۱۰ پاسخ

گلم اصلا ناراحت نباش اون مادرته هم خونشی فردا از دلش در میاد
ولی شوهرت تو دلش میمونه که شب تنهاش گزاشتی
در اخر همسرته که برات میمونه پس احترام بزار به حرفش

ن عزیزم ناراحت نمیشه
وقتی هر روز بری توقع زیاد میشه میگن بیا
هفته ای چند بار میری کافیه دیگه....
اگ هم گفتن چرا نمیای
بهانه بیار
بگو یچه بهانه می‌گرفت
کار داشتم
داشتم خونه جمع و جور میکردم
چند بار اینو بگی دیگه متوجه میشه

چه مامانه خوبی

نه اتفاقا کارخوبی کردی به نظرم تو که تند تند میری سرمیزنی بهشون دیگه شب موندن نداره..من یکم راهم دوره هفته ای یبار صبح میرم شب برمیگردم شوهرم میگه هرجامیخای برو ولی نگو شب میخام جای دیگه بمونم حتی خونه بابات...اینجوری شوهرت میفهمه واسه حرفش احترام و ارزش قائلی

عیب نداره ی روزی میری ازدلش درمیاری کاش منم مادری مثل توداشتم اینطوری منودوست داشته باشه ولی گاهی باید حرف شوهرت باشه چون میگی بهت احترام میزاره

اتفاقا کار خوبی کردی عزیزم
مادرتم باید درک کنه ک تو تنها نیستی ک تصمیم میگیری

بنظرم برو
شوهرت باید کنار بیاد
کجا میری مگه
کاش منم مادرم بود تن تن میرفتم

یه بهونه ای میاوردی برای مادرت

دیگه به مامانت پیام بده از دلش در بیار بگو شوهرم خواسته خونه باشم
خونه مامانت فردا پس فردا برو

