تجربه زایمان(پارت ششم):
فردای زایمان مرخص شدم و رفتم خونه، تنها، بدون بچه، با کلی درد و ورم😔دوش گرفتم و تا خود شب خوابیدم فقط، وقتی بیدار بودم همش گریه میکردم یواشکی، من ده روز اول خونه مادرشوهرم موندم چون خونه خودمون پله های زیادی داشت و اسانسور نداشت و نمیتونستم با بخیه هام اون پله هارو بالا پایین کنم، چون باید میرفتم بیمارستان و میومدم، خونه مامانمم شرایط نبود برم فعلا، خلاصه که شب اول به دلیل دردهای شدیدی که داشتم بیمارستان نتونستم بمونم پیش بچه هام، نصف شب شوهرمو اصرار کردم برد دیدمشون و یک ساعت نگاشون کردم و برگشتم، و از فرداش تصمیممو جدی تر کردم که برم بمونم پیششون تا وقتیکه مرخص شن... نمیدونم چطور توضیح بدم شرایطمو، قبل زایمان بدنم ورم شدیدی کرده بودبه خصوص دست وپاهام و بعد زایمان چون استراحت نداشتم و همش تو بیمارستان سر پابودم و بین اتاق ان ای سیو و این یکی اتاق در رفت و امد بودم، ورم پاهام شدید تر شده بود از نوک انگشتم تا بالای شکمم ورم خیلیییییی شدید که فکرشو هم نمیکنید، هر کدوم از پاهام انگار ده تن وزنه بهش وصل بود،عین سنگ سفت شده بودن، از شدت سنگینی نمیتونستم بلندشون کنم و کشون کشون راه میرفتم،کمر دردی که هروقت میگرفت نفسم قطع میشد و نمیتونستم حتی حرف بزنم، فقط به زور خودمو میرسوندم سرویس که بتونم شیاف بزارم، بخیه هایی که هنوز تازه بودن و شکم پاره ای که فرصت خوب شدن نداشت... و نگم از حال روحیم، مامانای چند قلو خیلی خوب درک میکنن، وقتی پیش این یکی بودم فکرم مدام پیش اون یکی قل ام بود و چون دستگاه های زیادی بهش وصل بود نمیتونستم بغلش بگیرم و فقط بالا سرش گریه میکردم و میگفتم مامان تو خوب شو بریم خونه به اندازه همه این روزا بغلت میکنم...

تصویر
۶ پاسخ

چقد یاد روزای اول خودم افتادم و بغضی شدم ، منم با اینکه شش روز بیمارستان بستری بودم و میتونستم هر موقع برم پیش دخترام اما روزی که مرخص شدم و رفتم خونه خیلی دلم گرفته بود حالم بد بود دوش گرفتم خواستم بخوابم سینه هام پر شده بودن خیییلی دردناک شده بودن منم بی تجربه نمی‌دونستم چکار کنم، گریه میکردم که من الان بایذ پیش دخترام باشم و بهشون شیر بدم … چه شب بدی بود 😔

چه قدررررر درکت میکنم عزیزم با این تفاوت ک من یکی از قل هام باهام اومد خونه یکیشم تو بخش نوزادان بود دو روز بعد اومد 🥹

عزیز درخواستم قبول کن

میفهمم تا مغز استخون 😭😭😭😭😭منم بدون بچه اومدم خونه هرلحظه گریه بود کارم و روزا میرفتم چنددقیقه ای میدیدمش و میومدم بمیرم واسه اون چندشب که پسرم بیمارستان میخابید تنها بدون مادر اونم روزای اول زندگیش 😭😭😭

