قصهی زندگیم5️⃣0️⃣
وقتی داشتم نامه برای خیر مینوشتم یه برچسب روی صندوق انتقادات بود عکس حرم امامرضا(ع)بود با اون عکس تو دلم کلی درد و دل کردم گفتم تو برام یه چارهیی کن من دیگه نمیدونم چی درسته چی اشتباهه تو که از دلم خبر داری از حالو روزم آگاهی یه راهی پیش پام بزار یه شفا یه حال خوب یه آرامش یجوری کمک کن بلند شدم نامه رو انداختم داخل صندوق و از درمانگاه اومدم بیرون کنار خیابون زیر سایه درختای کنار بیمارستان وایسادم مردم رو ماشینها رو مریضا رو نگاه میکردم همیجور که مردم رو نگاه میکردم تو ذهنم هزارتا فکر و خیال رد و بدل میشد گره میخوردن به هم گیج میشدم کلافه میشدم با صدای بوق ماشینا دوباره از فکر میومدم بیرون یه لحظه با خودم گفتم زهراسادات پاشو برو قم پیش حضرت معصومه دخیل ببندتو که از همه جا بریدی دستت جایی بند نیست نه پولی داری نه میتونی درست و حسابی خودتو درمان کنی نه خوشی دیدی یبار برو پیش حضرت معصومه دردتو حضوری براش بگو شاید دست خالی ردت نکرد شاید دلش سوخت برات
قصهی زندگیم 4️⃣9️⃣صبح زود از خواب بیدارشدم یه لقمه گرفتم گذاشتم تو کیفمو از خونه زدم بیرون هنوز نور ستارهها دیده میشدن رفتم کنار جاده موندم و بعد چند دقیقه اتوبوس اومد و تقریبا پر بود سوار شدم دو ساعتی طول کشید تا رسیدم شیراز تاکسی پیاده سوار رفتم تا درمانگاه بیمارستان دکترم صبحا بعد ویزیت مریضهای بستری مریضهای درمانگاه بیمارستان رو هم ویزیت میکرد رفتمپیش پذیرش باکلی خواهش و تمنا شماره پروندهپزشکیمو دادم گفتم باید دکتر رو ببینم از راه دور اومدم شرایطم سخته نمیتونم برم و بیام از خواهش و از مسئولین بخش پذیرش بهونه و ادا در اوردن تا دیگه تونسم با هر سختی شده نوبت بگیرم...از ساعت ۸صبح منتظر نشستم تا نزدیکای ساعت ۱۲ ظهر نوبتم شد دکتر تا دیدمنو شناخت جویای حالم شد شرح حالمو براش توضیح دادم گفت باید سونوگرافی بشی آزمایش بدی بهم گفت تو دیگه باید تحت مراقبت باشی حداقل هر ۶ماه یبار چکاپ کامل بشی بحث هزینه رو باز کردم گفت اینجا خیرین زیادی هستن که کمک میکنن یه صندوق پیشنهادات و انتقادات هست یه متن یه نامه بنویس اسم فلان خیر رو هم بیار تا کسایی که نامه ها رو میخونن صحبتهای شما رو هم به خیر مورد نظر برسونن گفت اینجا کارکنا همه رو میشناسن فقط اسم منو نیار اگر خواستنت حضوری صحبت کنی گفتم چشمو قرار بر این شد یه سری داروی جدید که تجویز کرد دکتر برام بعد انجام سونو مصرف داروها با جواب سونو برم پیش دکتر
قصهی زندگیم4️⃣8️⃣تصمیم گرفتم برم شیراز پیش دکترم بگم بعد ۷۰ روز شرح حال من اینه باید چکار کنم
هیچ منبع درآمدی نداشتم داداشامم هر چند وقت یبار یه مبلغی بهم توجیبی میدادن اونام جوون بودن دوست داشتن براخودشون برن بگردن ازشون توقع نداشتم که خرج منم اونا گردن بگیرن،پدرمم که بیکار بود توی روستا شغل خاصی نبود یه دامداری بود و یه کساورزی
کل پولی که داشتم ۶۳هزارتومن بود کرایه اتوبوس از محل زندگیمون تا شیراز ۸هزارتومن بود ولی باید صبح سحر پامیشدم میرفتم لب جاده تا اتوبوس صندلی خالی داشته باشه منو سوار کنه به پدرم گفتم توبت دکتر دارم گفت میبرمت گفتم نه میخوام خودم تنها برم قبول کرد یجورایی میخواست بهم بگه هم بهت اعتماد دارم هم تو دیگه یه زن بالغ هستی یه جاهایی باید خودت برای زندگی خودت تصمیم بگیری باید خودت اختیار دار رفت و آمد خودت باشی...
