مامانا هستین درد ودل کنم
مامانم خیلی خوبه دوسم داره مثلا من بچه اولشم ولی یه سری اخلاقای خاص داره زایمان اولم پسرم از شبی که دنیا اومد گریه زاری رو شروع کرد تو بیمارستان تا صبح نخوابید کولیک و رفلاکس و زردی و منم بی تجربه اما مامانم کمکم نکرد خونه ما بود نگران گلدوناش لود یه وقت خشک نشن یه هفته ای هم رفت تا چندماه تنها موندم چون هوا سرد بود بچه رو جایی نبردم مریض نشه گریه زاری ام می‌کرد تو سکوت خونه نگهش می‌داشتم هیچوقت روزای تنهاییم رو یادم نمیره چه شبایی که گرسنه خوابیدم وقت نمیکردم یه لیوان آب بخورم شوهرم ۱۲ ساعتی بود کارش ۶صبح میرفت ۹ شب میومد بچه رو نگه می‌داشت من یه شام درست کنم بعضی وقتا تا وقتی که بیاد هیچی نمیخوردم...گذشت و یادم رفت اون روزارو بخشیدم تا دخترم که به دنیا اومد بازم سر یه هفته رفت انقدر هم تو اون چند روز گفت وای بابات داداشت گشنه مونده ای وای دلم تنگشه دلش تنگ مسجد و کلاس قرآنش و راحتیش بود وگرنه با خاله هام یه هفته یه هفته میره تبریز دلش تنگ نمیشه... هزار جور بهانه بچم زردی داشت بردمش بیمارستان بستری شد مامانمم رفت خونشون نمیدونم چرا نمیتونم ببخشمش خب اگه دوسم داره دوس داشتن رو باید نشون داد دیگه
مامان من فقط خودشو دوس داره
نمیدونم چرا یهو دلم گرفت

۲۵ پاسخ

ادمارو تو شرایط سخت میشه شناخت تو خوشی و راحتی ک همه پایه ان و کنارتن.حتی اگ پدر مادرت باشن

صادقانه بگم...
هستن مادرایی ک هیچ بویی از مادری نبردن.
راحت طلب و خودخواهن.
همین مادر خودخواه هرکاری کنه حق داره اما تو ی بار کار ازت میخواد نکنی میشی ناخلف و داعم میزنه تو سرت حیف زحمتایی ک برات کشیدم.
ی مادرایی
فقط اسمشون مادره.
وگرنه نگا میکنی ب بقیه ، به زندگی و مادرهاشون. میبینی اگه اونا مادر دارن پس تو بی مادری، یتیمی.
تمام دوران شیردهی بچت حسرت ی ساعت خواب راحت، ی غذای آماده ی گرم داری،
اما همه میگن وای نه... بی چشم و رو نباش مادرت زحمتت رو کشیده!
اما مگه اینم از وظایف مادرانه نیس؟
اگه نیس پس چرا همه مامانها انجام میدن برای دختراشون جز اون!!!!
میدونی چیه! نبخش. حتی فراموش هم نکن.
ی گوشه قلب و ذهنت نگهش دار ک بدونی هر مادری ، مادر نیست.
بجاش خودتو بغل کن، بگو دمت گرم خوب از پسش بر اومدیا، هرچی هم بشه خودمو دارم که

عزیزدلم تو دوست داشتنش که شکی نیست الان خود ما چقدر بچه هامون دوست داریم
اما کلا نمیشه از کسی انتظار زیادی داشت حتی کسایی که خیلی دوسمون دارن
شاید یا خودش فکر کرده خودت میتونی و وظیفه اش فقط همون یک هفته هست و .... بعد سنی ازشون گذشته واقعا خب سختشونه نمیتونن
من الان انتظار دارم گاهی مامانم بچم نگه داره برم خونه زندگیم تمیز کنم اما هر بار بهونه میاره نگه نمیداره هم ناراحت میشم هم بهش حق میدم

درکت میکنم عزیزم. منم یاد اون روزها میفتم بغضم میگیره.

