تجربه سزارین من پارت پنج 🎀✨:
این وسطا به مامانم توضیح میدادم که تو اتاق عمل چی شد و چجوری بود و اینا ..
بعدشم هر ماما یا دکتری که میومد تو اتاق من استرس شدید می‌گرفتم که الان میان سوند و می‌کشن یا شکمم رو فشار میدن
ساعت شش اینا یه مامای خوش اخلاق اومد گفت حالت خوبه؟
روی شکمم و نگاه کرد منم استرس گرفتم دستش و گرفته بودم گفتم منو تو بی حسی فشار دادن میشه فشار ندین؟🥲
اونم به مامانم با خنده گفت نمی‌دونم چرا همه مارو به چشم اینکه می‌خوایم بهشون درد بدیم نگاه میکنن گفت نگران نباش کاریت ندارم شکمت نیاز نداره که فشار بدیم ،منم اینقدر خوشحال شدم 😂
بعدشم یهو سوند و کشید گفت چیزی فهمیدی ؟ منم فهمیدم ولی درد خاصی نداشت اونجوری که میگفتن خیلی بد میسوزه اصلا نبود
خلاصه این دوتا رو که رد کردم ذهنم آروم گرفت 😂
فقط خیلی گشنه و تشنم بود و نگران اولین راه رفتن و سرویس رفتن بودم..
ساعت هفت اینا شام آوردن مرغ و سوپ
ولی من نمیتونستم بخورم
بعد دو ساعت یذره آب خوردم و سوپ و خوردم بعدش دکتر اومد گفت عه نمیخوردی بهتر بود مرغ رو هم نخور
فردا حتما عصاره گوشت بخور
یه شربت ملین هم داد و گفت از این بخور
بعدش مامانم تخت رو داد بالا
منم سعی کردم آروم آروم خودمو بالا بکشم جای بخیه هام می‌سوخت
آروم خودمو سمت چپ کشیدم مامانم میخواست دستمو بگیره گفتم تنها بهتر میتونم برم
آروم آروم رفتم سخت بود یکم اما قابل تحمل تموم این دردا از درد یبار پریود شدن برای من خیلی راحت تر بود
.بعدش که برگشتم خیلی سبک شدم حتی بعدش خودم چند بار بلند شدم تو سالن راه رفتم پرستارا هم میگفتن آفرین چقد خوبه که راه میری اکثرا مامانارو به زور بلند میکنیم😂

۲ پاسخ

منم حس میکنم راه رفتنش برام زیاد دشوار نباشه آستانه دردم بالاست

خودتون گفتید نوی بی حسی شکمتون رو فشار بدن

سوال های مرتبط

مامان ‌‌آیلین مامان ‌‌آیلین ۱۵ ماهگی
خب منم اومدم که از زایمانم بگم
من دیروز ساعت ۸ کیسه آبم ترکید بدون هیچ دردی رفتم حموم آرایش کردم مسواک زدم ساکم رو که از قبل آماده بود برداشتم رفتم بیمارستان ۸ونیم بود نوار قلب و معاینه شدم که گفت ۳ یا ۴ سانت بازی ولی دردی نداشتم زنگ زدن دکترم که بیاد بالا سرم نیومد خیلی دلم شکست چون قبلش کاغذ داده بود که زایمان ویژه ام خودش میاد بالاسرم که نیومد اونجا یه دکتر دیگه رو معرفی کردن به ناچار قبول کردم منو بردن بخش زایمان بعدش دکترم اومد گفت درد داری گفتم نه از اول تا آخر بالا سرم بود خیلی خوش اخلاق بود با یه ماما همراهش هر دو واقعا خوش اخلاق بودن راسی برا گرفتن این دکتر هم ۵ میلیون دادیم ولی خب خوب بود بعدش ساعت ۱۰ اومد آمپول فشار زد یدونه هم آمپول ریه چون من ۳۶ هفته و ۵ روز بودم بعد ۱۰ و نیم اومد گفت درد داری گفتم نه یکی دیگه آمپول فشار زد که ساعت ۱۱ دردام شروع شد ولی اصلا دادوبیداد نمیکردم قابل تحمل بود مامانم رو هم از اول راه داده بودن داخل بعدش مادرشوهرم اومد بعدش مامان بزرگم اومد بعدشم خواهرشوهرم تا ۱۱ونیم پیشم بودن منم درد داشتم ولی قابل تحمل بود که بعدش اینا رفتن ولی مامانم تا لحظه آخر پیشم بود ساعت ۱۱ ونیم دردم شدید شد که باعث شد جیغ بزنم دکترم معاینه کرد گفت ۶ سانتی یه ربع بعدش یدفعه حس کردم بچه داره میاد
ادامه تو تایپیک👇
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۸ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۹ ماهگی
پارت هشتم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

