تجربه زایمان (پارت سه) :
منی که ساک بیمارستان نبسته بودم، چیدمان اتاق بچه هارو ریخته بودم بهم تا عکاسی کنم از وسیله هاشون و اتاق و خونمون به شدت به هم ریخته بود، حتی تا اون موقع اسم قطعی انتخاب نکرده بودیم برای دخترا و کلی کار عقب افتاده راهی اتاق عمل شدم، هم خوشحال بودم که انتظار به اخر رسیده و کلی ذوق وجودمو میگرفت وقتی فکر میکردم که به زودی بغلشون میکنم، هم میترسیدم، از بیمارستان، از دکترا، از شرایط بچه هام که دارن زود به دنیا میان، خلاصه حس تضادی رو داشتم تجربه میکردم، به خاطر بیمارستان و دکتر هم خیلی استرس داشتم چون قبلش برنامه ریزی کرده بودم بیمارستان خوب برم، اتاق شخصی بگیرم، دیزاین کنم، عکاس و فیلم بردار بگم بیاد و...،دکتر خودمم خیلی خوش اخلاق و انرژی مثبت بود،دوست داشتم اون عملم کنه، هیچی کدوم عملی نشد، توسل کردم به خدا و گفتم خودت مراقبمون باش همه این اتفاقا از دست ما خارج بود، پس خودت کمک کن همه چی خوب پیش بره، خداروشکر از عملم راضی بودم و بخیه هام رو خوب زده بودن، ولی متاسفانه کادر اتاق عمل اصلا رفتار خوبی نداشتن، کل پروسه زایمان که داشتن بالا سرم همش غر میزدن که مجبور شدن نصفه شب از استراحتشون بزنن و بیان اتاق عمل، بعد غر میزدن که بیمه پولشونو سر وقت نمیده و... به حال منم اصلا توجهی نداشتن، با وجود اینکه میدیدن دارم استرس زیادی میکشم نه حالمو میپرسیدن نه چیزی میگفتن بهم، حس میکردم اصلا اونجا وجود ندارم...

تصویر
۳ پاسخ

باخوندن این اتفاقایی ک براتون پیش اومده دقیقا برای منم بود انگار لحظه های منو ثبت کردین
خدا قوت عزیزم خدا انشالله فرشته هامونو برامون حفظ کنه 🌹💞

چقدر بی‌شعور بودن

چند هفته زایمان کردی گلم
چ پرسنل بیخیالی معمولا پرسنل اتاق عمل خیلی هوای مریض و دارن باعث تعجبه اینطوری رفتار کردن

