سوال:خانوما می‌خوام باهاتون حرف بزنم،با زبون روزه یکم دلم شکست 🥲
من خاله های همسرم زود به زود میان خونه خواهرشون و همو میبینم و خیلی بهشون احترام میگذارم ینی اینطور نیست که دیر به دیر همو ببینیم و رابطه دوری باشه ،یکی از خاله هاش دوتا پسر داماد کرد تو همه مراسماتشون بودم نوه اولش به دنیا اومد سه سال پیش با اینکه هفته آخر حاملگیم بود و سنگین بودم بازم رفتم دیدنش ،خلاصه یه ماه پیش بچه پسر دومیش دنیا اومد،منم اونروز سفارش عمده داشتم و باید تا ظهر میرسوندم مراسم اونام ظهر بود کلا نمیشد نرفتم،بعد گذشت و همسرش فردا صبح می‌ره حج عمره امشب مراسم گرفتن قبل رفتن،دیروز به همه زنگ زده دعوت کرده به جاریام زنگ زده فقط به من نگفته🥲از اینکه نمیرم اونجا ناراحت نیستم ولی از اینکه تو کل فامیل همه رو دعوت کرده و منو جدا کرده دلم شکست،ابن همه رفتم ینی چون برا نوه دومش نرفتم حق داشت اینکارو بکنه؟

شیرخشک
شیردهی
شیرمادر
واکسن
ختنه
شیردهی
تب نوزاد
زایمان

۹ پاسخ

میگن کسی که با یک مساله کوچک دشمن میشود بدان از اول دشمن بوده است.
خوبه الان شناختیش و بیش از این انرژی برای ادم های نامناسب خرج نکنی.
سعی کن برای هر کس اندازه لیوان وجودش وقت و انرژی بذاری ، بیش از اون میشه وظیفه و بعد دلخوری ایجاد میشه.
ادم های این مدلی کم نیستن واقعا و خیلی هم ترسناکن. خودخواه و پر توقع و ترسناک.
اگه واقعا برای اون موضوع دعوتت نکردن باید بگم واقعا کارشون زشت بوده. و مطمعن باش لطف مکرر تو حق مسلم اونا شده.
به سری ادم ها هرچی کمتر احترام ببینن بیشتر احترامتو میذارن.
من خودم از این موضوع در فامیلمون خیلی ضربه خوردم و دیدم هرکی که بیشتر بهشون بی احترامی می‌کنه و بیشتر تحقیرشون می‌کنه بیشتر از منی که همییییییشه احترامشون رو گذاشتم احترام و محبت میبینن‌. منم کشیدم کنار و الان سالهاست دیگه مثل قبل نیستم‌ بی احترامی نمیکنم اما محبت و احترام زیادی هم نمیذارم. و اینجوری بیشتر دارم احترام میبینم

به یع ورت،
غمت نباشه

ببین حق با توعه ها ولی شاید اون نمیدونه تو چرا نرفتی فک میکنه از عمد بوده ،همون موقع کاش یه زنگ می‌زدی و بهش میگفتی عذر خواهی میکردی نمیتونی بری

حالا به مادرشوهرت بگو ،گلایه کن که تو همه کاراش بودی این بار کار برات پیش اومده نرفتی درست نبود اینطور تلافی کنه

در کل انقد رفتی شده وظیفت یه بار کوتاهی کردی به دل گرفتن

درسته ادم خیلی حرص میخوره و ناراحت میشه و توام خیلی محکم حق ناراحت شدن رو داری ولی خودتو با رفتارای خانواده شوهر ناراحت نکن

عزیزم عادت کن ب کسی ن زیاد زنگ بزنی ن زیاد سر بزنی این میشه عادت برای طرف .مثلا خود تو تو همه مراسمات رفتی فقط این سری نرفتی توقع داشت ازت .من سعی کردم ی کاری کنم هیچ کس ازم توقع نکنه

بنظرم چون زیادی خوب بودی و زیادی احترام گذاشتی هوابرشون داشته

نه عزیزم کار بدی نکردی شما نتونستی بری کار داشتی ،، خودش پشیمون میشه کار زشت رو داره اون میکنه که اینقدر عزت نفس پایینی داره که برای همچین چیز ساده ای ناراحت شده

ماهی رو هروقت از آب بگیری تازس عزیزم
خداروشکر کن که بهونه افتاده دستت برای قطع رابطه با همچین طایفه‌ای
شعور ندارن خب

نه چنین حقی نداشته

سوال های مرتبط

فاطمه فاطمه قصد بارداری
این روزا رو هیچ وقت یادم نمیره ...