والا مامان من طفلی یک ماه پیشم بود بابامو ول کرد شهرستان به فکرشم یودمثلامیگفت الان غذاخوب نمیخوره ووو ولی باز من اولویتش بودم حتی بابام میگفت پیش دخترمون بمون.. بعد یک ماه هم من باهاش رفتم تا دوماهگی سامین پیشش بودم تموم کارهای سامین میکرد ومن راحت بودم واقعاخداروشکر بخاطر وجودشون چون باعث شدن اصلا افسردگی سمتم نیاد الانم میخوام تمیزکاری عیدم رو انجام بدم و دیگه برم تا بعد از عید شهرستان پیش مامانم بمونم .. مامانت خیلی کار خوبی نکرده توگناه داشتی باید کنارت میموند

مامان منم همینجوره من حامله بودم همسایه قرمه گذاشته بود بوش خونه ما بود زنگ زدم گفتم وای همسایه قرمه گذاشته برگشت گف توام یه زنی مث اون پاشو بزار بااینکه ۵ دقیقه فاصله داشت ازم🥲
پسرم بدنیا اومد به قول تو داشت از گریه هلاک میشد مامانم پاهاشو دراز کرده بود فیلم نگاه میکرد و میخندید تازه دوباره دیالوگ هارو به منم تعریف میکرد انتظار داشت منم بخندم

بچم زردی داشت دستگاه هم گرفتیم خوب نشد که بدتر شد یادمه ۵ روزگیش بود از صبح که شوهرم رفت سرکار من به این لچه نگاه کردم گریه کردم خیلی زرد شده بود مامانم هم برا خودش ناهار گذاشت شام گذاشت با تلفن حرف زد دید من دارم گریه میکنم نیومد حداقل یه لیوان آب دستم بده بگه خوب میشه ناراحت نباش بخیه هام درد میکرد اعصابم خورد بود پسرم هی صداش میزد جوابش نمیداد گفتم اه مامان ببین چی میگه ناراحت شد گفت اصلا من میرم وای دلم لرزید گفتم خدایا به کی پناه ببرم این بچه رو بستری کنن اونو پیش کی بزارم ببرمش خونه مادرشوهرم آبروم پیششون میره نمیگن چرا مامانش اینجوربه تا شب شوهرم اومد گفتم باید این بچه رو ببریم بیمارستان گفت ای وای چشمات چقدر باد کرده چقدر مگه گریه کردی بردیمش و بستری شد خدایا نمیتونم اون روز و شب رو فراموش کنم 😭😭😭😭

چقد سخته و چقد ناراحت شدم🥺😔
مامانم دیسک کمر و گردن داره و جراحی شده با این وجود بعد زایمانم تا آب دهم موند خونه ما بعدش منو برد خونشون حدودا ۲۰ روز هم نگه داشت
و واقعا همه جوره رسید بهم خیلی برام زحمت کشیدن خوانواده ام دستشونو میبوسم
بعد اینکه اومدم خونه هم هر روز اومدن سر زدن تا خود امروز
خیلی کمکم کردن وگرنه به تنهایی نمیتونستم
پسرم کولیک و رفلاکس داشت و بیقراری و گریه بیش از حد واقعا نمیتونستم تنهایی از پسش بربیام
واقعا نمیدونم چطور از زحماتشون قدر دانی کنم

مامان من ی هفته موند ولی کاش همون نمیموند چه موندنی ک کارامو خودم بکنم بعدش الان 4ماهه نیگذره هنوز دلم نمیخواد بخاطر اون کاراش باهاش حرف بزنم

من مامان ندارم ولی دقیقاً مامان تو مامان بزرگ منه

عزیزم خیلی سخته

دقیفاااا مامان منم همین کار کرد

آره عزیزم دقیقااا شرایط تو رو من داشتم سه تا بچه داشتم واسه هرکدوم بهونه آورد وسریع رفت پیشم نموند ولی خوب درکل مامانم منو اصلاااا دوس ندارهه 🙂درکت میکنم واییی گذشته یادم اومد حالم بد شد