سوال های مرتبط

مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد از اون هم دوباره وقتی منو میخواستن از ریکاوری منتقل کنن به بخش اون خانمی که داشت منو می برد یک بارم اون انجام داد یک بارم داخل اتاق که اومدم ماساژ دادن تقریبا فکر می کنم شش بار شکم منو فشار دادن که دردش وحشتناک بود حتی با اینکه بی حسیم نرفته بود و پمپ درد داشتم باز اون دردا خیلی وحشتناک بود برای من بعد از اون هم تقریبا تا هشت ساعت بهم گفتن چیزی نخور بعد از هشت ساعت مایعات تونستم بخورم و بهم گفتن پاشو راه برو و از اونجا که هم پمپ درد داشتم و مرتب شیاف استفاده می شد دردی رو حس نکردم و اگر باز برگردم عقب سزارین رو انتخاب می کنم بیمارستانی هم که رفتم بیمارستان عرفان نیایش تهران بود هزینه عملم شد چهل و هشت تومن و من فوق العاده راضی بودم از بیمارستان از دکترم و از عملم صد دفعه هم برگردم عقب باز سزارین رو انتخاب می کنم از پرسنل بیمارستانم فوق العاده راضی بودم جوری بود که حتی نمیذاشتن ما خودمون جای بچه رو عوض کنیم خودشون میومدن عوض می کردن من سرویس می خواستم برم خودشون میومدن میبردن اجازه نمیدادن همراه ببره می گفتن وظیفه ماست در کل بخوام بگم بهت ین روزی بود که تجربه کرده بودم فردای عملم هم مرخص شدم درد هم داشتم تا یه هفته بلند شدن نشستن برام سخت بود ولی با شیاف میشد تحمل کرد
مامان نی نی مامان نی نی ۱۷ ماهگی
پارت دو
مامانم بیرون در بود و از توی ساک بیمارستان داشت لباسای بچه رو یک دست و یک پوشک می‌داد به پرستار،خودشون گفته بودن،راستی یه ساک هم بهم دادن خود بیمارستان ک توش یک شرت یک بسته دستمال کاغذی یک ژیلت شلوا. و لباس و روسری و رو تختی و زیرانداز های مشمایی(تا جایی یادم اومدو گفتم) قبل از عمل هم‌اومدن چک کنن ببینن جای عمل ک میخان‌برش بزنن شیو هست یا نه و اگر نبود با ژیلت خودشون میزدن برات،خلاصه منو ک داشتن میبردن مامانمم باهامون اومد و هی بهم می‌گفت دعا کن برا بقیه برای مریضا و اصلا استرس نداشته باش و اینا،رسیدم جلوی در اتاق عمل شوهرمم اومد و باهاشون خداحافظی کردم ،فک میکردم اگ‌برم تو اتاق عمل قراره سکته کنم و خیلی گریه کنم‌ولی اصلا گریم نمیومد،با بقیه خداحافظی کردم و رفتم داخل ،یه سالن خیلی بزرگ بود پر از اتاق های کوچک ک هر کدوم یک اتاق عمل بودن،منو یک کنار گذاشتن با ویلچر و گفتن اتاق عمل باید استریلیزه بشه بعد تو بری داخل همونطور ک کنار دیوار بودم و داشتم تند تند دعا میخوندم خانم دکتر و پرستارایی ک رد میشدن از کنارم بعم لبخند میزدن تا بهم دلگرمی بدن ،یه آقایی از پشت اومد گفت این خانومیه ک سز داره ،گفتن آره بعد اومد پیشم گف دیشب کی شام خوردی گفتن ساعت ۱۰ شب،بعد هیچی نگف،گفتم شما دکتر بیهوشی هستین؟گفت آره. گفتم میشه منو بیهوش کنین من بی‌حسی نمیتونم،گف اتفاقا بی‌حسی بهتره که، گفتم من خیلی ترس دارم حس میکنم حالم خیلی بد میشه ،گف نه نمیشه بیهوشی و قول میدم یه سوزن نازکی برات بزنم ک نه سردرد بگیری بعد عمل نه کمردرد،اومد پیشم نشست تا اتاق عمل خالی شه،خیلی مرد باحالی بود مسن بود و خوش اخلاق تقریبا ده دیقه یک ربعی بیرون نشسته بودیم تا صدا زدن‌گفتن بیاین داخل اتاق عمل
مامان یانا مامان یانا ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین در بیمارستان اردیبهشت شیراز: پارت چهارم

روز زایمان

لباس اتاق عمل پوشیدم و توی اتاق نشسته بودم( خیلی استرس داشتم😬)سروم وصل کردن و گفتن قبل عمل باید دارو بگیرم. این لاینی ک گرفتن تا وقتی مرخص شدم توی دستم بود.
فیلمبردار هم رسید و لحظات قبل از اتاق عمل، ب دنیا اومدن دخترم، و وقتی دخترمو ب همسرم دادن فیلم گرفته بود و واقعا جالب بود.
اتاق عمل رفتم و دکتر ذریه رو دیدم ک قوت قلبی شد برام چون خیلی استرس داشتم.
ازم پرسیدن بی حسی یا بیهوشی( البته نظر خودشون بی حسی بود)
منم چون از قبل زیاد سرچ کرده بودم بی حسی رو انتخاب کردم.
نشستم و سوزن بی حسی رو تزریق کردن چند ثانیه طول کشید ودردش در حد تزریق نوروبیون بود.
سریع بی حس شدم و سوند رو ک وصل کردن هیچی متوجه نشدم چون ازم پرسیدم الان سوند رو گذاشتیم چیزی حس کردی؟ و من هیچی حس نکرده بود.