قصهی زندگیم 5️⃣2️⃣ من از ظهر گشنه تشنه میخواستم با ۵۰ تومن پول برم قم و یه روزم اونجا بمونمو برگردم🥲 موندم ساعت شد ۷غروب همه جا تاریک شهر شلوغ اگه نشد برم چی چکار کنم زنگ بزنم بگم دخترعمو بیاد دنبالم
شب که میشد گیج میشدم خبابونا رو گم میکردم🥲 رفتم یه دور سمت باجههای بلیط فروشی زدم یه کم سالن ترمینال رو قدم زدم شاگرد اتوبوس رو دیدم همش همون قسمتا میچرخید مسافر جمع میکرد گفتم چیشد من تا الان موندم کسی التماس مسافر نمیکنه یه پسر ۱۷ ۱۸ساله بود گفت پشت سر من بیا رفتم 😟 حین راه رفتن پرسید قم میخواستی بری گفتم آره آخرش چقدر میخوای کرایه بدی گفتم همون ۳۰تومن که گفتم رفت پیش راننده اتوبوس صحبت کرد و منو نشون میداد سرشو میخاروند پاشو میزد پشت پای دیگهش انگاری داشت خواهش میکرد که منو ببره میخواست جلو من کم نیاره بگه دیدی گفتم التماس مسافر میکنن غرور داشت دیگه ادعا کرده بود باید پاش وایمیساد🫠🤭 به نشونهی تایید سر راننده رضایت رو گرفته بود به من گفت بیا بااین اتوبوس باید بری نیم ساعت دیگه حرکته
رفتم جلو اتوبوس کنار درب جلو وایسادم منتظربودم راننده و مسئول بلیط بیاد مسافرای بلیط دار رو سوار کنه به منم بگه سوار شد
قصهی زندگیم5️⃣3️⃣ مسافرا اومدن جاشون مشخص بود سوار شدن مسئول بلیط گفت به اسم کی بلیط؟ گفتم با راننده صحبت شده من بین راهی هستم نگاه به راننده کرد راننده گفت بزار بیاد بالا بدون بلیط میاد بین راهی پیاده میشه
رفتم صندلی آخر نشستم راه افتادیم به سمت قم حرم حضرت معصومه،گرسنه بودم تشنه بودم از شدت گرسنهگی بدنم داشت میلرزید هوای شب پاییزی هم جوری بود که نه میشد داخل اتوبوس کولر زد و نه بخاری رو روشن کنن منم که گرسنم بود و حال جسمی خوبی هم نداشتم فشار گرسنگی داشت اذیتم میکرد کمک راننده نفری یه بطری آب معدنی کوچیک به مسافرا میداد گرفتم نصف آبو خوردم باشکم خالی آب خورده بودم حالت تهوع داشت بهم دست میداد همش پیش خودم میگفتم یا حضرت معصومه دارم با دست خالی میام پابوست دست خالی بر نگردونی منو ،دخترعموم همش پیگیر احوالم بود نگران بود میترسید شریک دروغ من شده بود🥲 تماس قطع میکرد پیام میداد تا ساعتای ۲شب باهم چت میکردیم،گفتم بخواب شوهرت ناراحت میشه شب بخیر گفتیم و چشامو بستم بلکه خوابم ببره و ضعف گرسنگی رو کمتر احساس کنم صبح شد رسیدیم قم نزدیم یه پل هوایی عابر پیاده منو چندتا آقا پیاده شدیم ازشون پرسیدم کجا میتونم تاکسی بگیرم برم سمت حرم راهنماییم کردن خودشونم ماشین اومده بود دنبالشون رفتن من موندمو چند تا مسافر که از قبل تو جایگاه خط اتوبوس وایساده بودن از اونام پرسیدم چجوری برم حرم که راهنماییم کردن و وایسادم کنار جاده ماشین اومد سوار شدم رفتم جلوی حرم پیاده شدم ساعت فکر میکنم حدود ۸بود رفتم از ورودی خانوما رد شدم وارد صحن شدم اول صبح وقت مدرسه بود پاییز هم بود حرم دور و برش خلوت خلوت بود
قصهی زندگیم5️⃣4️⃣ سلام کردم به حضرت معصومه ازش تشکر کردم دعوتم کرده رفتم یه گوشه کنار ضریح کلی دعا خوندم زیارت کردمو درد دلامم کردم ظهر شده بود حسابی دیگه گرسنم شده بود 🥲 کاملا سرگیجه گرفته بودم چشام یوقتایی سیاهی میرفت با یه لحن شوخی و خنده گفتم مهمونت رو نمیخوای یه ناهار دعوت کنی؟ مهمانداری بلد نیستیا🤭 انگاری داشتم با خواهرم حرف میزدم🥺🥺🥲