چه اسمای خوشگلی انشالله به حق صاحب اسمشون زودتر بغلشون کنی🥹🥹

قشنگ با گوشت و پوستم درک میکنم حرفاتو💔

سوال های مرتبط

مامان ریحانه💜فاطمه🩷 مامان ریحانه💜فاطمه🩷 ۳ ماهگی
تجربه زایمان (پارت سه) :
منی که ساک بیمارستان نبسته بودم، چیدمان اتاق بچه هارو ریخته بودم بهم تا عکاسی کنم از وسیله هاشون و اتاق و خونمون به شدت به هم ریخته بود، حتی تا اون موقع اسم قطعی انتخاب نکرده بودیم برای دخترا و کلی کار عقب افتاده راهی اتاق عمل شدم، هم خوشحال بودم که انتظار به اخر رسیده و کلی ذوق وجودمو میگرفت وقتی فکر میکردم که به زودی بغلشون میکنم، هم میترسیدم، از بیمارستان، از دکترا، از شرایط بچه هام که دارن زود به دنیا میان، خلاصه حس تضادی رو داشتم تجربه میکردم، به خاطر بیمارستان و دکتر هم خیلی استرس داشتم چون قبلش برنامه ریزی کرده بودم بیمارستان خوب برم، اتاق شخصی بگیرم، دیزاین کنم، عکاس و فیلم بردار بگم بیاد و...،دکتر خودمم خیلی خوش اخلاق و انرژی مثبت بود،دوست داشتم اون عملم کنه، هیچی کدوم عملی نشد، توسل کردم به خدا و گفتم خودت مراقبمون باش همه این اتفاقا از دست ما خارج بود، پس خودت کمک کن همه چی خوب پیش بره، خداروشکر از عملم راضی بودم و بخیه هام رو خوب زده بودن، ولی متاسفانه کادر اتاق عمل اصلا رفتار خوبی نداشتن، کل پروسه زایمان که داشتن بالا سرم همش غر میزدن که مجبور شدن نصفه شب از استراحتشون بزنن و بیان اتاق عمل، بعد غر میزدن که بیمه پولشونو سر وقت نمیده و... به حال منم اصلا توجهی نداشتن، با وجود اینکه میدیدن دارم استرس زیادی میکشم نه حالمو میپرسیدن نه چیزی میگفتن بهم، حس میکردم اصلا اونجا وجود ندارم...
مامان اهورا مامان اهورا ۵ ماهگی
پارت بعد :
خلاصه، از دو روز بعد زایمانم، تقریباً هر روز می‌رفتم بیمارستان. هر سه ساعت یک‌بار می‌تونستی بچه‌ات رو ببینی. مادرهای دیگه همه می‌اومدن برای شیردهی، پوشک عوض کردن و رسیدگی به بچه‌هاشون، ولی من هیچ‌وقت نمی‌تونستم این کارها رو انجام بدم؛ چون اصلاً اجازه نداشتم به بچه‌ام حتی دست بزنم. حتی نمی‌تونستم یک متر بیشتر بهش نزدیک بشم.

اگر مادرهای دیگه مثلاً یک گان می‌پوشیدن و یک ماسک می‌زدن، من باید دوتا گان می‌پوشیدم، دوتا ماسک می‌زدم و دستکش هم دستم می‌کردم. باید با فاصلهٔ خیلی زیادی از بچه‌ام می‌ایستادم، چون ممکن بود عفونت بگیره و هزار اتفاق دیگه براش بیفته. به من اجازه نمی‌دادن حتی نزدیکش بشم.

فقط از دور وایمیستادم و نگاهش می‌کردم. قفسهٔ سینه‌اش رو می‌دیدم که با چه شدتی بالا و پایین می‌رفت و چقدر سخت نفس می‌کشید. از دهنش شلنگ گذاشته بودن، به دماغش دستگاه وصل بود، چشماش بسته بود، سرش رو تراشیده بودن، سرم بهش وصل بود، به پاش هم یه سرم دیگه وصل کرده بودن و یه دستگاه دیگه هم روی بازوش وصل بود.

هزار جور سیم و دستگاه بهش وصل بود. اصلاً باورکردنی نبود. انقدر دستگاه و سیم به بچه وصل بود که بهم می‌گفتن: «نزدیک نشو، ممکنه یه‌دفعه دست یا پات به یکی از این دستگاه‌ها بخوره و چیزی قطع بشه.»

