خاطره بارداری #قسمت ۳
فرداش با یه کمردرد حسابی بیدار شدم و دیدم نه باز خبری از لکه‌ام نیست دیگه پا شدم شال و کلاه کردم رفتم با شوهرم آزمایشگاه آزمایش دادیم و اومدیم خونه جوابش قرار بود هفته بعدش آماده بشه چون آهن و کم خونی و ادرار و چند تا چیز دیگه هم بود . دو شب بعدش شوهرم زود اومد خونه هی به من گیر داده بود که پاشو برو از تو یخچال میوه بیار بخوریم منم می‌گفتم خودت برو بیار. دیگه انقدر گفت که پا شدم رفتم سر یخچال و دیدم بله یه کیک خریده گذاشته اونجا چون فرداش تولدم بود اینم از مدل سورپرایز کردن همسر منه 😄 گفتم حالا که کیک گرفتی فردا بریم چند تا عکس باهاش بگیریم رفتیم مت ناژنون که اصفهانیا می‌دونن چقدر سرسبز و قشنگ یه چند تا عکس گرفتیم و برگشتیم خونه منم دیدم لباس پوشیدم و آماده‌ام ماشینم بیرون هست گفتم برم جواب آزمایشمو بگیرم پا شدم رفتم آزمایشگاه. مسئول آزمایشگاه آزمایش دستمو گفت ۴ ۵ هفته ای، گفتم بله؟؟؟؟؟ گفت دعوام نکنیا بارداری با چنان ذوقی گفتم نه بابا دعوا چیه مرسییییی که همه همکاراش جمع شدن گفتن چه خبره گفت که این خانم بارداره و خلاصه همشون برام ذوق کردن و بهم تبریک گفتن. گفت آخه خیلیا میان اینجا وقتی بهشون میگیم باردارن ناراحت میشن گفتم نه من اصلاً اینجوری نیستم خیلی هم خوشحال شدم. اصلاً باورم نمی‌شد چون انقدر پریودم عقب افتاده بود دیگه بیبی چکم اطمینان نمی‌کردم یک عالمه اززمایش داده بودم و همیشه منفی بود و این سری مثبت .نشسته بودم تو راهرو ازمایشگاه و گریه میکردم اینم عکس اون روزه
خلاصه که بهترین کادو رو خدا روز تولدم بهم داد🥹🥹🥹🥹

تصویر
۵ پاسخ

ای جانم خدا واست حفظش کنه

چه عکس قشنگی 😍

من اولین جلسه ای که رفتم پیش پزشک دقیقا روز تولدم بود. صدای قلبش هم همون روز گوش کردم 🥰

