سوال های مرتبط

مامان دلانا مامان دلانا ۷ ماهگی
تجربه ی زایمان قسمت ۷
خلاصه که ساعت ۸ رفتم به سمت اتاق عمل ،نشیتم رو تخت چند نفر دورم کارارو انجام میدادن زیاد یادم نمیاد چه کارایی کردن همه چیز خیلی سریع بود دکترای بیهوشی اقا بودن سوزن بی حسی زدن تو کمرم ،سوزن دردی نداشت و من حس نکردم خوابیدم سرم و این چیزا بهم وصل میکردن از لباس خودم پرده زدن وسط و اقای دکتر گفت دیگه من پشت پرده هستم نگران نباش همه ی پرسنل از دکتر خودم و ماما و پرستار ها خوش اخلاق بودن داشتن باهام حرف میزدن یکی اسمم و میپرسید یکی اسم دخترم ،یکی میگفت بنظرت چه شکلیه و من دیگه نمیترسیدم ،دکترم گفت میخوام شکمت و ضد عفونی کنم ببین حس میکنی تا شروع کنم و من چیزی حس نکردم دو دقیقه بعد گفت وای چه موهای پرپشتی داره ،گفتم دکتر مگه شروع کردی گفت اره گفتم ولی من صدای گریه نمیشنوم بعد خواستم که ببینمش ولی فکر میکردم نشونم ندادن ،دکتر بعدش به شوهرم گفته بود نشونش دادیم اما بخاطر تاثیر دارو ها متوجه نشده اما من چند بار دیگه هی گفتم دکتر میشه ببینمش ولی جوابی نگرفتم ،کم کم پشت پرده صدای دکتر و میشنیدم که به کمک دستیارهاش داشتن عمل و تموم میکردن ،بدنم داشت میلرزید فکر میکردم بخاطر استرس یا سرما باشه نمیدونستم برای سزارین هم لرزش داره ،اقای پشت سرم یکم دستامو گرفت و باهام حرف زد و من خوابم برد
ادامه قسمت بعد ...
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان من پارت نهم
خلاصه من رسیدیم اتاق عمل و من از ویلچر اومدم پایین دکتر برو رو تخت نشستم دکتر بیهوشی اسممو پرسید بعدم من گفتم امپوله درد داره؟ گفت نه اصلا نشونم داد گفتم من میترسم همچنانم گریه میکردم گفت درست بشین و تکون نخور سرتم پایین باشه نترس من چون میترسیدم گفتم یکی از دستم بگیره یه خانم از دست و سرم گرفت امپول بیحسی رو زدن هیچی نفهمیدم اندازه امپول عضلانی درد نداشت بیخود استرس داشتم گفتم وای پاهام داغ شد همونجا خابوندن منو سوند رو زدن میگفتم توروخدا نگاه نکنید خجالت میکشم مردا میگفتن نه نگاه نمیکنیم راحت باش
عملم شرو شد منو یه تهوع گرفت وای نگم هی اوق زدم چیزی نبود گفتن بالا بیار نترس ولی فقط اوق میزدم ب دکتر بیهوشی که بالا سرم بود گفتم اقای دکتر شکممو بریدن؟! گفت نه شکمتو نمیبرن نترس لیزریه گفتم یعنی چه! گفتن این جدیده اومده از رو شکمت بچه رو میاریم بیرون😂چون ترس داشتم شوخی میکرد و بله به ۱۰دقیقه نرسیده بود صدای اقای خوشتیپم اومد قربونش برم ❤️😍گریه کرد منم با اون صدای بلند گریه کردم خداروشکر کردم تو دلم برا کسایی که بچه میخان همون لحظه دعا کردم
گفتم مو داره؟ گفتن بافت میزنی همون لحظه یه پسر کچل گذاشتن سینم😂🥺
گفتم وای چه کوچولو چه کچل گفتم چن کیلوعه گفت وزن نشده هنوز ۳.۵۰۰ وزنش بود بعدا گفتن
اصل ماجرا شرو شد