من فقط از دور نگاهش می‌کردم و گریه می‌کردم. دولا دولا ایستاده بودم. اونایی که زایمان سزارین کردن می‌دونن بعدش چه درد افتضاحی داری. انگار تمام وجودت داره می‌سوزه. اصلاً نمی‌تونی درست وایستی یا بشینی. ولی من با همون شرایط و با همون درد می‌رفتم اونجا، دولا می‌ایستادم و فقط نگاهش می‌کردم.
مامان ریحانه💜فاطمه🩷 مامان ریحانه💜فاطمه🩷 ۳ ماهگی
تجربه زایمان (پارت پنجم):
تو ریکاوری و حتی چند ساعت بعد که اوردنم بخش، لرز شدیدی داشتم طوریکه بدنم خسته شده بود از لرزش زیاد و همش میگفتم کاش زودتر تموم شه، و بعدش هم دردای بعد بیحسی که واقعا بد بود و احساس میکردم وزنه چند کیلویی به هر کدوم از پاهام بستن و در جهت مخالف هم دارن پاهامو میکشن، هی به مامانم میگفتم پاهامو جفت کن میگفت جفته ولی من احساس کشش و درد شدیدی داشتم و هی مسکن درخواست میکردم و خداروشکر از این بابت سخت گیری نکردن و شیاف و مسکن میرسوندن بهم، درد موقع راه رفتن هم سخت بود خیلی، ولی نه در حدی که نتونی تحمل کنی، سوند قبل عمل هم اصلا درد نداشت و چیزی نفهمیدم من، درد امپول بی حسی هم نفهمیدم فقط بار اول انگار جای درستی نزده بود عصب پام پرش کرد و کمی لرزید، وگرنه درد نداشت، نمیدونم شماهم بعد رفتن بی حسی اینجوری بودین یا نه، من خیلی خوابم میومد و از شدت خواب نمیتونستم وایسم و همراهام میگفتن خر و پف میکردی ولی من متوجه نبودم🥲احتمالا به خاطر مسکن ها بود، و فک کنم این کسلی و خواب الودگی تا دو سه هفته طول کشید، من وقتی خونه هم رفتم از دکترم اجازه داشتم شیاف سه تا میزاشتم هر هشت ساعت، چون کمر درد بسیار بدی داشتم که نفسمو قطع میکرد، خلاصه که جمعه دوم مرداد ماه ساعت حدودا چهار صبح زایمان کردم و ظهر قبل اومدن فامیل برای عیادت، رفتم دخترامو دیدم، یکیشون ان ای سیو بود و کلی دستگاه بهش وصل بود و هیچی از صورتش معلوم نبود😔 اون یکی بخش معمولی ولی داخل دستگاه بود و سرم بهش وصل بود...
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۴ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان سلين♥️ مامان سلين♥️ ۸ ماهگی
مامان فندق مامان فندق ۷ ماهگی
سلام مامانا
اومدم از تجربه تلخم از زایمان و بخیه بگم که انشالله درس عبرت بشه و کسی مثل من گرفتار نشه
سه ماهه زایمان کردم و امروز بعد از سه ماه بالا از شَر بخیه هام راحت شدم‌....سه ماااه تموم گرفتار بودم و یه روز خوش نداشتم از دست بخیه هام...خب بریم سراغ تجربه تلخم که از سر ندونم کاری و ناآگاهی گرفتار کردم خودمو
داستان از این قراره که من سر رایمان خیلی پارگی داشتم و این باعث شده بود خیلی بخیه بخورم(زایمانم طبیعی بوده)
جونم براتون بگه که اصلااا رعایت نکردم و سر ۱۰روز بخیه هام کامل باز شده و شروع گرفتاری هام از اون روز بود
به دکتر مراجعه کردم و گفت میتونی بخیه نکنی و خودش جوش بخوره ولی من ترجیح دادم بخیه کنم یک هفته صبر کردم و بعد رفتم مجدد بخیه کردم بازم درست رعایت نکردم و بخیه هام باز شده بود مجدد رفتم و باز برام بخیه زد...گذشت تا بخیه های بیرونم جوش خورد و فکر کردم نیاز نیست رعایت کنم...چشمتون روز بد نبینه کل بخیه های داخلیم باز شده بود و من از درد و سوزش حتی نمیتونستم بشینم یمدت که گذشت دوباره برای بار چهارم تصمیم گرفتم بخیه کنم(اخه اوضاع بدنم خیلی ناجور شده بود و از این موضوع افسردگی گرفتم)
یمدت گذشت موندم تا بدنم یخورده ترمیم شه و دوباره برم برا بخیه
اما این دفعه فرق داشت
دیگه خواستم با آگاهی برم جلو که باز گرفتار نشم(بعد سه بار تازه یادم اومد باید با آگاهی برم جلو😅)کلی تحقیق کردم ...همه ‌ی باید و نباید ها رو هزار بار با خودم مرور کردم و رفتم برا بخیه و خداروشکر بعد از ۴هفته کامل خوب شدم
همه‌ی باید و نبابد ها رو پایین براتون توضیح میدم که انشالله کسی مثل من گرفتار نشه❤️
بخیه زایمان طبیعی شیرخشک پوشک واکسن
مامان 🧸❤️آهو ناز🤍🥥 مامان 🧸❤️آهو ناز🤍🥥 ۱۱ ماهگی
بلاخره منم تصمیم گرفتم تجربه زایمانم رو بزارم بعد از دوماه😀تجربه زایمان من پارت🩷 یک🩷