من تو دو سه ساعت که از عمل دراومده بود فک کن دوتا شیاف استفاده کردم 😂 یکیو خودشون دادن ی بسته هم‌ من خودم داشتم همراه خودم 😂😂
میخاستم سومی هم بزارم دیگه ترسیدم نزاشتم اما اون مخدره دیگه دردم اروم کرده بود که دکترم اومد گفت در چه حالی گفتم الان یکم خوب شدم
گفت ۱۲ ساعت بعد اجازه خوردن بهت میدیم و بعد سوند میکشن که راه بری
که‌ اونم فرداش ساعت ۵ صبح میشد چون ساعت ۵ عصر عمل شده بودم ساعت ۵ صبح باید سوند میکشیدن قبل سوند کشیدن مامانم بهم چای داد با خرما و بعدش یکمی اش خوردم و ابمیوه هم داد بهم بعدش
اومدن سوندو کشیدن و گفتن از تخت بیا پایین که اونم یا خدا سخت ترین کار همین بود اولش یکم مامانم تختو اورد بالا و نشستم
بعدشم کم کم خودمو کشوندم و اومدم یواش یواش پایین فقط سخت ترینش باسنت بود که باسنتو نمیتونستی تکون بدی چون درد میکرد بخیه ها اما کم کم اومدم پایین و راه رفتم
ولی بعد اینکه یبار از تخت میای پایین بار های بعد تر هی راحت و راحت تر میشه واست و فقط اون اول اذیت میشی
من دو سه بار رفتم دسشویی و بعد راه رفتن خیلی بهتر شدم دردمم روز دوم فقط در حدی بود که یه دفعه مثل ضربان محکم میزد و ول میکرد در اون حد
مثل روز اولش خیلی شدید نبود
مامان سامین مامان سامین ۴ ماهگی
شماره ی ۳
به پرستار گفتم توروخدا بچمو بیار پیشم رفت اورد گذاشت روی سینم یهو اروم شد پرستار گف چون تازه به دنیا اومده احساس ناامنی میکنه بزار بمونه روی سینت تا ارامش بگیره اون خوابیده بود روی سینم و من نگاهش میکردم و کیف میکردم
بعدش رفتیم توی بخش مامانم گذاشتش روی سینم شیر بخوره یه کوچولو میخورد و میخوابید همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا وقتی پرستار اومد برای فشار رحمی گفتم پرستار قبلی فشار داده گفت مطمعنی گفتم اره ۳بار فشار داد و واقعا توی بی حسی داده بودن گفت باشه و رفت یعد یه ساعت اومد سوند و دربیاره دید خونریزی کردم گف وای خوتریزی کردی باید فشار بدم و فشار داد چنان جیغ بنفشی زدم که همه توی اتاق بیدار شدن اشکام تند تند میریخت گفتم توروخدا دوباره فشار داد و منم جیغ میزدم دوباره فشار داد من اشکام تند تند میریخت ولی واقعا شکمم سبک شد و سوند و دراورد و رفت دیدم بله چقد خون اومده دوباره دیگه بلند شدم اروم اروم خیلی درد داشتم و سخت بود رفتم دسشویی خودمو تمیز کردم با کمک مامانم نوار عوض کردم صورتمو آب زدم حالم خیلی بهتر شد یکم راه رفتم هر وقت قیافه ی بچم میومد جلو چشام یه لبخند میومد روی لبم عشق میکردم یکم راه رفتم و دراز کشیدم دوباره و چن بار دیکه راه رفتم و دیکه بلخره سبک شدم کم کم اینم تجربه ی زایمان من🥰🥰
این آقا کوجولو ام پسر منه
مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۶ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