💔🥲

کاش باهاش حرف میزدی میپرسیدی دلایلشو

برای منم حتی یه روز هم مادرم پیش من نیومد بقرآن من تنهایی خودم بودم فقط

عزیزم روزا سخت برا اونام هست من بچم ۸ ماهه مادرم نه زنگ نه هیییچ روز زایمان کردم جنگ بود روز بعدش بهانه در اورد و فراررر رفت زاجی و تا ۴۰ روز زردی و تمام سختی بچمو با جون دل خودم کشیدم تنا هیچوقتم نمیبخشمش فقط منتظرم بیوفته کمک بخواد بشینم بهش بخندم بگم دیدی زمین گرده😂

وااای انگار پیامتو من نوشتم ببخشید میخندم ولی چقد عین منی دختر نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت ک یکی عین خودم پیدا کردم 😂😂😂😂

منم سر زایمانم مامانم فقط دو هفته موند تنها شدم بی تجربه بودم خیلی سخت گذشت
من سزارین شدم میومم داشتم میومکتومی هم شده بودم دو عمل همزمان
بعد زایمانم کهیر وسیع زدم حساسیت ب جفت
ذو هفته کلا بیمارستان بودم
بچم زردی داش بخاطر شرایط من نشد بستریش کنیم تو خونه دستگاه گذاشتیم
ولی دم ب دقیقه میگف بابات تنهاس بابامم البتع هی بعش میگفت بیا دیگ بیا دیگ میتونه ای حرفا
اوناهم منو خیلی دوس دارن ولی من واقعا خیلی اذیت شدم درسته هرروری ک میرفت اذیت میشدم ولی خو چون خودمم همش بیمارستان بودم و مریض بودم واقعا دوهفته کم بود
کاش حداقل ۳ هفته تا ی ماه میموند
بچمم وزنش‌پایین بود زردی بالا کولیکی بود وحشتناک شوهرمم شبکاری داشت واقعا استرس کشیدم شدید
خیلی بهم سخت گذشت خیلی

درکت میکنم‌عزیزم‌مامان منم زیاد نموند پیشم روز اول که از بیمارستان‌اومدم بچه تو ان‌ای سیو بود که هیچ بعد از یه هفته ک‌بچه رو آوردیم خونه دو روز فقط دو روز موند بعدش رفت با مادرشوهرم تو یه ساختمونیم گفتش اون هست دیگه با اینکه خواهرشه مادرشوهرم ولی خب بعضی چیزا ادم‌یادش نمیره

خداسایه مامانموازسرم برنداره بااینکه قلبش خرابه دیسک کمرداره خداشاهده نمیتونه روپاش وایسه حامله بودم میومدخونم منوجم میکردزایمان کردم تایه ماه پیشم بود. ازشهرمن تامامانم۴۰کیلومترفاصلس ولی بااینکه بچم داره میره تو۵ماه هنوزمیادپیشم

عزیزم درکت میکنم ولی باهاش ی بار بگو فران نماز واجبتر دخترتن؟؟؟؟

حق داری ناراحت باشی عزیزم خانواده همسرت کنارت نیستن ازشون کمک بخای مامان منم خیلی خون سرد ولی دوستم داره

عزیزدلم نمیشه قضاوت کرد همه ی ادما مثل هم نیست زبون محبتشون شاید رفتار مادرت این باشه اما توی دلش تو عزیز ترین باشی اینو ملاک دوست داشتن قرار نده شایدم یه روزخودت همین رفتارو داشتی اصلا شاید بنده خدا خونه ی داماد معذبه