هیچ وقت برای زایمان آمادگی نداشتم اونروزا .. فقط شب به فکر ناهار فردا بودم تنعا دغدغم همین بود که فردا چی بپزم و بعدش شوهرم که رفت سرکار برم خونه مامانم ...آخه هنوز ۳۷هفتع بودم و دوروز قبلش رفته بودم پیش دکترم گفته بود یک سانتی هنوز چیزی نیست و جا داری تا به دنیا اومدنش ...
خوابیدم و صبح با خیس شدن از خواب پریدم و با همون موهای خراب و لباسای معمولی رفتم بیمارستان .. فهمیدم کیسه آبم پاره شده رفتم بیمارستان و دکترمو دیدم گف عزیزم طبیعی هستی من میرم نیم ساعت قبل از اینکه به دنیا بیاد میام پیشت تا ده سانت نشدی من نیستم .. با کلی استرس رفتم و پذیرش شدم .. رفتم مامانای ک طبیعی زایمان میکردن جیغ میکشیدن وحشتناکککک. خیلی ترسیده بودم و منم کم کم دردام شروع شده بود و تا سه سانت رفتم تا اینکه نوار قلب گرفتن و گفتن سزارین اورژانسی هستی رفتم اتاق عمل ترسیده بودم و ی حس عجیبی داشتم .. اشکام میریخت ... بچم به دنیا اومد و از بیمارستان ک مرخص شدم گفتع بودن باید پیش متخصص ببری بچع رو .. بردم تا اینکه فهمیدم زردی زیاد داره .. واسه زردی آیهان ده میلیون خرج کردیم .. تا چهل روزگی زیر دستگاه بود و من با شکم پاره و بخیه شده نگران بچم بودم ... شیرخودمو بهش میدادم بچم با وزن سه کیلو به دنیا اومد و بیست روزه شده بود بردیمش ۳۱۰۰بود و دکتر گفت باید فقط شیرخشک بدی .. من مونده بودم برای زردی زیادش غصه بخورم یا اینکه وزن کم کرده و توی بیست روز صد گرم بیشتر شده غصه بخورم ... خلاصه روزای سختی بود برام خیلی غصه خوردم .. همش گذشت همش ... اما خیلی غصه میخوردم...🥺
مامان زردآلو مامان زردآلو ۱۴ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت سیزده:
بعد سه روز که اومدم خونه چون فاطمه از هر طرفی که فکر کنید اول بود همه فامیل اومدن دیدنی😅چشمتون روز بد نبینه بچم شده بود زردچوبه از طرفی مامانم درگیر مهمونا بود و نمیتونست تو شیر دادن بهم کمک کنه از طرفی من یه دنیا درد داشتم از طرف دیگه کل فامیل منتظر این نتیجه کوچولو بودن و هیچ کس نمیگفت بابا این زن تازه زاییده نیاز به ارامش داره اقا تازه فرداش بابام همه رو دعوت کرد خونه (من تا چهل روز خونه مامانم اینا بودم) و یه ناهار مفصل به کل فامیل داد از بس ذوق این نوه رو داشت وای دیگه عصر اون روز من حسابی اشک ریختم از یه طرف حالم افتضاح بد بود از طرفی فاطمه شیر نمیخورد و زردیش اومده بود رو دوازده خیلی بهم بد گذشت کاش یکم مراعات میکردن خلاصه فاطمه تا دوماه زردی داشت و اخرشم با شیر خشک خوب شد و همین باعث شد سینه رو پس بزنه و بشه بزرگترین حسرت من
در رابطه با بیمارستان مجیبیان.بخوام بگم من خیلی تجربه عالی داشتم و تنها عیبی که داشت این بود که آدم نمیتونست همراهی داشته باشه البته اونقدر رسیدگی بالایی دارن که آدم فقط نیاز به همدلی همراه داره نه خدمات و واقعا پیشنهادم واسه خانمای یزدی این بیمارستانه خلاصه کلام بخوام بگم زایمان برای من خیلی قشنگ بود با همه سختیاش نمیدونم برای بچهای بعدی هم همین حس ها رو تچربه میکنم یا تکراری میشه😅
مامانای چند فرزندی نظرتون چیه؟
مامان جوجه جان مامان جوجه جان ۱ سالگی
داستان من... 💔
وقتی باردارم بودم اون اوایل بارداری یه شب خواب دیدم یه دختر دارم خواب یه نوزاد با لباس صورتی گوشه یه دیوار بود با یه صورتی که رنگش تیره و مایل به کبودی بود تو عالم خواب نمیدونم چطور متوجه شدم نارس هست.. بعدش ماه ها و ماه ها گذشت از اولین سونوی وزن که با خوشحالی رفتم گفت همه پارامترها یک هفته از رشد عقبه.. دکتر گفت یک هفته جای نگرانی نیست دوهفته دیگه برو
دوهفته بعد رفتم همه ی پارامترها دوهفته از رشد عقب بود..
دیگه از اون موقع کارم شده بود هر هفته به دستور دکتر سونوی وزن رفتن.. هر هقته صدک رشد کمتر میشد و وزن بچه عقب تر میوفتاد.. و من به دستور دکتر همش پروتین میخوردم و استراحت
تا اینکه یه هفته مونده به زایمان رفتم به خیال خودم یه جابهتر سونوگرافی.. دکتره بهم گفت رو 2500 مونده و تمامی پارامتر های رشد سه هفته از رشد عقبه با عجله رفتم پیش دکترزنانم اونم برام وقت سزارین اورژانسی نوشت... منی که باذوق به همه اطرافیانم گفته بودم میخوامطبیعی بزام و اونا به سز اصرار داشتن.. یادمه حتی یکی ازم پرسید کی پس وقت سز میگیری گفتم میخوام طبیعی بزام اونم باحسادت گفت عع منم میخواستم طبیعی زایمان کنم تقصیر فلانی شد رفتم سز... و بعدش شنبه شد و اون دکتر سونوگرافی که منو ترسوند جالب اینه که دکتری هست که خیلی قبول‌ش دارن و برای پزشک قانونی کار میکنه ایشون گفت بچت 2500 وزن گیریش متوقف شده درصورتی که بچه به دنیا اومد 2830 ینی اگر تا 40 هفته میموند میشد 3 کیلو.... وقتی به دنیا اومد و وزنشو دیدم خیلی حس بدی داشتم حس یه فریب خورده... بعدشم اتفاقات بیمارستان بیخود عرفان نیایش که عین طویله بود در بخش زنانش باز میشد تو ساعت غیرملاقات هرکی دلش میخواست میومد داخل ادامع کامنت