عزیزم شما تند تند میری خب شوهرت حق داره بنظرم چند روز نرو بعد برو یه شب بمون

سوال های مرتبط

مامان لیانا مامان لیانا ۴ سالگی
درد ودل
ی چند وقتی بود دخترم خوب شده بود باز چند روز سر همه چی گریه میکنه روزی دوبار شده اینا به کنار دیروز سر عینک دوتایی دعواشون شد کوچیک نداره گفتم بابا بیاد ببریم ی دونه بگیریم از این دم دستیا شوهرم از سرکار ساعت دوازده رفته بود کاراشو کرده بودو بعدم پیش دوستاش تازه ۸.۳۰ اومد خونه از ۵ گفته بود میام بریم ی دور بزنیم بعد ی ماه دختر بزرگم خوابش میومد ولی گفت بریم بریم اینو سه بار گفت بعدم بخاری روشن بود لباساشم تنش بود گرمش شد با حالت غر گفت گرمم گرمم شوهرم که انگار منتظر بود گفت اااه نمیدونم این کار مسخررو از کی یادگرفتی و چقدر اخلاقت بده و دخترم بغضی شد وایساد تا من برم کفش پاش کنم اونجام باباش غر زد که آره اینم همش چسبیده به مامان رفتیم تو ماشین گفت عینک میخوام و اینا ماهم پیدا نکردیم هر جا رفتیم ی لاک گرفتیم براش بچمم هیچی نگفت دیگه گفت پیدا کنم میگیریم برات ساعت نزدیگ ۱۱ خوابش میومد مثلا رفت شام بگیره جوجه گرفت بچه های من نمیخورن سفتم بود گفتم ی برنجم بگیر دوبار گفتم بماند که شوهرم سر بچه ها
مامان گل پسر مامان گل پسر ۴ سالگی
شیشه شیر پوشک
شیر خشک
سلام مامانا خوبین
میشه بگین شما بودین چیکار میکردین من دوهفتس عمل کردم ۵روزی خونه مامانم بودم و بعد با هزار زور اومدم خونه میگف تو خونت اذیت میشی هی کار کنی. با مادرشوهرم تو یه ساختمون هستیم من براشون عروس خوبی بودم تا الان. وقتی اومدم خونه خیلی درد داشتم اصلا سرپا نبودم به مامانم گفتم نمیخواد بمونه و مادرشوهرم اینا هستن اونم قبول کرد ولی حتی مادرشوهرم یه بار زنگ نزد بگه ناهار من درست میکنم تو اذیت نکن خودت رو شوهرم هم اصلا نبودش کارش جوری که شیفت داره روز عید شوهرم نبودش من و پسرم تنها بودیم بعد ساعت ۱ظهر پسر خواهرشوهرم اومد خونمون من فهمیدم اومدن اونجا حتی یه زنگ نزد بگه ناهار بیا پایین خیلی دلخور شدم .حتی خود خواهرشوهرم نیومد یه سر بهم بزنه من وقتی زایمان کرد رفتم بیمارستان پیشش .ولی خیلی نارحت شدم حتی یه سر نیومد بهم بزنه .خیلی از دستشون عصبانی هستم منم به پسرش گفتم برو پایین میخوایم غذا بخوریم .ولی دلم خیلی گرفته به بعضی آدما نباید خوبی کرد مثل خانواده شوهر من
مامان گیلاس🍒 مامان گیلاس🍒 ۵ سالگی
سلام مامانا خونه داداشم با خونه مامانم کنار همه آپارتمانیه بعد دخترم خیلی دوس بچه داره و به کسی نمیزنه دختر داداشم میاد خونه مامانم باهم بازی می‌کنن و مثل خیلی از بچه های دیگه دعوا هایی هم دارن ما داداشمو و زن داداشم میگن بچمون اصلا گریه نکنن و حساسیت نشون میدن هی به دخترم میگن نکن بکن یا اسباب بازی ها و بده دستش نمیزارن خودشون بازی کنن بچه و بچه خودشون میدن البته زنش داداشم این وسط زیاد میونمون یا زن دادشم خوب نیست پس زیاد پر داداشم و بچش میکنه من اصلان دخالت نمیکنم میگم بچه بچه خودشون میدونن حتی اگ بزنن بهم هم فقط باهم آشتیشون میدم ولی خب من تا جایی ک بتونم وقتی اینا هستن کم میرم ک کمتر باهم رو به رو بشن خاله دیشب زنگ زد ک بیاین خونه همه مون دعوت کرد منم اول قبول نکرد ک ای کاش اصلا قبول نمیکردم ک اصرار کرد رفتیم اونام آمدن اول بچه ها بازی کردن بعد یه ماشین حساب بود دخترم نمی‌داد دست دختر دادشم ایناهم یه تیکه میگن بده یا همش به بچه من میگن نکن بشین بدش بغبش نکن در صورتی ک دختر خیلی دوست دختر داداشم داره وقتی اینا اینجور عکس العمل نشون میدن دختر منم لج میکنه وسایلا و نمیده گاهی اوقات یعنی تو خونه خالم یتکه میگفتن بدش نکن منم اعصاب نکشید زنگ زدم باباش امد دنبالش رفتیم گفتم تا بحثی پیش نیومده آخه نمیگن ولشون کنیم بچه بچه خودشون میدونن بزرگتر نباید بره تو بحث بچه بنظرتون کارم اشتباه بود خالم امروز زنگ مامانم زده ک من نباید اینجور عکس العمل نشون میدادم باید بیخیال باشم راستی دادشمم امد در گفت این دوتا نباید کنار هم باشن باهم نمیسازن من باید چیکار کنم بنظرتون زیادی عکس العمل نشون دادم البته این مورد زیاده ها من یدونش تعریف کردم .. شما بودین چیکار میکردین؟
مامان آیهان، آیلین مامان آیهان، آیلین ۷ ماهگی
سلام دوستان بالاخره یکم وقت کردم بیام اینجا از زایمانم براتون بگم