از کنار ضریح بلند شدم اومدم سمت حیاط و صحن و سرای بیرون زائر بود اما شلوغ نبود اذان شد لکه بینی داشتم پریود نبودم بخاطره عمل جراحی کم و بیش بعد گذشت حدود۷۰ روز بازم لکه میدم ترسیدم نمازم اشکال داشته با جماعت نخوندم فرادا نمازمو خوندم سردرگم بودم ۱۸هزارتومن پول داشتم🤦♀️😣خدایا چکار کنم اگه بخوام یه دونه کیک و آب بگیرم حداقل سه چهار تومن باید خرج کنم اگر بخوام چیزی هم نخورم حتما از گرسنگی زیاد بیهوش میشم🫠 رفتم سمت یه خادم گفتم ببخشید اینجا غذای حضرتی و تبرکی پخش میکنن منظورم آشپزخونهی حرم بود میگفتم مث حرم امام رضا شاید غذای تبرکی بدن
قصهی زندگیم4️⃣7️⃣ یه مدت کوتاهی با هم چت میکردیم اون موقعه تلگرام وصل بودم اینستا داشتم واتساپ وصل کرده بودم کلا شرایط برای آغاز یه زندگی مجازی فراهم شده بود
یه روز به پسرعمه که پیام داده بود صبح بخیر گفته بود گفتم دلم میخواد مث خودت خودکشی رو تجربه کنم میخوام یه حرکتی بزنم تموم کنم این همه درد و سردرگمی رو این بلاتکلیفی میون درد و درمان رو
نمیدونستم باید چکار کنم بخاطره همین میگفتم بمیرم راحت بشم بقیه رو هم زجر ندم جدی گرفته بود تند تند شروع کرد به پیام دادن و خواهش میکرد منتظر تماسش بمونم
یه کم گذشت زنگ زد مثلا حرفاش روم تاثیر گذاشت من آروم شدم همش نقشه میکشیدم که باهام صحبت کنه نگرانش کنم همش بفکرم باشه😔😣 اون که لحظه به لحظه پیام میزاشت عاشقتم دوستت دارم کافیه ندا بدی من تمام هستیمو به پات بریزم ولی نمیدونم چرا فقط دوست داشتم رابطه همینمدلی بمونه یعنی ازدواجی در کار نباشه ولی دوستم داشته باشه بخواتم
انگاری میخواستم تلافی کنم اونو مقصر کنم که باعث شده من یه زندگی تلخ رو تجربه کنم🥺🥲 هنوز کامل جای بخیههام خوب نشده بود بدجوری بخیه زده بودن حدود ۷۰ روز گذشته بود اما هنوز چرک و خون از بخیه میومد هنوز خونریزیهای طولانی مدت داشتم😟
قصهی زندگیم4️⃣6️⃣ فردا اون روز خواهرمو شوهرش با کلی خواهش و تمنا با کلی توصیه و نصیحت و همدردی باهام از همدیگه خداحافظی کردیم و رفتن خونهشون،خونهی خواهرمم عسلویه هست، چند روز گذشت هی دلم میخواست با یه کسی صحبت کنم از دردام بگم دلم یه پشتوانه میخواست یه همراه یه همدرد یه مونس کمکم کنه بهم دلگرمی بده بهم حس قوی بودن بده خودم هیچوقت تا به امروز شروع کننده ارتباط تماس یا پیام با پسر عمه نبودم از لیست سیاه برش داشتم و منتظر بودم پیامش بیاد رو صفحه گوشیم و شروع کنم باهاش چت کنم صحبت کنم نمیدونم الکی بهش گیر بدم بگم نکن ولی اون ادامه بده برای با هم بودن من بگم زشته اون اصرار بر اینکه ببا باهم باشیم
میخواستم اون بیاد سمتم نمیخواستم باز قربانی راه عشق بشم حداقل بگم اینبار اون قدم جلو گذاشت من رد کردم
تو خیال خودم خودمو همیشه منتکش و سادهلوح فرض میکردم
یه کم گذشت بله پیام از طرف پسرعمه اومد زهراسادات جان تروخدا گوشیتو درست کن پیام منو ببین التماسهای منو ببین جوابمو بده میدونست گذاشتمش داخل لیست سیاه