😔😔😔منم تجربه کردم واقعا هربار یادم میوفته انگار چنگ میندازن به گلوم

سوال های مرتبط

مامان هاکان🐤💙 مامان هاکان🐤💙 ۱۳ ماهگی
😔نمیدونم چرا ولی هیشوقت خاطرات بد زایمانم از یادم نمیره کل حاملگی خونه مامانم استراحت مطلق بودم یه نفر از خانواده همسرم نیومدن بگن خوبی بدی .. به کنار بعد زایمان که از بیمارستان مرخص شدیم رفتم خونه مامانم خانوادش گوششو پر کردن و دعوا راه انداختن اومدن بچه رو ببرن بمنم گفتن میایی بیا نمیایی خود دانی منم کسیو که ۹ ماه تو وجودم بودو نمیتونستم ول کنم منم باهاشون اومدممم .. خلاصه با مامانم اینا دعوا کردن و منو اوردن خونه خودم که تازه خونه رو چیده بودم و هیچی نبود مامانمم نزاشتن بیاد پیشم بمونه . خلاصه من اومدم شیر نداشتم اصلا بچمم تا صبح گریه میکرد یزیدا براش شیر خشک نمیدادن که بچه شیر خشکی میشه بچم سه روز گرسنه موند فقط با اب .😭 انقد بی حال بود دیگه گریه هم نمیکرد بردیم دکتر . البته یه دکتر بی سواد . استامیفون داد هر دو ساعت پنج قطره . مادر شوهرمم قطره چکونو پر میکرد میریخت دهن بچم میگفت بزا زود تبش بیاد پایین 😭😭😭😭 بیچاره بچم دیگه یه ذره هم گریه نمیکرد خدا به دادش برسه خاله شوهرم اومد تب سنج اورد دیدیم تب بچه ۳۸.۵ درجا گفت ببریم بیمارستان بردیمش ازمایش گرفتن به زور رگش پیدا میشد بچمو سوراخ کردن دستشو زردیش ۱۵ بود پسرم بستری شد دکتر اومد داد زد گفت به بچه انقد شیر ندادین و استا دادین بدنش کم اب شده خونش لخته زده 😔😔😭😭😭😭خدایا میگفتن اگه دیر میاوردین بچه تلف میشد خدایااا به بزرگیت قسم هیچ مادریو با بچش امتحان نکنه . من با سانسور نوشتم .. من عاشق شوهرم بودم . هستم ولی رفتارایی که با من کرد هیشوقت یادم نمیره تا اخر عمرم بخاطر اون دردایی که کشیدم اون استرسایی که چن روز کشیدم یادم نمیره خدایا مرسی که پسرمو بهم برگردوندی
مامان سیدطاها مامان سیدطاها ۸ ماهگی
خانما پسرم چند روز پیش یعنی یکشنبه دوشنبه تو خونه خودمون همش عطسه میکرد بدنش هم گرم بود تبش میگرفتم تب نبود گرم بود مامانم هی گفت بیا خونمون بیا خونمون چون ابجیم خونه اوناست خودشون تهران میشن اومده شهر خودمون زایمان کنه تا ۱۰ روز دیگه وقتشه منم گفتم زایمان کنه یه مهمون اینا میخاد بیاد دیگه تا چند وقت دیگه هیچ نمیتونم درست حسابی همدیگرو ببینیم به شوهرم گقتم منو ببر چون مامانم هم از یه طرف میگفت بیا بیا من سه شنبه رفتم پسرم بازم بدنش گرم بود ولی پریشب سرفه کرد از دیروز تبش رفت ۳۸ ۳۹ درجه که خودم قبلش میدونستم استامینوفن برداشته بودم دادن بهش تا ۴ ساعت نشده باز تبش می‌رفت بالا به شوهرم گفتم گفت فردا میام دنبالتون امروز که جمعه هس دکتر مطب نیس گفتم باشه گفت امشبو یه جور سر کن تا صبح میام دنبالتون که بازم اگه تبش رفت بالا پیاز بزار ببینا تبش که بالا رفت هم استامینوفن دادم هم اینکه پیاز گذاشتم ببینم میاد پایین برعکس رفت بالا که زنگ زدم گفتم بیا دنبالم کلی گریه کردم ابجیم استرس گرفته بود میترسیدم خدای نکرده خیلی بالا تشنج کنه مامانم اینا ماشین ندارن بابام و داداشم سرکار بود بعد خودشون هم شهرستان میشن به بیمارستان کلینیک دسترسی نیس
