سوال های مرتبط

مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۱۴ ماهگی
می خوام داستان زندگیم از موقع بارداریم بنویسم
#پارت اول
به خاطر کار شوهرم از موقع تولد دخترم خونه مامانم شیراز هستیم چون خونه خودمون آمل هست. تا باردار شدم خونه مون رو از تهران فروختیم و آمل خونه خریدم مدتی بود شوهرم کارش رفته بود آمل من کلی مقاومت کردم که خونه تهران رو نفروشیم سه سال آمل تو خونه اجاره ای بودم تا اینکه باردار شدم و به خاطر اینکه زندگیم ثبات به هم بزنه حاضرشدم خونه تهران رو فروختم و آمل خریدم با کلی بدبختی دوتا اسباب کشی موند رو دستم خونه تهران و خونه اجاره آمل
اسباب کشی که کردیم ۱ ماه درگیر پهن کردن بودم چون هم ماه های آخر بارداریم بود و همین که یه پروژه طراحی دستم بود شبا تا ۳ و ۴ پای لپ تاپ بودم تا تموم بشه ،روزها هم درگیر کار خونه
بعد دوماه به زایمانم اومدم شیراز پیش خانواده باشم همه وسایل دخترم رو نیاوردم که وقتی دخترم دوماهش شد برگردم ولی من درگیر زایمان و بیمارستان و هزارتا سختی بودم که خانواده شوهرم بهش گفتن تو باید بیای شیراز و کنار خانواده باشین در همین حین شوهرم یه شرایط خوب بهش پیشنهاد شد برا کار و بدون مشورت با من حتی من خبر هم نداشتم خودش قبول کرد .خلاصه هزار تا بحث و ناراحتی بینمون به وجود اومد.
پارت بعدی رو بخونید
مامان جانا🩷 مامان جانا🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمانم👩🏻‍🍼(۱)
من زایمانم طبیعی بود خیلیا راهنماییم کرده بودن و من با کلی تحقیق طبیعی رو انتخاب کردم.
قرار بود ۳۰ مهر زایمان کنم همه چیزو آماده کرده بودم روزای خیلی سختی بود ماه آخر خیلیم تنبل شده بودم🤦🏻‍♀️
۲۵ مهر بود با شوهرم رفتیم بیرون واسه شام خیلی بهم خوش گذشت ساعت ۱ شب بود برگشتیم خونه من ورم کرده بودم کمرم انگار شکسته بود خیلی درد میکرد خلاصه اومدیم خونه و من یهویی زرنگ شدم پاشدم یه کم خونه رو تر تمیز کردم شوهرمم هرچی میگفت بزار فردا میگفتم نه من الان حس کار کردن دارم یه یک ساعت و نیمی گیر بودم نزدیک ۳ بود دیگه رفتیم بخوابیم و خوابیدیم صبح ساعت ۶ از درد زیر دلم بیدار شدم خیلی بد درد داشت و تیر میکشید اونقدری که ناله میکردم، شوهرم خیلی میترسید این ماه های آخر من میگفتم آخ میگفت داره دنیا میاد😅خلاصه بدون صبحونه شوهرم منو برد بیمارستان معاینه کردن گفتن الان اصلا موقع زایمانت نیس برو تاریخی که بهت دادن بیا این دردا طبیعیه برگشتیم خونه دیدم اصلا نمیتونم تحمل کنم شوهرم زنگ زد مادرشوهرم اومد شکممو یه کم ماساژ داد با روغن زیتون یه کمی بهتر شدم اما همش درد داشتم ظهر شد دراز کشیده بودم یهو دیدم دارم خیس میشم پاشدم رفتم دستشویی دیدم کیسه آبم پاره شده اومدم با ترس گفتم به شوهرم و مادرشوهرم من دردم زیاد نبود قابل تحمل بود برام شوهرم با ترس و استرس یکی بود عین چی دور خودش میچرخید نمیدونست باید چیکار کنه وسایلای لازمو برداشتیم و رفتیم بیمارستان.

(بقیشو تاپیک بعد میزارم)❤️