ادمارو تو شرایط سخت میشه شناخت تو خوشی و راحتی ک همه پایه ان و کنارتن.حتی اگ پدر مادرت باشن
صادقانه بگم...
هستن مادرایی ک هیچ بویی از مادری نبردن.
راحت طلب و خودخواهن.
همین مادر خودخواه هرکاری کنه حق داره اما تو ی بار کار ازت میخواد نکنی میشی ناخلف و داعم میزنه تو سرت حیف زحمتایی ک برات کشیدم.
ی مادرایی
فقط اسمشون مادره.
وگرنه نگا میکنی ب بقیه ، به زندگی و مادرهاشون. میبینی اگه اونا مادر دارن پس تو بی مادری، یتیمی.
تمام دوران شیردهی بچت حسرت ی ساعت خواب راحت، ی غذای آماده ی گرم داری،
اما همه میگن وای نه... بی چشم و رو نباش مادرت زحمتت رو کشیده!
اما مگه اینم از وظایف مادرانه نیس؟
اگه نیس پس چرا همه مامانها انجام میدن برای دختراشون جز اون!!!!
میدونی چیه! نبخش. حتی فراموش هم نکن.
ی گوشه قلب و ذهنت نگهش دار ک بدونی هر مادری ، مادر نیست.
بجاش خودتو بغل کن، بگو دمت گرم خوب از پسش بر اومدیا، هرچی هم بشه خودمو دارم که
عزیزدلم تو دوست داشتنش که شکی نیست الان خود ما چقدر بچه هامون دوست داریم
اما کلا نمیشه از کسی انتظار زیادی داشت حتی کسایی که خیلی دوسمون دارن
شاید یا خودش فکر کرده خودت میتونی و وظیفه اش فقط همون یک هفته هست و .... بعد سنی ازشون گذشته واقعا خب سختشونه نمیتونن
من الان انتظار دارم گاهی مامانم بچم نگه داره برم خونه زندگیم تمیز کنم اما هر بار بهونه میاره نگه نمیداره هم ناراحت میشم هم بهش حق میدم
درکت میکنم عزیزم. منم یاد اون روزها میفتم بغضم میگیره.
والا مامان من طفلی یک ماه پیشم بود بابامو ول کرد شهرستان به فکرشم یودمثلامیگفت الان غذاخوب نمیخوره ووو ولی باز من اولویتش بودم حتی بابام میگفت پیش دخترمون بمون.. بعد یک ماه هم من باهاش رفتم تا دوماهگی سامین پیشش بودم تموم کارهای سامین میکرد ومن راحت بودم واقعاخداروشکر بخاطر وجودشون چون باعث شدن اصلا افسردگی سمتم نیاد الانم میخوام تمیزکاری عیدم رو انجام بدم و دیگه برم تا بعد از عید شهرستان پیش مامانم بمونم .. مامانت خیلی کار خوبی نکرده توگناه داشتی باید کنارت میموند
مامان منم همینجوره من حامله بودم همسایه قرمه گذاشته بود بوش خونه ما بود زنگ زدم گفتم وای همسایه قرمه گذاشته برگشت گف توام یه زنی مث اون پاشو بزار بااینکه ۵ دقیقه فاصله داشت ازم🥲
پسرم بدنیا اومد به قول تو داشت از گریه هلاک میشد مامانم پاهاشو دراز کرده بود فیلم نگاه میکرد و میخندید تازه دوباره دیالوگ هارو به منم تعریف میکرد انتظار داشت منم بخندم
بچم زردی داشت دستگاه هم گرفتیم خوب نشد که بدتر شد یادمه ۵ روزگیش بود از صبح که شوهرم رفت سرکار من به این لچه نگاه کردم گریه کردم خیلی زرد شده بود مامانم هم برا خودش ناهار گذاشت شام گذاشت با تلفن حرف زد دید من دارم گریه میکنم نیومد حداقل یه لیوان آب دستم بده بگه خوب میشه ناراحت نباش بخیه هام درد میکرد اعصابم خورد بود پسرم هی صداش میزد جوابش نمیداد گفتم اه مامان ببین چی میگه ناراحت شد گفت اصلا من میرم وای دلم لرزید گفتم خدایا به کی پناه ببرم این بچه رو بستری کنن اونو پیش کی بزارم ببرمش خونه مادرشوهرم آبروم پیششون میره نمیگن چرا مامانش اینجوربه تا شب شوهرم اومد گفتم باید این بچه رو ببریم بیمارستان گفت ای وای چشمات چقدر باد کرده چقدر مگه گریه کردی بردیمش و بستری شد خدایا نمیتونم اون روز و شب رو فراموش کنم 😭😭😭😭
چقد سخته و چقد ناراحت شدم🥺😔
مامانم دیسک کمر و گردن داره و جراحی شده با این وجود بعد زایمانم تا آب دهم موند خونه ما بعدش منو برد خونشون حدودا ۲۰ روز هم نگه داشت