دقیقا منم روز تولدم فهمیدم باردارم ولی خب تو میخواستی و من ناخواسته بود 🐥😁

عزیزم🥹

سوال های مرتبط

مامان ❤️mylovely baby مامان ❤️mylovely baby ۱ سالگی
با اینکه مرتب هفته ای دو سه بار رابطه داشتیم خبری نبود دیگه بیخیال شدیم ببینیم چی میشه منم بخاطر شغلم هی مسافرت میرفتم و نبودم. تا اینکه یه مدتی سرگیجه زیاد داشتم رفتم دکترعمومی بهش گفتم قبلاً عفونت گوشت داشتم و همینطوری بود سرگیجم و بهم آنتی بیوتیک بدین اما گفت چون پریودت عقب افتاده من بهت دارو نمیدم برو آزمایش کم خونی ادرار و تست بارداری بده. گفتم ای بابا اینم ز ایناست که می‌خواد آدمو سربدوونه. اما چند روز گذشت پریود نشدم البته به این عادت داشتم چون تنبلی تخمدان داشتم پیش میومد که پریود نشم و برم آمپول پروژسترون بزنم خلاصه که گفتم برم آزمایش بدم که بعدشم برم آمپولا رو بزنم یه روز صبح پا شدم با دوچرخه رفتم آزمایشگاه. من کلا ادم فعالی بودم باشگاه می‌رفتم ورزش می‌کردم و داشتم اصلاح سبک انجام می‌دادم.تو آزمایشگاه اول رفتم دستشویی و دیدم که یکم لکه رو لباس زیرم هست گفتم خب تا شب دیگه پریود میشم از همونجا بدون اینکه آزمایش بدم برگشتم خونه و شبش‌رفتم حمام، چون هروقت استخر یا حمام میرفتم بعدش پریود میشدم
مامان حورسا مامان حورسا ۲ ماهگی
پارت 2
که گفت نه، چون بیمارستان دولتی هست اجازه نمیدن و دکتر شیفت عمل میکنه، منم حقیقت خیلی ناراحت و عصبی شدم و گفتم نه ماه تحت نظرت بودم حالا اینطوری میگی، اوکی، خواستم برم که گفت ، برو بیمارستان بستری شو که فردا خودم میام، دیگه نمیخوام بگی نیومدم و این داستانا.....
من همون شب رفتم بیمارستان، شام آش خریدیم که من بخورم که کاش یه چیز مقوی میخوردم ، مامانم همراهم بود، پرستار اون شب خیلی بداخلاق بود چون تا رفتم کارای پذیرش رو بکنم اجازه نداد حتی با همسر ودخترم خداحافظی کنم ، خلاصه بستری ایم کردن و اولین انژوکت که بهم وصل کردکه گفت نه، چون بیمارستان دولتی هست اجازه نمیدن و دکتر شیفت عمل میکنه، منم حقیقت خیلی ناراحت و عصبی شدم و گفتم نه ماه تحت نظرت بودم حالا اینطوری میگی، اوکی، خواستم برم که گفت ، برو بیمارستان بستری شو که فردا خودم میام، دیگه نمیخوام بگی نیومدم و این داستانا.....
من همون شب رفتم بیمارستان، شام آش خریدیم که من بخورم که کاش یه چیز مقوی میخوردم ، مامانم همراهم بود، پرستار اون شب خیلی بداخلاق بود چون تا رفتم کارای پذیرش رو بکنم اجازه نداد حتی با همسر ودخترم خداحافظی کنم
مامان ماهلین مامان ماهلین ۳ ماهگی
من با آرامش گفتم برو بالا. درد ندارم این درد که درد زایمان نیست. زنگ زدم همسرم گفتم بیا خونه که درد دارم اومد دید دارم راه میرم. لباس جمع میکنم گفت مگه نگفتی درد داری چرا راه میری گفتم راه نرم گفت فاطمه درد زایمان نیست تورو خدا. ول کن الان میریم باز یه روز بستری مرخص میکنن گفتم ماما گفته برید بیا حداقل تا همین بیمارستان نزدیک خونه بریم جای که من میخواستم برم برای زایمان 1ساعت راه بود خلاصه آماده شدم زنگ زدم مادر شوهرم. رفتم همه اومدن ذوق داشتن بردار شوهرم جاری. ماشین پر من ناراحت که جا نیست من راحت نیستم. منظورم به جاریم بود که ت نیا. خلاصه رفتم ماما گفت راز بکش معاینه کنم. دراز کشیدم گفت شل کن شل کردم. معاینه کرد گفت آفرین5سانتی که داره 6میشه همین الان سریع برو زنگ زدم ماما همراه گفت برو کار های بستری بکن منم میام. رفتیم بیمارستان تا بستری . بشم ماما بهم پیام داد موقع درد. مثل این که گل بو میکنی نفس بکش از بینی بکش از دهان بده بیرون خیلی خوب بود آرامش بخش بود برام. رفتم لباس پوشیدم از این ور ما ما اومد. گفت چرا نشستی بلند شو قر بده منظورش ورزش بود منم بلند شدم. خیلی قر میدادم. رفتیم بلوک زایمان تا ماما شیفت که برای من بود دیدیم هم ماما همراه هم من گفتم وای خدایا به ما ما بعد اخلاق. چند روز پیش آمده بود بستری بشم باهاش دعوا کرده بودم ماما همراه گفت وایستا ببینم میتونم عوض کنم
مامان قند و عسل 🍯🍫 مامان قند و عسل 🍯🍫 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دو 🪼🐚🪸