زایمان من زایمان طبیعی بود که در ۳۹ هفته و چهار روز زایمان کردم

خوب حالا میریم سراغ تجربه زایمان من من از هفته ۳۰ به بعد هر هفته سونو می‌دادم برای چک وضعیت جنین چون می‌خواستم ببینم حالش چطوره کلاً
تا ۳۷ هفته و ۶ روز من یه جورایی می‌شد گفت که استراحت مطلق بودم چون فقط یه کار کوچیک می‌کردم و غذا می‌خوردم و همین خونه بابام بودم و زیاد تحرکی نداشتم ۳۷ هفته و ۶ روز رفتم پیش دکترم گفتم که می‌خوام معاینه لگنی بشم ببینم لگنم مناسب زایمان طبیعی هست یا نه و دکترم معاینه لگنی انجام داد و گفت که مناسب هست و دهانه رحمت یک سانت بازه و من از ۳۸ هفته دقیق شروع کردم به تحرک ورزش پیاده‌روی‌های طولانی مدت و سنگین ورزش‌هایی که بهداشت بهم گفته بود همشو توی خونه انجام می‌دادم پله میرفتم و .....
آخرین سونوایی هم که رفتم همون ۳۷ هفته و ۶ روز بودم که که آب دور جنین ۱۴ بود من هفته ۳۹ دقیق صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدم رفتم سرویس و وقتی اومدم بخوابم گفتم بزار برم ی لقمه غذا بخورم گشنه نمونم رفتم و داشتم گردو عسل آماده میکردم که بخورم یکدفع حالم بد شد بالا آوردم درحدی یکدفعه ای بود نتونستم خودمو به روشویی برسونم و توی سطل زباله آشپزخانه بالا آوردم و خیلی حالم بد بود تا صبح روز بعداز همون صبح هربار که میرفتم سرویس و خودمو میشستم ی حس لیزی اون قسمت ناحیه خصوصی داشتم و هرچی میشستم بازم لیز بود نگو کیسه آبم پاره شده
مامان آرن مامان آرن ۱۳ ماهگی
زایمان سزارین
پارت ۱