گفتن اگر حین عمل تهوع داشتم بهشون بگم ک بهم دارو بزنن. ک من یکبار احساس تهوع داشتم و وقتی دارو زدن برطرف شد.
مامان هیراد🐣 مامان هیراد🐣 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم4️⃣
اصلا نفهمیدم چی شد که دور و برم پر ماما و پرستار شد هی کی یه وری میدوئید عین تو فیلما شده بود ترسیده بودن خیلییی همش داد میزدن اینو بیارین اونو بیارین زنگ بزنین دکتر بیاد سریع خونریزش شدیده هی آمپول میزدن فشار میگرفتن این دستم اون دستم دورم خیلی شلوغ بود از اونورم صدای گریه ی بچم میومد😭 انقد شکمم رو فشار دادن که دردای زایمانم پیشش هیچ بود تا اون لحظه هیچ دادی نزده بودم اونجا کلی داد زدم درد شدید داشتم هی فشار میدادن شکمم رو .
دکتر اومد معاینه کرد گفت پارگی داخلی شدید داده خونریزیش بند نمیاد کم برش زدین که اینجور شده 🤦‍♀️اصلا نمیشه بخیه زد باید بره اتاق عمل سریع آمادش کنید برانکاردو بیارید
همشون به هول ولا افتاده بودن سریع بردنم اتاق عمل و از بچم دور شدم😭 من زایمان طبیعی انتخاب کردم که بعدشم زود بتونم به بچم برسم ولی نشد .ولی با این حال اصلا غمی نداشتم با خودم میگفتم مهم بچست که سالمه و دنیا اومده منم بلاخره خوب میشم.
بردنم اتاق عمل آمپول بی حسی از کمر زدن نزدیک دو ساعت طول کشید بخیه زدن و من دوساعت تمام تو اتاق عمل لرزیدم .لرز شدید داشتم هی التماس میکردم سردمه لرز دارم پتو بیارید اصلا بهم گوش نمیدادن🤦‍♀️
بعدم بردنم ریکاوری اونجا هم فقط لرز داشتم و کم کم لرزم خوابید یه پرستار اونجا خدا خیرش بده پتو آورد کشید روم.بعد اونم گردن و شونه درد شدید داشتم اصلا پاهامو حس نمیکردم ای خداا چقد سخت بود بهشم فکر میکنم بدنم میلرزه باز😪
مامان نی‌نی🎀🐣 مامان نی‌نی🎀🐣 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🐣
با وجود اینکه فوق العاده آدم استرسی هستم ولی صبح زایمانم خیلی ریلکس با همسرم و مامانم رفتیم بیمارستان نیکان اقدسیه دکترم هم خانم افراسیاب بودن

ساعت ۶/۵ پذیرش شدم و ۷ با همسرم رفتیم بالا برای فیلمبرداری قبل زایمان و رفتم اتاق انتظار که سرممو وصل کردن و nst گرفتن همه چیز خیلی خوب بود

ساعت ۹ صدام کردن بردنم اتاق عمل اصلا دوست نداشتم ویلچر سوار شم ولی قانونشون بود😬

فضای اتاق عمل خیلی صمیمی و خوب بود دکتر بیهوشیم وقتی میخواست بی حس کنه یه کم استرس گرفتم گفتم تا جایی که میتونی بی حس کن هیچی نفهمم 😂بعد بی حسی هی تند تند پامو تکون میدادم تا بفهمم که کی بی حس میشم گفت نکن اثرش کم میشه🤨

یه کم بعد دکترم اومد و بعد از خوش و بش عمل شروع شد

دائم آیةالکرسی میخوندم و دها میکردم واسه هرکی که تو ذهنم بود به نظرم خیلی طولانی اومد چون مامانا میگفتن تا دکترمون اوند دو قیقه بعد بچه دنیا اومد🧐واسه من اصلا اینجوری نبود

ساعت ۹:۴۰ دقیقه صبح دخترم دنیا اومد و نشونم دادن بردن یه گوشه اتاق مشغول تمیزکاریش شدن دائم میپرسیدم دخترم سالمه؟؟ خوبه؟؟