مامان دخترک مامان دخترک ۱۳ ماهگی
بعد بردنم داخل و گفتم من بیهوشی نمیخوام ، اسپاینال کنید ، دیگه سوزن که زدن توی کمرم یه مقدار درد داشت اما قابل تحمل بود و بهم گفتن سریع دراز بکش ، بعدش دکتر خودم اومد و کلی باهام گفت و خندید و سر به سرم گذاشت که استرس نداشته باشم ، ماماهای اتاق عمل هم خیلی خوب بودن و مدام باهام شوخی میکردن که جو واسم سبک باشه ، لحظه ای که تیغ رو کشید روی شکمم اصلا چیزی نفهمیدم فقط میترسیدم به دکترم گفتم اگر حس کردم چی گفت حس نمیکنی نگران نباش ، چند دقیقه گذشت و یه دفعه دیدم دکترم داره میگه وای قربونت برم چه دختر پر مویی چتری زده واسمون ، و چند لحظه بعد صدای گریه دخترم اومد ، انقدر گریه کردم و دعا کردم در اون لحظه که خدا میدونه ، آوردنش گذاشتنش روی صورتم باهاش حرف زدم اروم اروم شد ، بعدم نیم ساعت بخیه زدن زمان برد و ساعت ۱ بردنم ریکاوری ، اونجا یه ماما اومد بالای سرم و یک ساعت سینه من رو با دست گرفته بود که بچه بتونه شیر بخوره ، باهام حرف میزد که دخترت خیلی خوشگله و کل اتاق عمل میان میبینمش حالا
مامان دلسا🩷و آرسام🩵 مامان دلسا🩷و آرسام🩵 ۱۴ ماهگی
تو اتاق عمل یکم رو ویلچر موندم تا اومدن بردنم داخل یه اتاق بزرگتر بود حالت نیم دایره که پنج شش تا اتاق بود پورتال دورش توی هر کدوم یه عملی انجام میشد یه لحظه استرس شدید گرفتم ولی خودمو آروم
میکردم و همه تو اتاق عمل با مهربانی برخورد می‌کردند دکتر بیهوشی اومد و بهم گفتند خم شم به جلو شونه هامو هم شل کنم اصلا درد آمپول و نفهمیدم فقط سرما اون ماده که ضدعفونی کرد و فهمیدم گردنم خشک شده بود دکتر می‌گفت مایع نخاعی خیلی کم میاد بیرون مگه میشه اینجوری هی ازم میپرسیدن پاهات گرم نشد ولی خبری از گرم شدن پاهام نبود گفتن حالت گز گز و خواب رفتگی هم نداره من پاهام تو حالت عادی هم یکم حالت خواب رفتگی داره که گفتم آره داره سریع گفتم ارومیه دراز بکش سریع لباسمو کشیدن حالت پرده بالا جلو صورتم و پارچه انداختن روی شکمم و دوباره محل برش و ضدعفونی کردند به دکتر گفتم من همه چی و حس میکنم هنوز بی حس نشدم گفت تا بی حس نشی ما شروع نمی‌کنیم نترس چیزی نگذشته بود که تیغ و کشید روی پوستم برش و حس کردم و یکم درد و سوزش داشت دوباره گفتم نبر من درد دارم دوباره کشید که گفتم من درد دارم دکتر گفت پاتو تکون بده ببر بالا که بردم بالا گفت که بالاتر که کلا بردم بالا😂 بعدش سریع دوباره دکتر بیهوشی رو صدا کردند دکتر اومد از قسمت آنژیوکت یه آمپول بهم زد من برگشته بودم تو مانیتور نبض و فشارمو میدیم یهویی نمیرم 🤣🤣🤣🤣 که دکتر یه ماسک گذاشت جلو صورت ام گفت توش نفس بکش آخرین چیزی که از دکتر پرسیدم گفتم بهوشم میکنید که گفت آره دیگه وقتی تو اون ماسک نفس کشیدم چیزی نفهمیدم و به یه خواب عمیق رفتم🥹
مامان 👶مهدی مامان 👶مهدی ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
