بعددکترم اومد کنارم گفت عزیزم بچه مکونیوم دفع کرده وخطرناکه دهانه رحمتم الان تازه 2سانته وبازنشده اینجوری پیش بره غروب زایمان میکنی سزارینت میکنم
به پرستارگفت شیوش کنیدآماده بشه اولین نفربیاداتاق عمل
من اونموقع فقط اشکام جاری شد وشرو کردم گریه پرستارم چک کرد گفت نیازی نیست شیو شده وآمادست بعد واسم سوند وصل کردند
یهو شوهرم اومدداخل با مامانم وخواهرم من فقط اشک میریختم خیلی حس غریبی بود یاد ورزش کردنام پیاده رویام میفتادم امامیگفتم طوری نیس خدایا هرجورخودت صلاح میدونی فقط بچم سالم بیادتوبغلم
حتما صلاح ندونستی من طبیعی بشم
خلاصه مامانمم اشک میریخت دلداریم میدادباخواهرم شوهرمم همینجور
میگفتندگریه نکن
توخیلی قوی هستی
بعدش دوتا آقا اومدند منوجابجاکردندروی برانکارد و با آسانسور بردند اتاق عمل
همه ی اینمدت ماماهمراه عین یه فرشته نجات کنارم وهمراهم بود وخیلی موثربود حضورش توی روند زایمانم وعین یه دوست آرومم میکرد و فیلم هم میگرفت وراهنماییم میکرد
دیگه یه خانوم پرستاراومد شرح حالمو نوشت تویه برگه و امضاکردم و پرسید میخای چحوری باشه بیهوشیت گفتم بیحسی از کمر

۱ پاسخ

خودتون گفته بوذین فیلم بگیره ماما همراه؟؟

سوال های مرتبط

مامان خانوم کوچیکِ مامان خانوم کوچیکِ ۱۲ ماهگی
۶ساعت درد بیخود کشیدم
صبح ک شد فقط میخواستم وارد اتاق عمل بشم و زود تموم بشه این درد لعنتییی
هی از این برانکارد به اون برانکارد جابه‌جام میکردن
با هر تکون درد امونمو میبرید
این جاش خیلی جالبه و اعصاب خورد کن😑 میخواستن وارد اتاق عملم کنن یکی اومد دوباره دست کرد تو....معاینه‌م کرد 😐گفتم برا چیییی معاینه میکنی دیگه
از بالا به پایین نگام کرد گفت این همه جیغ و گریه فقط برای۲سانت؟😒
عوضی کاش یبار دیگه ببینمش😑👊😒البته قیافه‌شم یادم نیس😂
خلاصه که رفتیم اتاق عمل
اتاق سبز رنگ با کلی خانم و یه آقا که قرار بود بی حسی بزنه بهم
خانما صحبت های معمول روزمره میکردن یکی از صبحونه حرف میزد یکی از قرارش یکی از خوابش...و من تودلم میگفتم خوشبحالشون درد ندارن راحتن😿😂
دکتر اومد بی حسی زد اولش پای راستم گرم شد و بعد کل بدنم
خوابوندنم یه پارچه گذاشتن جلوی روم که چیزی نبینم
گریه میکردم نمیدونم چرا اشکام بند نمیومد
که یهو حس سنگینییییی رو قفسه سینه‌م کردم فشارررش انقد زیاد بود ک از ته دلم جیغ کشیدم و بعد صدای گریه دخترکم به گوشم رسید
اخیشششش تموم شد دیگه نفهمیدم چطور شد وقتی به خودم اومدم که تو بخش بودم❤️
مامان فندق🫂 مامان فندق🫂 ۱۴ ماهگی
امروووز تولد پسرمهههه😍پارسال این موقع من تو آزمایشگاه بودم چون مشکوک به دفع پروتئین بودم بعد آزمایشگاه مامانم منو زوووووری برد بیمارستان چون شب قبلش کمرمم درد میکرد و مامانم میگفت به تو باشه درد تحمل میکنی وقتی رفتیم بیمارستان گفتن سه سانت فری بازی دهانه رحمتم نرمه وقت زایمانته من ک شوکه شده بودم فقط گریه میکردم اخه ۳۸ هفتم بود و وسایلمو با خودم نبرده بودم به شوهرمم زنگ زدم بره وسایلمو بیاره باورش نمیشد میگفت تو ک صبح خوب بودی و بامن شوخی نکن و....اولش با استرس و ترس و نگرانی و... شروع شد اتاقم خصوصی بود و مامانم دنبال کارام وقتی تنها شدم ترسم بیشتر شد انقدر گریه کرده بودم فشارم افتاده بود فقط یه پرستاره بود خیلیییی مهربون بود اومد پیشم تو اتاق دستمو گرفت باهام حرف زد تا مامانم و ماماهمراهم اومدن تا آروم شدم🥺🥺
امشبم برای پسرم تو خونه میخوایم جشن بگیریم الان دلم میخواست مامانم اینجا بود کمکم میکرد ولی سرکااارههههه😫😫😫😫😫😫
مامان دلانا❤️ مامان دلانا❤️ ۱۴ ماهگی
حالا که تولدای بچه هامون نزدیکه بیاید از روند زایمانتون تعریف کنید تجدید خاطره بشه🥰
پارت یک:
من خودم قرار بود زایمانم طبیعی باشه چون تو شهر ما سز اختیاری ۱۰۰ تومن هزینه اشه و خب خیلی زیاده....
دکتر بهم گفته بود تا ۱۵ خرداد اگه درد نگرفتی برو بستری شو تا با امپول فشار زایمان کنی...
ده خرداد بود دخترم از صبح هر لحظه درحال تکون خوردن بود ینی اصلا اروم نمیشد تا غروب اهمیت ندادم ولی دیگه غروب حس کردم طبیعی نیست این همه تکون...رفتم بیمارستان شهرستانی که توش هستیم( ما شازندیم و من میخواستم اراک که مرکز استانمونه زایمان کنم و بیمارستان خصوصی برم و اتاق وی ای پی بگیرم و این حرفا)
خلاصه غروب گفتم حالا برم بیمارستان همینجا یه ان اس تی بدم اگه اوضاعم خوب نبود میرم اراک....
رفتم ان اس تی دادم یه نیم ساعت گذشت دیدم پرستار اومد واسم انژیوکت زد و سرم و اینا گفت اماده باش میخوایم ببریمت اتاق عمل گفتم چیییی من اصلا نمیخوام اینجا زایمان کنم( اخه به درد نمیخوره بیمارستانش) گفت خانم اوضاعت خیلی بده اصلا جنینت ضربان نداره ضربانش صفر میشه باید حتما همین الان اورژانسی عملت کنیم حالا من هم ترسیده بودم هم دلم میخواست برم تو یه بیمارستان خوب و مجهز پیش دکتر خودم زایمان کنم
گفتم با رضایت شخصی خودم مرخصم کنید گفتن نه اصلا خودتم که رضایت بدی نمیتونی مرخص بشی حالا من هی اصرار و گریه اونام نه اگه بری بچت یه چیزیش میشه دیگه دیدن من هیچ جوره راضی نمیشم زنگ زدن به دکتر خودم شرایطمو بهش گفتن اونم گفته بود با امبولانس و سرم بفرستیدش بیاد از یه طرف نگران بودم از یه طرف خوشحال که دارم میرم و قراره سزارین هم بشم چون از طبیعی وحشت داشتم...
مامان جوجه مامان جوجه ۱ سالگی
بچه هاااا هووووبیاین واز من یاد خاطره 🔞🔞🔞 افتادم خا چیکار کنم من