۶.همه رفتن و مامانم پیشم موند.شام رو آوردن و مامانم شامش رو خورد به منم گفته بودن که ۸ ساعت چیزی نمیخوری منم خداروشکر که گشنه ام نبود و اون موقع معده ام اذیت نکردش که نتونم تحمل کنم.بعد چند ساعت زیر سرم بالش گذاشتن که یکم سرم بالا باشه.نزدیکای ساعت ۱ شب بود که پرستار گفتش شروع کن مایعات بخور تا بتونی دستشویی بری و بعدش شروع کنی غذا بخوری منم شروع کردم مایعات خوردم.بعد یک ساعت کمکی اومد و سوند و سرمم رو در آورد و گفت پاشو راه برو.نمیتونستم روی تخت بشینم چه برسه که پامو تکون بدم از تخت پایین برم خیلی درد بدی میپیچید تو بخیه هام لحظه ی سختیه که وقتی بلند میشی راه بری.به زور تونستم از تخت بیام پایین ولی نمیتونستم قدم رو درست کنم درد داشت که کمکی گفتش هر چقدر درست و زیاد راه بری زودتر بهتر میشه به زور یکم قدم رو درست کردم و یه دور راه رفتم دیگه نتونستم و برگشتم سرجام و تا نصف شب به زور خوابیدم.نزدیکای صبح بود که دوباره بلند شدم دستشویی برم که به زور تونستم راه برم و بیام ولی راه رفتن بخیه هام رو بهتر میکرد.صبح شد و دکتر اومد و شرح حالمو نوشت و مرخصم نکرد گفتش ۲۴ ساعت باید تحت نظر باشی منم میخواستم مرخص بشم و میرفتم موندن توی بیمارستان واقعا سخت بود برام همه جام درد میکرد ولی چاره ای نبود.
مامان گندم و گلشن🎀 مامان گندم و گلشن🎀 ۳ ماهگی
پارت چهارم: بعدش دیگه ماماهمرام دستمو گرفت گفت هر وقت دردت زیاد بود دستمو فشار بده منم زیر شکمو و کمرتو ماساژ میدم ۵ دقه رد شد گفت بیا باهام ورزش کن اسکات بزن . داشتیم انجام میدادیم احساس دفع شدید داشتم گفتم برم دستشویی گفت نه سر بچس یه دفعه چنان دردی اومد سراغم با احساس دفع گفتم من الان دارم دستشویی میکنم میریزه نفهمیدم چطور خودمو انداختم رو تخت ماما اومد بچه هم بدنیا اومد سر ساعت ۹:۱۵ . گلشن که بدنیا اومد بعدش که لباس تنش کردن تموم ماماهای شیفت اومدن بالاسرش اونا که رفتن مامای زایمانم گلشن رو بغل کرده بود میگفت این خیلی ناز و گوگولیه اینو بده من تو راحت زایمان میکنی😂😂 چون اصلا بخیه نخوردم
نیم ساعت بعدش به لرز افتادم جوری که ۳ تا پتو روم بود و برای چای نبات اوردن که یکم بهتر شده
خلاصه این مامای زایمان و ماماهمرام تا ۲ ساعت که توی زایشگاه بودم سر به سرم میزاشتن میگفتن این دختر مایه اول ما دیدیمش و این حرفا بعدشم دیگه ماماهمرام خداحافظی کرد و رفتم منم رفتم داخل بخش. اونجام مامای زایمانم دخترمو بوسید و رفتش و تمامم🫠❤️
مامان حدیثه🩷 مامان حدیثه🩷 ۳ ماهگی
پارت 3️⃣
دیگه رسیدیم به اتاق و شوهرم گفت خصوصی میخوام گفت جانیست و منو بردن بخش زایمان طبیعی یه اتاق دو تخته دادن و شوهرمم اومد پیشم
و من یکساعت از درد لرزیدم و گریه کردم و دست شوهرمو گرفته بودمو فشار میدادم هم تا آروم بشم
مامانمم رفت و دخترمو تحویل گرفت و لباساشو پوشوند و آورد و گذاشت رو صورتم تمام دردام رفت انگار
خدایا شکر برا همچین نعمت و برکتی🥹🥺🤲🏻
گرسنه بود مامانم تو اتاق چرخوندش یکم تا من آروم بشم
به خاطر همسرم کلی دارو و مسکن زدن بهم که دردم بیوفته
بیشترین درد وقتی بود که اومد و شکممو ماساژ داد و فشار داد جیگرم اومد بالا فقط جیغ کشیدم همسرمم میگفت یکم تحمل کن 🥺🥺🥺
هرکی میومد میگفت آقا چرا اینجاس
شوهرم میگفت ده دقیقه دیگه میرم یه ساعت موندپیشم
لرز و دردم کم شد کمک کرد شیردادم به دخترم و مطمئن که شد خوبم بعد رفت
ولی دردمو که دید گفت تو یه بار دیگه بگو نینی میخوام میکشمت😅😅
ولی خدایی درسته سهل انگاری کردن برای پمپ درد ولی هم مهربون بودن هم سر موقع دارو میدادن اصلا اذیت نشدم بعدش
خداروشکر