قسمت ۴
یه پرستاره اومد بالاسرم همکار دکتر بیهوشی. بود وای انقد. قسمش دادم توروخدا بگو زودتر. دکتر بیاد من دارم میمیرم اصلا هیچی بهم نمیگفت عوضی
اخر گفتم توروخدا یکم اب بهم بده خسته شدم رفت برام اب اورد خوردم یکم بعد دودقیقه دکتر بیهوشی اومد وقتی اون امپولارو دیدم دردم انگار یادم رفته. بود به فکر اون امپولا بودم که میخاد بره تو کمرم به دکتره. گفتم. توروخدا اروم بزنیا من درد دارم
میگفت دردش از. درد الانت کمتره این دکتره. باحالی بود من تو درد داشتم میمردم اون شوخی. میکرد دیگ اروم نشستم و اون. امپول زد تو کمرم کم کم پاهام داغ شد دیگ ااز کمر به پایین بیحس شدم بعد ازاون چند. بار اومدن معاینه کردن دیگ درد نداشت واقعا
ولی انقد گریه کرده بودمو داد زده بودم حالم بد شده بود برام ماسک اکسیژن گزاشتن
تو این حاال بودم داشت خوابم. میبرد دیدم. یکی اومد. بالاسرم مامانم بود داشت گریه میکرد وقتی منو تو اون حال دید بهش گفتم دیدی. درد داره فقط میگی طبیعی ببین حال منو🥲
باز اومدن معاینه پرستاره داد زد بیایین بیایین بچه داره میاد 😂
بگم بهتون تو. این حالم دستگاه نوار قلب هم ب شکمم بود دستگاهشون هم خراب بود باید بادست خودم نگه میداشتمم🥲🥲
وقتی اون قیچی و اینارو دیدم ترسیده بودم
دیگ بهم گفتن هرموقعه درد داشتی زور بزن
یکی از پرستارا میگفت وای دیدم موهاشو زور بزن😐🤣۷نفری بالاسرم بودن
وای وقتی بچه رو کشیدن بیرون شکمم خالی خالی شد اروم گرفتم🤣
قشنگ بعدش ۱ساعت برام بخیه میزد بار اولش هم بود
وای قشنگ فهمیدم متکا میدوزیم صدامیده چطوریه🤣🤣🤣
مامان دیانا مامان دیانا ۲ ماهگی
تجربه سزارین ۵
دیگه دکتر بیهوشی اومد مرد بود گفت چند سالته گفتم ۱۶ گفت مریض خاصی نداری گفتم نه گفت مثل فشار و قند و .... کلی چیزای دیگه پرسید گفتم نه دیگه ساعتای ۸ بیست کم اینا بود منو بردن اتاق عمل دوباره از رو تخت دیگه گزاشتنم رو تخت دیگه کلا تا میخواستن ببرنم اتاق عمل روی ۴ تا تخت عوضم کردن خیلی دکتر و پرستارای مهربونی بودن همشون خیلی خوب بودن دوباره دکتر بیهوشی اومد همون سوالای قبلی پرسید بعد یکی پرستارا گفت میبینی تو سن کم بچه اوردن چقدر خوبه هیچ مشکلی نداری میگفتن تو خیلی کوچولویی مامان کوچولو اولین باره یه مامان به این سن داریم سزارین میکنیم بعد نشستم واسه سوزن بی حسی که خیلی ازش میترسیدم گفت یکم خم شو چونتو بچسبون به سینت من همینکار کردم فک کنم سوزن وارد کمرم نمیشد همش دکتر پشت سرم میگفت نچ نچ وای منم اقد ترسیده بودم چون یکی از اقوامای شوهر بخاطر سوزن بی‌حسی فلج شد بعد ۴ سال رو جا موندن فوت کرد دیگه سوزن وارد شد فک کنم دوتا زد گفت بخواب بعد یه پارچه سبز جلوم وصل کردن یه خانومه اومد گفت میخام شکمتو با بتادین بشورم نترس وقتی داشت میشست خیلی حس بدی بود انگار داشت برقم میگرفت دستمو بردم جلو پیش شکمم گفت میخوای دستت تکون بدی بزار بیام دستتو ببندم گفتم نه بخدا دیگه تکون نمیدم نبد دیگه دکتر اومد داشت عمل می‌کرد قشنگ حس میکردم داره شکممو پاره میکنه ولی درد نداشتم داشت حالم بد میشد حالت تهوع گرفتم پرستاره بالا سرم بودگفت داره حالت بد میشه گفتم اره یه پارچه گزاشت کنارم استفراغ کردم
