کردن گفتن ۲فینگر بازم درد نداشتم ولی همون طور اب میرفت ازم ۹ونیم شد بردن زایشگاه سرم وصل کردن ساعت۱۰امپول فشار زدن ساعتای۱۲ونبم یکم درد میگرف ول مبکرد اما قابل تحمل بود امد معاینه کرد گفت ۴سانتی از همپونجا دردام شروع شد دکتر پمپ درد اورد ضعف کرده بودم از دیشب هیچی نخورده بودم هرچی گفتم بزارین ناهار بخورم گفتن نه مایعات فقط منم حالم بد بود با ابمیوه ک سیر نمیشدم رفته رفته دردام شروع شد ماما امد معابنه کرد همش کنار تخت ورزش کردم وایی ک داشتم میمردم دیگ ساعت۲ دردام غیر قابل تحمل بود از ی طرف درد مبکشیدم از ی طرف گشنه بودم و بی حال
فقط التماس میکردم ک ی کاری کنن زود زایمان کنم اصلا دیگ نتونسم تحمل کنم و به زمین و زمان فحش میدادم و جیغ میزدم ماما امد گفت زور بزن سرش داره میاد تا ۴تو اتاق زایشگاه زجه زدم و درد کشیدم همش حس مدفوع کردن داشتم و مبگفتم میخوام دسشویی کنم گف عیب نداره سر بچت زور بزن ولی من از خجالت هی میگفتم نه منو برد اتاق عمل اونجا گف زور بزن داره سر بچت دیده میشه
هی میگفتم خجالت میکشم من دسشویی دارم گفتن عیب نداره تا دسشویی نکنی زایمان نمیکنی از شدت ضعف و گشنگی بی حال شده بود بدنم و نا نداشتم زور بزنم هی زور میزدم و میامد باز برمیگشت عقب اخر با قیچی فک کنم پاره کرد دوطرف واژنمو
واژنمو ی عالمه کشید منم زور زدم همون جا مدفوعم میکردم فک کنم بهشون میگفتم وای مدفوع کردم زنه میگف این بیشتر از درد زایمان ب فکر مدفوع کردنش
خلاصه اینقد زور زدم جیغ زدم بالاخره امد شکمم کلااا یدفعه ای خالی شد تمام دردام تموم شدن انگار کل دنیارو بهم دادن فقط اون لحظه ای ک گذاشتنش رو شکمم ی حس عجیبی داشتم🥹