چون عملم ساعت 5:20بود و ساعت هفت آوردنم تو بخش
ساعت سه صبح گفت مایعات شروع کنم بخورم
و منم هر دوساعت کاپوچینو و آبمیوه خوردم تا ساعت هفت که اومد و سوند رو کشید
گفت بشین و کم کم آبمیوه بخور تا فشارت نیوفته
بعد نم نم بلند شو یک هو پانشو که حالت بد بشه

منم آروم پاشدم و خداروشکر مشکلی نبود
تا ظهر فقط آبمیوه و کاپوچینو خوردم و بعدش سوپ
گفت تا ده روز نون و برنج نخور اصلا

دوشب موندم و روز دوم مرخصم کردن و اومدم خونه
گفتن که شکم بند رو هم ببندم نیاز به صبر کردن و کشیدن بخیه ها نیست
و چقدر خوبه و تسکین درد هست هم کمر هم شکم
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت پنج🍶🍫🍯

دیگه ماما ازم ان اس تی گرفت و شیفتش تموم شد رفت دیگه بعد کلی استرس گفتم یه نفس راحت بکشم که دیدم مامای شیفت جدید اومد خیلی بداخلاق معاینه کرد و دوباره دستگاه ان اس تی رو آورد که نوار بگیره😐🥲
مامانم بهش گفت الان تازه نوار گرفتن گفت من کاری به کسی ندارم و کار خودمو میکنم الان شیفت منه و من باید خودم نوار بگیرم خلاصه همین که نوار رو گذاشت صدای بوق دستگاه بلند شد و ضربان قلب بچه هم خیلی تند میزد ماما بهم گفت چیزی خوردی گفتم آره اخه تازه شام و بعدش آبمیوه خورده بودم گفت پس بلند شو برو سرویس منم رفتم سرویس و اومدم خوابیدم دوباره همین که نوار رو وصل کرد باز اونجوری شد ماما گفت چرا کامل تخلیه نکردی دستشویی تو گفتم چرا کامل تخلیه شده و دیگه دستشویی ندارم ولی ماما اصرار داشت که من کامل تخلیه نشدم یهو رفت بیرون و دیدم اومد داخل اتاق میخواست بهم سوند بزنه من هر چی خواهش کردم از سوند میترسم برام نزاره و هر هرچی میگفتم مثانه ام خالیه باور نمی‌کرد و بزور برام سوند رو گذاشت خیلی دردم اومد چون خودمم جمع کرده بودم بیشتر درد داشت ولی خب به هر حال چیزی داخل کیسه سوند نیومد چون واقعا مثانه ام خالی بود دیدم یهو ماما رفت بیرون و با یه دکتر خیلی بد اخلاق اومد داخل ( همین دکتر که میگم یه خانمه اتاق بغلی بود داشت بچش بدنیا میومد جیغ زد این دکتر هم سیلی زد توی گوشش بهش گفت داد نزن زور بزن)🥲
بعد من تا دکتر رو دیدم رنگم پرید مامانم ترس توی وجوده منو فهمید به دکتره گفت برای چکاری اومد دکتره گفت اومدم کیسه ابشو بزنم
مامان دلارام 🦋 مامان دلارام 🦋 ۲ ماهگی
مامان آرسام🥹❤️ مامان آرسام🥹❤️ ۱۲ ماهگی
پارت پنجم
فقط شیافت گذاشتم دردم رفت یکم درد نسبتاً پریددی خفیف داشتم اونم ک گفتم بخاطر رحم هست بعدش مامانم اومد بالا سرم گوشیمو آورد همه پیام میدادن و اینا خلاصه تو این حین یه پرستار اومد دست زد ب شکمم دردم گرفت 🥴 گفت همش بخاطر خودت هست وگرنه واسه من فرقی نمیکنه منم هیچی نگفتم تحمل کردم باز دوباره یکی دیگه اومد اونم فشار داد دیگه فشار ندادن و منم راحت شدم