ولی من گفتم نمیرم زایشگاه میرم پیش دکتر تا اون برام سنو کنه
مامای اونجا هم من معاینه کرد یک فینگر باز بودم
دیگه با همسرم سریع رفتیم مطب دکترم ساعت ۸ شب رسیدیم وقتی داخل شدم دیدم ۱۹ نفر توی نوبت هستن سریع از مطب زدم بیرون و به همسرم گفتم من حوصلم نمیکشه اینهمه تو نوبت بمونم خلاصه با همسرم تصمیم گرفتیم که بر گردیم خونه و فردا صبح زود برم زایشگاه برای سنو
اون شب من از استرس اصلا خوابم نمی‌برد دیگه ساعت ۶ بود بلند شدم صبحانه درست کردم و خونه رو مرتب کردم و برای احتیاط ساک بچه هم با خودم بردم دیگه وقتی رسیدم زایشگاه رفتم قسمت تریاژ و گفتم که برای سنو اومدم اونم بهم گفت باید بستری بشه ۱۲ ساعت تا سنو تو انجام بدیم منم به همسرم گفتم بره خونه تا ۱۲ ساعت دیگه بیاد دنبالم
خلاصه نوبتم شد رفتم تریاژ تا برام پرونده اوکی کنه
تا سنو هامو دید و نامه مامای دیروز رو خوند گفت بخواب تا معاینه کنم معاینه کرد و گفت دو فینگر بازم گفت تو باید ۳۷ هفته میومدی برای زایمان چرا نیومدی منم گفتم دکترم گفته نیاز نیست و بهم یه برگه داد گفت برو پذیرش کارتو انجام بده منم چون همسرم نبود خودم به خیال بستری برای سنو رفتم تا پذیرش بشم که کارامو انجام داد و برگه داد بهم گفت برو بخش لیبل منم همون جا پرسیدم لیبل کجاست گفت بخش زایمان!!🫠
من همون جا از ترس یهو شوک بهم وارد شد استرس شدید گرفتم پاهام سست شده بود رفتم بخش تریاژ اون برگه رو بهشون دادم از فشار گرفت ۱۵ روی ۹ بود فشارم بالا بود دیگه من با ویلچر بردنم بخش زایمان بستری شدم همون جا به همسرم پیام دادم بره سراغ مامانم و بیاره
مامان آیوار مامان آیوار ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۱
چهل هفته و یک روز بودم سنگین شده بودم بیشتر از همه گرما اذیتم میکرد صبح بیدار شدم خونه رو تمیز کردم دوش گرفتم خلاصه همه کارامو‌کردم ناگفته نماند که من خونم کامیاران ولی تصمیم داشتم کرمانشاه زایمان کنم چون خونه مادرم اونجا بود از قبل وسایل و لباس برده بودم اونجا که آماده باشه کارام که تموم شد آبریزش داشتم در حد چند قطره دیگه به همسرم گفتم بریم اونم حاضر شد ساعت ۴ راه افتادیم دیگه تا رسیدیم خونه مادرم اینا شد ۵ مادرم گفت چون زایمانت طبیعیه وایسا شام بخور بعد برو تا جون داشته باشی جاتون خالی منم یه دل سیر برنج و کباب خوردم و راهی بیمارستان شدم رفتم اورژانس گفتم آبریزش دارم بعد دکتر معاینه کرد گفت یه سانتی ولی چون هفته ات بالاس خطرناک نمی‌ذارم بری منم استرس گرفتم پرسید وزن بچه من ۳۷ هفته که رفتم وزن آیوار ۳۲۰۰بود تقریبا با ۲۰۰ گرم احتمال خطا من چون از طبیعی خیلی میترسم هزار تا دروغ گفتم که نمیتونم و لگنم شکسته و مثانه عمل کردم و فلان دکتر گفت نه لگنت خوبه میتونی طبیعی خلاصه منم انگار دنیا رو سرم خراب شد افتادم گریه فوری و گفتن برو به همراه بگو که بیت. پرونده برات تشکیل بده منم با چشم گریون مادرم و شوهرم صدا زدم و گفتم برن کارامو انجام بدن همش دلداریم میدادن ولی من چون تجربه اولم بود خیلی میترسیدم خلاصه کارا که تموم شد منو گذاشتن رو ویلچر و راهی بلوک زایمان شدم با چشم گریون
مامان دلوین مامان دلوین ۱۴ ماهگی
مامان نی نی پیکولو مامان نی نی پیکولو ۲ ماهگی
مامان آریَن🩵🥹 مامان آریَن🩵🥹 ۴ ماهگی
سلام‌مامان خانوما گل❤️
میخوام بعد از ۲۲ روز از تجربه زایمان طبیعی خیلی خلاصه براتون بگم
(پارت اول)
توی ۳۹ هفته بودم که قشنگ دیگه از بارداری خسته شده بودم و همش دعا دعا میکردم که دیگه زودتر زایمان کنم
یه دردهای کاذبی هم داشتم ولی دائمی نمیشد
شاید یه ساعت در روز میومد سراغم و کلا تموم میشد میرفت
اخرین آیتم من آرایشگاه رفتن بود
بعد از آرایشگاه رفتن اومدم خونه دوش گرفتم و بیشتر کلافه شدم که چرا درد ها نمیان سراغم
تصمیم گرفتم برم بیمارستان و الکی بگم که سردردمو و الکی بگم لکه بینی دارم
و البته بگم که حرکات بچه هم کم شده بود
خلاصه که به شوهرم زنگ زدم گفتم بیا گفت کار دارم با اسنپ برو و تنهایی رفتم بیمارستان
همه این این علائم رو گفتم و بهم گفتن سریع برو NST
وقتی رفتم واقعا حرکات بچه کم شده بود و بهم گفتن بیا سنو
وقتی رفتم اتاق سونوگرافی بهم گفتن اب دور جنین کم شده باید بستری شی
اون لحظه هم خوشحال بودم هم ترسیده بودم
هم میخندیدم و هم‌گریه میکردم
مامان تپلی مامان تپلی ۵ ماهگی
پارت۲