مامان آدرین مامان آدرین ۱۲ ماهگی
دیشب پسرم خیلی نق میزد ،ساعت خوابش بود و نمیخوابید ،من بودم و کلی ظرف نشسته و پسرم که گریه میکرد ،شوهرم از خستگی دراز کشیده بود و نگاه میکرد ... میدونم واقعا خسته بود ،آرایشگره و از صبح تا ۸ شب سر‌پا و دست تنهاست تو مغازه. ولی من از دستش شاکی بودم ،توقع داشتم‌بیاد بچه رو بگیره که من به کارمم برسم و هم اینکه خسته نشم از گریه هاش. شوهرم پاش درد میکرد و تنهایی داشتم حرص میخوردم ،خیلیییی عصبی شدم و یه مامان عصبانی بودم که هی غر میزدم که پسرم بخواب ،خسته شدم ،ای بابا و فلان... با پسرم بداخلاقی کردم تا اینکه گفتم بابا لامصب بیا بگیر بچه رو یه کم مغزم آروم‌بشه من از صبح دارم باهاش کلنجار میرم. اومد بچه رو گرفت یه کم اروم‌شدم‌،بعد میگم خب میدونم خسته ای ولی وقتی میبینی دارم عصبی میشم و خسته ام‌بیا بچه رو بگیر چند دیقه کافیه تا اروم‌بشم. حالا ایناش هیچی ، اصلا با همسرم مشکلی ندارم و درکش میکنم و اونم همیشه درک میکنه منو ،فقط نمیدونم چرا دیشب انقدر عصبانی شدم و از اینکه با پسرم بد اخلاقی کردم و هی غر زدم ناراحتم و عذاب وجدان دارم
مامان RN🫶🏻 مامان RN🫶🏻 ۱۲ ماهگی
پارت چهار زایمان…
ساعت ۱۰وربع شروع کردن عملو ده دقیقه بعد دکتر گفت بچه داره ب دنیا میاد نترس🥴بعد گفت وای بچه چه بزرگه بیرون نمیاد🥺من پر از استرس شدم یه جوری منو تکون میدادن که تخت تکون میخورد
اهان اینم یادم رفت من وسط غمل حالت تهوع گرفتم زود یه پارچه دادن دستم عق میزدم فقط هیچی نمیومد بخدا یه لحظه حس کردم نفسم رفت
دکتر بیهوشی ام دستمو ول نمیکرد همش پیشم بود ایمشون ایای دکتر اعیادی بود خیییلی مهربون بودن
گفت اسم پسرتو چی میذاری گفتم آرن گفت چه قشنگه
آرن ب دنیا اومد ولی من ندیدمش صداشو شنیدم که گریه میکرد
با اون حال که قدامو درنمیومد فک کنم واسه امپول بود گفتم سالمه؟😭😭😭گفتن اااره یه پسررر توپول خیییلی خوشگله ولی نشونم ندادن
بعد بردن ریکاوری
نمیدونم از چی بود میلرزیدم سزدم بود سه تا پتو روم انداختن بازم جوری میلرزیدم که سرم از دستم درومد اصلا کنترل لرزمو نداشتم خییلی بد بود فک نکنم کسی مثل من بوده باشه،….
دکتر اومد پیشم تو همون ریکاوری با گوشیش عکس آرن رو نشون داد گفت دختر عروسک ب دنیا آوردی یه پسرررر خیلی خوشگل اولین بار ب جای خودش عکسشو دیدم ولی همچنان میلرزیدم شدید….