توی ۳۸ هفته ، دو روز قبل زایمانم رفتم برا معاینه لگن که اونم ماما گفت دهانه رحمت کاملا بسته هس برام قرص گل مغربی گذاشتن گفتن دو روز دیگه باز بیا برا معاینه منم خیلی نگران بودم آخه از هفته ۲۲ به خاطر کوتاهی طول سرویکسم شیاف استفاده میکردم و استراحت نسبی بودم نگران بودم که زایمانم خیلی سخت میشه از هفته ۳۶ هم ورزش میکردم ، با خودم گفتم برم پیاده روی شاید دهانه رحمم باز بشه روز اول با پسرم رفتم یکم پسرم اذیت شد روز دوم تنها رفتم بعد موقع برگشت یه سگ ولگرد بهم حمله کرد و افتاد دنبالم خیلی ترسیدم بعدش دیگه انگار فلج شده بودم یه جورایی لگنم قفل شده بود اصلا یک سانت هم نمیتونستم تکون بخورم یا پامو تکون بدم کل شب بیدار بودم نمیتونستم بخابم بعد ساعت ۳ و نیم شب اینا بود دیدم یه درد پریودی شکممو میگیره و ول می‌کنه منظم هم بود ساعت ۴ گوشی شوهرم زنگ خورد میخواست بره سر کار گفتم حالم خوب نیس یکم بمون همون موقع کیسه آبم پاره شد منم خیلی وحشت زده شده بود یه فامیل دور داریم اینجا بنده خدا توی بارداریم کمک حالم بود رفت اونو با موتور بیاره پیش پسرم منم آماده شدم
مامان دخترا مامان دخترا ۵ سالگی
سلام خانما
عصری دخترام بردم پارک.تو سر سره ی پسره جلو سر سره وایساده بود نمی‌داشت کسی بازی کنه.دختر بزرگم گفت آقا پسر میشه بری کنار ما بازی کنیم اونم خیلی با قلدری گفت نه مال خودمه.دخترم گفت کارت اشتباهه این واسه همه هست نه فقط واسه تو.اونم گفت دلم میخواد نمی‌رم کنار.ی دفه کوچیکه یه اخم بهش کرد و ی هول کوچیک بهش داد گفت برو کنااار می‌خوام بازی کنم اونم رفت کنار

خیلی نگران دختر بزرگم هستم.
به نظرتون چکار کنم یکم دل و جرآت پیدا کنه؟
تو خونه همیشه تو بازی تو داستان یا حتی وقتایی با هم دوتایی حرف می‌زنیم غیر مستقیم بهش میگم ولی فایده نداره.
بعد پارک رفتیم خونه مامانم خوراکی داشتن مامانم گفت دخترا خوراکی هاتون بدین ب من بعد شام بخورید.دختر بزرگم با اینکه دلش تو خوراکی بود گفت چشم مامان بزرگ ولی کوچیکه قبول نکرد و هر جور بود گرفت خوراکیش‌.
این جور مسائل خیلی زیاده در طول روز که من همیشه نگران میکنه.
شیوه تربیتی من یکی بوده پس چرا باید ایقد تو این زمینه متفاوت باشن.خیلی دلم میخواد برم مشاور کودک صحبت کنم ولی این چند وقت ایقد سرم شلوغه فرصت نمیکنم😞
مامان نازنین‌‌زهرا💗 مامان نازنین‌‌زهرا💗 ۵ سالگی
فکر می کردم دخترم بزرگتر بشه خیلی از کارا رو انجام بده
ولی هرروز بیشتر مطمئن میشم اشتباه میکنم
مگه نمیگن بسته به سنشونو تواناییشون بهشون کار بدین انجام بدن تا وظیفه شناسیو مسئولیت پذیری رو یاد بگیرن

چرا هرروز بدتر نمیتونم
پسر دو سالمو میگم این اسباب بازیتو ببر بزار کمد میبره میشینم لباسا رو تا بزنم پسر دو سالم لباساشو میبره میزاره کشوی خودش
ولی دخترم انگار نه انگار
دو روز نیست اتاقو ریختیم بیرون تمیز کردیم میگفته وااای خونمون خیلی تمیز شد ولی باز انگار نه انگار
مداداشو نمیخواد جمع کنه لباسای خودشو نمیخواد برداره بعد هفته ی پیش رفته به مادرشوهرم گفت مامان بزرگ شما باید ی روز بیای خونمون به مامانم کمک کنین خونمونو تمیز کنه😦بهش گفتم لازم نیست مامان بزرگ بیاد شما خودت کمک کنی تمیز میشه میگه نه داداشی بهم میریزه داداشی وسایلو میاره😦
امروز گفتم ی جور دیگه رفتار کنم بلکه توجه کنه
سه روزه جوراباش وسط پذیراییه میگم ببر بزار ماشین لباسشویی 😐 درخواست گوشی و تلوزیون داشته بهش ندادم پاشد رفت اتاق گفت من میرم بخوابم منم گفتم خوب بخوابی
بچه ای که سال به سال ظهرا نمیخوابیده رفتم دیدم واقعا خوابش برده😐