تازه از اینجا ماجرای من شروع میشه🫠🫠
…
مامان ریحانه💜فاطمه🩷 مامان ریحانه💜فاطمه🩷 ۳ ماهگی
تجربه زایمان(پارت ششم):
فردای زایمان مرخص شدم و رفتم خونه، تنها، بدون بچه، با کلی درد و ورم😔دوش گرفتم و تا خود شب خوابیدم فقط، وقتی بیدار بودم همش گریه میکردم یواشکی، من ده روز اول خونه مادرشوهرم موندم چون خونه خودمون پله های زیادی داشت و اسانسور نداشت و نمیتونستم با بخیه هام اون پله هارو بالا پایین کنم، چون باید میرفتم بیمارستان و میومدم، خونه مامانمم شرایط نبود برم فعلا، خلاصه که شب اول به دلیل دردهای شدیدی که داشتم بیمارستان نتونستم بمونم پیش بچه هام، نصف شب شوهرمو اصرار کردم برد دیدمشون و یک ساعت نگاشون کردم و برگشتم، و از فرداش تصمیممو جدی تر کردم که برم بمونم پیششون تا وقتیکه مرخص شن... نمیدونم چطور توضیح بدم شرایطمو، قبل زایمان بدنم ورم شدیدی کرده بودبه خصوص دست وپاهام و بعد زایمان چون استراحت نداشتم و همش تو بیمارستان سر پابودم و بین اتاق ان ای سیو و این یکی اتاق در رفت و امد بودم، ورم پاهام شدید تر شده بود از نوک انگشتم تا بالای شکمم ورم خیلیییییی شدید که فکرشو هم نمیکنید، هر کدوم از پاهام انگار ده تن وزنه بهش وصل بود،عین سنگ سفت شده بودن، از شدت سنگینی نمیتونستم بلندشون کنم و کشون کشون راه میرفتم،کمر دردی که هروقت میگرفت نفسم قطع میشد و نمیتونستم حتی حرف بزنم، فقط به زور خودمو میرسوندم سرویس که بتونم شیاف بزارم، بخیه هایی که هنوز تازه بودن و شکم پاره ای که فرصت خوب شدن نداشت... و نگم از حال روحیم، مامانای چند قلو خیلی خوب درک میکنن، وقتی پیش این یکی بودم فکرم مدام پیش اون یکی قل ام بود و چون دستگاه های زیادی بهش وصل بود نمیتونستم بغلش بگیرم و فقط بالا سرش گریه میکردم و میگفتم مامان تو خوب شو بریم خونه به اندازه همه این روزا بغلت میکنم...
مامان نی‌نی مامان نی‌نی ۳ ماهگی
مامانا من یه تجربه ای دارم توی بیمارستان بعد از سزارین تا فردا صبحش
میخواستم ببینم برای شما هم این مورد پیش اومده ؟
من دوقلو باردار بودم و رحمم خیلی بزرگ شده بود حتی دو سمت پهلو هام به خاطر فشار زیادی ترک خورد که مثل پارگی هست در این حد
توی اتاق عمل هم یهو خون ریزی کردم که کنترلش کردن همونجا
و از ساعت ۲ که ملاقات بود به من سرم فشار ( همونی که برای زایمان طبیعی استفاده میشه ) وصل کردن تا فردا ساعت ۴ صبح که آخرینش بود
حدودا فکر کنم ۴ تا زدن بهم و من از درد می‌مردم و زنده میشدم حتی به خاطر درد کاذبی که میداد نتونستم راه برم
و از موقع ترخیص قشنگ حرکت کردن رحمم به سمت پایین از روی شکم مشخص بود ( حتی دو سه تا پرستار جدید بود که اصلا باورشون نمیشد رفتن دکترمو آوردن که گفت خودم خواستم بهت سرم بزنن و اینا علائم جمع شدن رحم هست) انگار بچه تو شکمم بود اینقدر تکون می‌خورد 😂
خیلی اذیت شدم ولی خب باعث شد رحمم کاااامل جمع شه
میخواستم ببینم کسی تجربه ی مشابه داشته ؟؟
مامان نی‌نی🎀🐣 مامان نی‌نی🎀🐣 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🐣🐣

دیدم باز داره خیلی طول میکشه که دکترم گفت افتادی به خونریزی و رحم خودشو جمع نمیکنه تا ساعت ۱۰:۳۰ تو اتاق عمل بودم اومدم ریکاوری کاملا هوشیار بودم به خاطر شرایطم بهم دوتا قرص دادن که جلو خونریزی رو بگیره که شدیدا به لرزش افتادم جوری میلرزیدم که تخت تکون میخورد😞

همه دکترای دیگه میومدن پیشم و جویای احوالم میشدن و مدام وضعیتم چک میشد که دکترم اومد باز شرایطمو توضیح داد گفت همچنان خونریزی وسیعه و باز باید بریم اتاق عمل برات سوند بکری بذاریم که جلوی خونریزی رو بگیره و من همچنان به شدت میلرزیدم😖

برای بار دوم رفتیم اتاق عمل سوند رو بذارن هنوز کامل بی حس بودم ولی جوری میلرزیدم که پرده ای که جلوم کشیده بودن مدام تکون میخورد و صدا میداد

دکترم گفت احتمال داره بهت یه واحد خون بزنیم چون خیلی خون از دست دادی و شب بری icu 😫اینو که گفت غم عالم ریخت تو دلم همش میگفتم چرا منم مثل مامانای دیگه بعد عمل نمیرم اتاق خودمو ملاقاتی هام بیان پیشن😢
😩