و واقعا همه جوره رسید بهم خیلی برام زحمت کشیدن خوانواده ام دستشونو میبوسم
بعد اینکه اومدم خونه هم هر روز اومدن سر زدن تا خود امروز
خیلی کمکم کردن وگرنه به تنهایی نمیتونستم
پسرم کولیک و رفلاکس داشت و بیقراری و گریه بیش از حد واقعا نمیتونستم تنهایی از پسش بربیام
واقعا نمیدونم چطور از زحماتشون قدر دانی کنم
مامان من ی هفته موند ولی کاش همون نمیموند چه موندنی ک کارامو خودم بکنم بعدش الان 4ماهه نیگذره هنوز دلم نمیخواد بخاطر اون کاراش باهاش حرف بزنم
من مامان ندارم ولی دقیقاً مامان تو مامان بزرگ منه
عزیزم خیلی سخته
دقیفاااا مامان منم همین کار کرد
آره عزیزم دقیقااا شرایط تو رو من داشتم سه تا بچه داشتم واسه هرکدوم بهونه آورد وسریع رفت پیشم نموند ولی خوب درکل مامانم منو اصلاااا دوس ندارهه 🙂درکت میکنم واییی گذشته یادم اومد حالم بد شد
💔🥲
کاش باهاش حرف میزدی میپرسیدی دلایلشو
برای منم حتی یه روز هم مادرم پیش من نیومد بقرآن من تنهایی خودم بودم فقط
عزیزم روزا سخت برا اونام هست من بچم ۸ ماهه مادرم نه زنگ نه هیییچ روز زایمان کردم جنگ بود روز بعدش بهانه در اورد و فراررر رفت زاجی و تا ۴۰ روز زردی و تمام سختی بچمو با جون دل خودم کشیدم تنا هیچوقتم نمیبخشمش فقط منتظرم بیوفته کمک بخواد بشینم بهش بخندم بگم دیدی زمین گرده😂
وااای انگار پیامتو من نوشتم ببخشید میخندم ولی چقد عین منی دختر نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت ک یکی عین خودم پیدا کردم 😂😂😂😂
منم سر زایمانم مامانم فقط دو هفته موند تنها شدم بی تجربه بودم خیلی سخت گذشت
من سزارین شدم میومم داشتم میومکتومی هم شده بودم دو عمل همزمان
بعد زایمانم کهیر وسیع زدم حساسیت ب جفت
ذو هفته کلا بیمارستان بودم
بچم زردی داش بخاطر شرایط من نشد بستریش کنیم تو خونه دستگاه گذاشتیم
ولی دم ب دقیقه میگف بابات تنهاس بابامم البتع هی بعش میگفت بیا دیگ بیا دیگ میتونه ای حرفا
اوناهم منو خیلی دوس دارن ولی من واقعا خیلی اذیت شدم درسته هرروری ک میرفت اذیت میشدم ولی خو چون خودمم همش بیمارستان بودم و مریض بودم واقعا دوهفته کم بود
کاش حداقل ۳ هفته تا ی ماه میموند
بچمم وزنشپایین بود زردی بالا کولیکی بود وحشتناک شوهرمم شبکاری داشت واقعا استرس کشیدم شدید
خیلی بهم سخت گذشت خیلی
درکت میکنمعزیزممامان منم زیاد نموند پیشم روز اول که از بیمارستاناومدم بچه تو انای سیو بود که هیچ بعد از یه هفته کبچه رو آوردیم خونه دو روز فقط دو روز موند بعدش رفت با مادرشوهرم تو یه ساختمونیم گفتش اون هست دیگه با اینکه خواهرشه مادرشوهرم ولی خب بعضی چیزا ادمیادش نمیره
خداسایه مامانموازسرم برنداره بااینکه قلبش خرابه دیسک کمرداره خداشاهده نمیتونه روپاش وایسه حامله بودم میومدخونم منوجم میکردزایمان کردم تایه ماه پیشم بود. ازشهرمن تامامانم۴۰کیلومترفاصلس ولی بااینکه بچم داره میره تو۵ماه هنوزمیادپیشم
عزیزم درکت میکنم ولی باهاش ی بار بگو فران نماز واجبتر دخترتن؟؟؟؟
حق داری ناراحت باشی عزیزم خانواده همسرت کنارت نیستن ازشون کمک بخای مامان منم خیلی خون سرد ولی دوستم داره
عزیزدلم نمیشه قضاوت کرد همه ی ادما مثل هم نیست زبون محبتشون شاید رفتار مادرت این باشه اما توی دلش تو عزیز ترین باشی اینو ملاک دوست داشتن قرار نده شایدم یه روزخودت همین رفتارو داشتی اصلا شاید بنده خدا خونه ی داماد معذبه
😔😔😔منم تجربه کردم واقعا هربار یادم میوفته انگار چنگ میندازن به گلوم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.