همه از تجربیاتشون گفتن گفتم بزار منم بگم چه دهنی از من سرویس شد و بد ترین زایمانو داشتم
من ماه آخر یهو فشارم خیلی میرفت بالا و ضربان قلبم و چون سز اختیاری بودم دکترم منو فرستاد پیش دکتر قلب تا چک بشم
و میگفت هر دو سه روز آزمایش مسمومیت بارداری بده(ربطی به غذا نداره علائمش فشار بالا سرگیجه حالت تهوع و…)من یه بار دادم اما بعدش که دیدم خوبم دیگه ندادم آزمایشو
ما تو شهرمون بیمارستان خصوصی نداریم و از اونجایی که زیادم بیمارستانمون جالب نیست من میخواستم برم رشت زایمان کنم از دکترم نامه گرفتم که شنبه برم پیش استادش رشت
وقت مژه و عکاسی بارداری هم داشتم😂
جمعه شب شام حساببی خوردم و یهو به سرم زد یه تغییراتی بدم تو خونه چون استراحت مطلقی بودم مامانم اینا برام خونه تکونی کرده بودن
به همیرم گفتم همه چیو برام جا به جا کرد
منم دیدم معدم درد میکنه یه قرص معده خوردم و خوابیدم
ساعت ۳نصفه شب با درد شدییییید معده بیدار شدم وحشت کرده بودم ترس و لرز نمیدونستم انقباضهیا درد معده از بس شدید بود دیگه یکم موندم دراز کشیدم نمیخواستم برم بیمارستان چون اصلا خاطره خوبی نداشتم از زایشگاه
دیگه دیدم دردم زیاده با یه وضعیت آشفته و زار رفتم بیمارستان
حالا چند شب قبلش که برا ان اس تی میرفتم اینقددر شیک میرفتم که گفتم اگه یهو گفتن بیا زایمان من آماده باشم
خلاصه رفتیم بیمارستان ………
مامان آتوسا مامان آتوسا ۱۶ ماهگی
پارت آخر✨
زایمان طبیعی 💫
از حال داشتم میرفتم دیگه ساعت ۳ بود که دکترا آمدن بالا سرم یک دکتر بد اخلاق خیلی نچسب🙄 آمد بالا تخت می‌گفت زایمانت خیلی پر خطر هست مهکم شکمم رو فشار میداد خودشو می‌انداخت بالا شکمم منم جیغ میزدم حتی پاهام رو بستن به تخت ولی نمی‌تونستم زایمان کنم یکی از دکترا گفت ببریمش برا سزارین گفت نه خطر داره چون سر بچه تو لگن هست اگر نتونه بچه خفه میشه اونجا بود که دیگه حالم بد شد😔 آخر سر بچم رو دیدم که داره میاد بیرون دکترا گفتن بچه خفه شده چون صورتی سیاه بود🥺 منم گریه گریه فقط میدونم که همینقدر گفتن خدایا بچم رو سالم از خودت میخوام🥺 دیگه هیچی حالیم نشد وقتی بیدارم کردن دیدم بچم کنارم خوابه منم کنارش هستم اینقدر گریه کردم که نگو بلندم کردن برو دوش بگیر بیا منم رفتم لباس تنم کردم با ویلچر بردنم جلو در زایشگاه دیدم همسرم آمد پیشم بغلم کرد منو برد جلو در بخش دیگه خداحافظی کردیم چون مادرم خسته بود دوستم آمد شب جام
اینم از پارت آخر زایمان طبیعی من☺️
مامان هیراد🐣 مامان هیراد🐣 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم آخر خلاصه ساعت نزدیک ۳ و نیم چهار صبح بود بردنم بخش اونجا خواهرم و زن داداشم اینا اومدن شوهرم اومد همشون ترسیده بودن از اینکه برده بودنم اتاق عمل و شنیده بودن خونریزی شدید داشتم. فقط گفتم بچم کجاست گفتن انقد خوشگله چقدم شبیه خودته بعد چند دقیقه زن داداشم آوردش بهش شیرخشک داده بودن منم که نباید تکون میخوردم اصلا تا ساعت ۹ صبح و چیزیم هم نباید میخوردم .خلاصه انقد کم خونی گرفته بودم که بعد سرپا شدن و رفتن سرویس اونجا خورده بودم زمین و بیهوش شده بودم😪
و بدبختی دیگه که داشتم اصلا نمیتونستم مثانه مو تخلیه کنم و حس ادرار داشتم ولی نمیتونستم به خاطر این موضوع هم دو روز دیگه بستری بودم سوند بهم وصل بود تا درست شدم 🤦‍♀️
لگن درد شدید داشتم از بس زور زده بودم موقع زایمان‌.اصلا نمیتونستم تکون بخورم از درد حتی فرستادنم ام آر آی لگن گرفتم ...اصلا نتونستم شیر به بچم بدم و بهش برسم و روز دومش پسرم زردی
گرفت اونم بستری کردن زن داداشم رفت پیشش موند و من همچنان سوند بهم وصل بود و اصلا نایی نداشتم برم پیشش😭