فورنی جوابشو دادم گفتم چیه چرا دست برنمیداری؟ تو دلم میگفتم زود جواب بده بگو نمیتونم بگو زهرا دوستت دارم 🥲 باز داشتم تو خیالاتم باهاش زندگی میکردم تا باهاش چت میکردم تمام غم دنیا و هستی و عالم فراموشم میشد فقط اینبار فرق داشت من دیگه یه چیزایی یاد گرفته بودم😔 مثلا میتونم بدون اذن پدرم صیغه بشم میتونم ازدواج کنم😣میتونم بفهمم یه مرد رو چجوری میشه با عشوه و ادا سمت خودت بکشی همش میخواستم از این موقعیت برای جذب پسر عمهم استفاده کنم اما وجدانمم بیدار بود فقط تو رویا و خیالم بودن این افکار به زبون نمیاوردم🫠🥲
کاشکی جدا میزاشتی اینجا ترتیبشون بهم خورده
زهرا جان اگه میشه قسمت ها رو پارت ب پارت جدا بنویس
قصهی زندگیم4️⃣5️⃣همون روز ساعتای ۷یا ۸شب بود درمانگاه بیمارستان اولین دوز آمپول رو بهم تزریق کرد
تزریق آمپولها برا این بود که من بتونم فرصت پیدا کنم شیمیدرمانی رو به تاخیر بندازم و یجورایی آمپولا کار شیمی درمانی رو میکردن خیلی دردناک و زمانبر بود ساعتای ۱۱شب بود حرکت کردیم به سمت خونه خونهی ما تا شهر شیراز حدودا ۱ساعتو نیم راهه
رفتیم خونه ومن تا صبح درد کشیدم از جسم هماز روح حالا باید چطوری ادامه بدم چطوری با حرف و دید مردم کنار بیام چجوری درد خودمو تسکین بدم
یادم افتاد شبی که برا جراحی رفته بودم بیمارستان شماره پسر عمه رو لیست سیاه گذاشته بودم
رفتم قسمت صندوق بلاک شدهها دیدم ۸۳۶تا پیام تو این طول مدت ۲۲روزه برام فرستاده همش ازم خواهش و تمنامیکرده از سختیهایی که داره میکشه از اینکه دلش با منه از اینکه هر کاری میکنه فراموشم کنهاما نمیتونه
تقریبا تمام پیاماش با همین مفهوم و کلمات بودساعت ۲شب بود🥲 یه چیزی قلقلکم میدادبهش پیام بدم از یطرف میگفتم اگه خانومش گوشیو برداره پیاممو ببینه بخونه آبروی خودمو خانوادهم رو برده حساب کنم و تمام حدس و گمانهای مردم الکی الکی بهم چسبیده میشه و من مقصر داستان میشم لعنت بر شیطان کردمو برای دل خودمو زندگیم برای شبایی که گذشتن برای ۱۰ سالی که به بدترین شکل ممکن گذشت گریه کردمو اشک ریختم
عزیزم پارت هارو تو پست های جدا بزار لطفا
اولین باره ک در طول روز دائم گهوارهم 😁🤝
قصهی زندگیم5️⃣1️⃣ فورنی زنگ زدم به همون دختر عموم که سنگ صبورم بود رازدارم بود چند سالی بود که ازدواج کرده بود خونهش شیراز بود و یه دحتر ۱ساله هم داشت گفتم فلانی دلم بدجوری گرفته هیچی تسکینم نمیده میخوام برم پابوس و دست بوس حضرت معصومه یه خواهشی ازت دارم اگه خواهرم اگه خانوادهم بهت زنگ زدن بگو زهراسادات پیش منه من میخوام بهشون بگم پیش دخترعمو هستم یه چند روز باید برم دکتر رفت و آمد برام سخته قبول کرد زنگ زدم به پدرم و بعدش به خواهرم گفتم باید بمونم شیراز پیش دخترعمو هستم نگرانم نباشین راه افتادم سمت ترمینال اتوبوس رانی کل پولی که داشتم ۵۰ هزارتومن بود نیمههای مهرماه سال ۹۷🫠رفتم ترمینالو باجه بلیط فروشی شیراز قم اصفهان از خانومه پرسیدم بلیط برای امروز قم دارین گفت آره ساعت ۷ غروب حرکته قیمت بلیط رو پرسیدم گفت ۷۵هزارتومن🥲🥺😣😔 گفتم تخفیف بدین من این راهو در هفته چند بار میرم و میام🤦♀️🙄 خیلی اصرار کردم تا گفت آخرین قیمت ۵۰ تومن نهایت احترامو گذاشته بودن هیچی دیگه نشد تشکر کردمو داشتم میومدم سمت در خروجی یه شاگرد اتوبوس پرسید خانوم بلیط داری کجا میری؟