اومدیم خونه فرداش بازم دردم می‌گرفت ول میکرد یهو شدید میشد گاهی هم سفت میشد به شوهرم گفتم من درد دارم بریم بیمارستان گفت نه زوده گفتم آخه درد دارم انقدر ناامید بودم از زایمان که تصمیم گرفتیم رفتیم ان اس تی دادیم برگردیم بریم یه ساک دیگه بخریم برای خودم بعدش بریم بستنی بخوریم رفتم اونجا گفت درد نشون نمیده ان اس تی بزار معاینه کنم معاینه کرد گفت چند سانت بودی گفتم دو سانت گفت الان. رو به سه سانتی معاینه تحریکی انجام داد بازم اینسری بجای ترشح خونی خود خون بود که ازم میومد گفت طبیعیه نگران نباش پاشو برو راه برو تا ساعت ۸ باز بیا معاینه کنم رفتم پیاده روی کردم بعد برگشتم گفت سه سانت شدی دکتر بیاد معاینه می‌کنه اگر گفت بستری بستریت میکنیم دکتر اومد گفت سه سانته بستری کنید خودم باورم نمیشد عذاب وجدان گرفته بودم دلم میخواست دکتر بگه نه برو خونتون نه اینکه بگه بستری شو وقتی به شوهرم گفتم تعجب کرده بود می‌گفت تو بزور میخوای بچه. و بدنیا بیاری الان وقتش نیست بیا بریم خونه گفتم الان نمیشه دکتر گفته باید بستری بشم دیگ اومد رضایت داد و کارای بستریمو انجام داد دخترمم باهامون بود چون فکر نمی‌کردیم بستری بشم برده بودیمش اونم های میومد بغلم می‌گفت مامان کجا میری ازم پیشم نرو وقتی رفتم دوباره بخش زایمان دخترم دنبالم میومد می‌گفت مامانمو می‌خوام نبردیش منم میام اشک تو چشمام جمع شده بود رفتم لباس زایشگاه رو دادن پوشیدم بردنم تو بلوک زایمان یه خانمی بود انقدر داد میکشید ناخودآگاه با اینکه تجربه دومم بود می‌ترسیدم میگفتم نکنه سر این یکی اینجوری بشم ماما اومد معاینه کرد گفت چهارشانه شدی ورزش لگنی بهم داد سرم زد بهم آمپول فشار و زد داخل سرم
مامان نفسام 🩷💙 مامان نفسام 🩷💙 ۹ ماهگی
این پیامو الان تو پیامای گهوارم دیدم یادش بخیر اون موقع ها که اوایل بارداریم بود همش بدنم یخ بود پیام گذاشتم یکی از مامانا گفت بدن یخ باشه نی نی میشه دختر گفتم کاش برای من بشه دختر 🥹😍 از اول بارداریم تا وقتی برم انتی میگفتم خدایا بهم یه دختر بده از اولشم حسم میگفت تو دلیم دختره 🫰😍رفتم انتی بهم احتمال دختر دادن منو نگو رو ابرا بودم رفتم انومالی بهم گفتن پسره منو نگو انگار آب یخ ریختن رو سرم 😵‍💫 البته فرقی نمی‌کرد که دختره یا پسر اما دلم واقعا دختر میخواست گفتم دیگه انومالی صد در صده دیگه تا رفتم قم از اونجا یه سرویس لباس پسرونه گرفتم 😂😂😂 گذشت و گذشت هفته ۳۲ رفتم سونو وزن گفت جنسیت دختر چشام شد چهارتا 😳😳گفتم به من گفتن پسره که گفت نه خانوم دختره بچت اندام جنسیشو دارم میبینم مثل یه غنچه ی گله همینجوری گفت بهم 😍😂😂 گفتم چطور شد گفت دختر خیلی میخواستی ؟ گفتم آره خیلییییی گفت بعد انومالی رفتی انقد دعا کردی خدا جنسیتو عوض کرده واقعانم انگار معجزه شده بود 🥰🤩گفتم پس چطور انومالی ممکنه اشتباه کنه گفت هم بچت یکم ریزه هم بند ناف جلو بوده دکتر تشخیص اشتباه داده 😑 اومدم خونه انقد خوشحال بودم انگار بهترین و قشنگ ترین چیز توی دنیا برای من بود 🥹🤩 خودمم همش خواب دختر میدیدم و خداروشکر میکنم که نی نیم شد دختر و شد یه رفیق برای تمام عمرم 😍🥹
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۳