شاید خنده دار باشه ولی واقعن شاید باورتون نشه من اصلن نه به بچه نه به درد ها نه ب خودم به هیچی فکر نمیکرد فقط ب اونی ک تخت بغلیم بود و موز داشت فکر میکردم😂😂🤦‍♀️در این حد گشنه بودم ولی تحمل کردم چاره ای نبود شاید سخت ترین قسمت سزارین واسع من همین بود🥴😂 تو اون موقعیت هم ب فکر شکمم بودم چون خیلی گشنه بودم خدایی😁
بعدش گذشت و بچه رو آوردن و شیرش دادم قرص خوردم شیاف گذاشتم مایعات و نسکافه و چای و کمپوت خوردم خیلی خوب بود بعد اونهمه گشنگی چسبید😁 اینم بگم شب شد و من دلم میخاست راه برم ب پرستار گفتم میخام راه برم گفت مشکلی نداره سوند در آوردن منم راه رفتم شربت و دارو هامم با شیاف استفاده کردم حس مدفوع داشتم ولی نمیومد ب پرستار گفتم گفت عادیه اشکال نداره . فقط اینو بگم اولین جیش بعد سوند یکم میسوزه اونجا و زیر دل هم یکم میگیره چون باید توالت استفاده بشه وقتی فشار جیش ب مثتانه میاد یکم درد پریودی میگیره نفس عمیق بکشید موقع درد هاتون خیلی کمک میکنه . بعدش من نیم ساعت راه رفتم دیگه پرستاره میگفت تو خسته نشدی اینقد راه رفتی 😂😂گفتم هرچی راه برم واس خودم بهتره گفت خیلی خوبه پس این تجربه من بود سوالی داشتین بگید
مامان 🍪 کلوچه مامان 🍪 کلوچه ۱۵ ماهگی
مامان روشنا🩷🐣 مامان روشنا🩷🐣 ۳ ماهگی
دیگه اونا منو ول کردن و سرگرم بچه بودن که یه خدمه و خواهر شوهرم منو بردن تو بخش و گذشت شب ساعت سه و چهار بود که حس میکردم شکمم پر شده و داره وحشتناک به بخیه هام فشار میاد با اینکه ی کوچولو بیحس بودم فشار شدید دستشویی روم بود و هرچی زور میزدم دستشویی ازم بیرون نمی‌ریخت به مامانم گفتم که اونم گفت درد بخیه هاست و برام یه شیاف دیگه گذاشت اما بازم بی فایده بود به حدی که به گریه افتادم خلاصه مامانم رفت یه پرستار آورد که چک کرد دید خدمه وقتی می‌خواسته دور و برم رو تمیز کنه دسته تخت رو انداخته رو سوند سوند کیپ شده درستش کرد و یه دعوای ریز با مامانم داشتن سر اینکه به مامانم میگفت تو دسته رو انداختی روش حواست کجاست و دیگه گذشت و صبح شد و منم کم کم سر پا شدم بنظرم ارزشش رو داشت این همه سختی کشیدم اما درد طبیعی رو نکشیدم چون همون شب که اونجا بودم یه بنده خدا با بچه اش دور از جون اونایی که قصد طبیعی دارن فوت کرد سزارین برام خیلی راحت بود اما توی در آوردن النگو هام و بحث قطع شدن سوند و آمپول های که بعدش بهم میزدن خیلی اذیت شدم