فرداش که مشکل ادرارم حل شد من ترخیص شدم پسرمم ولی همچنان بستری بود .دو شب اونجا موند و من بدون بچم و با درد زیاد رفتم خونه تا فرداش که اونم ترخیص شد و به سختی تونستم به سینه عادتش بدم شدید مقاوت میکرد و نمیگرفت🥲
خیلی روند زایمانم سخت بود و همشم تقصیر دکتر و ماما و بهداشت بود که گفتن لازم نیست ماه آخر سونو بدی وگرنه اگه میدادم میفهمیدم که وزنش بالاست و سزارین میشدم ...ولی بازم با همه اینا خداروشکر میکنم که بسلامتی تموم شد و من مامان شدم🥰❤️ایشالا هیچکس همچین زایمان سختی رو تجربه نکنه و به خوشی و راحتی بچشو دنیا بیاره🤲
مامان مریم مامان مریم ۹ ماهگی
سلام . تجربه زایمان .
ظهر بود زیر دلم و کمرم خیلی درد میکرد ، تا شب صبر کردم با این درد شب رفتم بیمارستان گفتن انقباض ندارم دهانه رحمم باز شده بود چهار سانت . تو بیمارستان نگهم داشتن ماماهایی که تو بیمارستان بودن هر دو جوان و بی سابقه بودن منو روی تخت خوابوندن هی دستشون را داخل واژنم میکردن این دستشو در میورد اون یکی ماما دستش و تو واژنم میکرد و میچرخوند و من هی داد میزدم کیسه آبم را پاره کردن یه فشار روی شکمم آوردن دوباره دستشون را داخل واژنم میکردن و میچرخوندن و من هی داد میزدم از درد تا اینکه دهانه رحمم به نه سانت رسید منو بردن روی تخت زایمان تا دکتر اومد بهم گفتن چند تا زور زدم تا بچه به دنیا اومد ، آنقدر این دو تا ماما منو اذیت کردن که همش میگم خدا از سرشون نگذره ... دکتر امپول بهم زد و بخیه زد جای آمپولی که دکتر زد خونریزی کرد بند نمیومد تا صبح خونریزی جای امپول و داشتم چند یار محکم شکمم را فشار دادن . تا صبح هم چندین بار ماماها شکمم رافشار دادن ...خیلی اون شب اذیت شدم خیلی ... من فک کردم بیمارستان خصوصی برم بیشتر رسیدگی میکنن پرستار با سابقه دارن در صورتی که همش میگم ای کاش میرفتم بیمارستان دولتی زایمان میکردم انقدر سختی نمیکشیدم ... اینم تجربه زایمان من بیمارستان میلاد بود ...
مامان اروین مامان اروین ۳ ماهگی
برای همین تصمیم گرفتم برم خونه پدر شوهرم روستا از پله ها پایین بالابرم بلکه کمک بشه برای زایمان راحت همین که رفتم اینقدر تنبل شده بودم تو این نه ماه که نمی‌تونستم دیگه کاری کنم حتی پله بالا پایین رفتن
دیگه قید همه چیو زدم گفتم وقتی نمیتونم چرا خودمو اذیت کنم خلاصه خواهرشوهرام خاله ها عمه ها همه به جای امید دادن همه میگفتن تو نمیتونی زایمان کنی خیلی سختت میشه آخرسر عملت میکنن منم که خیلی میترسیدم ولی به روی خودم نمیوردم دوهفته ای از موندن خونه پدر شوهرم گذشت منم وارد سی و هشت هفته شده بودم مامانم هرروز زنگ میزد که پیاده روی رفتی پله پایین بالا میری منم میگفتم اره خیالت راحت 😂سی و هشت هفته و یک روز بودم شب که میخاستم بخوابم درد خفیف منو می‌گرفت ول میکرد البته اینم بگم دو هفته ترشح موکسی داشتم که گفته بودن نشانه زایمان مادر شوهرم گفت اینا درد زایمانه تا فردا زایمان میکنی شوهرم گفت حق نداره زایمان کنه تا پس فردا پنج برج پنج باشه منم گفتم خیالت راحت زایمان نمیکنم ولی سحر بیدار شدم درد شدید کمر داشتم یطوری گذروندم تا صبح بلند شدم صبحونه خوردم ولی خب دیگه درد نداشتم به شوهرم گفتم خسته شدم دیگه میخام برم خونه بابام گفت نهار بخوریم بعد میریم پسرمم سرماخورده بود گفتم ببریم دکتر تا بچه بدنیا میاد مریضش نکنه خلاصه نهارو خوردیمو راهی بیمارستان شدیم پسرمو بردم دکتر داروهاشو گرفتمو رفتیم خونه بابام رسیدیدم منو گذاشت و رفت با خواهرش خونه ببینه چون میخاستن اسباب کشی کنن منم حمام رفتمو خوابیدم بااحساس کمر درد بلند شدم که به پهلوی دیگه بخوابم یهو دیدم لباس زیرم خیس شد اولش فکر کردم ترشح بلند شدم ازجام دیدم باز خیس شدم به مامانم گفتم گفت زیاده گفتم ن
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۴ ماهگی
پارت شیشم 💛 ( آخر )