گفتم میخواستم برم قم ولی خیلی گرون کردن کرایهها رو گفت چقد میتونی بدی؟ ۵۰تومن داری گفتم خود باجه هم گفت آخرین قیمت ۵۰تومن ولی من همینم ندارم گفت چقدر داری گفتم خیلی بتونم ۳۰ تومن 🥲گفت بمون آخر ساعت مسافر نیست التماس میکنن
میدونم اذیت میشی ولی مشتاقیم پایان داستانتو بخونیم
همین ک الان بچه داری یعنی پایان خوشی داره داستانت من دیگ طاقت ندارم😞
خدا نگاه دردات کرده عشقم که هرچی الان داری بخاطر دردایی هست که قبلا کشیدی و مطمعن باش تا آخرین لحظه عمرت خوشبخت خواهی بود گلم و خودتو همسرت هردو شاهد خوبختی بچه هاتون هستید اینه که میگن خدا عاقبتتو بخیر کنه همینه خداروشکر که عاقبتت خیره عزیزم
انشالله آخر قصه ی زندگیت خوب باشه
خدا خواهرتو حفظ کنه❤️🥹
آخریش قسمت ۵۲, شد فعلا درسته ؟؟؟
عاقااااا ما رو معتاد داستان کردی اینقدر که پیگیر اینم پیگیر زندگیم نیستم 😂😂😂
۴۷ نداره
۵۸ گذاش خبرم کنید🥲
۵۸ رو نداشته؟
منم هروقت که ناراحتم و دلم میگیره اولین نفر پیش امام رضام 😔😔😔فقط خودشون میتونن دست آدمو بگیرن
قصهی زندگیم5️⃣7️⃣
تا اینکه یه پیرمرد بداخلاق 🤦♀️ که نمیدونم از چه و از کی عصبانی بود گفتم آقا هفت تپه میبرین گفت دربست میبرم اولش گفتم نه بازم میمونم تا ماشین جور بشه هی دل دل میکردم پیرمرده هم غر غر میکرد گیر داده بود بهم بیا ببرمت دیگه هواهم تاریک شده بود انگاری استرس هم داشتم نسبت به پیرمرده حس خوبی نداشتم تو همین حالو هوا بودم که دیدم یه آقایی چهره مذهبی داشت اومد کنار من وایساد ماشینش پراید بود فکر کردم راننده تاکسیه میخواد مسافر سوار کنه گفتم آقا هفت تپه میرید گفت نه خواهر دیدم یه خانوم محجبه که خانومش بود اومد صندلی جلو سوار شد خانومه نگام میکرد من دیگه استرس گرفته بودم که چجوری ماشین جور کنم برسم به محل مورد نظر یه چیزی خانومه به شوهرش گفت شیشه ماشینشون رو اورد پایین گفت بیا خانوم سوار شو ببریمت گفتم مسیرتون اونجاس؟خانومه گفت شما بیا بریم نگران نباش بچهی اینجا نیستی درسته گفتم آره برای شیرازم دیگه دلو زدم به دریا با کلی تشکر و تعارف سوار شدم 🥹
قصهی زندگیم5️⃣6️⃣ این خادم با بالاترین سرعت هم اگر میخواست بره سمت ضریح یا دربهای خروجی حداقل ۳دقیقه طول میکشید انگاری بال در اورده بود از زمین بلند شده بود روی زمین که دیده نمیشد و اثری ازش ندیدم یه جوری شدم گریم بیشتر شد اما اینقدر گرسنه هم بودم که میگفتم حالا با خیال راحت میرم یه غذای خوب میخورم🥲میگن انسان گرسنه دین و ایمان نداره راست میگن🤦♀️🤭🥲