مامان 🐣تیارا 🐣 مامان 🐣تیارا 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳
اومدن رگم رو بگیرن متاسفانه من کلا آدم بد رگی ام استرس ام که داشته باشم کلا رگم پیدا نمیشه خلاصه که بعد هفت بار رگ گرفتن یه رگ پیدا کرد نوار رو هم به شکمم وصل کردن و یه سرم به زدن بهم امپول فشار رو هم زدن داخلش من دردام یواش یواش شروع شد وقتی تخت میخوابیدم دردام خیلی شدید می شد نمیتونستم تحمل کنم وقتی ام که نوار وصله بهت باید تخت بخوابی اینجوری بود که من التماس میکردم بزارن به پهلو بخوابم😭😂 تو همین وضعیت بودم که یه پرستار اومد گفت از تخت بیا پاین برو رو اون یکی تخت یه چیزی مثل سون دستش بود من پرسیدم گفتم این چیه اسمشو گفت ولی یادم نیست گفت میخوام بزارم تو رحمت تا زودتر باز بشه دقیقه همون سون بود ولی بزرگش🤣و من بیش از اندازه از سون میترسیدم خلاصه من اومدم پایین رفتم رو اون یکی تخت اون پرستار هرکاری کرد نتونست فیکسش کنه یکی دیگه رو صدا کرد خدا شاهد آنقدر اذیتم کردن که نگو زیرم کلا شد خون😭و من حتی صدام در نیومد به بدبختی وصلش کردن گفتن برو روی اون یکی تخت و اونا رفتن من. رفتم رو تخت دراز کشیدم بعد دو دقیقه اون سون لعنتی ترکید😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان 🎀فینگیلی🎀 مامان 🎀فینگیلی🎀 هفته سی‌ام بارداری
پارت ده
ساعت ۳ صبح بود رفتم گفتن بشین رو تخت نشستم گفتن خم کن کمرتو پایین و نگاه کن اصلن تکون نخور من کل وجودم و استرس گرفته بودم اصلن ی حال بدی داشتم ترس از آمپول بی حسی داشتم
ی پرستار خانوم اومد کنار وایستاد دستمو گرفت گفت آروم باش فقط تموم نخور گفتم استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم گفت فاطمه خوبی گفتم خیلی استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم اون سمت داشت وسایل و با ی پرستار دیگه آماده میکرد یک پرستار دیگه داشت پارچه واسه بچه رو توش بزارن آماده میکرد دوتا دکتر بیهوشی داشتن آمپول و آماده میکردن
من از شدت استرس حس میکردم الانه ک بیهوش بشم
دکتر بیهوشی اومد گفت تکون نخور تکون بخوری مواد جابجا میشه گفتم باشه استرسم صد برابر شد ی چیز یخ رو ککمرم حس کردم الکل زدن رو کل کمرم یهو ی درد خیلی بدی تو کمرم حس کردم کمرمو تکون دادم گفت نکن جابجا شد اکه تکون بدی مجبوریم همین درد و چهل پنجاه بار تحمل کنی پرستار کنارم دستمو همینجوری داشت دلداریم میداد آروم بشم یکم خودمو کنترل کردم تا زد آمپولو