اولین شیر دادن خیلی سخت بود من حتی نمیتونستم آیین و بگیرم بغلم درد داشت آیین بلد نبود میک زدن و ولی خب انجام دادم اولین بلند شدند درد داشت همش تقصیر خودم بود چون خیلی خودمو سفت کردم همین سفت کردنا باعث شد دوهفته لگن درد شدید داشته باشم
بخیه هام خیلی اذیت کرد عفونت شدید گرفتم و میدونم که همش تقصیر خودم بود هرکاری دوست داشتم کردم مامانم میگفت نکن من گوش نمیکردم
ولی خب در کل بخوام بگم بعد چهار ماه از زایمان طبیعی خیلی راضیم درسته سخت بود ولی اگه برگردم عقب میرم طبیعی ولی ایندفعه با بی حسی اپیدورال

دکترم خانم دکتر نسرین سرافرازی بودن
و بیمارستان سوم شعبان زایمان کردم نیمه خصوصی
خیلی بیمارستان خوبی بود با پرسنل عالی و مهربون
برای من مهم بود که پرستارا مهربون باشن چون اون لحظه درد داری نمیتونی داد و بیداد پرستار و تحمل کنی
اون لحظه که کل اتاق از شدت خونریزی شدید من کثیف شده بود خانمی که نظافت اونجا رو انجام میداد با روی خنده با من صحبت می‌کرد دلگرمی میداد اونجارو تمیز می‌کرد واقعا ممنونشونم

رسیدگی‌شون طی یک روزی که بستری بودم خیلی خوب بود هم با خودم هم همراه
تند تند سر میزدن
خلاصه اینجوری آقا کوچولوم بدنیا آمد و تاج سرم شد 👑🫀
امیدوارم سرتونو درد نیاورده باشم مرسی که خوندید 😘❤️