دیگه من برگشتم خونه .پسر اولم سه سال و نه ماهش بود میگفت مامی خسته شده هرچی ورزش میکنه فایده نداره نینی نمیاد دیگه اونم فهمیده بود که چقدر خستم از ورزش کردن و پیاده روی رفتن☹️
خلاصه شب که خوابیدم تا صبح هی انقباض داشتم اما اینبار دیگه انقباض و درد باهم همراه بود خوشحال شدم چون ماماهه هم بهم گفته بود که دیگه فردا دردات رو دور میفته و زایمان میکنی
صبح که بیدار شدم دیدم نه باز دردای نامنظم دارم و گاهی با انقباضه و گاهی هم نه دوباره ناامید شدم اما گفتم سعی خودم میکنم اون روز هم تا تونستم ورزش کردم وقتی حرکت پروانه رو میرفتم حین انقباضام درد شدیدی میومد سراغم درد زیر شکمم بود میگرفت
ظهر بود ساعتای ۲ اینا که داشتم پله میزدم رفتم دسشویی دیدم ترشحاتم قهوه ای شده سریع زنگ ماماهمراهم زدم و جریان رو بهش گفتم بهم گفت نشونه زایمانه دهانه رحمت داره باز میشه اما محض اطمینان عصر یه سر برو زایشگاه نوار ازت بگیرن باید احتیاط کنیم چون ۴۰هفته ای من تا عصر کلی ورزش لگنی اینا انجام دادم کلی هم پله زدم اما بازم دردام منظم نشد و نامنظم بود یه بار درد داشتم یه بار نداشتم یه بار کم بود و یه بار شدید
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۷ ماهگی
از عصر میخواستم برم سرویس وقت نمیکردم الان رفتم سرویس خب بخاطر بخیه ها نمیتونم زود از سرویس بیام بیرون دیدم شوهرم داره بچه رو میخوابونه تقریبا خواب بود رفتم سرویس یهو دیدم شوهرم داره با صدای بلند صدام میزنه فکر کردم توهم زدم دیدم دوباره صدام زد با دو رفتم تو خونه دیدم بچم رو دستشه از سر تا پاشو رو پتو و تشکشو بالا اورده اینقدر زیاد که حتی از دماغش هم در اومده بود ، همین که رفتم با صدای بلند دعوام کرد گفتم خب چیکار کنم خودمم درد دارم داد زد گفت اگه درد داری و نمیتونی خب برو خونه مامانت بمون که یکی کنارت باشه بچه رو برداشتم اب زدم صورتشو شستم و گرفتمش تو بغلم تا اروم بشه بعد لباسشو عوض کنم و با گریه ش گریه کردم ، شوهرم اومد پیشم گفت چیه خب گفتم هیچی گفت خیلی ترسیدم تا حالا اینجوری ندیده بودمش و وایساد توضیح داد که چطوری بوده منم هیچی نگفتم فقط گریه میکردم ، بعدش رفتم سرویس نوار بهداشتی گذاشتم و اومدم دیدم گرفته تو بغلش داره خوابش میکنه رفتم ازش بگیرم گفت خب داره میخوابه دیگه گفتم میخوام بچمو بغل کنم خودم میخوابونم بعد دید من چقد ترسیدم بهم میخندید و شوخی میکرد
خیلی سخته بچه داری واقعا سخته ، هرچی هم بشه مقصر مادر میشه