رفته بودیم با دوستم اینا شمال بعد دوستمو شوهرش خیلی طبشون گرمه خلاصه چندین ساله رفتا امد خانوادگی و خونه یکی هستیم به قول قدیمی ها رفتیم خونه بگیرم دم اتاق خواب رفیقم گفتم امشب چه شبی بسازیم منو شوشو🔞
بعد شوهرم فقط کلمه منو فهمید که گفتم خواهر لطفا هیجانی نشووو خواهش میکنم 😂 بعد مسافرت رفیقم گفت زهره من شک دارم مفکر میکنم حاملم گفتم من که گفتم مراقب باش خلاصه گذشتو بچش دنیا اومد یه شب اومدن خونمون بچش عزیت میکرد بعد یهو گفت وای خدایا چرا این اینقدر عزیت میکنه و فلا یهو شوهرم رو کرد بهش گفت خابجی جان خانوم طفلیم گفت هیجانی نشین شما گوش ندادین شمال یه هفتس خوشگذرونی ولی بعدش یه عمر باید کذدی کنی حالا ما🫡😐😐😐😐 یعنی کوبنده بود جواب هاااا یه دفعه شوهرش زد زیر خنده ترکیدیم رفیقم میگفت حرف حساب میگه زهره گفت هیجانی نشین😂🤣🤣🤣



بچه بچه بچه بچه رفلاکس رفلاکس پوشک پوشک پوشک
مامان محمد مامان محمد ۱ سالگی
پارسال این موقع ساعت 2 بعداظهر همسرم بهم پیام داد بریم بازار منم بهش گفتم باشه بعد ی دقیقه در جواب پیامم کیسه آبم پاره شد فک کردم ترشح دارم باز دوباره آب ریخت منم ب گریه افتادم گفتم مامان کیسه آبم پاره شد مامانم گفت ناراحت نشو هیچی نیس سریع ب همسرم زنگ زدم رفتیم بیمارستان اخه من هنوز ۳۵ هفته بودم خیلی ترسیدم پرستار گفت باید معاینه بشی نزاشتم انقد استرس داشتم اونم عصبانی شد گفت نمیزاره یکی دیگه منو معاینه کرد با بدبختی گذاشتم گفت هنوز ی سانت بازی برو بالا آمپول فشار میدیم بچه بیاری خلاصه من فقط گریه میکردم من تا اون شب فقط آب خارج میشد ازم با خون یهو نصفه شب ضربان قلب پسرم افت کرد پرستار ترسید گفت این دکتر کی میاد دوبار ضربان قلب پسرم افت کرد منم فقط گریه میکردم تا بالاخره صبح روز بعدش ساعت ۸ گفتن برو اتاق عمل اورژانسی باید عمل بشی ومن از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم چون از طبیعی میترسیدم خلاصه نگرانی خونواده هامون و خودم ک اون شب هیچکس نخوابید پسرم ساعت ۸ صبح بدنیا اومد تو این ی سالی ک گذشت خیلی چالش خیلی استرس داشتم ولی خداروشکر بابت وجودم پسرم تولد پسرم مبارک باشه😘😘😘