رفتمناهار دو سیخ کوبیده خریدم با نوشابه و مخلفات شد ۱۰و ۵۰۰🫠🥲خوردمو برگشت حرم از حضرت معصومه کلی تشکر کردم تو راه اومدن به قم از راننده پرسیده بودم چجوری باید برگردم که بهمگفت ما فردا شب ساعت ۹ شب میرسیم هفت تپه اگه اشتباه نکنم اسم اون قسمت بینراهی عزیزای قمی بهتر میدونن شماره راننده رو گرفتم گفتم برای برگشتن باهاتون هماهنگ میکنم تا با خودتون برگردم ساعت نزدیک به ۵ عصر شده بود زنگ راننده زدم گفتم کی بیام کنار جاده گفت ساعت ۸ونیم تاکسی بگیری یه ربع راهه میای هفت تپه مسیر اتوبوسا اونجاس میتونی با ما بیای میتونی با اتوبوسای دیگه هم بری شیراز ساعت ۷شد گفتم برم تاکسی بگیرم برم کنار جاده بمونم تا خیالم راحت بشه ترافیک یا اگر یوقت مسیر رو اشتباه رفته باشم وقت باشه برای پیدا کردن محل سوار شدن
رفتم با حضرت معصومه خداحافظی کردمو دیگه گفتم لطف و کرم و مهربونیتون همین امروز شامل حالم شده اما بازم کمکم کن دست خالی من نرم خونه رفتم بیرون از حرم کنار خیابون یه سری تاکسی شخصی بودن یه سری هم تاکسی بین شهری درون شهری
از چند نفر پرسیدم کجا تاکسی سوار بشم کرایه چقدره و تا محل سوار شدن اتوبوس چقد راهه ساعت شد ۸ تاکسی پیدا نمیشد منو اون مسیر ببره
قصهی زندگیم5️⃣5️⃣خادم حرم گفت اینجا اگه کسی نذری نذوراتی داشته باشه این فصل سال پخش میکنن الان پخش غذا نداریم
تشکر کردم گفتم از کدوم درب باید برم بیرون فروشگاهی چیزی باشه نزدیک حرم من یه چیزی بگیرم بخورم حقیقتا اینجا غریبم میترسم گم بشم خادم حرم راهنماییم کرد میخواستم از همون درب هم دوباره بتونم بیام داخل تشکر کردم باز راه افتادم که برم بیرون از حرم یه کیکی چیزی بگیرم بخورم خادم حرم یه آقای حدودا ۵۰ساله بود صدام کرد خواهرم حاج خانوم برگشتم جوابشو دادم گفتم بفرمایین داشت میومد سمتم همینجور که میومد دستشو کرد داخل جیب کتش لباس خادمی تنش بود یه تراول ۵۰ تومنی با دو سه تا ۱۰ تومنی داشت تراول ۵۰ تومنی رو گذاشت کف هر دو دستش با نهایت احترام سرشم پایین اورد گفت شما مهمان حضرت معصومه هستین فقط زحمت باید بکشین خودتون از غذاخوریهای کنار حرم سفارش غذا بدین مهمان حضرت معصومه نباید بدون پذیرایی بمونه بعدا حضرت یقهمو میگیره میگه مهمونمو بدون پذیرایی رد کردی رفت😭😭😭🥹🥺😭 نمیدونستم چی بگم راستش بدون تعارف کردن گفتم چون گفتید مهمان حضرت معصومه هستم رد نمیکنم ولی شاید غذایی که من سفارش بدم کمتر از این پول باشه اون موقعه یه پرس چلو جوجه درجه یک خیلی که میبودنهایتش ۱۴ ۱۵تومن میشد گفت بقیه هم هر جوری دوست داشتی از خودت پذیرایی کن اشکم سرازیر شده بود و تشکر کردم راهدافتادم شاید ۱۰ قدم برنداشته بودم برگشتمبازم ادای احترام کنم اول به حضرت معصومه بعد به خادم دیدم هیچ اثری از خادم نیست🥺😭😭😭😭
بقیش زهرا ده دیقه یبار گهواره رو چک میکنم
همسر الانت پسر عمت نیس عزیزم؟
بقیه رو کی میزاری عزیزم
وااای چقدر دردناک با تمام وجود دارم تاپیکاتو میخونم
عزیزم خیلی ناراحت شدم برات خدا الان مطمئنم خوب چیده برات دیگه خوشبخت بشی
درخواست مو قبول کنید ممنون 🙏❤️
بمیرم برات خیلی سختی کشیدی ❤️❤️
انشاالله بقیه عمرتو با خوشی و سلامتی بگذرونی
خیلی دوس دارم آخر داستانت چی میشه؟؟
و اینکه سرگذشت شوهر سابقت چیشد پیداش نشد دیگه؟؟؟
اخی های سی دل درد کشیدت💔
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.